اشکِ مکتب

در ماه مبارک رمضان، آن‌گاه که دعاها به سوی آسمان بالا می‌رفت، فریادها زمین را می‌لرزاند. بزرگان روزه‌دار بودند با دل‌هایی پاک و لب‌هایی خاموش از شدت تشنگی؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست که قرار است امسال، سرخیِ خون جای افطاری را بگیرد. هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد که چند لحظه بعد آسمان به حال آن‌ها گریه کند. افطار سرد شد؛ نه به خاطر کیفیت غذا، بلکه به خاطر دلی که در خانه هنوز منتظر شنیدن صدای قدم‌های او بود! کنار سفره‌های افطاری، غذای مورد علاقه‌اش هنوز دست‌نخورده باقی مانده و مادری سراسیمه هر لحظه دروازه را نگاه می‌کند. او هنوز باور نکرده است که امشب دخترش هرگز به افطار نخواهد رسید. و پدری که چشم به راه دختر نازدانه‌اش است و لقمه‌ای که هرگز به دهانش نرسید؛ چرا که او هنوز منتظرِ آمدنِ «بابا‌»یش بود! پدر پیش از رفتن گفته بود: «صبر کن تا با هم افطار کنیم.» و او هنوز هم در حولی صبر می‌کند، در حالی که زمان، بی‌صدا و سنگین از کنارش می‌گذرد…

صبح مثل همیشه، با خنده، کیف، امید و کارخانگی‌های ناتکمیل… زنگ مکتب به صدا درآمد و درس آغاز شد. صدای دلنشین معلم در کلاس می‌پیچید و قلم‌ها آرام‌آرام روی صفحه‌ی کتابچه‌ها می‌لغزیدند. هر کس در دنیای پر از رنگ خویش غوطه‌ور بود. یکی به رویاهایش می‌اندیشید و دیگری به آینده‌ای که قرار بود با دست‌های خودش بسازد. یکی منتظر آغوش گرم مادر پس از رخصتی بود و آن دیگری در خیالش، هنوز با موهای باز و گریبانِ رها در دست باد می‌دوید، در حالی که پدر آرام دست نوازش به موهای سیاهش می‌کشید! او بی‌خبر از آن بود که این تصویر، تنها چیزی است که در صنفِ خیالش می‌بافد و در همین حال، لبخند کوچکی روی لب‌های روزه‌دارش نقش می‌بست. پنجره‌های صنف نیمه‌باز بود و نسیم آرامی موهای جلو چشمش را به این سو و آن سو می‌رقصاند و آفتاب، بی‌خبر از فاجعه‌ی پیش‌رو، روی دفترهایی می‌تابید که قرار بود به زودی با خون کامل شوند… دختری در گوشه‌ی صفحه‌ی کتابچه‌اش قلب کوچکی کشید. شاید برای آرزویی که هنوز به زبان نیاورده بود، یا شاید برای روزی که قرار بود پدرش دست نوازش به سرش بکشد و به او افتخار کند… یکی آهسته خندید، آن دیگری به او نگاه کرد و لبخندی لطیف لب‌هایش را لمس نمود. دیگری زیر لب چیزی گفت؛ دختری گوشش را نزدیک دوستش آورد تا نجوایی بی‌خ گوشش کند. آن یکی با چشم‌های زیبای سبزرنگش داشت چادرش را درست می‌کرد و دیگری کتابش را ورق می‌زد. کلاس مثل همیشه زنده و پویا بود و زنگ صنف، هنوز منتظر رویاهای جدیدِ دخترها می‌ماند…

حتی ساعت‌ها هم انگار ایستاده بودند تا این رویا پایان نگیرد، تا این لحظه از نفس نیفتد، تا این سکوتِ مرگبار زمین و آسمان را نشکند و دنیا برای چند ثانیه‌ بیشتر خودش را نفهمد تا چادرهای خونین بی‌حرکت روی زمین نمانند و موهایی که مادر با عشق شانه کرده و تا کمر بافته بود، در باد نلرزند. انگار زمان هم خودش باور نکرده بود که در این‌جا رویاها نیمه‌کاره مانده‌اند. اولِ هفته بود، روزی که بوی اصیلِ عاشق شدن و آغاز امیدی تازه را می‌داد؛ شروع رویایی که شب‌ها خوابش چشمانم را می‌بوسید. لباسی که از قبل اتو شده و آماده برای یک روز معمولی و ساده بود، و چادر سفیدی که هیچ‌کس، حتی خودِ صاحبش نمی‌دانست قرار است بعد از زنگ آخر، روی صورتی کشیده شود که مادر چشمان سیاهش را با بوسه‌ی عشق بدرقه کرده بود. لباس سیاهی که هنوز معلوم نبود سرنوشتش چیست؛ آیا پاره‌پاره می‌شود یا هنوز شرم و وقار صاحبش را در خود حفظ می‌کند؟ همه چیز برای شروعی زیبا با پروانه‌های رنگارنگ آماده بود، اما در گوشِ کسی نجوا نشده بود که این آغاز، به کدام پایانِ خونین ختم می‌شود. معلم کم‌کم سخنش را تمام می‌کرد و مشق‌هایی را که برای فردا داده بود، یادآوری می‌نمود و گفت: «هر کس کار خانگی‌اش را نیاورد، خط‌کش می‌خورد.» برای فردایی که کارخانگی‌های‌شان باید با قلمی از جنس هدف، با جوهری به نام آینده و با رنگی به نام رویا نوشته می‌شد؛ دفترهایی که قرار بود آینده را نه با پنسیل، بلکه با اشک و خون بنویسد. و در کنار این رویا، چیز قشنگی بود به نام مادر؛ مادری که هر شب با چشمانی بی‌خواب، دخترش را در لباس سفید داکتری می‌دید. دخترک با دستانی پر از امید روی دفتر سفیدش نوشت: «با مادرم جشن می‌گیرم روز رسیدنم را…» دفترش را بست و برای چند ثانیه‌ای، دنیا نفس کشیدنش را فراموش کرد؛ زمین دندان روی جگر گذاشت، باد از رقصیدن ایستاد و گل‌ها برای لحظه‌ای زیبایی‌شان را هدیه به دخترک کردند. آفتاب چشمانش را بست و گرمای خود را به سردی سپرد؛ ولی هوا همچنان نفس‌گیر بود و عرق‌های تلاش، از پیشانی‌اش آهسته به طرف گونه‌هایش قدم‌زنان سفر می‌کرد. با صدای دنگ‌دنگ زنگ رخصتی، همه لبخند زدند و به سوی خانه حرکت کردند؛ اما این حرکت گویی هیچ تمامی نداشت. زیر لب با خود زمزمه می‌کردم: «مادر برایم چی پخته‌ای؟ مادر، لطفا برایم کفش بخر. امروز دخترکی را دیدم که کفش‌هایش خیلی زیبا بود…» همه در دهلیز مکتب، صفِ یک‌نفره تشکیل داده بودیم و از کیف همدیگر گرفته بودیم؛ قطاری از دختران از جنس الماس، که از کوره‌ی آتشین فقر و تحقیرِ ناشی از دختر بودن، آن‌چنان محکم بیرون آمده بودند که هدف‌های‌شان از بلندی کوه‌ها بیشتر قد کشیده بود و تا اوج آسمان آبی کابل در پرواز بود؛ دخترانی که خنده‌های‌شان کهکشان‌ها را به سکوت رام می‌کرد.

اما ناگهان صدایی مهیب، همه را از دنیای رویا بافتن بیدار کرد! ساختمان مکتب لرزید؛ از این‌که آرزوهای زیادی را در خود دفن خواهد کرد. دودی از ناامیدی از پنجره‌های نیمه‌باز به صنف خزان کرد و صورت دختران را لمس نمود. همه‌جا تاریک شد؛ چیزی نمی‌دیدم و نمی‌دانستم این غبار، ترس بود یا نفسِ آخرِ امید؟ نمی‌دانستم از ترسِ جانم است یا به خاطر از دست دادنِ رویای روی دفترم، که مات و مبهوت مانده بودم. نمی‌دانستم دفترم را بردارم، یا پا به فرار بگذارم، و یا دنبال دوستانم بگردم؟ دفتر و رویایی را که نوشته بودم، زمینِ مکتبم به یک‌باره بلعید. ترسیده بودم؛ آیا کلماتش هنوز به زیبایی اولش بود یا جوهرش زیر پاهای لرزان گم شده بود؟ می‌خواستم به نوشتن ادامه بدهم، اما وای… کو دستی برای نوشتن؟ دستانم را گم کرده بودم! لبخندم جایش را به وحشت داد. فکر نمی‌کردم زنده‌ام، چرا که هیچ حسی وجودم را مورمور نمی‌کرد. به طرف بیرون قدم‌های سست‌شده‌ام را برداشتم و خودم را در حویلی مکتب یافتم. در آن‌جا چیزی دیدم که تمام وجودم را با خود به زمین گرم و خاک‌آلودِ مدرسه کشید. دو دست را دیدم که جدا از تن، روی زمین مثل دو قلب عاشق به هم گره خورده بودند؛ اما پیکرشان معلوم نبود کجاست! نمی‌دانم دستِ دوستی در دستِ دوستی دیگر بود، یا دستِ خواهری که دستانِ خواهرش را محکم گرفته بود تا در شلوغی رویاهای گم‌شده‌اش گم نشود؟ نمی‌دانستم باید گریه کنم یا دنبال صاحبِ آن دست‌ها بگردم. نگاهم را گرفتم و دیدم آن‌سوتر، چادری با باد در حال رقصیدن است؛ انگار چادر هنوز هم زندگی می‌کرد.

کیفی با قلم و کتاب‌های رنگارنگ روی زمین افتاده بود. کیفی که قرار بود سنگینی کتاب‌ها را بکشد؛ اما حالا فقط آرزوهای نیمه‌کاره را حمل می‌کرد. دختری گوشه‌ای بی‌حرکت نشسته بود، انگار از شدت ترس حتی اجازه‌ی نفس کشیدن هم نداشت. دختری که چند لحظه پیش کنارم می‌خندید، حالا لب‌هایش خشکیده بود و چشمانش در دریایی از اشک گم شده بود. او دنبال خواهرش می‌گشت، شاید هم دنبال همان دستی که دیگر تنی نداشت. من بدون هیچ حرفی حرکت کردم؛ در جاده‌ای قدم گذاشته بودم که انسان‌ها اهداف‌شان را با خونِ خود روی سرک‌ها نقاشی کرده بودند. فکر می‌کنم آن جاده و جوی‌ها دیگر نیازی به آب نداشتند؛ چرا که از خونِ بی‌گناهان سیراب شده بودند. داشت قدم‌های بی‌رمق من روی هدف‌ها پا می‌گذاشت که ناگهان مادری دستم را گرفت و تکانم داد؛ ترسیدم و خدا می‌داند که چقدر بدنم از این تکانِ ناگهانی شل شد. چشمانم را بستم و التماس کردم: «خدایا مادرِ من نباشد! خدایا مادرم نفهمیده باشد و هنوز خبر نشده باشد…» آن‌قدر عاجزانه این را از خدا می‌خواستم که دلم برای خودم سوخت؛ چقدر ما دختران مظلوم بودیم، و چقدر مادر طاقت رنج فرزند را ندارد…

اما او مادر من نبود. نفهمیدم در آن لحظه باید خدا را شکر می‌کردم یا نه؛ مادر من نبود و هنوز خبر نداشت، ولی او مادرِ یکی از همان دخترانی بود که دیگر در این دنیا نفس نمی‌کشیدند. با صدایی لرزان و ترسیده از من پرسید: «دخترم کجاست؟ او را چرا با خودت نیاوردی؟» زبانم بند آمد و لب‌هایم قفل شد؛ نمی‌توانستم سخنی به لب بگشایم. جمله‌هایم مثل پروانه‌ای که شوق اولین پروازش را دارد، پر کشید و رفت و تنها چیزی که تمام وجودم را احاطه کرد، این فکر بود: «مادرم در حال پختن غذا باشد، از من سوالی نپرسد و هنوز خبر نشده باشد.» با تمام خستگی و کوفتگی به خانه رسیدم. دروازه را زدم و پدرم آن را باز کرد؛ با نگاهی خیره و پر از شوک و غیظ به من نگریست و گفت: «تو زنده‌ای هنوز؟ پدرنعلت، مادرت به مکتب رفت از پشت تو…» رویش را دور داد و رفت. در آن‌جا چقدر احساس حقارت کردم؛ آن‌قدر شکستم که آرزو کردم ای کاش من هم مرده بودم و هیچ‌وقت به خانه برنمی‌گشتم. ولی زنده بودم؛ خوشبختانه یا بدبختانه، هنوز هم نمی‌دانم!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000