آغاز سال جدید؛ ادامه‌ی آرزوهای‌ کهنه

زمستان کم‌کم رخت سفر بست و زمین را به آغوش گرم و پرمهر بهار سپرد. بهار از راه رسید فصلی که در آن زندگی دوباره جان می‌گیرد، نفس می‌کشد و امید در رگ‌های طبیعت جاری می‌شود. گل‌ها یکی‌یکی شکوفه می‌دهند، درختان لباس سبز و سپید بر تن می‌کنند و زمین، پس از یک خواب طولانی، بیدار می‌شود. بوی خاک نم‌خورده، بوی هوای تازه و عطر دل‌انگیز گل‌ها در فضا می‌پیچد و دل هر رهگذری را نوازش می‌دهد.

بهار، آغاز دوباره است. بهار، تولد زندگی است. بهار، فصل شکوفه‌ها و ریشه دواندن‌هاست. فصل رشد کردن، تازه شدن و از نو شروع کردن است. خورشید مهربان‌تر از همیشه می‌تابد و نورش را بی‌دریغ نثار زمین می‌کند. همه‌چیز رنگ زندگی گرفته است؛ همه‌چیز برای یک شروع تازه آماده است.

اما در میان این همه زیبایی و طراوت، در گوشه‌ای از این سرزمین، دخترکی زیر درختی پر از شکوفه نشسته است. چشمانش به دوردست‌ها خیره مانده؛ اما نه از زیبایی بهار لذت می‌برد و نه از آواز پرندگان آرام می‌گیرد. فضا سرشار از زندگی است؛ اما درون او چیزی در حال فرو ریختن است، قلبش خسته است و ذهنش در اقیانوسی از ناامیدی دست‌وپا می‌زند. او از روزگار خسته است، از آغاز یک درد تازه می‌ترسد، از هیاهوی بی‌پایان زندگی دلش ‌گرفته است. سنش زیاد نیست؛ اما دلش گویی سال‌ها بار اندوه را به دوش کشیده است. روزهایی را پشت سر گذاشته که هرکدام به اندازه‌ی یک عمر طولانی و سنگین بوده‌اند.

در سرزمینی که لبخندها کوتاه و شادی‌ها کم‌رنگ‌اند، تنها دلخوشی او «مکتب» بود. مکتب برای او فقط جای درس خواندن نبود، فقط یک تعمیر ساده نبود؛ مکتب، خانه‌ی دومش بود. پناهگاهی امن در برابر تلخی‌های خانه و بی‌رحمی‌های روزگار بود. در آنجا می‌خندید، امید می‌بافت و برای آینده‌ی روشن رؤیا می‌ساخت. هر صبح با شوق از خواب بیدار می‌شد، کتاب‌هایش را با عشق در بغل می‌گرفت و به سوی جایی می‌رفت که احساس می‌کرد «کسی» است؛ اما این روزگار بی‌رحم، حتی به آن پناهگاه کوچک هم رحم نکرد. درِ مکتب به رویش بسته شد، نه به خاطر تنبلی، نه به خاطر ناتوانی، بلکه فقط به این دلیل که «دختر» است.

سال نو فرا رسیده‌است. خانه‌ها پر از شور و شوق شده‌اند. مردم لباس‌های نو خریده‌اند. خانه‌های شان را پاک‌کاری کرده‌اند. استقبال از روزهای تازه‌ و صدای خنده‌ها از کوچه‌ها به گوش می‌رسد. همه از آغاز سال نو خوشحال‌اند؛ اما برای این دخترک، سال نو، آغاز یک درد تازه است. حالا، مکتب‌ها باز ‌شده‌اند؛ دروازه‌ها دوباره گشوده ‌شده‌اند، زنگ‌ها به صدا درآمده‌اند و شاگردان با کیف‌های پر از امید به صنف‌ها بازگشته‌اند؛ اما نه برای همه‌ی برای دختران این سرزمین، برای آن‌هایی که از صنف ششم گذشته‌اند، دروازه‌ها همچنان بسته مانده است و این دخترک یازده‌ساله یکی از آن دخترهاست.

امسال قرار بود صنف هفتم را آغاز کند قرار بود کتاب‌های جدید بگیرد، دوستان تازه پیدا کند و یک قدم دیگر به سوی آرزوهایش نزدیک شود؛ اما حالا تمام آن آرزوها پشت یک در بسته مانده‌اند.

شب‌ها بیشتر کنار پدر می‌نشیند و به اخبار گوش می‌دهد، به امید اینکه شاید – فقط شاید- خبری بیاید که همه‌چیز تغییر کند. آن‌قدر با دقت گوش می‌دهد که حتی پلک نمی‌زند؛ اما خبرها همیشه مثل چند سال گذشته‌است. سکوت، بی‌تفاوتی و ادامه‌ی همان محرومیت. جهان انگار چشم‌هایش را بسته است و وانمود می‌کند هیچ اتفاقی نیفتاده است.

او هنوز کودک است؛ اما دردهایش بزرگ‌تر از سنش بوده‌است. دلش می‌خواهد درس بخواند، می‌خواهد داکتر شود، معلم شود، یا فقط انسانی باشد که بتواند آینده‌اش را خودش بسازد؛ اما حالا، بزرگ‌ترین آرزویش چیزی بسیار ساده شده است: باز شدن درِ مکتب.

بهار آمده است، طبیعت زنده شده است، همه‌چیز در حال رشد و شکوفایی است؛ اما رؤیاهای این دخترک در همان جوانه‌های کوچک، خشک می‌شوند.

این سال، اگرچه برای بسیاری آغاز است؛ اما برای هزاران دختر یازده و دوازده‌ساله، سیزده‌‎ساله، چهارده‌ساله، پانزده‌ساله و… در این سرزمین، پایان یک راه، پایان یک رویا و آغاز دردی است که هر روز عمیق‌تر می‌شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000