شمسیه نوزدهساله است. سنی که باید میان کتابهای دانشگاه، در راهروهای دانشکدهی طب و در مسیر ساختن آیندهاش سپری میشد. اما او حالا در سکوت خانهای نشسته است؛ جایی که زمان میگذرد، اما زندگیاش در همان نقطهای متوقف مانده که سالها پیش از او گرفته شد.
روزی، الگویش دختری بود به نام شمسیه علیزاده؛ کسی که با تلاش و پشتکار، به یکی از چهرههای درخشان آموزش تبدیل شد. شمسیهی ما نیز میخواست همانند او باشد، درس بخواند، پیشرفت کند و روزی داکتر شود. رویای او ساده؛ اما عمیق بود: نجات جان انسانها و ساختن آیندهی روشن.
آخرین باری که پشت میز صنف نشست، صنف نهم بود. آن روزها، دفترچههایش پر از هدف و امید بود؛ اما با تغییرات سیاسی، دروازههای مکاتب به روی دختران بسته شد و مسیر زندگی او ناگهان ناتمام ماند.
از آن روز تا امروز، بیش از ۱۶۵۰ روز گذشته است؛
۱۶۵۰ روز دوری از مکتب،
۱۶۵۰ روز انتظار،
۱۶۵۰ روزی که در آن، رویاها آهستهآهسته به سکوت سپرده شدند!
شمسیه هنوز هم گاهی کتابهایش را از صندوقچه بیرون میآورد. ورق میزند، مکث میکند و دوباره میبندد. انگار میان امید و پذیرش، معلق مانده است؛ اما در خانه، شرایط نیز مانند زندگی او تغییر کرده است.
پدرش کار ثابتی ندارد. وضعیت اقتصادی خانواده روزبهروز دشوارتر میشود. در این میان، شمسیه تنها دختر خانواده نیست؛ چند خواهر دیگر نیز دارد که هرکدام سرنوشت مشابهی در انتظارشان است. نگرانیها بیشتر شده، فشارها سنگینتر.
مادرش، زنی خسته از روزگار، میان دلسوزی و درماندگی گیر مانده است. او نه با آرزوهای دخترش مخالف است و نه از رویاهای او بیخبر؛ اما واقعیتهای زندگی، نگاهش را تغییر داده است.
یک روز، در میان سکوت خانه، با صدایی که خستگی در آن موج میزد، گفت: «شوهر کن… تا هم خودت بیغم شوی، هم ما.»
بعد از گفتن این جمله، نگاهش را پایین انداخت؛ انگار خودش هم از سنگینی حرفش خبر داشت.
شمسیه چیزی نگفت؛ فقط دستش را روی دفترچهاش گذاشت، همان دفتری که زمانی پر از آرزو بود. در آن لحظه، نه کسی گریه کرد، نه صدایی بلند شد؛ اما غمی آرام، در دل هر دو – مادر و دختر- نشست.
پس از آن، همهچیز آرام و بیصدا پیش رفت. نام خواستگار در خانه مطرح شد، نه بهعنوان یک رویا، بلکه بهعنوان یک «راهحل». پدر از «مناسب بودن» گفت، از «امنیت»، از «آیندهای که باید به شکلی تضمین شود.» در میان این تصمیمها، شمسیه ایستاده بود، بیصدا، بیقدرت برای تغییر. او هیچ راه دیگری نداشت.
شبها، وقتی همه خواباند، او به آیندهای فکر میکند که زمانی برای خودش ساخته بود. آیندهای که در آن، روپوش سفید داکتری به تن داشت، در راهروهای شفاخانه قدم میزد و با دانشی که به دست آورده بود، به دیگران کمک میکرد. اما حالا، تصویر دیگری در حال شکلگیری است؛ تصویری که نه از رویا، بلکه از اجبار ساخته شده است.
در میان این دو تصویر- یکی ساختهی آرزوها و دیگری زادهی شرایط – شمسیه ایستاده است.
داستان او، تنها داستان یک دختر نیست. این روایت هزاران دختری است که در این ۱۶۵۰ روز، از مکتب دور ماندهاند و در سایهی مشکلات اقتصادی و اجتماعی، به سمت انتخابهایی سوق داده میشوند که سهمی در آن ندارند.
وقتی آموزش از یک جامعه گرفته میشود، تنها علم از بین نمیرود؛ بلکه گزینهها نیز محدود میشوند. خانوادهها، در نبود فرصت، به دنبال راههای دیگر میگردند، راههایی که گاهی پایان رویاهای دختران است.
شمسیه هنوز نوزدهساله است. هنوز در سنی است که باید فرصت انتخاب داشته باشد؛ اما اکنون، میان گذشتهای که از او گرفته شده و آیندهای که برایش تعیین میشود، ایستاده است.
با اینحال، هنوز چیزی در درون او خاموش نشده است. گاهی دفترش را باز میکند و به جملهای که سالها پیش نوشته بود، نگاه میکند: «هدف: داکتر شدن!»
این جمله، هرچند کمرنگ، اما هنوز زنده است.
۱۶۵۰ روز گذشته است؛ اما همهچیز پایان نیافته است.
رویاها گاهی خاموش میشوند، اما از بین نمیروند.
شاید روزی، دروازههایی که بسته شدهاند دوباره باز شوند.
شاید همان دختری که امروز در سکوت نشسته، فردا دوباره کتابش را بردارد.
و شاید شمسیه، با تمام این وقفهها، هنوز هم بتواند به همان هدفی برسد که روزی با دستان خودش نوشته بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه