اینجا زندگی آسان نیست!

من یک دخترِ آرام، اما پرتلاش و درس‌خوان بودم. یادش بخیر زمانی که دروازه‌های مکتب باز بود. آن روزها برای من زندگی رنگِ دیگری داشت. هر روز با شوق و خوشحالی از خواب بیدار می‌شدم و می‌دانستم که قرار است چیزهای تازه‌ای یاد بگیرم. زندگی شاید همیشه آسان نبود؛ اما حداقل امیدی در دلم بود و آینده را روشن‌تر می‌دیدم.

با شوق کتاب‌های مکتب را می‌خواندم. گاهی آن‌قدر به کتاب‌ها علاقه داشتم که بعد از خواندن‌شان، آن‌ها را می‌بوسیدم و با دقت سرِ جای‌شان می‌گذاشتم. تمامِ کارهای خانگی‌ام را انجام می‌دادم و بعد به مادرم کمک می‌کردم، چون دخترِ بزرگِ خانواده بودم. با وجودِ خستگی، خوشحال بودم؛ زیرا می‌دانستم بعد از تمام شدنِ کارهای خانه، دوباره فرصتی پیدا می‌کنم تا بخوانم و بنویسم.

خوب یادم است روزی که ما امتحانِ بیولوژیِ صنفِ نهم را داشتیم. من به این مضمون بسیار زیاد علاقه داشتم و هنوز هم دارم. از کودکی آرزو داشتم یک داکترِ بسیار خوب شوم و به مردم کمک کنم. به همین دلیل برای امتحانِ بیولوژی بسیار زیاد آمادگی گرفته بودم. تمامِ مطالب را مرور کرده بودم و با خودم می‌گفتم که حتماً امتحان را خوب می‌دهم.

من یک دوستِ خیلی صمیمی داشتم. هر روز ساعتِ دوازده‌ونیم با هم به مکتب می‌رفتیم. او خلبانی را دوست داشت و من آرزوی داکتر شدن داشتم. هرکدام از ما برای آینده‌ی خود رویاهایی داشتیم و فکر می‌کردیم اگر درس بخوانیم، روزی می‌توانیم به آرزوهای‌ خود برسیم.

اما آن روز همه‌چیز فرق داشت…!

وقتی از خانه بیرون شدم، دیدم کوچه‌ها خیلی آشوب است. من معمولاً نگاهِ مثبتی به همه‌چیز داشتم و سعی می‌کردم از هر اتفاقی نترسم؛ اما این‌بار احساسِ عجیبی داشتم. هیاهو و سروصدا زیاد بود. مردم با عجله به طرفِ خانه‌های‌شان می‌رفتند و دکان‌ها یکی پس از دیگری بسته می‌شدند. کوچه‌هایی که همیشه پر از رفت‌وآمد و صدا بود، ناگهان چهره‌ی دیگری پیدا کرده بود.

کمی ترسیدم؛ اما چون امتحان داشتم، از کسی نپرسیدم چه اتفاقی افتاده است. فقط به راهِ خود ادامه دادم و به خانه‌ی دوستم رفتم تا با هم به مکتب برویم و امتحان بدهیم. اما قرار بود بدترین و ویران‌کننده‌ترین خبرِ زندگی‌ام را بشنوم.

وقتی به دوستم نگاه کردم، دیدم از چشمانش دریایی از اشک جاری است. با صدای لرزان گفت: «طالبان دوباره آمده‌اند.»

برای چند لحظه نمی‌دانستم چه بگویم. او ادامه داد: «حالا نمی‌توانی امتحان بدهی، حتی نمی‌توانی به مکتب بروی.»

در آن لحظه تمامِ امید و شوقی که برای امتحان داشتم، انگار در یک لحظه از بین رفت. من برای امتحان آماده شده بودم، کتاب خوانده بودم و برای آینده‌ام رویا داشتم؛ اما حالا نمی‌دانستم چه اتفاقی برای مکتب و آرزوهایم خواهد افتاد.

با این حال، شجاعت به خرج دادم و به طرفِ مکتب رفتم. شاید در دلم هنوز امید داشتم که همه‌چیز اشتباه باشد و دوستان و معلمانم را آنجا ببینم؛ اما وقتی به مکتب رسیدم، وای! هیچ‌کس آنجا نبود…!

دروازه‌های مکتب، حیاطِ خالی و سکوتی عجیب. هیچ صدای خنده‌ی دختران، صدای معلم‌ها و صدای ورق خوردنِ کتاب‌ها شنیده نمی‌شد. برگشتم؛ با چشمانِ گریان و قلبی که تندتند می‌زد. هیچ‌کسی در اطراف دیده نمی‌شد.

آن صحنه برایم بسیار وحشتناک بود، چون هیچ‌وقت همه‌جا را این‌قدر ساکت و خلوت ندیده بودم. با خودم می‌گفتم: ای طالبان، مگر کی‌ها هستند؟ چرا باید دروازه‌ی مکتب را به روی دختران ببندند؟ چرا باید آرزوهای ما متوقف شود؟

آن روز به قسمی خودم را به خانه رساندم. کم‌کم همه‌چیز عادی شد، اما زندگی دیگر مثلِ گذشته نبود. دیگر از اتحاد و همبستگیِ مردم و از حقِ طبیعیِ دختران برای درس خواندن خبری نبود.

با این حال، من و هزاران دخترِ دیگر متوقف نشدیم. شاید دیگر نتوانستیم مثلِ گذشته به‌طور رسمی درس بخوانیم، اما بیشتر از گذشته تلاش و پشتکار داریم. ما هنوز کتاب می‌خوانیم، می‌نویسیم، یاد می‌گیریم و برای آینده‌ی خود امید داریم.

شاید دروازه‌های مکتب بسته شده باشد، اما دروازه‌های ذهن و قلبِ ما بسته نشده است. شاید راهِ ما سخت شده باشد، اما ما هنوز آرزو داریم. هنوز می‌خواهیم داکتر، خلبان، استاد و هر چیزی که آرزویش را داریم بشویم.

من باور دارم که تاریکی همیشه باقی نمی‌ماند. یک روز دوباره دروازه‌های مکتب باز خواهد شد و دختران با کتاب‌های‌شان، با لبخند و امید، دوباره واردِ صنف‌های‌شان خواهند شد.

ما متوقف نمی‌شویم؛ ادامه می‌دهیم و خواهیم داد، به امیدِ روزی که درس خواندن حقِ هر دختر و پسر باشد، هیچ کودکی از درس محروم نشود و هیچ حقی پایمال نشود.

چون اینجا زندگی آسان نیست؛ اما ما هنوز امید داریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000