هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این آخرین خداحافظی باشد

بعضی دردها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند. هرچقدر زمان بگذرد، باز هم وقتی نام «مکتب سیدالشهدا» شنیده می‌شود، قلب انسان سنگین می‌شود. انگار هنوز صدای آن انفجارها در کوچه‌های دشت برچی می‌پیچد. هنوز هم وقتی کسی از آن روز حرف می‌زند، تصویر دخترانی در ذهنم زنده می‌شود که با لباس‌های مکتب، با کیف‌های کوچک و قلب‌های پر از امید از خانه بیرون شدند، اما دیگر هرگز برنگشتند.

آن‌ها فقط دخترانی عادی بودند. دخترانی شبیه هزاران دختر دیگر در افغانستان بودند که مکتب می‌رفتند. بعد از ظهرها با عجله کتاب‌های‌شان را جمع می‌کردند، از مادر خداحافظی می‌کردند و با هزار امید راهی مکتب می‌شدند. شاید یکی از آن‌ها شب قبل تا سحر درس خوانده بود تا در امتحان نمره‌ی خوب بگیرد. شاید یکی دیگر آرزو داشت روزی داکتر شود تا درد مردمش را درمان کند. شاید دختری در راه مکتب با دوستش درباره‌ی آینده و در مورد لباس عیدش حرف زده و خندیده بود. بی‌خبر از این‌که چند دقیقه‌ی بعد، همه‌چیز برای همیشه تغییر خواهد کرد.

در آن روز، انفجار فقط ساختمان‌ها را نلرزاند، بلکه قلب هزاران انسان را شکست. ناگهان کوچه‌هایی که پر از صدای خنده‌ی دختران بود، پر از دود، گریه و وحشت شد. کتاب‌هایی که قرار بود وسیله‌ی ساختن آینده باشند، در میان خاک و خون افتادند. کفش‌های کوچکی در جاده باقی ماند که دیگر صاحبان‌شان هیچ‌وقت برای پوشیدن‌شان برنگشتند. مادرانی بودند که با پاهای لرزان میان جمعیت می‌دویدند و نام دختران‌شان را صدا می‌زدند. پدرانی بودند که هنوز امید داشتند فرزندشان را زنده پیدا کنند؛ اما تنها چیزی که نصیب‌شان شد، سکوتی سنگین و قلبی شکسته بود.

دردناک‌تر از همه این بود که قربانیان، دخترانی بودند که فقط می‌خواستند درس بخوانند. نه گناهی داشتند و نه دشمن کسی بودند. تمام آرزوی‌شان این بود که باسواد شوند، برای خانواده‌ی شان افتخار بیاورند و روزی برای کشورشان مفید باشند. اما در سرزمینی که سال‌هاست جنگ و خشونت نفس مردم را گرفته، حتی رویا داشتن هم گاهی خطرناک می‌شود.

بعد از آن حادثه، خیلی از چوکی‌های صنف خالی ماند. دوستانی که هر روز کنار هم می‌نشستند، ناگهان یکی از آن‌ها را برای همیشه از دست دادند. بعضی دخترها دیگر نتوانستند با خیال آرام به مکتب بروند. هر صدای بلند، هر ازدحام و هر لحظه تأخیر، ترس را دوباره در دل‌های‌شان زنده می‌کرد. اما با تمام این ترس‌ها، باز هم بسیاری از دختران دست از درس برنداشتند؛ چون می‌دانستند اگر تسلیم شوند، تاریکی پیروز می‌شود.

زندگی دختران در افغانستان همیشه پر از مبارزه بوده است، مبارزه برای حق آموزش، برای دیده شدن و برای داشتن آینده‌ای بهتر. خیلی‌ها شاید ندانند دختری که هر روز با ترسِ انفجار و ناامنی به مکتب می‌رود، چقدر شجاع است. او فقط درس نمی‌خواند، او در برابر ناامیدی ایستادگی می‌کند. هر صفحه‌ای که می‌خواند، مثل نوری در برابر تاریکی است.

امروز شاید نام بسیاری از آن دختران در اخبار کمتر شنیده شود؛ اما یادشان هنوز در دل مادرانی که لباس‌های فرزندان‌شان را نگه داشته‌اند زنده است. در نگاه پدرانی که بعد از آن روز دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نخندیدند و در دل هم‌صنفی‌هایی که هنوز هنگام دیدن چوکی‌های خالی، بغض گلوی‌شان را می‌گیرد، هنوز زنده است.

دختران سیدالشهدا فقط قربانی یک حادثه نبودند، آن‌ها نماد هزاران آرزوی ناتمام افغانستان‌اند. آرزوهایی بودند که می‌توانست آینده‌ی این سرزمین را تغییر دهد. شاید یکی از آن دختران می‌توانست داکتری شود که جان انسان‌ها را نجات دهد، یا معلمی که نسل جدید را آموزش دهد، یا نویسنده‌ای که درد مردمش را روایت کند؛ اما زندگی فرصت ادامه دادن را از آن‌ها گرفت.

با این حال، چیزی که هنوز باقی مانده، «امید» است. امیدی که در قلب دختران در افغانستان هنوز زنده است. هنوز هم دختری در گوشه‌ای از این سرزمین، زیر نور کمِ چراغ کتابش را باز می‌کند و رویاهایش را در سکوت مرور می‌کند. هنوز هم دخترانی هستند که با وجود تمام ترس‌ها به مکتب می‌روند، چون باور دارند دانش قوی‌تر از خشونت است.

و شاید حقیقتِ تلخ اما زیبای این سرزمین همین باشد؛ این‌که دختران در افغانستان با تمام دردهایی که دیده، هنوز هم رویاهایش را دفن نکرده اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000