گاهی وقتی میخواهم دربارهی وطنم بنویسم، نمیدانم از کجا شروع کنم. وطنم برای من فقط یک سرزمین نیست؛ جایی است که در آن بزرگ شدهام، خاطره دارم و آدمهایی را دوست دارم. برای همین وقتی میبینم مردمش با مشکلاتِ زیادی روبرو هستند، نمیتوانم به آسانی از کنارِ آن بگذرم.
افغانستان دردهای زیادی دارد. بعضی دردها را همه میبینند و بعضی دردها در سکوتِ خانهها پنهان میمانند. گاهی با خودم فکر میکنم اگر بخواهم فقط یکی از دردهای وطنم را انتخاب کنم، کدام را بنویسم؟ از فقر؟ از بیکاری؟ از دخترانی که نمیتوانند درس بخوانند؟ یا از پدر و مادری که هر روز نگرانِ آیندهی فرزندانشان هستند؟ واقعاً نمیدانم از کدام دردِ وطنم بنویسم.
اما وقتی به دخترانِ سرزمینم فکر میکنم، قلبم بیشتر میگیرد. دخترانی که از کودکی یک آرزو در دل داشتهاند: یکی میخواسته داکتر شود، یکی معلم، یکی خبرنگار و دیگری شاید فقط میخواسته یک روز یک انسانِ موفق باشد. آنها سالها درس خواندند، امتحان دادند، کتاب خریدند و برای آیندهشان برنامه ساختند. اما یک روز همهچیز تغییر کرد. کتابهایی که باید در کیفشان میبود، در گوشهی خانه ماند. یونیفورمهایی که باید هر روز میپوشیدند، دیگر استفاده نشد. صبحهایی که باید با رفتن به مکتب شروع میشد، تبدیل شد به صبحهایی که باید در خانه بمانند.
فکر کردن به این موضوع برایم سخت است؛ چون دختر فقط به مکتب نمیرود که چند کتاب بخواند، او با درس خواندن برای آیندهی خودش آماده میشود. وقتی یک دختر از آموزش محروم میشود، فقط یک روز یا یک سال از زندگیاش از دست نمیرود، بلکه بخشی از آرزوهایش هم در انتظار میماند. گاهی فکر میکنم یک دختر وقتی کتابهایش را میبیند، چه احساسی پیدا میکند؟ شاید هنوز دلش بخواهد آنها را باز کند. شاید هنوز آرزو داشته باشد دوباره سرِ صنف بنشیند. شاید هنوز در دلش بگوید: «من میخواهم درس بخوانم.» و این جملهی ساده شاید بزرگترین آرزوی یک دختر باشد.
اما دردِ وطنِ من فقط همین نیست. پشتِ دروازهی خیلی از خانهها، پدرانی هستند که هر روز با نگرانی از خانه بیرون میشوند. آنها شاید صبح که میروند، خودشان هم نمیدانند شب با چه چیزی برمیگردند. گاهی تمامِ فکرِ یک پدر این است که: آیا امروز کاری پیدا میکنم؟ آیا پولی به دست میآورم؟ آیا میتوانم چیزی برای شامِ خانوادهام بیاورم؟ شاید برای بعضیها یک دانه نان چیزِ خیلی کوچکی باشد؛ اما برای پدری که تمامِ روز دنبالِ کار بوده، همان یک نان میتواند معنیِ زحمتِ تمامِ روزش را داشته باشد. من گاهی به پدرانی فکر میکنم که وقتی شب به خانه میرسند، شاید خسته باشند، شاید جیبشان خالی باشد؛ اما باز هم نمیخواهند فرزندانشان ناراحتیِ آنها را ببینند. شاید فقط لبخند بزنند و بگویند: «خوب است، فردا بهتر میشود.»
مادران هم داستانهای خودشان را دارند. مادری که شاید خودش چیزی نخورده باشد؛ اما غذای باقیمانده را برای فرزندانش میگذارد. مادری که وقتی کودک چیزی میخواهد و توانِ خریدنش را ندارد، شاید فقط بگوید: «بعداً برایت میخرم.» ولی خودش میداند که «بعداً» چه زمانی خواهد رسید؟ این دردها دردهایی است که شاید در تلویزیون یا شبکههای اجتماعی دیده نشوند و شاید دربارهشان زیاد صحبت نشود، اما در زندگیِ مردم وجود دارند.
با این همه، من نمیخواهم وطنم را فقط با غمهایش به یاد بیاورم؛ چون هنوز امید هست. هنوز دخترانی هستند که با وجودِ بسته بودنِ دروازههای مکتب، کتاب را کنار نگذاشتهاند. هنوز دخترانی هم هستند که زبان یاد میگیرند و برای آینده تلاش میکنند. هنوز پدرانی هستند که با وجودِ خستگی، هر روز دوباره برای خانوادهشان تلاش میکنند. هنوز مادرانی هستند که به فرزندانشان میگویند: «ناامید نشو.» شاید همین امید است که مردمِ ما را سرِ پا نگه داشته است.
من یک نفر هستم و شاید نتوانم همهی مشکلاتِ وطنم را حل کنم؛ اما میتوانم دربارهی آنها بنویسم. میتوانم از دختری بنویسم که منتظرِ بازشدنِ دروازهی مکتب است. میتوانم از پدری بنویسم که نگرانِ نانِ شب است. میتوانم از مادری بنویسم که خستگی و نگرانیاش را پشتِ لبخند پنهان میکند. شاید نوشتهی من نتواند دنیا را تغییر بدهد، اما حداقل میتواند یک نفر را وادار کند کمی فکر کند.
اگر از من بپرسند از کدام دردِ وطنم بنویسم؟ شاید جواب بدهم: از همه دردها. از دردِ دختری که آرزوی درس خواندن دارد، از دردِ پدری که نمیخواهد دستِ خالی به خانه برگردد، از دردِ مادری که همیشه خودش را آخر قرار میدهد و از دردِ کودکی که زودتر از سنش با سختیهای زندگی آشنا شده است.
اما در آخر، از امید هم مینویسم. امید به روزی که دخترانِ سرزمینم دوباره کیفهایشان را بردارند و به مکتب بروند. روزی که پدران با نگرانیِ کمتری به خانه برگردند. روزی که مادران با خیالِ راحتتری به آیندهی فرزندانشان نگاه کنند. من نمیدانم آن روز چه زمانی خواهد رسید، اما دوست دارم باورش کنم؛ چون اگر مردمِ یک وطن امیدشان را از دست بدهند، دیگر چه چیزی میتواند آنها را برای فردا نگه دارد؟
من هنوز امید دارم؛ برای خودم، برای دخترانِ سرزمینم و برای وطنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه