نمی‌خواهم دیوار باشم

گاهی با خودم فکر می‌کنم چرا ما آدم‌ها این‌قدر سکوت می‌کنیم؟ چرا وقتی چیزی را می‌بینیم که قلب‌ ما می‌گوید درست نیست، باز هم چیزی نمی‌گوییم؟ چرا وقتی صدای کسی شنیده نمی‌شود، وانمود می‌کنیم چیزی نشنیده‌ایم؟

شاید چون می‌ترسیم… من هم ترسیده‌ام و هم سکوت کرده‌ام. بارها پیش آمده حرفی برای گفتن داشتم، اما آن را در دلم نگه داشتم؛ نه به این دلیل که حرفی نداشتم، بلکه نمی‌‌دانستم اگر حرف بزنم چه اتفاقی می‌افتد. گاهی ترس از قضاوت شدن، آدم‌ها را از گفتنِ حقیقت بازمی‌دارد. گاهی هم به خودم می‌گویم: «به من چه؟ من که نمی‌توانم چیزی را تغییر دهم.» اما آیا واقعاً همین‌طور است؟

با خودم گفتم اگر همه همین جمله را بگویند که «من نمی‌توانم کاری کنم»، پس چه کسی قرار است کاری کند؟ گاهی سکوت، بی‌طرفی نیست؛ بلکه گرفتنِ طرفِ ظلم است. وقتی حقِ کسی نادیده گرفته می‌شود و ما سکوت می‌کنیم، شاید خود ما ظالم نباشیم؛ اما سکوت‌ ما باعث می‌شود آن ظلم بی‌صدا ادامه پیدا کند.

وقتی کسی برای حقِ خودش حرف می‌زند و ما فقط تماشا می‌کنیم، شاید دست‌ ما به او نرسد، اما حداقل می‌توانیم صدای او باشیم. من از کودکی می‌گفتم شجاعت یعنی محکم ایستادن، بلند حرف زدن و نترسیدن؛ اما حالا می‌گویم شجاعت یعنی بترسی اما باز هم حقیقت را بگویی؛ یعنی صدایت بلرزد، اما حقیقت را پس نگیری.

شاید صدای یک نفر نتواند کوهی را جابه‌جا کند؛ اما می‌تواند سکوت یک اتاق را بشکند. شاید نتواند تمام دنیا را تغییر دهد، اما می‌تواند زندگی یک انسان را دگرگون کند. گاهی یک جمله‌ی ساده مثل «تو تنها نیستی»، می‌تواند برای کسی که مدت‌هاست احساس تنهایی می‌کند، دنیا دنیا معنا داشته باشد.

گاهی شجاعت یعنی وقتی کسی را به خاطر متفاوت بودنش مسخره می‌کنند، با جمع نخندی. گاهی یعنی کاری را که می‌دانی درست نیست، برای راحتیِ خودت درست جلوه ندهی. من یاد گرفته‌ام که تغییر همیشه از اتفاقات بزرگ شروع نمی‌شود. گاهی از یک نفر شروع می‌شود، از یک قلب، از یک جمله و از یک تصمیم کوچک؛ تصمیمِ اینکه دیگر تماشاگر نباشیم.

من نمی‌گویم همیشه می‌توانم شجاع باشم، هنوز هم لحظه‌هایی هست که می‌ترسم و هنوز هم نمی‌دانم چه باید بگویم؛ اما دیگر می‌دانم که سکوت، آسان‌ترین و درست‌ترین راه نیست. حتی باعث می‌شود نادیده گرفته شوی. برخی سکوت‌ها تبدیل به حسرت می‌شوند؛ حسرتِ اینکه چرا حرفی نزدم؟ چرا دست کسی را نگرفتم؟ دردناک‌تر اینکه اگر من کاری می‌کردم، شاید چیزی تغییر می‌کرد.

شاید نتوانیم تمام ظلم‌های دنیا را متوقف کنیم، اما می‌توانیم ظلم را عادی جلوه ندهیم. می‌توانیم صدای یک نفر باشیم؛ می‌توانیم به کسی یادآوری کنیم که شنیده می‌شود، دیده می‌شود و ارزش دارد؛ و همین می‌تواند آغازِ تغییر باشد.

امروز دیگر به سکوت مثل گذشته نگاه نمی‌کنم. گاهی سکوت آرامش است، اما گاهی دیواری است میان حقیقت و شنیده شدن. من نمی‌خواهم دیوار باشم؛ می‌خواهم صدا باشم، حتی اگر صدایم کوچک باشد. دنیا همیشه با فریادهای بزرگ تغییر نمی‌کند؛ گاهی یک صدای کوچک می‌تواند به کسی امید بدهد.

می‌خواهم وقتی در آینده به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم نپرسم چرا سکوت کردی؟ بلکه با آرامش بگویم: «ترسیدم، اما سکوت نکردم.»

من دیوارها را به پنجره تبدیل خواهم کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000