دوای درد یک دختر جوان…!

وقتی صبح‌ها چشمانم را باز می‌کنم، یک لحظه فکر می‌کنم که فرصت برای گفتن ناگفته‌هایم خیلی زیاد است؛ به‌خصوص وقتی که سرم را روی کتاب‌هایم می‌گذارم، احساس می‌کنم که دردهایم را درمان می‌کند. نوشتن و روایت کردن تجربه‌هایم، مثل یک دوای آرام‌بخش، بدن انسان را آرام می‌سازد. صبح وقتی پرندگان سروصدا می‌کنند، با خودم فکر می‌کنم آیا روزی خواهد آمد که من هم مثل این پرندگان آزادانه سروصدا کنم و آزادانه نظرم را در جامعه‌ام بیان کنم؟ آیا روزی می‌رسد که آزادانه گشت‌وگذار کنم؟ شاید نه! دلم خیلی آرزو داشت که در صحنه‌ی امتحان کانکور، خودم و هم‌نسل‌هایم را ببینم؛ ولی شرایط در افغانستان برای دختران آن‌قدر سختی دارد که لباس پوشیدنش را هم باید از خانواده و دولت خود اجازه بگیرد. برایم زندگی رنگ دیگری شده است؛ رنگ تاریکِ آتش. آتشی که تمامی قلبم را سیاه کرده تا دیگر نتواند نظر دهد یا قوی باشد.

دل مجبور نیست همیشه سختی را تحمل کند. گاهی خوب است قلم خود را جایی بسازیم تا درد دل‌ ما درمان شود. شاید همین نوشتن، دوای خوبی باشد برای دردهایی که زخم‌شان سوزش دارد اما دیده نمی‌شود. تجربیاتی که یک دختر جوان در سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی خود کسب می‌کند، از همین سن شروع می‌شود؛ اینکه چگونه لباس بپوشی یا چه وقت حق داری نظر دهی؟ زندگی برای آزمایش دل است، ولی نه این‌قدر که یک دختر در ایام جوانی خود در جامعه‌ای چون افغانستان تجربه می‌کند. از سخنان ناگفته گرفته تا زیر پا شدنِ حق واقعی، یعنی تحصیل که امروز در جهان حرف اول را می‌زند. خانواده اولین جایی است که یک دختر در افغانستان امروزه محدودیت را در آن تجربه می‌کند و بعد در جامعه‌ی خود. شاید او خیلی دنبال راه‌حلی برای درد دلش باشد، اما حالا نمی‌تواند حتی یک قدم از آشیانه‌ی خود، که اولین جای امید و تشویق است، دور بماند.

گاهی دعا می‌کنم و می‌گویم کاش این‌گونه نمی‌شد. کاش ما هم به عنوان یک انسان، سهمی در افغانستان می‌داشتیم؛ اما نشد. ریسمان زندگی بر روی ما لکه‌ی سیاهی زد. یعنی سکوت کنید، درس خواندن برای یک دختر حرام به شمار رفته است. دلم بغض می‌گیرد وقتی به جامعه‌ی خود می‌بینم که سال‌ها گذشته ولی هنوز هیچ پیشرفتی نکرده است. جای شرم است برای یک انسان که اجازه ندهد یک دختر جوان آزاد زندگی کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000