۱۵ اگست؛ روزی که کتاب‌هایم جا ماند

حس عجیبی داشتم. تمام وجودم را ناامیدی فرا گرفته بود. در حال انجام تمرین‌های ریاضی بودم که زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی دلخراش داشت؛ گویی ناله‌ای دردناک و پر از ترحم برای چیزی بود که به سوی نابودی می‌رفت. صدای زنگ بلندتر شد. سکوتی سنگین بر صنف حاکم بود. نمی‌دانستیم که قرار است این سکوت تا مدت‌ها ادامه پیدا کند. همه سر جای خود میخ‌کوب شده بودند.

ناگهان دروازه‌ی صنف به‌گونه‌ای وحشیانه باز شد و مدیر مکتب وارد شد. با صدایی لرزان، صدایی که اندوه در آن پنهان بود، به استاد گفت که ما را هرچه زودتر رخصت کند. استاد چیزی نگفت؛ شاید دلیل رخصت شدن ما را می‌دانست. سر و صدای شاگردان بلند شد که چرا ما را رخصت می‌کنند. استاد با خونسردی گفت: «خوب گوش کنید دخترانم، امروز جمهوریت سقوط کرده و کابل به دست طالبان افتاده است. طالبان در حال پیشروی هستند. بهتر است امروز زودتر به خانه‌هایتان بروید.»

قلبم ناگهان فرو ریخت. مادرم همیشه از دوران قبلی طالبان برایم قصه می‌کرد؛ از ظلم و ستم‌هایی که بالای مردم می‌کردند. همان صدا ادامه داشت، مانند ناله‌ای بود که مرا می‌کشت و باز هم می‌کشت. استاد دروازه‌ی صنف را باز کرد و گفت: «با عجله بیرون شوید.»

همه به سوی دروازه هجوم بردند. هرکس می‌خواست زودتر بیرون شود. فقط من در صنف باقی مانده بودم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. با عجله از جایم برخاستم و به سوی دروازه دویدم، اما ناگهان ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم؛ کتاب‌هایم جا مانده بودند. انگار با من حرف می‌زدند و می‌گفتند: «ما را هم با خود ببر.» اما در آن لحظه فقط یک راه داشتم؛ باید می‌رفتم. سرم را پایین انداختم و تا جایی که توان داشتم دویدم.

بغض گلویم را گرفته بود و اشک از چشمانم سرازیر می‌شد. وقتی سرم را بلند کردم، خود را میان مردمی دیدم که هرکدام شتابان به سویی می‌رفتند. هوا دلگیر و خسته‌کننده بود. ابرهای سیاه و جهالت سراسر شهر را پوشانده بودند. نه دکانی باز بود و نه دست‌فروشی دیده می‌شد. تنها ترس، استرس، غم، نابودی و شاید هم مرگ در کوچه‌های کابل احساس می‌شد. دوباره پشت سرم را نگاه کردم. از مکتبم خیلی دور شده بودم، اما انگار خودم هنوز آنجا مانده بودم.

من دانش‌آموز صنف هشتم بودم؛ دختری سرشار از امید و انگیزه. دختری که آرزو داشت روزی در دانشگاه کابل در رشته‌ی ژورنالیزم درس بخواند. از همان زمان سخت درس می‌خواندم تا در امتحان کانکور نمره‌ی خوبی به دست آورم و به دانشگاه کابل راه پیدا کنم. این نخستین رویای من بود؛ اینکه روزی روی چوکی‌های دانشگاه بنشینم، در راهروهای آن قدم بزنم، به‌عنوان یک خبرنگار کار کنم، آزاد باشم و آن‌گونه که دوست دارم زندگی کنم. این خواسته‌ها چیز زیادی نبود؛ همه‌ی دختران در افغانستان تلاش می‌کردند به آرزوهای‌شان برسند؛ اما همان زنگ و همان روز، تمام رویاهای مرا از من گرفت.

هنوز هم کتاب‌هایی را که روی میز جا گذاشتم به یاد دارم. آن روز معلم گفت: «بهتر است که امروز زودتر رخصت شوید»؛ ولی آن رخصتی چندین سال است که ادامه دارد. هنوز هم آن دختر را به یاد دارم، دختری که آرزو داشت خبرنگار شود؛ اما امروز آزادی ندارد. نمی‌تواند آزادانه در بیرون رفت‌وآمد کند، در جامعه و حتی در خانواده از حقوق کامل برخوردار نیست، حق درس خواندن از او گرفته شده و حتی اجازه ندارد درباره‌ی آینده‌ی خود تصمیم بگیرد.

نه تنها من، بلکه بسیاری از بازماندگان آن روز چنین سرنوشتی پیدا کردند. دوستانم امروز مجبور به ازدواج شده‌اند؛ همان دخترانی که رویا داشتند روزی داکتر، پیلوت، استاد، انجینر و یا صاحب حرفه‌ای شوند. آن رؤیاها چنان نابود شدند که چیزی از آن‌ها برای ما باقی نماند.

هنوز هم صدای آن زنگ را می‌شنوم، صدایی که مرا تا مرز فروپاشی می‌برد. طالبان دختران را به هر بهانه‌ای بازداشت می‌کنند، حتی به خاطر عطری که زده باشند. ما در میان مردمی زندگی می‌کنیم که برخی از آنان باور کرده‌اند دختر بودن جرم است و دختران حق تحصیل ندارند.

آه، از کدام حسرت بگویم؟ از این‌همه محدودیت؟ از رویاهایی که هرگز به آن‌ها نرسیدم؟ از کدام درد سخن بگویم؟ با وجود همه‌ی این مشکلات، هنوز هم به فردایی روشن امید دارم. از طریق همین روایت‌ها و تجربه‌هایی که می‌نویسم، تلاش می‌کنم صدای دختران وطنم باشم.

با آنکه در درون خود در جنگم، دردهایم را پنهان می‌کنم و می‌خواهم برای نسل جدید، نسلی که ما مادران آینده‌ی آن خواهیم بود، چیزی از خود به جا بگذارم. می‌خواهم روزی برسد که هیچ دختری مجبور نباشد پنهانی درس بخواند، هیچ دختری در خیابان‌ها بازداشت نشود و هیچ دختری به جرم دختر بودن از حقوقش محروم نگردد. من می‌خواهم در آینده یک رهبر باشم. مطمئنم که هیچ نگاهی دلسوزانه‌تر از نگاه مادرانه و هیچ رهبری‌ای ارزشمندتر از رهبری آگاهانه‌ی زنان نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000