۱۵ اگست؛ آغاز مهاجرت و جستجوی آینده

صبح آن روز آشفته به نظر می‌رسید. حالم خسته‌تر از همیشه بود و مادرم نگران‌تر از همه، چون او می‌دانست شاید کابل امشب تحت تسلط طالبان قرار گیرد. پدرم آن روز به کار رفته بود و خواهرم در شفاخانه‌ی تانگ تیل نرس بود. یعنی آن روز همه بیرون از خانه بودند.

آن روز من هم به مکتب رفته بودم. برای اولین بار درس‌هایم را با دقت‌تر از همیشه گوش دادم. خودم تعجب کرده بودم، اما در داخل صنف نگرانی من از جسمم بیرون نمی‌شد. همه‌ی دوستانم با یکدیگر صحبت می‌کردند. برایم صحبت‌های آنان جالب به نظر می‌رسید: «چطور این‌قدر محبت؟ مگر ما دیگر همدیگر را نمی‌بینیم که این‌قدر گرم صحبت می‌کنید؟» همه‌ی دوستانم خندیدند و من هم در خنده‌های آنان شریک شدم. بعد از تمام شدن درس، همه با یکدیگر خداحافظی کردند؛ خداحافظی‌ای که گویا دیگر هرگز یکدیگر را نمی‌بینیم. همه‌ی رفتار، کردار و محبت آنان آن روز خیلی عجیب شده بود.

یکی از دوستانم به من گفت: «من نمی‌دانم چرا یک حس به من می‌گوید امروز آخرین روزی است که من به مکتب می‌آیم؟» من به صورت دوستم خندیدم و گفتم: «نمی‌دانم چرا همه امروز دیوانه شده‌اند؟»

رفتم به طرف خانه. راه برایم طولانی شده بود. هوا خیلی گرم بود و در ماه تابستان قرار داشتیم. آن روز همه‌ی کوچه‌ها خلوت بود، به جز سرک‌ها که آن روز خیلی شلوغ‌تر از همیشه بود. وقتی رسیدم به خانه، مادرم خیلی نگران بود. پرسیدم: «چه شده است؟» مادرم هیچ حرفی به من نزد.

تا ساعت ۵ عصر رسید. پیش تلویزیون نشسته بودم و کار خانه‌گی‌ام را می‌نوشتم. مادرم آمد و گفت: «زود باش خبرها را بگذار؛ همه می‌گویند امشب افغانستان سقوط می‌کند.» با شنیدن این خبر، حس کردم که دیگر برایم هیچ آرزویی باقی نمانده است.

تا ساعت ۸ شب خبرها را دنبال کردم. ناگهان خبر فوری آمد و گفت: «تا چند لحظه بعد، سیاست‌مدارها و نمایندگان پارلمان کشور را ترک خواهند کرد.» من با خواندن این خبر خیلی ناراحت شدم؛ چون اکنون در موقعیتی قرار گرفته‌ایم که همه فراری از وطن‌شان هستند. ساعتی بعد، همه‌ی تلویزیون‌ها اعلام نمودند که افغانستان تحت تسلط طالبان قرار گرفت.

در چهره‌ی همه خستگی را می‌دیدم. فردای آن روز، همه به سمت میدان هوایی هجوم آورده بودند؛ از کودک تا نوجوان گرفته تا میان‌سال، همه بدون اینکه با نزدیک‌ترین فامیل‌شان خداحافظی کنند، افغانستان را ترک کردند. اکثریت جوانان به خاطر آینده‌ی‌شان مجبور شدند از اینجا بروند، از جمله خواهرم که می‌خواست فامیل، دوست و وطنش را ترک کند؛ اما چانس با او نبود و از میدان هوایی به سوی منزل بازگشت.

از آمدن خواهرم هم خوشحال بودم و هم ناراحت؛ خوشحال از اینکه خواهرم را خیلی دوست دارم؛ اما چرا ناراحت بودم؟ خواهرم یک زن متأهل بود، شاید می‌توانست برود اما شانس با او یاری نکرد و آن روز حتی هیچ حرفی از رفتن به میدان هوایی به من نزده بود.

من دوست ندارم کسی از هم‌وطنانم کشورش را ترک کند، اما گاهی آنها مجبور می‌شوند که به قیمت جانشان هم شده باید از افغانستان فرار کنند. ان‌شاءالله امسال آخرین اگستی باشد که خاطرات تلخ در آن دوباره تکرار شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000