یاد آن خاطرات هرگز از ذهنم پاک نمیشود، خاطراتی که برای من و بسیاری از دختران افغانستان، یکی از سختترین روزهای زندگی بود. آن سال برای سپری کردن امتحانات مکتب به منطقه رفته بودم. تمام فکر و نگرانی من این بود که از فرصت دو سال باقیمانده به بهترین شکل استفاده کنم، خوب درس بخوانم و روزی در کانکور نفر اول شوم.
شب قبل از امتحان فقط چند ساعت خوابیدم. صبح زود از خواب بیدار شدم، درسهایم را دوباره مرور کردم و با امید و انگیزه برای امتحان راهی مکتب شدم. وقتی وارد مکتب شدم، با دوستان و همصنفانم سلام کردم. قدمهای ما در کنار هم و صدای خندههای ما در دهلیزهای مکتب میپیچید.
بعد وارد صنف شدیم و هرکدام در جای خود نشستیم. امتحان آغاز شد. آن روز سوالها برایم آسان بود و با سرعت پاسخها را نوشتم. وقتی برگهام را به استاد سپردم، با دوستانم به دهلیز رفتیم و منتظر ماندیم تا همه امتحان خود را تمام کنند. بعد از خداحافظی با همصنفانم، همراه عمهام به خانه برگشتم. اما هیچ نمیدانستم که آن روز قرار است مسیر زندگیام تغییر کند.
ناگهان صدایی شنیدم که میگفت: «کشور سقوط کرده است.» برای لحظهای مات و مبهوت ماندم. باور نمیکردم چنین اتفاقی افتاده باشد. هزاران سوال در ذهنم میچرخید: مردم چه خواهند کرد؟ به کجا پناه خواهند برد؟ آیندهی ما چه خواهد شد؟
در همان لحظه، دختر همسایهی عمهام گفت که مردم از شهرها در حال فرار هستند. کسانی که وسیلهی نقلیه داشتند، خانوادههای خود را به مناطق امنتر میبردند و کسانی که وسیله نداشتند، با هر راهی که میتوانستند خانههای خود را ترک میکردند و به خانههای گلی روستاها پناه میآوردند.
هنوز در شوک این خبر بودم که صدای یک موتر را شنیدم. وقتی موتر نزدیک خانه رسید، دیدم شوهر عمهام است که حدود پانزده نفر را از شهر به آن منطقه آورده بود. وقتی از موتر پیاده شد، با نگرانی گفت: «کشور سقوط کرده است، همه از ترس در حال فرار هستند.»
آن لحظه ترس تمام وجودم را فرا گرفت. نمیدانستم چه کار کنم. من از خانوادهام دور بودم و تنها نگرانیام این بود که مادرم و دیگر اعضای خانوادهام در چه وضعیتی هستند. آیا مادرم توان تحمل این شرایط را دارد؟ آیا حال همه خوب است؟ این سوالها لحظهای ذهنم را آرام نمیگذاشت.
ساعتها میگذشت و ناگهان چشمم به سیلی از جمعیت افتاد که به همان منطقه میآمدند. موترها، موترسایکلها و بایسکلها تمام جاده را پر کرده بودند. فضای آرام آن منطقه جای خود را به ترس و اضطراب داده بود. با صدایی لرزان با خودم میگفتم: «من چه کار کنم؟»
من برای چه به اینجا آمده بودم؟ آمده بودم تا امتحاناتم را تمام کنم، در هوای آرام و فضای سبز منطقه درس بخوانم و خودم را برای کانکور آماده کنم. من رویا داشتم؛ رویای رفتن به دانشگاه، رویای موفقیت و رویایی که فقط برای خودم نبود، بلکه برای بسیاری از دختران سرزمینم بود.
اما حالا چه؟ با کدام امید ادامه بدهم؟ چگونه به خودم و قولی که داده بودم وفادار بمانم؟ چگونه رویای نفر اول شدن در کانکور و رفتن به دانشگاه را محقق کنم؟
آن روز، گوشهی اتاق نشسته بودم و احساس میکردم تمام دنیا برایم تغییر کرده است. از یک طرف دوری از خانواده و از طرف دیگر از دست دادن مکتب، قلبم را پر از اندوه کرده بود.
روزها، ماهها و سالها گذشت. زندگی برای من به یک تکرار خستهکننده تبدیل شد؛ روزهایی بدون مکتب، بدون صنف، بدون کتاب و بدون آن آیندهای که برایش تلاش میکردم.
سختترین بخش این بود که امیدهای ما دختران به ناامیدی تبدیل شد. اجازه داده نشد دوباره به مکتب برویم. برای من، این اتفاق مانند کابوسی بود که هیچگاه فکر نمیکردم در زندگی تجربه کنم.
اکنون پنج سال گذشته است. اگر آن اتفاق نمیافتاد، شاید امروز سال سوم دانشگاه بودم. اما امروز به جای نشستن در صنف دانشگاه، شاهد رنج دخترانی هستم که تنها به دلیل دختر بودن با محدودیتها، محرومیتها و دردهای فراوان روبهرو شدهاند؛ دخترانی که رویاهای شان متوقف شده و بعضی مجبور به ازدواجهای اجباری شدهاند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه