پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که از رفتن به مکتب محروم ماندیم، اما جهان چنان وانمود کرده که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. پنج سال است که لحظهشماری میکنیم تا درهای آموزش دوباره به روی ما باز شود، اما نشد که نشد. دلهای بیقرار ما همچنان در قفس ماندهاند؛ دلهایی که با هزاران امید هنوز هم زندهاند و برای آیندهیشان رویا میسازند.
ما دختران در افغانستان هیچگاه خاموش نمیمانیم و صدای خود را به گوش جهان میرسانیم. هیچ حالتی پایدار نیست و هیچ تاریکی برای همیشه دوام نمیآورد. ما دختران در افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری باارادهتر شدهایم و سختتر از گذشته تلاش میکنیم تا به دنیا ثابت کنیم که هرگز در برابر حق خود کوتاه نمیآییم. ممکن است درهای مکتب و دانشگاه را به روی ما ببندند؛ اما هیچکس نمیتواند آرزو، امید و ایمان را از قلب ما بگیرد.
امسال نیز امتحان کانکور در ۳۴ ولایت افغانستان برگزار شد؛ اما بدون حضور دختران. دخترانی که سالها برای رسیدن به این روز صبر کرده بودند، امسال هم اجازهی شرکت در امتحان را پیدا نکردند. سهم ما تنها شنیدن خبر برگزاری امتحان و دیدن تصویرهای آن در شبکههای اجتماعی یا از پشت پرده تلویزیون بود.
هر بار که تصویر داوطلبان کانکور را میدیدم، قلبم همزمان دو احساس متفاوت را تجربه میکرد: از یک سو برای هموطنانی که توانسته بودند در این امتحان شرکت کنند از صصییم قلب خوشحال بودم و آرزو میکردم نتیجه سالها تلاششان را ببینند و از سوی دیگر وقتی به دخترانی فکر میکردم که مانند من تنها نظارهگر این روز بودند، اندوهی عمیق تمام وجودم را فرا میگرفت و قلبم ذوب میشد. احساسی داشتم که توصیف کردنش آسان نیست، احساسی میان امید و حسرت، میان انتظار و سکوت بود.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر این درها به روی ما بسته نمیشد، امسال من دانشآموز صنف دوازدهم بودم. شاید این روزها با تمام توان برای امتحان کانکور آماده میشدم و ساعتهای زیادی را با کتابهایم سپری میکردم. یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیام همیشه این بوده است که در دانشگاه کابل تحصیل کنم؛ دانشگاهی که هر بار از کنار آن عبور میکنم، نگاه من بیاختیار به ساختمانش گره میخورد.
بارها از خودم پرسیدهام: آیا روزی خواهد رسید که من هم دانشجوی این دانشگاه باشم؟ آیا روزی خواهد رسید که کتابها و قلمم را به دستم بگیرم و با شوق از دروازه آن وارد شوم؟ آیا روزی خواهد رسید که در صنفهایش بنشینم، درس بخوانم و آیندهای را که سالها در ذهنم ساختهام، زندگی کنم؟
این پرسشها شاید هنوز پاسخی نداشته باشند؛ اما همین رویاها به من انگیزه میدهند تا مسیرم را ادامه دهم و برای رسیدن به آرزوهایم از تلاش دست نکشم. من باور دارم که رویاها زمانی زنده میمانند که انسان برای رسیدن به آنها تلاش کند. اگرچه امروز اجازه رفتن به مکتب، دانشگاه و بسیاری از مرکزهای آموزشی را نداریم؛ اما این به معنای پایان راه نیست. ما هنوز میتوانیم یاد بگیریم، مطالعه کنیم، خود را رشد بدهیم و امید را در دل زنده نگه داریم. هیچ زمستانی همیشگی نیست و هیچ دری برای همیشه بسته نمیماند. روزی خواهد رسید که این انتظار طولانی به پایان برسد و دوباره صدای زنگ مکتب در گوش دختران این سرزمین طنینانداز شود.
این پنج سال، سالهای آسانی برای ما نبود. هر روز با حسرتی تازه آغاز شد و با امیدی تازه به پایان رسید. در تمام این سالها، ما بارها ناامید شدیم، اشک ریختیم و دلتنگ شدیم؛ اما هر بار دوباره ایستادیم، زیرا باور داریم که آینده را کسانی میسازند که حتی در سختترین روزها امید خود را از دست نمیدهند. شاید مسیر ما دشوارتر از دیگران باشد؛ اما همین دشواریها اراده ما را محکمتر کرده است.
من هنوز همان دختر رویاپردازی هستم که آرزو دارد روزی کتابهایش را در آغوش بگیرد و با لبخند وارد دانشگاه کابل شود. هنوز هم باور دارم که آن روز خواهد رسید، شاید دیر؛ اما خواهد رسید. من برای آن روز تلاش میکنم، مطالعه میکنم و امیدم را زنده نگه میدارم.
دیدگاهها (1)
بسیار عالی انشاالله یک روز به آرزوی خود برسی قندی برار
ارسال دیدگاه