دوران مکتب

صبح از خواب برخاستم، دست و صورتم را شستم و در حیاط نشستم. هوای صبحگاهی خیلی سرد بود؛ خودم را بغل کردم و به آسمان نگاه انداختم. گفتم فکر کنم دل دوستِ قشنگم (آسمان) هم مثل قلب من سرد شده است. گفتم: «دوست من، تو حالا این‌قدر سردی، اما بعداً خورشید طلوع می‌کند و دلت روشن می‌شود. من هم روزی در میان این قلب سرد، خورشیدی پیدا خواهم کرد.» به دوستم قول دادم؛ سپس به یاد دوران مکتبم افتادم.

به یاد روزهایی افتادم که آماده می‌شدم به مکتب بروم و شوق زیادی داشتم تا دوستانم را ببینم. وقتی به مکتب می‌رسیدم، دوستانم مثل ستاره و ماه می‌درخشیدند. زنگ مکتب می‌خورد، به صنف‌ها می‌رفتیم و معلم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. بعد از هر مضمون، پنج دقیقه وقفه داشتیم؛ با هم شوخی می‌کردیم، همدیگر را مسخره می‌کردیم و از روی چوکی بیرون می‌کشیدیم. پر از خنده و شوخی بودیم. ما ساعت ۱۱ از مکتب تعطیل می‌شدیم؛ اما با شوخی و سر و صدا، تازه ساعت ۱ طرف خانه می‌رفتیم.

وقتی نزدیک خانه می‌شدیم، به همدیگر می‌گفتیم: «مگر مجبوریم؟ چرا باید برویم خانه؟ کاش می‌شد از هم جدا نشویم!» همدیگر را بغل می‌کردیم و خداحافظی می‌نمودیم. وقتی به خانه می‌رسیدم، هیچ غذایی برایم مهم نبود؛ بلافاصله کارخانگی‌ام را انجام می‌دادم تا صبح پیش دوستانم خجالت‌زده نشوم. صبح با شوق بیدار می‌شدیم، موهای خود را شانه می‌کردیم و آماده مکتب می‌شدیم. در کوچه منتظر دوستان می‌ماندیم و شوخی‌کنان می‌رفتیم.

یک روز وقتی به مکتب رسیدیم، دیدیم صورت همه دختران ناراحت است و چشمان بعضی‌هایشان سرخ شده بود. شوخی کردیم و گفتیم حتماً درس نخوانده‌اند که این‌طوری شده‌اند! رفتیم و داخل خیمه نشستیم. معاون آمد و گفت: «دختران عزیزم، معذرت می‌خواهم؛ اما ما دیگر نمی‌توانیم به شما درس بدهیم.» همه از جا ایستادیم و گفتیم: «چرا؟!» گفت: «دروازه مکتب از همین لحظه به روی شما بسته است. متأسفم»؛ و رفت.

همه روی زمین افتادند، محکم گریه کردند و همدیگر را بغل گرفتند. من که باور نمی‌کردم، فقط به همه نگاه می‌کردم. وقتی گفتند از مکتب بروید، معاون، سرمعلم، مدیره و معلم‌ها سرشان پایین بود و حرفی نمی‌زدند. من که آهسته‌آهسته به دروازه مکتب نزدیک می‌شدم، قلبم هیچ حسی نداشت؛ همان وقت حسش را از دست داده بود. وقتی بیرون شدم و پشت سرم را نگاه کردم، دیدم دروازه مکتب بسته شد. روی زمین افتادم و اشکم سرازیر شد. گفتم: «نه، نه! این چیزی نبود که من منتظرش بودم!» دوستانم بلندم کردند و گفتند: «دختر! تو چرا این‌طوری شدی؟ بلند شو!»

آمدم خانه و با چشمانی پر از اشک، کتاب‌هایم را بسته‌بندی کردم. به مادرم گفتم: «این‌ها دیگر به درد من نمی‌خورند، دورشان بیندازید. من دیگر دختر سابق نیستم؛ قلبم مثل سنگ سخت شده است.» بعد از آن روز، حتی حالا هم قلبم احساسی ندارد.

مکتب ما نزدیک خانه‌ی ماست. هر وقت از پهلوی مکتب رد می‌شوم، خاطرات آن دوران یادم می‌آید. گاهی وقت‌ها نگاهم به صنف و چوکی‌ام می‌افتد و می‌بینم به جای من، پسرها نشسته‌اند. مکتب من خیلی تغییر کرده است که به جای دخترها، پسرها در آن درس می‌خوانند؛ البته فرقی هم نمی‌کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000