مادرم همیشه میگفت: «دختر، تو مادر خوبی میشوی.» هر بار این را میگفت، لبخند میزدم. آن روزها مادر شدن برای من یعنی عروسکم را روی تکهای پتو بخوابانم، برایش چای خیالی بریزم و وقتی گریهاش میگیرد، آرام در گوشش لالایی بخوانم.
در کوچهی ما همه همدیگر را میشناختند. خانهها دیوارهای گلی داشتند و درهایشان بیشتر وقتها باز بود. عصرها وقتی آفتاب کمی نرمتر میشد، دخترهای محل جمع میشدیم و خالهبازی میکردیم. یکی مادر میشد، یکی خاله و یکی هم دختر کوچکی که باید از او مراقبت میکردیم. اگر پسری از کنار ما رد میشد، با اصرار و خنده مجبورش میکردیم نقش پدر را بازی کند؛ او هم با غرور، یک تکه نان، چند دانه کشمش یا بیسکویت از خانه میآورد و ما با همان چیزهای ساده احساس میکردیم خانوادهی کاملی داریم.
گاهی مادرم از پنجره صدایم میزد که وقتِ برگشتن است. من با هزار خواهش چند دقیقهی دیگر میماندم تا بازی ما تمام شود؛ آن چند دقیقه بزرگترین خوشبختیِ زندگیام بود. آن روزها هیچکس به ما یاد نداده بود دنیا میتواند اینقدر زود عوض شود.
مادربزرگم میگفت بچهها را لکلکها از آسمان میآورند؛ من باورش کرده بودم. شبها روی پشتبام میایستادم و به آسمان نگاه میکردم. خیال میکردم هر لکلکی کودکی را در پارچهای سفید پیچیده و آرام روی بام خانهای میگذارد. همیشه دعا میکردم اگر روزی برای من هم کودکی آورد، دختری باشد که بتواند هر جا دلش خواست بدود، درس بخواند و از هیچکس برای رویاهایش اجازه نگیرد.
چند سال بعد دیگر خبری از خالهبازی نبود. صدای خندهی بچهها جایش را به سکوت داده بود؛ بعضی خانوادهها مهاجرت کردند، بعضیها فقیرتر شدند و بعضیها فقط یاد گرفتند کمتر حرف بزنند. بعد درِ مکتب به روی ما بسته شد.
آن روز وقتی کیفم را گوشهی اتاق گذاشتم، فکر میکردم شاید فقط چند هفته طول بکشد. کتابهایم را مرتب چیدم تا هر وقت برگشتم همهچیز سر جایش باشد. اما هفتهها ماه شد و ماهها سال. گرد و خاک روی کتابهایم نشست، اما انتظار از روی دلم پاک نشد. گاهی کتابچههایم را باز میکردم، چند صفحه میخواندم و دوباره میبستم؛ نه چون چیزی را فراموش کرده بودم، بلکه چون نمیتوانستم باور کنم کسی میتواند حق درس خواندن را از یک دختر بگیرد.
مادرم دیگر کمتر میگفت: «تو مادر خوبی میشوی.» بیشتر میگفت: «صبور باش دخترم.» نفهمیدم از چه زمانی صبر بزرگترین درسِ زندگیِ دخترهای این سرزمین شد.
بیست سالم که شد، ازدواج کردم. نه چون عاشقانهای بزرگ در زندگیام اتفاق افتاده بود، بلکه چون زندگی همیشه منتظر آماده شدنِ آدمها نمیماند. شوهرم کارگر ساختمان بود؛ صبح زود میرفت و غروب با دستهایی برمیگشت که بوی سیمان میداد. هر شب میگفت: «فقط دعا کن کار باشد، بقیهاش درست میشود.»
چند ماه بعد فهمیدم مادر میشوم. وقتی دخترم به دنیا آمد، ساعتها فقط نگاهش میکردم. انگشتهای کوچکش را در دستم گرفتم و با خودم فکر کردم این کودک هیچ تقصیری ندارد که در این زمان و این جغرافیا چشم باز کرده است. اسمش را «دریا» گذاشتم؛ نه چون زندگی ما پر از فراوانی بود، بلکه چون میخواستم آرزوهایش به وسعت دریا باشد، حتی اگر دنیا برایش اتاقی کوچک و پنجرهای بسته کنار گذاشته باشد.
دریا که بزرگتر شد، یک روز دفتر قدیمی مرا پیدا کرد. پرسید: «مامان! این کتابها مال تو بوده؟»
گفتم: «بله.»
پرسید: «چرا نصفش نوشته شده و نصفش سفید مانده؟»
مدتی سکوت کردم. بعد گفتم: «چون یک روز اجازه ندادند ادامهاش بدهم.»
به صفحههای سفید دفتر نگاه کرد و گفت: «من ادامهاش را مینویسم.»
آن لحظه بغضی در گلویم نشست که سالها منتظرش بود. حس کردم تمام صفحههای سفید زندگیام شاید قرار است با دستهای او پر شوند. شاید آرزوهایی که نسل من نتوانست زندگی کند، روزی در زندگی او نفس بکشند.
گاهی شبها که دریا خواب است، کنارش مینشینم و موهایش را نوازش میکنم. به این فکر میکنم که مادرم حق داشت؛ مادر شدن فقط غذا پختن یا لباس شستن نیست. مادر شدن یعنی هر روز میان ترس و امید زندگی کنی و نگذاری کودکت بفهمد چقدر از آینده میترسی؛ یعنی هر صبح با وجود همه نگرانیها برایش لبخند بزنی تا باور کند دنیا هنوز جای قشنگی برای زندگی است.
هنوز هم وقتی پرندهای را در آسمان میبینم، ناخودآگاه نگاهم دنبالش میرود. دیگر باور ندارم بچهها را پرندهها میآورند، اما دلم میخواهد باور کنم هنوز موجودی در این دنیا هست که کودکان را با سهمی از امید به زمین میفرستد.
اگر روزی دخترم از من بپرسد: «مامان! کودکیت چه شکلی بود؟»، برایش از خالهبازی، از کوچههای خاکی، از کتابهایی که نیمهتمام ماندند، از زنهایی که با وجود همه سختیها ایستادند و از رویاهایی که هنوز زندهاند خواهم گفت.
و آخر قصه فقط یک جمله به او میگویم: «دخترم! شاید نتوانستم دنیا را آنگونه که آرزو داشتم برایت بسازم، اما تمام تلاشم را کردم که امید را از تو نگیرند؛ چون انسان تا وقتی امید دارد، هیچ تاریکیای برای همیشه ماندگار نیست.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه