پرورش امید؛ روایت دختری در میان محدودیت‌ها

دختران موجوداتی هستند که با ناز نوشته می‌شوند؛ ولی در افغانستان با درد خوانده می‌شوند. کسانی که خود را مانند خورشید تابان و روشنایی آفتاب، در دل تاریکی و سکوت، آفریننده و خالق می‌بینند، دختران اند.

واقعاً دختر بودن یعنی همین؟ اینکه بعد از طلوع آفتاب از خانه بیرون شوی و با همان قدم‌های استوار؛ اما با شنیدن هزاران حرف، به راهت ادامه بدهی؟

نمی‌دانم چرا، ولی این شب‌ها خواب به چشمانم نمی‌آمد؛ گویا خواب هم از من بیزار شده بود. به نظر من قشنگ‌ترین بخش زندگی خواب است، ولی خواب دیدن لذتش را کمتر می‌کند. تا اینکه دوباره از همان‌جایی که به نام اتاقم یاد می‌شد بیرون آمدم. به سمت شیر آب رفتم تا دست و صورتم را با شادابیِ آب تازه کنم، ولی انگار آب هم سرِ تضاد با من داشت و چیزی نمی‌آمد. با هزار تلاش دست و صورتم را شستم و مانند هر روز به سوی صنف امپاورمنت حرکت کردم.

نزدیکی‌های مکتب رسیده بودم که باز هم همان خاطره و همان صحنه‌ی دردناک در مقابل چشمانم ظاهر شد. هر وقت به آنجا می‌رسم، ناخودآگاه به همان روز فکر می‌کنم، روزی که بی‌نهایت برای امتحان خوشحال بودم و به مکتب می‌رفتم.

دختری کمی پیش‌تر از من راه می‌رفت، تقریباً هم‌سنِ من به نظر می‌رسید. از تابلوی نقاشی‌اش معلوم بود رسامی می‌خواند و رؤیاهایش را با قلم و کاغذ تصویر می‌کند. شاید شعارش این بود که هر تصویر، نمادی است از امید در دل ناامیدی، از محبت به جای تحقیر و از ادامه دادن در دل محدودیت، رؤیاهایی که شاید سال‌ها برای رسیدن به آن‌ها قید همه‌چیز را زده بود، ولی در روز پانزدهم آگست با خاک یکسان شد.

تقریباً به آن دختر نزدیک شده بودم که ناگهان صدای بوق موتری بلند شد. در ابتدا کسی اعتنا نکرد، تا اینکه با صدای دلخراش و پی‌درپی همان موتر، دختر نگاهی به آن انداخت. دوباره همان آدم‌ها با لباس افغانی، دستارهای بلند و ظاهر آشفته، سرشان را از شیشه‌ی موتر بیرون آوردند و با لحنی بسیار تحقیرآمیز گفتند: «چادرت را پیش بپوش! چرا موهایت دیده می‌شود؟»

آن دختر با چهره‌ای که چیزی جز ترس در آن دیده نمی‌شد و با دستانی لرزان که تابلوی نقاشی‌اش در آن بود، چادرش را بدون اندکی تأخیر پیش کشید. موتر هم حرکت کرد، البته بسیار آهسته، گویا می‌خواست شوک بیشتری به دختران وارد کند. من ماندم و شوکی که دیده بودم. واقعاً حالم گرفته بود، نه از بدرفتاری‌ها و سرزنش‌ها، بلکه از اینکه دختران باید چنین رفتارهایی را تحمل کنند، آن هم فقط به یک دلیل: دختر بودن‌شان!

مگر دختر بودن جرم است؟ مگر مادر، خواهر و همسرِ کسی بودن جرم است؟ مگر رؤیا داشتن جرم است؟ مگر هدف داشتن جرم است؟ مگر حتی زندگی کردن به خواستِ خودِ انسان جرم است؟

در حال فکر کردن به پاسخ این پرسش‌ها بودم که به دلیلِ اجبار در پوشیدن چادر فکر کردم، اما نتوانستم دلیلی محکم‌تر از شکستن غرور و بی‌احترامی به زنان پیدا کنم؛ چون در هر جا و هر مکان، جمله‌ی «چادرت را پیش بپوش» را هزار بار تکرار می‌کنند. ولی چرا؟ چرا من باید این کار را انجام دهم بدون اینکه دلیلش را بدانم؟ مگر نپوشیدن چادر و بیرون بودن موی سر ننگ است؟

با خودم درگیر بودم که ناگهان خود را در صحن حیاط مکتب دیدم. حالا هم شاید هوا تاریک شده باشد، ولی در دل این تاریکی حتی ذره‌ای نور وجود دارد که آن هم دل‌های روشنِ ماست. اگر امروز به من گفته می‌شود «چادرت را پیش‌تر بپوش»، شاید غرورم را بشکند و آزادی‌ام را بگیرد، ولی همین کلمات مرا مقاوم‌تر می‌سازند، جان تازه‌ای به من می‌بخشند و شجاعتم را برای ادامه‌ی مبارزه بیشتر می‌کنند.

باشد روزی که این دختر روایتی بنویسد از جنس لبخند، خوشحالی و آزادیِ یک دختر در افغانستان!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000