وقتی فقط ده ساله بودم، به این فکر میکردم که وقتی صنف دوازدهم را تمام کنم به دانشگاه میروم. آنوقت یونیفورمم تغییر خواهد کرد و خوشحال بودم، چون لباسِ سیاه مکتب مرا خسته کرده بود، در تابستان زیاد گرم میشد و قابل تحمل نبود. آنوقت فقط ده ساله بودم. چه میدانستم روزی میرسد که ما حتی اجازهی مکتب رفتن را هم نداریم، نه حقِ حرف زدن، نه حقِ لباس پوشیدن و نه حقِ بیرون رفتن و آموختنِ علم!
به آن وقت که فکر میکنم، خیلی احساس خوبی دارم: خنده با دوستانم، فکر کردن به رویاهای ما و غرق شدن در آن رویایی که تا هنوز برای رسیدنش تلاش داریم، رویایی که تا هنوز فقط رویا ماند. ولی من دختری از افغانستانم؛ حتی شده با مرگ، ولی رویایم را به واقعیت تبدیل میکنم. آن رویای ژورنالیزم و تحصیل در بیرون از کشور را، دنبال خواهم کرد.
آنوقت فقط صنف چهارمِ مکتب بودم؛ استاد از همهی همصنفیهایم هدفشان را پرسید. همه هدفی برای زندگیشان داشتند؛ بعضیها داکتر شدن، بعضیها معلم شدن، بعضیها پیلوت شدن… ولی حالا چه میبینم؟ نصفِ بیشتر از همصنفیهایم ازدواج کردهاند. به آنها نگاه میکنم و میگویم: «این بود هدفتان؟ این بود تلاشتان؟ آیا شما واقعاً هدف داشتید؟»
نخیر! رویا آن چیزی که شما گفتید و نشان دادید نیست. کسی که رویا و هدف دارد نمیتواند بخوابد، نمیتواند به چیزی جز هدف و رویایش فکر کند. ولی داریم دخترانی که هنوز برای به دست آوردن آرزوهایشان تلاش میکنند؛ داریم دخترانی که هنوز دست از تلاش نکشیدهاند و نخواهند کشید.
آری، اینجا افغانستان است؛ جایی که برای زنان و دختران حکمِ زندان را دارد، حکمِ قفسی را دارد که گویا پرندهای در داخلِ آن بالبال میزند برای رها شدن و امیدوار است که بتواند روزی آن قفس را باز کند، به آرزویش برسد و به آسمان پناه ببرد. دختر بودن در افغانستان یعنی صبر، استقامت و ایستادگی در برابر آن زندان و رسیدن به آن آرزوهایی که هیچوقت فکر نمیکرد اینقدر دشوار باشد و روزی مجبور شود برای آبادیِ کشورش به بیرون از کشورش پناه ببرد.
اکنون همه برای تحصیل به بیرون از افغانستان پناه میبرند؛ بخاطر رسیدن به آرزوهایشان. همه در داخل افغانستان محدود هستند، نه تنها زنان و دختران، بلکه مردان هم محدود اند. موبایل که حریم شخصی است توسط اشخاص نظامی چک میشود؛ آیا میتوان در چنین کشوری به آرزوهای خود برسیم؟
ولی ما هنوز امید داریم، چون رویاهای ما نمیگذارد ناامید شویم. هر وقت دست از تلاش و کوشش میکشم، در درون من آتشی شعلهور میشود و صدای درونم را میشنوم که میگوید: «آهای دختران افغانستان! این بود تلاشت؟ این بود امیدت؟ رویای تو چه شد پس؟ تو که میگفتی من میتوانم، چه شد پس؟»
نمیگذارد که خسته شوم، آرزوهای من نمیگذارد که ناامید شوم. هر بار که ناامید میشوم، به یاد روزی میافتم که با افتخار گفتم من دختری از افغانستانم و آرزویی دارم که به واقعیت تبدیلش خواهم کرد.
پس دختر بودن در افغانستان نمادی از صبر و ایستادگی است. روزی میرسد که همه از دخترانِ دلیر و پرتلاشِ افغانستان بگویند که چگونه با سختیها، نابرابریها و محدودیتها جنگیدند و چگونه راهِ رسیدن به آرزوهایشان را باز نمودند.
آن لباسِ سیاهی که میخواستم از آن خلاص شوم و به دانشگاه بروم، اکنون برایش دلتنگم. بعضی وقتها میگویم کاش یکبار دیگر برگردد آن روزهای مکتب! ما هنوز طعمِ شیرینِ فارغالتحصیلیِ صنف دوازدهم را نچشیدهایم. ای کاش ما هم میتوانستیم مثل دخترانِ دیگرِ سرزمینها، طعمِ فارغ شدن از صنف دوازدهم را میچشیدیم و میدیدیم چه حسی دارد آن طعم و آن لحظهی شیرین!
دیدگاهها (1)
Fascinating
ارسال دیدگاه