اولین بار که در پاریس برای کارهای اقامتی به اداره رفتم، از من خواستند مدارکم را روی میز بگذارم. کارمند اداره وقتی اسمها را دید، مکثی کرد و پرسید: «بالاخره اسم اصلیات کدام است؟» همان لحظه حس کردم جوابش ساده نیست.
من سالها با نام «فرشته فقیری» زندگی کردم. این نام را از کودکی با خودم داشتم. مکتب، دانشگاه، دوستانم، همه مرا با همین اسم میشناختند. این فقط یک اسم نبود، بخشی از زندگیام بود. هر خاطرهای که دارم، با همین نام گره خورده است. وقتی کسی مرا صدا میزد، انگار خودِ واقعیام را صدا میزد. اما بعد از ازدواج، اسمم در بعضی مدارک تغییر کرد و شدم «سوگند علیزاده». از آن روز به بعد، انگار دو زندگیِ کنار هم دارم؛ یکی گذشتهام است و یکی زندگیِ امروز. هر بار که یک مدرک جدید پر میکنم، دوباره باید به این دو نام فکر کنم.
شاید برای بعضیها این موضوع مهم نباشد و فقط یک تغییر نام روی کاغذها به نظر برسد؛ اما برای من و خیلی از زنهای افغانستان، موضوع ساده نیست. اسم فقط یک واژه نیست، چیزی است که سالها با آن شناخته میشوی. وقتی عوض میشود، انگار باید دوباره خودت را توضیح بدهی، دوباره معرفی شوی و دوباره ثابت کنی همان آدم قبلی هستی.
در افغانستان، خیلی از زنها بعد از ازدواج، نام خانوادگیِ همسرشان را میگیرند. بعضی وقتها انتخاب خودشان است، اما خیلی وقتها هم از روی عادت و فشار جامعه رخ میدهد. کسی زیاد از زن نمیپرسد خودش چه میخواهد، انگار این یک قانون نانوشته است که همه باید همان مسیر را بروند. وقتی در افغانستان بودم، زیاد به این موضوع فکر نمیکردم و طبیعی به نظر میرسید؛ اما وقتی به فرانسه آمدم، همهچیز فرق کرد. اینجا هر مدرک باید دقیق و یکسان باشد. اگر اسمها فرق داشته باشند، باید توضیح بدهی، باید بارها بنویسی، بارها بگویی و بارها ثابت کنی.
بارها پیش آمده که در ادارهها از من پرسیدهاند چرا در یک مدرک یک اسم دارم و در مدرک دیگر اسمی متفاوت. هر بار مجبور شدم توضیح بدهم که ازدواج کردهام، اسمم تغییر کرده؛ اما من همان آدم هستم. ساده گفتنش راحت است، اما تکرارش خستهکننده میشود و گاهی آدم را خستهتر از خودِ ماجرا میکند. گاهی که این توضیح را میدهم، با خودم فکر میکنم چرا باید برای ثابت کردن خودم اینهمه حرف بزنم؟ مگر یک زن با ازدواج، تبدیل به آدم دیگری میشود؟ مگر گذشتهاش پاک میشود یا باید از نو نوشته شود؟
مهاجرت این سوالها را بیشتر میکند. وقتی از خانه و خانواده دور میشوی، چیزهایی که قبلاً عادی بود، مهمتر میشود؛ چیزهایی مثل اسم، زبان و حتی لهجه. همهچیز تبدیل میشود به بخشی از هویتت که باید از آن مراقبت کنی. اکنون وقتی کسی مرا «فرشته» صدا میزند، یک حس آشنا در من زنده میشود. وقتی در جایی اسم «سوگند» را میبینم، یاد زندگیِ امروز و مسئولیتهایم میافتم. بین این دو اسم گیر نکردهام، اما هنوز گاهی فکر میکنم اگر خودم انتخاب میکردم، شاید مسیر دیگری را تجربه میکردم.
این فقط داستان من نیست، خیلی از زنهای افغانستان همین تجربهی تلخ یا شیرین را دارند. در مدارکشان چند اسم دارند و در زندگیشان باید بارها توضیح بدهند که چرا اسمشان فرق دارد. این توضیحها ساده به نظر میرسد، اما پشتش یک زندگی، یک تاریخ و یک هویت پنهان است.
به نظر من مشکل اصلی اسم نیست، مشکل این است که زنها کمتر حق انتخاب دارند. اینکه اسمشان را عوض کنند یا نه، باید تصمیم خودشان باشد؛ نه فشار خانواده، نه عادت جامعهای که در آن زندگی میکنند و نه نگاه دیگران. ازدواج باید یک شروع باشد، نه اینکه بخشی از هویت آدم را پاک کند. هر زن باید خودش تصمیم بگیرد با چه اسمی زندگی کند. این انتخاب اگر واقعی باشد ارزش دارد و به انسان احساس مالکیت بر زندگیاش میدهد.
من امروز با دو اسم زندگی میکنم و هر دو بخشی از من هستند؛ یکی گذشتهام را نشان میدهد و یکی امروز را. اما هیچکدام به تنهایی من را کامل تعریف نمیکنند. آن چیزی که من هستم، فقط اسمم نیست؛ خاطرههایم است، سختیهایی که گذراندم، امیدهایی که دارم و راهی که تا اینجا آمدهام.
امیدوارم روزی برسد که هیچ زنی مجبور نباشد برای اسمش توضیح بدهد؛ روزی که اسم فقط یک انتخاب باشد، نه چیزی که دیگران برایت تعیین کنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه