آوای درون

از همان سپیده‌دم که چشم گشودم، دلم با نوای دلنواز و روح بخش اذان از جنس ایمان آمیخته شد. آن صدا همانند نغمه‌ای خوش‌نوا در گوش‌هایم طنین انداخت، گویی واژه‌هایش تنها به گوش نمی‌رسید، بلکه احساس می‌شدند. هر واژه دریچه‌ی تازه‌ای برای آرامش درونی‌ام می‌گشود و با کمی تامل می‌توانستم در تاریکی نافذ شب، آرامش را همسفر معنویت خویش سازم. برای من این نوا، زنجیری بود که مرا با واژه‌هایی پیوند می‌داد که از عمق دلم بر می‌خاستند.

دیری نگذشت که پاهایم عزم سفر کردند. هوا سرد بود، ولی من در گرمای ایمان غرق بودم. انگار سرما در برابر گرمی وجودم بی اثر شده بود. ولی سردی دست از سرم بر نمی‌داشت و مرا بیشتر در آغوش می‌گرفت. آغوشش آن قدر سرد بود که در شیشه‌ی دلم انعکاس یافت. آرام در گوشم نجوا می‌کرد که چگونه در این سرما بیرون آمده‌ام؛ اما من با جان ودل از لذتی که در این  فضا داشتم برایش گفتم. شاید هوا سرد باشد؛ ولی گرمای ایمان من بر سردی غلبه می‌کند و شوقی در من است که هیچ چیزی سدی راه‌اش شده نمی‌تواند.

برای چند دقیقه نفس های سردم را با هوای سرد یکجا نمودم تا هر دو قدرتمند تر شوند، سپس سکوتی میان ما حاکم شد. او ازهمراهی‌ام سپاس گفت پس من هم از جا برخاستم و راهی کلبه معنوی‌ام شدم، جا نماز را با دقت پهن کردم، گویا نمی‌خواستم از من خطای سر بزند. سپس برای گفتگو با پروردگارم آماده شدم. گفتگو را آغاز کردم، گر چند در زبانم کلمات عربی نفس می‌کشیدند؛ ولی دلم با زبان خودش با خدا سخن می‌گفت. نمازم را با خشوع و تواضع به پایان رساندم.

ولی برای دلم انگار زمان پیشی گرفته بود و نتوانسته بود خود را از هر غصه و غم خالی کند، پس رشته‌ی سخن را به دست گرفتم و با او درد و دل کردم. او از رازهایی می‌گفت که سال‌ها در وجودش خاک خورده بود. خاطراتی که هرگز بازگو نشده بودند. از او خواستم آخرین خاطره‌ی سال ۱۴۰۰ را برایم بگوید، از همان روزی که دیگر بال‌هایم توان برای پرواز نداشتند و محکوم به قفس شدند. او سخنش را آغاز کرد.

می‌خواهم ار تو بگویم از تویی که پنج سال قبل، زمان رشدت متوقف شد و همان‌جا جا ماندی، آسمان ابرها را در بند خود گرفته بود و خورشید هم خود نمایی می‌کرد، تو طبق معمول برای رفتن به مکتب رویاهایت آماده شدی و با دوستانت حرکت کردی. شادی و خوشحالی از وجودت می‌بارید و با ابهت تمام قدم می‌گذاشتی تا اینکه خود را جلوی دروازه یافتی، دروازه باز بود؛ اما هیچ چیز عادی نبود. انگار هیچ شاگردی در مکتب حضور نداشت. با آرامی مکتب در دلت طوفان بر پا شد که چرا کسی مثل هر روز روی حویلی سروصدا نمی‌کند و صدای خنده‌ای به گوشت نمی‌رسد.

با نگرانی به سوی اداره شتافتی تا جویای احوال و این سکوت سنگین شوی، با سرعت نور خودت را به اداره رساندی و از مدیر بابت این خاموشی سوال کردی. مدیر با ناراحتی گفت: از این به بعد دختران بالاتر از صنف ششم اجازه‌ی تحصیل ندارند. با تعجب پرسیدی: یعنی دیگر قرار نیست در مکتب حاضر شویم؟ و او دوباره با ناراحتی سخنش را بازگو کرد و تو در سکوت خاموشی غرق شدی و اشک مهمان چشم‌هایت شد.

دلم این خاطره را با باران از دلتنگی و حسرت روایت کرد و من برای بار دیگر شکستم و صدای شکستنم را متوجه شد و من را با خاطره‌های شاد دلداری داد. گاهی چی زیباست که دوستی به زیبای دل داشته باشیم، دلی که در هر حالت با ماست و در هر موقع حاضر است تا با ما همدردی کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000