قلمی که معلم شد

شلوغی شهر، خیابان را در آغوش ازدحام بی‌پایان موترها گرفته بود. من بیشتر از همه عجله و استرس داشتم؛ چرا که قرار بود اولین پروژه‌ی صنف نویسندگی‌ ما آغاز شود. زیر لب دعا می‌کردم موترها زودتر حرکت کنند و از بند ترافیک رها شوند. بالاخره برای رسیدن به کلاس نویسندگی از موتر پیاده شدم. ساعت را نگاه کردم؛ عقربه‌ها پنج و ده دقیقه را نشان می‌دادند. ده دقیقه ناوقت شده بود و قلبم تندتر از گام‌هایم می‌تپید. من با عجله و نفس‌زنان راه می‌رفتم. به حویلی مکتب که رسیدم، همچون روحی سرگردان دنبال همکاران و صنف بودم تا بالاخره آن‌ها را پیدا کردم.

در اولین روز تدریس نویسندگی، صنف پر شده بود از دخترانی که دوست داشتند در این سفرِ نویسندگی همراه ما باشند. در آغاز صنف، اهداف دوره را بیان کردم و از آن‌ها خواستم هر کدام خود را معرفی کنند و دلیل علاقه‌مندی‌شان به صنف نویسندگی را بگویند. حدود بیشتر از سی هنرجوی دختر خودشان را معرفی کردند و از رویاهای نویسنده شدن سخن گفتند. بعد از اتمام معرفی، احساس کردم با سی رویا و سی نویسنده‌ی بزرگ آشنا شده‌ام. با وجود اینکه هوای گرم و طاقت‌فرسا انرژی سخن گفتن را از من گرفته بود، وقتی امید، انگیزه و شجاعت را در چشمان دختران داخل صنف دیدم، دیگر خسته نبودم. قلبم پر از شادی و سرور شده بود؛ نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم: «من با وجود این دختران که در تاریک‌ترین شب‌ها دنبال ستاره‌های امید هستند و هنوز هم از مبارزه کردن لذت می‌برند، دیگر نگران آینده‌ی افغانستان نیستم؛ چرا که سی نویسنده کافی است تا از قهرمانی و شجاعت زنانی بنویسند که تلاش شده بود نام و هویت‌شان حذف شود.»

هنگامی که هر کدام‌شان می‌گفتند: «به قدرت قلم باور دارم و می‌خواهم صدایم را در قالب واژه‌ها بلند کنم»، با خودم عهد کردم تا در حد توانم برای این دختران زحمت بکشم تا دوباره بنویسند، بخوانند و هنر بیافرینند. شاید امروز این دختران تنها در یک صنف کوچک نشسته باشند؛ اما فردا می‌توانند داستان‌های بزرگ زندگی خود و جامعه‌ی‌شان را روایت کنند و اثرهای ذهنی‌شان را تبدیل به کتاب نمایند. آن روز برای من فقط آغاز یک صنف نویسندگی نبود؛ بلکه آغاز یک سفر مشترک با دخترانی بود که می‌خواستند با قلم خود مبارزه کنند، امید بسازند و صدای خود را به گوش جهان برسانند. من در چشمان آنان تنها علاقه به نوشتن را ندیدم؛ بلکه آینده‌ای را دیدم که در آن، زنان با آگاهی، دانش و خلاقیت نقش مهمی در ساختن جامعه خواهند داشت.

شوق دختران، انگیزه‌ی مرا بیشتر کرده بود. در اولین جلسه‌ی درسی، بعد از معرفی از تجارب سفر نویسندگی‌ام گفتم و یادآور شدم که این مسیر قشنگ چقدر یاری‌ام کرد تا تسلیم نشوم، دردهایم را درمان کنم و صدایم را به جهان برسانم. تاکیدم بیشتر برای دختران این بود که بیشتر بنویسند تا نویسنده‌ی برتری شوند. وقت صنف تمام شده بود؛ اما دوست داشتم بیشتر وقتم را با دختران هنرجو بگذرانم. بعد از ختم صنف احساس عجیب و زیبایی داشتم؛ خرسند بودم که توانستم راه علم را گسترده‌تر کنم و قدرت قلم را بیشتر سازم؛ قلمی که امروز معلم شد تا بیاموزد و بیاموزاند.

از آن روز فهمیدم که تدریس نویسندگی تنها انتقال چند تکنیک و قواعد نوشتن نیست؛ بلکه کاشتن بذر اعتمادبه‌نفس، شجاعت و امید در دل انسان‌ها است. شاید یک جمله‌ای که امروز یک هنرجو می‌نویسد، روزی تبدیل به کتابی شود که الهام‌بخش هزاران نفر باشد. در پایان آن روز احساس کردم یک درس را به پایان نرسانده‌ام؛ بلکه مسیر بزرگی را آغاز کرده‌ام که پایان و نتیجه‌اش قشنگ و موثر است؛ راهی که هر واژه‌اش می‌تواند یک آرمان باشد، هر داستانش صدایی پرقدرت و هر نویسنده‌اش پیام‌رسان صلح، آزادی، برابری و عدالت.

من مطمئن هستم اگر جوانان فرصت یادگیری بیشتری داشته باشند، استعدادهای بیشتری شگوفا می‌شود، کتاب‌های موثرتری نوشته خواهد شد و جامعه‌ی پیشرفته‌تری خواهیم داشت. امیدوار هستم قلمی که امروز معلم شد، فردا رهبرانی را تعلیم دهد که شعارشان قلم، آگاهی و آبادی باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000