او هنوز در قندوز زندگی می‌کند

«دخترم، این خربوزه‌ها مثل خربوزه‌های قندوز شیرین نمی‌شوند.» این را گفت و تکه‌ای از خربوزه‌ای را که از دکان خریده بود، دوباره داخلِ بشقاب گذاشت. نگاهش اما دیگر در آن آشپزخانه‌ی کوچک نبود؛ سال‌ها از آنجا دور شده بود و میانِ باغ‌های قندوز قدم می‌زد. از همان لحظه فهمیدم هنوز در اروپا زندگی نمی‌کند، فقط بدنش آنجاست و دلش سال‌هاست در وطن جا مانده است.

گفت: «خانه‌ی ما بزرگ نبود، اما دلِ آدم در آن جا می‌شد. حویلی داشتیم با چند درختِ توت، انار، زردآلو و انگور… صبح که دروازه را باز می‌کردم، بوی خاک و برگ‌های تازه تمامِ حویلی را پر می‌کرد. همسایه‌ها اگر نانِ تازه می‌پختند، سهمِ ما را هم می‌آوردند و اگر ما غذایی می‌پختیم، اول برای آن‌ها می‌فرستادیم. عصرها زن‌های محل زیرِ سایه‌ی درخت‌ها می‌نشستند، چای می‌خوردند و از زندگی می‌گفتند. آن روزها کسی احساسِ تنهایی نمی‌کرد.» بعد سکوت کرد. به دیوارهای سفیدِ پشتِ سر خود نگاه انداخت که همه و همه‌ی زندگی‌اش در چند متر خلاصه شده بود. آهی کشید و گفت: «اینجا هیچ‌کس درِ خانه‌ی کسی را نمی‌زند، مگر اینکه از قبل وقت گرفته باشد.» لبخندش آرام‌آرام محو شد.

هفده سال از ازدواجش می‌گذشت و از این هفده سال، پانزده سالش را در انتظار سپری کرده بود. انتظار برای مردی که میانِ مرزها، کمپ‌ها و هزار دردِ مهاجرت گیر مانده بود. هر بار که تلفن زنگ می‌زد، دلش می‌لرزید. هر بار که خبری از غرق شدنِ قایقی یا بسته شدنِ مرزی می‌شنید، تا ساعت‌ها نفسش بالا نمی‌آمد. شب‌های زیادی را با دعا و اشک به صبح رسانده بود و تنها امیدش این بود که روزی زندگیِ مشترک‌شان واقعاً آغاز شود. می‌گفت: «همه می‌گفتند صبر کن، وقتی به اروپا برسی همه‌چیز خوب می‌شود؛ اما هیچ‌کس نگفته بود که گاهی رسیدن، پایانِ انتظار نیست، بلکه آغازِ غربتی است که هر روز عمیق‌تر می‌شود. وقتی به اروپا آمدم، همه از خوش‌شانسی‌ام حرف می‌زدند؛ از امنیت، از امکانات و از آینده. اما هیچ‌کس از چیزهایی که پشتِ سر گذاشته بودم چیزی نمی‌پرسید.»

در آنجا کسی از او نپرسید چند سال با دستانِ خودش زمین را آباد کرده است. کسی نپرسید چند نوع غذای محلی را بلد است و کسی نخواست خامک‌دوزی‌هایش را ببیند؛ همان نقش‌هایی که ساعت‌ها با حوصله روی پارچه جان می‌گرفتند. سال‌ها تجربه، مهارت و زحمتش در اینجا به چند جمله‌ی ساده خلاصه شده بود: «زبان بلد نیست و کار ندارد.» او هرگز فرصتِ مکتب رفتن پیدا نکرده بود؛ نه از روی انتخاب، بلکه به خاطرِ شرایطی که سال‌ها بر زندگیِ بسیاری از دخترانِ افغان سایه انداخته بود. آن روزها کسی تصور نمی‌کرد روزی همین نخواندن و ننوشتن، بزرگ‌ترین مانعِ زندگی‌اش شود.

می‌گفت وقتی می‌خواست سوارِ مترو شود، قبل از حرکتِ قطار چند بار به تابلوها نگاه می‌کرد اما چیزی نمی‌فهمید و از مردم خجالت می‌کشید سؤال کند. گاهی اشتباه پیاده می‌شد و ساعت‌ها سرگردان می‌ماند. از تلفنِ همراه بیشتر از هر چیزِ دیگری می‌ترسید. می‌گفت: «همه‌ی کارها داخلِ همین موبایل است؛ وقتِ داکتر، بانک، آدرس و حتی خرید. اما من هنوز نمی‌دانم از کجا شروع کنم.» بعد خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه پنهان کردنِ گریه بود. گفت: «در وطن اگر کسی چیزی نمی‌دانست، ده نفر کمکش می‌کردند. اینجا اول باید خودت بلد باشی که چگونه کمک بخواهی.»

بیشترِ روزها را کنارِ همان پنجره‌ی کوچک می‌نشست. گاهی به گلدانش آب می‌داد و گاهی عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کرد. هر عکس، دری بود به زندگی‌ای که دیگر وجود نداشت. خانه، باغ، همسایه‌ها، صدای کودکان در کوچه و سفره‌هایی که همیشه برای مهمان جایی داشتند، حالا فقط در قابِ چند عکس زندگی می‌کردند. عکسِ خانه‌شان را که نشانم داد، انگشتش را روی یکی از درخت‌ها گذاشت و گفت: «این را خودم کاشته بودم.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد: «نمی‌دانم هنوز زنده مانده یا نه… مثلِ خیلی چیزهای دیگر.»

آن روز در یک تماسِ تلفنی فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط از وطن‌شان مهاجرت نمی‌کنند، بلکه از هویت، از گذشته و از تمامِ چیزهایی که به آن‌ها احساسِ ارزشمند بودن می‌داد نیز دور می‌شوند. مهاجرت برای بعضی‌ها فقط تغییرِ آدرس نیست، بلکه تغییرِ تمامِ تعریفی است که از خودشان داشته‌اند. هنگامِ خداحافظی، آخرین جمله‌ای که گفت هنوز در گوشم مانده است: «خانه فقط جایی نیست که آدم در آن زندگی می‌کند. خانه جایی است که وقتی اسمت را صدا می‌زنند، احساسِ غریبه بودن نمی‌کنی.»

وقتی موبایل را قطع کردم، بارها به حرف‌هایش فکر کردم. شاید بعضی آدم‌ها از جنگ جانِ سالم به در می‌برند، اما سال‌ها بعد در سکوتِ غربت، آرام‌آرام تکه‌ای از وجودشان را از دست می‌دهند. او هنوز نفس می‌کشید، لبخند می‌زد و زندگی می‌کرد، اما بخشی از دلش همان‌جا میانِ باغ‌های قندوز، زیرِ سایه‌ی درختی که روزی با دستانِ خودش کاشته بود، جا مانده بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000