«چشمپوشی کن. اوضاع خوب میشود. با گذشت زمان دردها درمان میشوند. حالا این کاری است که شده، چه میتوان کرد؟ میخواهد همینطور ادامه بدهد، حیفش نیست؟ دست ما نبود. اگر همینطور پیش برود، چیزی جز دیوانگی و افسردگی نصیبش نخواهد شد.»
«ببین… بعد از رفتنش چقدر خانوادهاش گوشهگیر شدهاند.» «نگاهی به پدرش، مادرش، خواهرانش، برادرانش و بستگانش بینداز؛ آخر خیلی جوان بود.» «چه قد و بالایی! چه شکل و صورتی! این سالها جوانمرگی زیاد شده است، والا!»، «والا!»
در اوایل کمرنگ بود؛ اما حالا هفتهای دو الی سه خبر با محتوای عین قضیه رخ میدهد. از بس غرق دختران و تحصیلاتشان شدهایم که بعضی موضوعات و رویدادها قسر درمیروند. البته که حق درس، تحصیل و کار برای خانمها خیلی حیاتی و مهم پنداشته میشود و نصف قشر جامعه در فقدان آن از رشد بازمیماند؛ اما از این سوی دیگر، کمتر حواسی باقی میماند برای پسران، مخصوصاً قشر جوانان و نوجوانان اجتماع. بیایید روراست باشیم و چشم خود را بر اوضاع فعلی که در پسکوچهها رخ میدهد نبندیم. تو یا من اگر این موضوع مرموز را بازگو نکنیم، جفای بزرگی به حق وطن کردهایم. به هر صورت، مینویسم تا حداقل جلو ناراحتی وجدانم را بگیرم.
وزش بادهای بعدازظهری این فصل، خاکهای کابل را به انگشتانش میرقصاند و گهگاهی به چشمهای مردمانش نیز مهمان میکند و چه مهمانان ناخواستهای! همزمان هم در حال راه رفتن بودم و هم چشمهایم را میمالیدم، انجام چندین کار تخصص من است؛ اما ادعایم در زودترین فرصت نقد شد. من که راهم را میرفتم، دیدم مادرم توقف کرده است. دوباره چند قدم عقب آمدم. آها… دوست دوران کودکی مادرم، او را به خوبی میشناسم. هر از گاهی که با او سر میخوریم، او و مادر من وعده و پیمانها میکنند که خانه هم بروند و هر دو در این میان عهدشکنند.
ولی به ظاهر او این بار وضع چندان خوبی ندارد. بعد از سلام و علیک، این اشک نیست که از چشمهایش جاری میشود؛ بلکه انگار آبشار سیاه سنگ است. با درد بیان کرد: «خواهرم! چقدر زمانه ظالم شده است. چندی پیش خواهرزادهام که جوان و تازه به دوران رسیده بود، عمرش را به شما داد و خواهرم حالا نه اعصابی برایش مانده و نه جانی. به این تازگیها برادرم را که نامزد بود، پدرم قصد عروسیاش را دارد. تو ببین، همگی میگویند چطور خواهرکم در این مجلس شرکت کند؟ از پدرم خواستیم که مراسم نگیرد؛ ولی او میگوید که پسرم آرمان دارد، نمیشود؛ بلکه خانواده عروس هم بدون محفل موافقت نمیکنند.» خیلی جگرخون شدم، بیچاره! گفتیم دردش زیاد نشود، از او نپرسیدیم که چرا و چگونه جوانشان فوت شده است. خداحافظی مختصری کردیم و از او جدا شدیم.
نه تنها این یکی، که با خیلی دیگر از خبرهای مرگ یک جوان برخوردم. وای بر حال بازماندگانش! در جامعه چیزهای اجنبی در حال نفوذ کردن است؛ آرام و آهسته، ولی خیلی کشنده.
صادقانه بگویم، جوانان در یک ردهی سنی خیلی بیفگر هستند و هر چیزی را که برایشان پیشکش کنی، بدون سنجش به سمتش روان میشوند. مثلاً چند سال پیش وقتی درس خواندن به یک ویژگی خوب یک جوان تبدیل شده بود، چقدر مجموعههای درسی شلوغ و پررونق بود با نتیجههای اعلی؛ چون همه در همان سمت در حرکت بودند با شعار «تنها از راه علم میشود پیشرفت کرد»؛ اما حالا تغییرات زیادی رونما شده و بازار علم هم کمرونق است. در عوض، چیزهای بیهوده و مخربهای زندگی رونق یافته است. اگر فقط در یک کوچه سرت را پایین بیندازی، قدم بزنی و تماشا کنی، مطمئن هستم با بینهایت از این چیزها روبهرو میشوی.
این کموکاستیهایش بماند، ضررهای کم و اندکش به کنار، که در این اواخر جان یک شخص را به آسانی سلب میکند. هدف هم همان جوانهای نازدانه و به ظاهر هوشیار، ولی تازه به دوران رسیده هستند. از فامیلهایشان آنها را دلسرد میسازند؛ سپس توسط خودشان با جان خودشان و اطرافیانشان بازی میشود. امیدوارم بتوانیم جلوی این فاجعه نوریشه کرده را بگیریم. به سوگ نشستن یک عزیز، غم خیلی بزرگی است و جوان، سرمایهای ملی برای یک کشور. شاید تقصیر سال نیست که شوم میگویمش. شاید ما کر و کور شدهایم و گوش و چشم به حقیقت بستهایم. تا دیر نشده باید علفهای هرز را دور انداخت تا همه مزرعه به فنا نرود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه