تو هم باید جرأت تعریف کردن جوک خود را داشته باشی!

امروز بعد از مدت‌ها پادکستی گوش دادم که پس از شنیدنش لحظه‌ای مکث کردم و بی‌آنکه خودم بدانم، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند. واقعاً نمی‌دانم چگونه احساساتم را بیان کنم؛ اما آن لحظه، آن داستان و آن حس‌وحال را هرگز فراموش نمی‌کنم. ما گاهی آن‌قدر در زندگی ناامید می‌شویم و به جایی می‌رسیم که نفس کشیدن هم برایمان سخت می‌شود. با خود می‌گوییم ای کاش وجود نداشتم و هرگز بزرگ نمی‌شدم. ما نه به خاطر خود، بلکه به خاطر حرف‌های دیگران و به این دلیل که میلیون‌ها نفر آرزوها و رویاهای خود را دست‌کم می‌گیرند ناامید می‌شویم.

تصمیم گرفتم درسی را که از آن پادکست گرفتم بنویسم تا هرگز فراموشم نشود و به خودم قول دهم که برای رسیدن به رویاهایم تلاش کنم. مجتبی شکوری، یکی از آموزگاران و پژوهشگران، در پادکستی از زندگی تلخش سخن می‌گوید، از لحظه‌ای در زندگی‌اش که باید جوک را تا آخر تعریف می‌کرد و ادامه می‌داد.

او داستان تلخ زندگی خود را می‌گوید تا یادآور شود که زندگی کردن سخت است و تو شاید در لحظه‌ای گیر کنی که همه‌ی امیدت را از دست بدهی و اطرافیانت تو را به خاطر رویاهایت مسخره کنند؛ اما باید به خودت قول بدهی که نگذاری حرف‌های دیگران تو را متوقف کند.

خلاصه‍‌ی داستان مجتبی شکوری چنین است: بر اثر اتفاقی تلخ، مجتبی دچار لکنت زبان می‌شود و نمی‌تواند درست صحبت کند. به همین دلیل هفته‌ای یک بار به گفتاردرمانی می‌رود. او از اینکه نمی‌تواند مثل دیگر بچه‌ها صحبت کند بسیار ناراحت بود؛ اما پزشک گفتاردرمانی‌اش را خیلی دوست داشت؛ چون می‌دانست تمام امیدش به اوست. او آن‌قدر می‌خواست لکنت زبانش درمان شود که در ذهن خود رویاپردازی می‌کرد باید سخنران بزرگی شود و در دستگاه‌های دولتی کار کند. با همین رویا به گفتاردرمانی می‌رفت و تمام تلاشش را می‌کرد. یک روز پزشک به او گفت: «تو می‌توانی درست صحبت کنی، فقط باید جرأت حرف زدن داشته باشی. باید به من قول بدهی که یک جوک را تا آخر یاد بگیری و هرچقدر هم سخت بود برایم تعریف کنی.» سپس تاری از موهای او را کند، با چسب‌نواری در دفترچه‌اش چسباند و گفت: «تو به من قول داده‌ای و باید پای عهدت بمانی.»

آن روز او با خوشحالی به خانه آمد و جوک آسانی را برای تمرین انتخاب کرد؛ جوکی دوخطی: «یک مرد چینی خودش را دار می‌زند، می‌شود دارچین!» او این جوک کوتاه را هزاران بار تمرین کرد و تلاش فراوانی به خرج داد تا کلمه‌ی «دارچین» را ادا کند. چند روز بعد که به مکتب رفت، به معلمش گفت می‌خواهد جوکی تعریف کند. همه‌ی بچه‌ها تعجب کردند؛ چون او به دلیل لکنت زبانش همیشه کم حرف می‌زد. او ایستاد و شروع به گفتن جوک کرد، اما نتوانست آن را کامل کند و وقتی به کلمه‌ی «دارچین» رسید، همه‌ی بچه‌ها بیشتر از اصلِ جوک به لکنتِ او خندیدند.

او می‌گوید: «آن لحظه را «لحظه‌ی دارچین» می‌نامم؛ چرا که زندگی‌ام پر از یأس و ناامیدی شد.» لحظه‌ای که به خاطر کلمه‌ی دارچین مسخره شد و فقط آرزو می‌کرد زمین چاک شود و او را ببلعد تا صدای کسی را نشنود. در همان لحظه چشمانش را بست و بی‌اختیار اشک‌هایش سرازیر شد. دوباره چشمانش را باز کرد و دفترچه‌اش را دید که تار مویش روی آن چسبانده شده بود. در آن لحظه امید مجتبی به اندازه‌ی همان تار مو باریک شده بود و دیگر توانی برای ادامه دادن نداشت. سر و صدای بچه‌ها صنف را پر کرده بود و همگی با صدای بلند می‌خندیدند و ادای چهره‌اش را درمی‌آوردند تا مسخره‌اش کنند.

در همان لحظه مجتبی شکوری دوباره سرش را بالا گرفت و با صدای بلند گفت: «دارچین!» همه‌ی بچه‌ها ساکت شدند و با خود گفتند مسخره کردن ما دیگر نتیجه نمی‌دهد. بعد از آن روز دیگر هیچ‌کس در مورد آن ماجرا سخن نگفت. مجتبی در همان لحظه رویای تبدیل شدن به یک سخنران بزرگ را به یاد آورد. او می‌گوید: «همه‌ی ما در زندگی لحظاتی داریم که باید جوک خود را تا آخر بگوییم؛ اگر متوقف شویم و ادامه ندهیم، ممکن است دیگران به مسخره کردن رویاهای ما ادامه دهند.»

او حالا آموزگاری شده تا به شاگردانش امید بدهد و بگوید که زندگی کردن سخت است؛ اما برای به دست آوردن رویاهای خود ارزش جنگیدن دارد. او در یکی از صنف‌های درسی از شاگردانش پرسید: «آرزوی‌تان چیست؟» دختری از صنف نهم بلند شد و گفت: «من می‌خواهم آتش‌نشان شوم.» مجتبی دلیلش را پرسید و دختر پاسخ داد: «من در دهات زندگی می‌کنم. یک روز بخاری خانه‌ی ما آتش گرفت و با چشمان خودم دیدم که مادرم، پدرم و خواهرم از بین رفتند، من فقط توانستم برادرم را در آغوش بگیرم و نجات دهم. می‌خواهم آتش‌نشان شوم تا در همه‌ی دهات کپسول آتش‌نشانی بگذارم و دیگر هیچ‌کس دردی را که من کشیدم نکشد.» او جرأت تعریف کردن جوک خود را داشت و با همان رویا بالاترین درجات صنف را به دست می‌آورد.

در همان لحظه‌هایی که امید ما از یک تار مو هم باریک‌تر می‌شود، چشمان ما پر از اشک می‌گردد و توان ایستادن از ما گرفته می‌شود، یادآوری رویاهای ما به ما امیدی دوباره می‌بخشد؛ به شرط آنکه جرأت گذشتن از «لحظه‌ی دارچین» زندگی خود را داشته باشیم. این پادکست برای من بسیار آموزنده بود؛ چرا که ما نیز در لحظه‌ای گیر افتاده‌ایم که باید چشمان خود را باز کنیم و با صدای رساتر جوک خود را تعریف کنیم. اگر اشک ریختیم و خود را در بدترین لحظات عمر دیدیم، اشکالی ندارد. ما در برهه‌ای گیر کرده‌ایم که هیچ‌کس جز خود ما و رویاهای ما نمی‌تواند ما را نجات دهد. پس باید ادامه دهیم و از داستان زندگی دیگران بیاموزیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000