آغازی برای درخشش…!

ساعت هشت بود که پدرم به خانه زنگ زد و گفت:« باید به مکتب علی بروید که مدیر مکتب با من به تماس شده بود و از من خواست تا به دفتر تشریف بیاورم.»

تماس قطع شد و مادرم خیلی ترسیده بود که چرا این گونه می گوید. حتما برای علی اتفاقی افتاده، کارخانگی خود را ننوشته یا درس خود را نخوانده، با دوستان خود جنگ کرده یا خدای ناخواسته مریض شده است. نمی فهمم، دلم شور می‌زند که چرا مدیر، ما را خواسته تا به اداره مراجعه کنیم؟

در حالِ صبحانه خوردن بودیم. مادرم چادر کلان خود را گرفت و با خیلی تشویش و ناراحتی به سوی مکتب رفت. چند دقیقه گذشت، بسیار با چهره‌ی بشاش به خانه برگشت و گفت: مدیر درخواستِ تدریس دیانا را پذیرفته و می خواهد که او برای تدریس به مکتب بیاید و یک صنف را در اختیارش می گذاریم تا درس بدهد. ما می خواهیم، عمل‌کرد و تدریس‌اش را ببینیم و برای زمستان، چندین صنف را به عهده اش بگذاریم.»

حرف مادرم، مرا خوشحال و پر انرژی ساخت، چون روزی قبلش به یک مکتب پیشنهاد تدریس کردم؛ ولی آنها این‌گونه پاسخ دادند: نیروی کاری ما پر، است و فعلاً نیازی نداریم.»

ولی حالا خیلی سپاسگزار بودم. قرار شد، بعد از ظهر به مکتب بروم و با صنف و شاگردان آشنا شوم.

من یکسال و سه ماه تجربه‌ی‌ تدریس دارم و در نحوه‌ی درس دادن و برخورد با شاگردان، خوب می‌دانم که چگونه با آنها رفتار کنم.

در کاغذ سفید، برنامه‌ی درسی خودم را چنین نوشتم:

اول؛ معرفی مختصر از خودم که شامل نام، تخلص، سابقه‌ی تدریسم می‌شد، بگویم. سپس نام و هدف آنها که انگلیسی می‌آموزند، باید بپرسم.

بعد، کتابی که قرار است بخوانند معرفی کنم و برنامه‌های درسی را با آنها شریک کنم. سیستم نوت‌گیری را در پیش بگیریم یا چیپتر داشته باشیم، باید مشخص کنم.

مورد بعدی، این بود که شاگردان مسوول است تا هر روز به گونه‌ی منظم کارهای خانگی و فعالیت‌های صنفی خود را انجام دهند.

– کار خانگی را بیاورد.

– از درس های شاگردان ارزیابی می شود، باید یاد داشته باشد.

– هر روز از لغات املا گرفته می‌شود.

– هر هفته روز پنجشنبه امتحان اخذ می‌شود، تا شاگرد همیشه آماده‌ی امتحان باشد.

همین‌طور اهداف یک ماهه‌ی خود را این‌گونه ترتیب کرده بودم:

  • آموختن حداقل پنجاه لغت جدید در یک ماه؛
  • نوشتن اعداد به انگلیسی از یک الی بیست؛
  • آشنایی ابتدایی با دستور زبان انگلیسی؛

با آمادگی خوبی وارد صنف شدم و خودم را معرفی کردم. نحوه‌ی بیان و تشریح شیوه‌ی تدریس و قوانینی درسی برای دانش‌آموزان عالی بود. دقیقاً طبق تصوراتم بهترین بودم و در همان روز اول، یک صفحه را هم درس دادم.

آن روز، خیلی جالب بود، دختری بنام سیماگل یک قلم خیلی زیبا را برایم به مناسبت روز خواهر هدیه داد.

امروز سه شنبه تاریخ، بیست و نه اکتبر، برایم یک تجربه‌ی شیرین و آغازی کارِ جدیدی بود. باید در مسیری تدریس در زبان انگلیسی بدرخشم.

یک گام استوار و بامعنا به سوی بهتر شدن و کسب تجربه های جدیدی…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000