پشتِ حصارِ حرف‌های تلخ

حروف در معنا شاید تنها نشانه‌هایی باشند که واژه‌های یک زبان به وسیله‌ی آن‌ها نوشته می‌شوند تا کلمه بسازند. کلماتی که معنا می‌آفرینند، عشق می‌بخشند، روح و روان را تازه می‌کنند، امید می‌دهند و زندگی می‌سازند. اما کلماتی که از همین حروف شکل می‌گیرند، همیشه زندگی‌بخش و امیدآفرین نیستند. گاهی کلام چنان امیدت را از صد به صفر می‌رساند، انگیزه‌ات را نابود می‌کند و روحت را می‌فرساید که گویی حرف‌ها دیگر فقط حرف نیستند؛ تازیانه‌ای هستند که روحت را زخمی می‌کنند و برای مدتی از شما یک «مرده‌ی متحرک» می‌سازند. حروف هرچند کوچک، اما قدرتمندند و کلمات، قدرتمندتر.

من این حقیقت را خیلی وقت پیش درک کرده بودم؛ درست زمانی که مجبور بودم با شرایط کنار بیایم و تا جایی هم موفق شده بودم طبق نظر خانواده حرکت کنم. می‌گفتند فلان‌جا درس بخوان، می‌خواندم؛ می‌گفتند رها کن، رها می‌کردم. چاره‌ای نبود. محیط، طرز فکر جامعه و تصمیمات والدین، بسیاری از ما را به این‌سو و آن‌سو می‌کشانید و ما ناگزیر به حرکت بودیم. در گروهی، دختران به من می‌گفتند خانواده‌هایشان به آن‌ها معترض می‌شوند که «چرا نتوانستی موفق شوی؟»، در حالی که پیش از آن، خودِ خانواده مانعِ حرکت آن‌ها شده بودند. این تنها مشکل من نبود، بسیاری از خانواده‌ها فرزندانشان را از کارهای نیک و مسیرهای پیشرفت منع می‌کنند و بعدها همان‌ها را بابت نرسیدن، سرزنش می‌کنند.

یکی از دوستانم می‌گفت: «والدینم می‌گویند دخترِ فلانی بهترین استاد نقاشی است، در حالی که وقتی من گفتم می‌خواهم نقاشی بخوانم، گفتند نیازی نیست، نقاشی هنر است و به درد نمی‌خورد!» یا می‌گویند «فلانی فلان مدرک را گرفت»؛ خوب عزیز من! همان «فلانی» حمایت شده بود نه منع. پدرم هیچ‌گاه به من نگفت درس نخوان، اما آن‌گونه که باید هم مرا حمایت نکرد؛ مدام می‌گفت تو قرار است خانمِ خانه شوی، پس نیازی به درس و کار نداری. وقتی شما حمایت نکردید، چرا حالا ما را خطاکار می‌دانید؟ مگر زندگی ما ابزار بازی است که گاهی حمایت کنید و گاهی پا پس بکشید؟

با کلمات بازی نکنید؛ کلمات پیچیده‌تر از آن هستند که درکشان کار هر کسی باشد. به عنوان مثال، حروفی که کلمات متضادی چون «عشق» و «نفرت» را می‌سازند، هر دو به یک ریشه‌ی احساسی برمی‌گردند. یا «زندگی» و «مرگ» که هر دو به یک موجود زنده پیوند خورده‌اند. حروف همان‌طور که به یکی امید می‌دهند، به دیگری حسی بدتر از مرگ می‌بخشند. کیست که بداند شنیدن برخی حرف‌ها، چه طوفانی در دل‌ها به پا کرده است؟

بهتر است مواظب کلماتی که بر زبان می‌آوریم باشیم؛ مبادا کسی را خرد کنیم یا بیازاریم. حرف زدن «مفت» است و ما به گفتن عادت کرده‌ایم؛ می‌گوییم و تمام می‌شود، اما ممکن است آن کلمه برای شنونده، همه‌چیز را «تمام» کند. ممکن است صدمه‌ای به روح کسی بزند که حق زندگی را از او بگیرد و تنها «زنده بودن» را برایش باقی بگذارد. حروف گاهی مرهمی بر زخم هستند و گاهی نمکی روی آن؛ گاهی آبی برای رشد یک درخت می‌شوند و گاه تبری برای قطع کردن آن.

پس بهتر است پیش از گفتن هر سخن یا جمله‌ای، به قدرت تخریب آن فکر کنیم و از خود بپرسیم: «آیا بهتر نیست کلمه‌ای بگویم که به جای ویران کردن، برای ساختن به کار رود؟»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000