در کوچههای افغانستان، این روزها صدای خندهی بسیاری از دختران خاموش شده است؛ نه به این خاطر که آرزوهایشان تمام شده، بلکه چون فرصت گفتن و زیستنِ آن آرزوها از آنان گرفته شده است. هر صبح، زنانی از خواب بیدار میشوند که بزرگترین خواستهیشان دیگر رسیدن به موفقیت یا ساختن آینده نیست، بلکه فقط میخواهند روزشان را بدون ترس به پایان برسانند.
دختری را تصور کن که سالها درس خوانده بود. شبها زیر نور کمرنگ چراغ کتاب میخواند و رؤیای داکتر شدن را در سر میپروراند. او هیچ جرمی مرتکب نشده بود؛ نه به کسی آسیب رسانده بود و نه حقی را پامال کرده بود. تنها میخواست درس بخواند، کار کند و برای خانوادهاش مایهی افتخار باشد. اما یک روز ناگهان همهچیز متوقف شد. دروازههای مکتب و دانشگاه به رویش بسته شد و رویاهایی که سالها برایشان زحمت کشیده بود، پشت همان دروازهها جا ماند.
امروز در افغانستان زنانی زندگی میکنند که گاهی احساس میکنند به خاطر زن بودن مجازات میشوند. بسیاری از آنان نمیدانند جرمشان چیست. آیا آرزوی تحصیل جرم است؟ آیا خواستن یک زندگی عادی گناه است؟ آیا بیرون شدن از خانه برای خرید، کار یا آموزش باید با ترس و اضطراب همراه باشد؟
در خیابانهای شهر، مادرانی دیده میشوند که دست کودکانشان را گرفتهاند و با نگرانی قدم میزنند؛ نگرانی از آیندهای که هر روز مبهمتر میشود. آنها به فرزندانشان نگاه میکنند و نمیدانند فردا چه سرنوشتی در انتظار آنها است. بسیاری از این مادران زمانی دخترانی پر از امید بودند، دخترانی که باور داشتند تلاش و استعداد میتواند مسیر زندگی را تغییر دهد. اما امروز بیشتر از هر زمان دیگری احساس میکنند اختیار زندگیشان از دستشان خارج شده است.
تلخترین بخش ماجرا شاید این باشد که بسیاری از این زنان حتی فرصت دفاع از خود را ندارند. وقتی انسانی به خاطر انتخاب لباس، حضور در اجتماع یا شکستن قواعدی که خودش در تعیین آنها نقشی نداشته مورد بازخواست یا بازداشت قرار میگیرد، زخمی عمیق در روح او شکل میگیرد؛ زخمی که شاید دیده نشود، اما سالها باقی میماند.
گاهی خبر دستگیری زنی منتشر میشود و مردم فقط چند سطر از آن را میخوانند. اما پشت همان چند سطر، یک زندگی کامل وجود دارد: مادری که فرزندش منتظر بازگشت اوست، دختری که خانوادهاش با نگرانی چشم به در دوخته است و خواهری که جای خالیاش در خانه احساس میشود. هیچکس فقط یک نام در خبرها نیست؛ هر انسان دنیایی از احساسات، خاطرات و آرزوها را با خود حمل میکند.
افغانستان سرزمین زنانی است که سالها در برابر سختیها ایستادهاند. اینجا روایت زنانی است که سالها مبارزه کردهاند، جنگ را دیدهاند، مهاجرت را تجربه کردهاند، فقر را تحمل کردهاند و با وجود همهی این مشکلات، هنوز امید را به طور کامل از دست ندادهاند. اما حتی قویترین انسانها نیز زمانی خسته میشوند. زمانی میرسد که تحمل بار سنگین محدودیتها دشوار میشود و سکوت، جای رؤیاها را میگیرد.
امروز بسیاری از دختران جوان ساعتها کنار پنجره مینشینند و به خیابان نگاه میکنند؛ نه برای تماشا، بلکه برای حسرت خوردن. حسرت روزهایی که میتوانستند آزادانه درس بخوانند، دوستانشان را ببینند و برای آینده برنامهریزی کنند. آنها هنوز زندهاند؛ اما بخشی از زندگیشان در انتظار و بلاتکلیفی متوقف شده است.
هیچ جامعهای با خاموش کردن نیمی از صدای خود به آرامش و پیشرفت نمیرسد. زنان فقط بخشی از جامعه نیستند، آنان مادران، دختران، خواهران، آموزگاران، داکتران و سازندگان فردای یک کشورند. وقتی فرصت رشد از آنان گرفته شود، در حقیقت بخشی از آیندهی یک ملت محدود میشود.
شاید دردناکترین جملهای که این روزها از بسیاری از دختران افغان شنیده میشود این باشد: «ما چه گناهی کردهایم؟» پرسشی ساده اما سنگین؛ پرسشی که در آن خشم، اندوه، سردرگمی و امیدی کمرنگ در هم آمیخته است. امیدی که هنوز کاملاً خاموش نشده، امید به روزی که هیچ دختری به خاطر جنسیتش از حق آموزش، کار و حضور در جامعه محروم نباشد.
افغانستانِ امروز پر از زنانی است که هنوز با وجود همهی فشارها، زندگی را ادامه میدهند. زنانی که هر روز با قلبی زخمی بیدار میشوند اما باز هم برای خانوادهشان لبخند میزنند. زنانی که شاید صدایشان کمتر شنیده شود، اما دردشان واقعی است. و شاید بزرگترین حقیقت همین باشد: پشت تمام آمارها، خبرها و گزارشها، انسانهایی ایستادهاند که تنها خواستهشان زندگی با کرامت، امنیت و آزادی است؛ خواستهای که نه جرم است و نه گناه، بلکه ابتداییترین حق هر انسان است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه