جنگ با قلم در تاریک‌ترین وضعیت

در دنیایی که همه به سوی پیشرفت رو آورده‌اند و هر روز برای ترقی‌شان می‌کوشند، این‌جا در قلب یکی از قاره‌ها کشوری است که دیوارهایش از محدودیت ساخته شده‌اند؛ محدودیت برای قشری خاص از جامعه، قشر کثیری که این روزها ترس حتی در خواب‌های‌شان ریشه دوانیده و حتی عالم رویاها هم آلزایمری برای فراموشی این وضعیت‌شان نمی‌باشد. آن‌ها هر لحظه با هراس‌های‌شان روبرو می‌شوند و فکر این‌که چه وقت نوبتِ به قفس افتادنِ آن‌ها می‌رسد، آن‌ها را از درون می‌خورد. دیگر جایی برای آرامش خاطر نمانده است. این‌جا همانند جهنمی شده که هر طرف آن با هیولاهایی آتشین از جنس مسلمان‌نماهای کافرکیش پوشانیده شده است. هر قدم که بر روی زمین آن می‌گذاریم، انگار کوهی از اضطراب با ما یک‌جا می‌شود و توان راه رفتن را از ما می‌گیرد. این‌جا دیگر مادری با خیال آسوده دخترانش را به کورس نمی‌فرستد و ترجیح می‌دهد دختران‌شان از درس و تعلیم دور بمانند تا این‌که طعمه‌ی محتسبان امر به معروف شوند.

در جغرافیایی که ما در حال زندگی هستیم، فقط زور و اجبار پیشرفت چشم‌گیری داشته است؛ همه‌جا مردان همیشه حرف درست را می‌زنند و زنان همچون برده‌ای بیش نیستند. هر دختری این‌جا محبوس است و از ابتدایی‌ترین حقش محروم. این‌جا مثل دنیای دختران سایر کشورها مکانی شاد برای زیستن نیست، ما این‌جا فقط با دلهره‌ها نفس می‌کشیم و روزها را با بیمِ گیر نیفتادن در دنیای محدودیت‌ها سپری می‌کنیم. حالا دیگر مانند قبل، شب‌های ما مرهم دردها و زخم‌های ما نیست؛ ما این‌جا با تمامی خوف‌ها زندگی را سپری می‌کنیم. در سنی که باید فرصت‌های تحصیلی و کار برای ما فراهم باشد، این‌جا سکوت را به ما ارزانی کرده‌اند.

امروز همان‌طور که در خانه نشسته بودم و تلویزیون تماشا می‌کردم، ناگهان ویدیویی از شهر هرات را دیدم؛ شهری باستانی که حالا به شهری ناامن مبدل شده و همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. در یکی از ویدیوها دختر محجبه‌ای را دیدم که در حین فرار از دست آن‌ها در گوشه‌ای نشسته بود و می‌گفت: «من این‌جا برای حقم می‌جنگم و این هم شاید آخرین ویدیویی باشد که با شما به اشتراک می‌گذارم. شاید این آخرین فیلمی باشد که از من باقی می‌ماند. من حالا دیگر خونم را کف دستم گرفته‌ام و برای اولین و آخرین بار می‌جنگم.» ویدیو در حالی خاتمه یافت که دخترک تحت تعقیب بود و صدایی خوفناک از آن‌سو به گوش می‌رسید. ویدیو به پایان رسید اما من انگار هنوز پیش دخترک نشسته بودم و از شجاعتش یاد می‌کردم.

با نگاه کردن به این ویدیو آن‌قدر به هم ریختم که خواستم از دنیا فاصله بگیرم و لحظه‌ای برای آرامش خاطرم همسفر عالم خواب گردم. برای چند دقیقه‌ای از زندگی دور شدم و در دوردست‌ها، خوابِ رفتن به مکتب را می‌دیدم؛ آن‌جا شاد و خوشحال با کتاب‌هایم حرف می‌زدم و عاری از هر غصه‌ای، زندگی را زندگی می‌کردم. گاهی چه بد از دنیای خیالی خارج می‌شویم و به دنیای حقیقی باز می‌گردیم.

ما گرچه امروز محبوسیم، اما یاد گرفته‌ایم که چگونه از میان علف‌های هرز دوباره سبز شویم و جهان را با علم و دانایی‌مان و با قلم، زیبا سازیم. این‌جا ما با تمام محدودیت‌ها و نداشته‌ها «استراتژی بقا» را آموخته‌ایم؛ این‌که چگونه در دشوارترین شرایط هنوز از خواسته‌ها و اهداف ما برای پیشبرد زندگی و دانش خود استفاده کنیم. هرچند حالا همه در این کره خاکی با ما مخالف‌اند و جبهه گرفته‌اند، اما ما توان‌مندتر از همیشه می‌جنگیم. جنگ کردن صرفاً به معنی کشتن و اسلحه در دست گرفتن نیست، بلکه جنگیدن با تیرگی‌های جهل و نادانی با قلم دانایی است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000