آدمی‌زاد و زندگی…

اولین‌بار که فهمیدم انسان‌ها دو نوع باور دارند، شاید همان روزی بود که مادرم کنار پنجره نشسته بود و با نگرانی به بیرون نگاه می‌کرد. آن روز هوا ابری بود. من تازه از خواب بیدار شده بودم و صدای آرام مادرم را شنیدم که زیر لب دعا می‌کرد. برای من عجیب بود؛ نه دعا کردنش، بلکه نگرانی‌ای که در صدایش بود. چند روز قبل‌تر، وقتی همه‌چیز در خانه آرام بود، مادرم کمتر از نگرانی حرف می‌زد. پدرم کارش را انجام می‌داد، ما درس می‌خواندیم و زندگی با تمام سختی‌هایش قابل‌تحمل بود.

اما آن روزها فرق کرده بود.

آن روز فهمیدم انسان تا زمانی که همه‌چیز خوب است، بیشتر به خودش اعتماد دارد؛ می‌گوید: «خودم حلش می‌کنم. نگران نباش. همه‌چیز درست می‌شود.» اما وقتی دیگر هیچ کاری از دستش برنیاید، دست‌هایش را به آسمان بلند می‌کند. من قضاوت نمی‌کنم؛ چون خودم هم همین‌گونه بوده‌ام.

روزهایی که خوشحال بودم، برای آینده‌ام ده‌ها برنامه داشتم؛ می‌خواستم نویسنده شوم، درس بخوانم، چیزهای تازه یاد بگیرم و روزی داستان زندگی دخترانی را بنویسم که کسی صدای‌شان را نشنیده است. در آن روزها آینده برایم نزدیک بود، فقط کافی بود قدم بردارم. اما بعضی شب‌ها که اخبار و حرف‌های اطرافیان، آینده را برایم تاریک می‌کرد، تمام آن اعتماد به خودم کم‌رنگ می‌شد. آن‌وقت می‌فهمیدم انسان وقتی از زمین ناامید می‌شود، بیشتر از همیشه به آسمان نگاه می‌کند.

اما این تنها چیزی نیست که درباره‌ی انسان یاد گرفته‌ام. من انسان‌هایی را دیده‌ام که نمی‌توانند خوشحالی دیگری را تحمل کنند. شاید این جمله تلخ باشد، اما واقعی است.

یک‌بار یکی از دختران اطرافم در کاری موفق شد. همه در ظاهر خوشحال بودند؛ برایش تبریک گفتند و لبخند زدند. اما وقتی او رفت، همان آدم‌هایی که چند دقیقه پیش برایش دست می‌زدند، شروع کردند به پیدا کردن ایرادهایش. یکی گفت: «آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید خوب نیست.» دیگری گفت: «حتماً کسی کمکش کرده.» و من آن‌جا نشسته بودم و فکر می‌کردم چرا موفقیت یک نفر باید دیگران را ناراحت کند؟ چرا بعضی انسان‌ها فقط زمانی عدالت را دوست دارند که خودشان در آن سود داشته باشند؟

بعدها فهمیدم شاید به همین دلیل است که ما این همه برای دیگران قانون می‌سازیم:

اگر من اجازه انجام کاری را ندارم، چرا تو داشته باشی؟

اگر من نتوانستم، پس شاید بهتر باشد تو هم نتوانی.

اگر من آزاد نیستم، آزادی تو مرا آزار می‌دهد.

این را به‌خصوص به‌عنوان یک دختر زیاد دیده‌ام. گاهی چیزی که برای یک پسر عادی است، برای یک دختر تبدیل به موضوعی بزرگ می‌شود؛ همان راه، همان شهر، همان آرزو و همان کار، اما قضاوت برای ما یکسان نیست.

بارها شنیده‌ام که مردم از عدالت حرف می‌زنند، اما وقتی نوبت به زندگی واقعی می‌رسد، عدالت را به نفع خودشان معنی می‌کنند. انسان‌ها می‌گویند همه برابرند، اما من هنوز دنبال این برابری می‌گردم؛ در خانه، در جامعه، در سرک و حتی میان دوستان. همیشه یکی تصمیم می‌گیرد و دیگری مجبور است تصمیم را بپذیرد. یکی حرف می‌زند و دیگری باید سکوت کند. یکی دستور می‌دهد و دیگری اطاعت می‌کند.

اما عجیب‌تر از همه این است که انسان حتی نمی‌تواند بر خودش حکومت کند. من خودم را مثال می‌زنم: چند بار به خودم گفته‌ام دیگر اهمیت نمی‌دهم مردم چه می‌گویند، اما فردای همان روز یک جمله کوچک تمام ذهنم را به هم ریخته است.

چند بار گفته‌ام دیگر نمی‌ترسم، اما وقتی لحظه واقعی رسیده، ترس را در تمام وجودم حس کرده‌ام.

چند بار تصمیم گرفته‌ام دیگر گریه نکنم، اما اشک بدون اجازه من آمده است.

آن‌وقت فهمیدم شاید انسان پیش از آن‌که بخواهد جهان را اداره کند، باید یاد بگیرد خودش را اداره کند. و شاید سخت‌ترین حکومت دنیا، حکومت بر قلب و ذهن خود انسان باشد.

هرچه بزرگ‌تر شدم دیدم آدم‌ها کم‌کم تغییر می‌کنند. کسانی که روزی برای رسیدن به چیزی حاضر بودند تمام دنیا را زیر پا بگذارند، بعد از چند سال می‌گویند دیگر مهم نیست. نمی‌دانم واقعاً دیگر مهم نیست، یا فقط آن‌قدر خسته شده‌اند که دیگر توان خواستن ندارند. گاهی انسان خستگی‌اش را حکمت می‌نامد، نرسیدن به آرزوهایش را تقدیر می‌نامد و سکوتش را آرامش. شاید حق داشته باشد؛ چون انسان همیشه نمی‌تواند بجنگد. گاهی فقط می‌نشیند، چای می‌نوشد، به گذشته فکر می‌کند و وانمود می‌کند که دیگر چیزی برایش اهمیت ندارد.

اما با وجود تمام این ضعف‌ها، من هنوز انسان را دوست دارم؛ با تمام تناقض‌هایش. انسانی که گاهی حسادت می‌کند، اما گاهی برای دیگری از خودش می‌گذرد. انسانی که گاهی قفس می‌سازد، اما خودش آرزوی پرواز دارد. انسانی که گاهی صدای دیگران را خاموش می‌کند، اما تمام زندگی‌اش منتظر شنیده شدن است.

من یک دختر در افغانستانم و هر روز انسان‌های زیادی را می‌بینم؛ انسان‌هایی که دعا می‌کنند، می‌ترسند، حسادت می‌کنند، محبت می‌کنند، قضاوت می‌کنند و گاهی بدون آن‌که بدانند، قلب یکدیگر را سنگین‌تر می‌کنند.

و من هنوز در حال شناختن انسانم. شاید هیچ‌وقت نتوانم او را کاملاً بفهمم. اما یک چیز را می‌دانم: انسان تا زمانی که زنده است، شلوغ می‌کند؛ حرف می‌زند؛ اشتباه می‌کند؛ آرزو می‌سازد؛ و گاهی آن‌قدر خسته می‌شود که سکوت می‌کند.

اما من فکر می‌کنم خطرناک‌ترین سکوت انسان، زمانی نیست که حرف نمی‌زند؛ خطرناک‌ترین سکوت، زمانی است که دیگر برای زندگی، برای آرزوهایش و برای بهتر شدن خودش، چیزی برای گفتن ندارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000