دخترِ ماه

تکیه بر بالش قالینی سرخ‌رنگ داده بود و انبوهی از بسته‌های نامنظم افکارش در سرش سنگینی می‌کرد. صبرش لبریز شد و به سوی پدرش که در حال نوشیدن چای سبز همراه با نقل وطنی بود و هر از گاهی با دیدن بادام‌های تلخ درونش شگفت‌زده می‌شد و چهره‌اش تغییر می‌کرد، رفت. خواست از آشوب درونش اندکی با پدر بگوید.

با حوصله‌مندی تمام شروع به سخن گفتن کرد. او در حال گفتن بود که ناگهان متوجه شد پدرش به خواب رفته است. مات و مبهوت به پدرش نگاه کرد. با خودش گفت: «تقصیر پدر نیست. او تمام روز در بیرون از خانه زحمت کشیده است و اکنون اگر من سرم را روی شانه‌اش می‌گذاشتم و انبار ذهنم را خالی می‌کردم، الحق که شانه‌هایش سنگین می‌شد و درد می‌گرفت. در حالی‌که من این همه را بدون گریه محال بود بگویم، بدون شک هر دو غرق می‌شدیم.»

بوسه‌ای آرام بر گونه‌اش گذاشت و شب‌بخیری زیر لب گفت که حتی خودش هم به درستی نشنید. نشد سرش را بر شانه‌ی پدر بگذارد، حرف بزند و گریه کند.

این بار پناه به مادرش برد؛ مادری خسته که روزش را با لباس‌شویی گذرانده بود. اکنون، با وجودی که چشمانش خواب‌آلود بود، چون امشب نوبت برق‌شان بود، اتوکاری می‌کرد. کنار مادرش نشست و به دستان او نگاه می‌کرد.

مادرش با مهر گفت: «جان!» در آغاز دلش می‌خواست بسته‌های ذهنش را یکی‌یکی باز کند؛ اما مکث کرد. چگونه دو خسته یکدیگر را درک خواهند کرد؟ یکی از درگیر شدن با لباس‌ها و دیگری با افکار، از پا افتاده‌اند. مادرش پی موضوع را نگرفت و گفت: «من جای تو بودم، به‌راحتی می‌خوابیدم. برو بخواب، عزیزم!»

خوب! فقط به‌خاطر این‌که مادر ناراحت نشود، چیزی نگفت. نشد با مادرش درد دل کند.

نگاهی به اطرافش کرد. خواهران و برادرانش را مشغول کارهای خودشان یافت و از صحبت با آن‌ها نیز صرف‌نظر کرد. نفسی عمیق کشید و سرش را از پنجره‌ی اتاق بیرون برد. آسمان آن شب ماه کامل و اندکی ستاره را در خود جا داده بود. جرقه‌ای به ذهنش خورد.

دوان‌دوان از راه‌پله‌ها بالا رفت و بر بام خانه رسید. کسی را یافت که سراپا گوش بود. نگاهش را به آسمان دوخت و زمان خالی کردن ذهن نیز فرا رسید. چه همدم و شنونده‌ای بهتر از ماه. از استقبال ماه و فضای دل‌پذیر، گره دلش باز شد و شروع کرد.

پس از سلامی آهسته که با تکان دست همراه بود، شروع به باز کردن بسته‌های ذهنی‌اش کرد. گفت: «من دخترم و این دختر بودن خیلی سخت است. من نباید خودم باشم. آرزوهایم را باید مطابق شرایط، تفکرات جامعه، شأن فامیل و امکان داشتن آن رویا بسنجیم. از این‌که جامعه مرا ضعیف می‌داند، بازوهایم می‌لرزد. از این‌که حتی قشنگ بخندم هم می‌ترسم. قدم‌هایم، حرف‌هایم، حرکت‌هایم و طرز برخوردم کنترول شده است. گاهی می‌گویم ای کاش بزرگ نشده بودم یا در همان دوران کودکی آن‌قدر دوچرخه‌سواری، فوتبال و دویدن می‌کردم تا حالا این‌قدر دلتنگ‌شان نمی‌شدم.»

چشمش را به ماه دوخته بود و دو دیده‌اش از روشنی ماه می‌درخشید، یا بهتر بگویم الهام گرفته بود.

گلویش را صاف کرد و گفت: «امروز به جایی که همیشه رویایش را داشتم در آن درس بخوانم، رفته بودم، اما به من راه ندادند. فقط شماره ارتباطی‌شان را دادند و گفتند برای دختران فقط صنف‌های آنلاین داریم.»

با حالتی معترضانه به ماه گفت: «دید تو وسیع است، نگاهی به سراسر جهان بینداز. من شرط می‌بندم مظلوم‌تر از من و دختران هم‌وطنم نخواهی یافت.» ماه گویی او را نوازش می‌کرد و سکوت شب، او را محق جلوه می‌داد.

او دیگر همدم درد دل‌هایش را یافته بود؛ نه فقط درد، بلکه خوشی‌هایش را نیز با او شریک می‌کرد. هر از گاهی شبان‌گاهان به دیدار ماه می‌رفت. گاهی می‌گفت، گاهی می‌خندید، گاهی می‌گریست و گاهی نیز می‌رقصید.

اولین رقصیدنش در برابر ماه را کتابی به نام «هیچ ملاقاتی تصادفی نیست!» سبب شده بود. آن را صفحه‌به‌صفحه خوانده و مجذوبش شده بود و پس از تمام کردنش، خلاصه‌ی آن را برای ماه تعریف می‌کرد. در حین قصه گفتن، اندکی هم می‌رقصید.

با خود دریافته بود که ماه چه شنونده خوبی است؛ چه مهربان و با درک است. به دور از انسان‌ها، ماه چقدر انسان‌گونه برایش جلوه می‌کرد. حیاتش با ماه گره خورده بود و همانند فلسفه‌ی ماه، که گاهی کامل است، گاهی ناقص و گاهی اصلاً نیست، زندگی‌اش را می‌گذراند.

هستند کسانی که به ماه پناه می‌برند و دخترکانی که خود ماه می‌شوند. وای اگر ماه دهان بگشاید و مظلومیت آن‌ها را بازگو کند، آن‌گاه انسان‌ها چقدر به حال این دختران حسرت خواهند خورد. آن‌هایی که رویاهای‌شان را فرو برده‌اند، آن‌هایی که از شدت گریه، چشمان‌شان چون کوره‌های شمشیرسازی داغ شده است.

درون ماه داستان‌هایی نهفته است. کسی باید شاهکاری خلق کند و آن را از دل شب و ماه بیرون بیاورد. شاید پس از آن، جهان جای بهتری برای فرشته‌های زمینی شود؛ آن‌ها درک شوند و اندکی زندگی کنند.

من، ماه، شب، تاریکی، تکه‌سنگی که بر آن نشسته‌ام، افکارم، خانه‌هایی که نور چراغ‌هایشان به چشمم می‌خورد و شب‌های کابل، همه، چه زیباست… نه! راست بگویم؛ دید من زیباست!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000