برای آرزوهایم حتی فرصتِ جنگیدن هم نداشتم

آن شب همه دورِ سفره نشسته بودیم؛ صدای صحبت‌های معمولیِ خانه جریان داشت. کسی از قیمت‌ها می‌گفت، یکی از همسایه‌ها و دیگری از خبرهای روز. من اما در میانِ آن همه صدا، غرق در فکر بودم. سؤالی ناگهان در ذهنم جرقه زد؛ سؤالی که شاید سال‌ها در گوشه‌ی دلم پنهان مانده بود.

اگر مکتب‌ها بسته نمی‌شدند، امسال صنفِ دوازدهم را تمام می‌کردم و حالا احتمالاً خودم را برای امتحانِ کانکور آماده می‌ساختم؛ امتحانی که از کودکی برایش رؤیا ساخته بودم. می‌دانستم شرایط تغییر کرده، اما دلم می‌خواست بدانم اگر این مانع وجود نداشت، آیا پدر این بار اجازه می‌داد؟

به طرفش نگاه کردم و با صدایی آرام گفتم: «پدرجان… اگر امسال مکتبم تمام می‌شد، اجازه می‌دادید امتحانِ کانکور بدهم؟» چند ثانیه سکوت کرد؛ نه از روی فکر کردن، بلکه انگار جوابش از سال‌ها پیش آماده بود. بدون هیچ مکثی گفت: «نه!» فقط یک کلمه: «نه!» اما همین یک کلمه، سنگین‌تر از هزار جمله روی دلم نشست. احساس کردم زمان ایستاد. دیگر صدای کسی را نمی‌شنیدم و حرف‌های دیگران محو شده بود. فقط همان یک واژه در ذهنم می‌چرخید: «نه… نه…» آن شب فهمیدم گاهی کوتاه‌ترین جواب‌ها، عمیق‌ترین زخم‌ها را می‌زنند.

از وقتی خودم را شناختم، همیشه شاگردی بودم که برای آینده‌اش برنامه داشت. هر امتحانی را با امید می‌خواندم و هر نمره‌ی خوب را پله‌ای برای رسیدن به دانشگاه می‌دیدم. وقتی دیگران خواب بودند، من درس می‌خواندم؛ وقتی خسته می‌شدم، فقط به روزی فکر می‌کردم که برگه کانکور را در دست بگیرم و ثابت کنم دختر بودن مانعِ توانایی نیست.

راستش را بخواهید، تهِ دلم همیشه می‌دانستم شاید اجازه رفتن به پوهنتون را نداشته باشم؛ اما امید عجیب‌ترین چیزِ دنیاست. حتی وقتی همه چیز علیه تو باشد، باز هم آرام در گوشت می‌گوید: «شاید این بار فرق کند.» من هم با همان «شاید» زندگی می‌کردم. فکر می‌کردم شاید وقتی بزرگ‌تر شوم نظرِ پدر تغییر کند، شاید وقتی نتیجه‌های خوبم را ببیند دلش نرم شود، یا شاید روزی به من افتخار کند و بگوید: «برو آینده‌ات را بساز!» اما آن شب فهمیدم بعضی «شاید»ها هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌رسند.

غمِ من فقط بسته شدنِ مکتب‌ها نیست؛ دردِ واقعی این است که حتی اگر درِ مکتب هم باز بود، باز ممکن بود درِ آینده به رویم بسته بماند. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر پسر بودم باز هم جوابِ «نه» می‌شنیدم؟ آیا باز هم آرزوهایم این‌قدر ساده نادیده گرفته می‌شد؟ آیا کسی به من می‌گفت رؤیاهایت را فراموش کن؟

من فقط می‌خواستم درس بخوانم، نه چیزی بیشتر؛ نه دنبالِ شهرت بودم و نه ثروت. فقط می‌خواستم حقِ انتخاب داشته باشم؛ حقی که خیلی‌ها بدونِ فکر کردن به آن، هر روز از آن استفاده می‌کنند. آن شب لبخند زدم تا کسی اشک‌هایم را نبیند. یاد گرفته‌ام بعضی گریه‌ها را باید در سکوت کرد، جایی که هیچ‌کس صدای شکستنِ دلت را نشنود.

شاید خیلی‌ها فکر کنند این فقط یک گفت‌وگوی ساده میانِ پدر و دختر بود، اما برای من پایانِ سال‌ها امید بود؛ امیدی که با هر صفحه‌ی کتاب بزرگ شده بود و با یک «نه» فرو ریخت. با این حال، هنوز یک چیز را از من نگرفته‌اند: باورم به ارزشِ دانستن.

ممکن است نتوانم امروز در صنفِ دانشگاه بنشینم، اما هیچ‌کس نمی‌تواند اشتیاقِ یاد گرفتن را از قلبم بیرون کند. شاید مسیرِ زندگیِ من سخت‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کردم، اما هنوز باور دارم روزی دخترانِ این سرزمین برای آرزوهای‌شان مجبور نخواهند بود اجازه رؤیا دیدن بگیرند.

و فقط یک سؤال همیشه در ذهنم می‌ماند: «ما دخترها چه گناهی کرده‌ایم؟» همین یک جمله‌ی چندحرفی، همه‌ی معمای زندگیِ ما دخترانِ افغان است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000