آن روز باد آرامی میوزید، نه آنقدر شدید که آدم را بترساند و نه آنقدر آرام که احساسش نکنی. فقط میوزید و موهای دختر را با خودش به هر طرف میبرد. او کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد. موهایش در هوا تکان میخورد و در آن لحظه برای من، انگار چیزی بیشتر از یک دختر را میدیدم؛ موهایش را که باد میزد انگار پرچم افغانستان بود: زیبا، زخمی اما استوار.
نمیدانم چرا آن لحظه این فکر به ذهنم رسید. شاید به خاطر نگاهش بود، شاید به خاطر سکوتش و شاید هم به خاطر آن حالت خاصی که در چهرهاش دیده میشد. او آرام بود؛ اما پشت آن آرامش حرفهای زیادی پنهان شده بود، حرفهایی که شاید هیچوقت گفته نشده بودند.
او دختری بود مثل هزاران دختر دیگر؛ دختری با آرزوهای بزرگ و قلبی پر از امید. اما زندگی همیشه برایش آسان نبود. گاهی آدمها مجبور میشوند زودتر از سنشان بزرگ شوند. مجبور میشوند لبخند بزنند وقتی در دلشان هزار حرف ناگفته دارند. مجبور میشوند قوی باشند حتی وقتی خودشان خستهاند. او هم از همان آدمها بود.
هر روز صبح از خواب بیدار میشد و با خودش میگفت باید ادامه بدهم. شاید کسی نمیدانست در دلش چه میگذرد، شاید کسی نمیدانست چند بار در سکوت خسته شده و دوباره خودش را جمع کرده است؛ اما خودش میدانست که هنوز ایستاده است.
او زخمی بود اما شکست نخورده بود. زخمهایش روی صورتش دیده نمیشد. بعضی زخمها در دل آدم هستند و سالها با او زندگی میکنند؛ اما با تمام این زخمها او هنوز مهربان بود، هنوز برای دیگران لبخند میزد و هنوز به زندگی امید داشت. شاید همین بود که او را زیبا میکرد؛ زیبایی واقعی همیشه در چهره نیست، گاهی زیبایی در قلبی است که با وجود تمام دردها هنوز مهربان مانده است.
وقتی به او نگاه میکردم، به افغانستان فکر میکردم؛ به سرزمینی که زیباست اما زخمهای زیادی دارد. سرزمینی که کوههای بلند و دشتهای زیبا دارد و مردمی که با وجود سختیهای زیاد، هنوز امید دارند. افغانستان هم مثل همان دختر است؛ گاهی بادهای سختِ زندگی از هر طرف به آن میوزد، گاهی روزگار آن را خسته میکند و زخمهایی بر دلش میگذارد، اما با همه اینها هنوز ایستاده است.
شاید خیلیها فقط زخمهای افغانستان را ببینند؛ اما من وقتی به افغانستان فکر میکنم فقط درد را نمیبینم. من زیبایی کوههایش را میبینم، لبخند مردمش را میبینم، مادربزرگها و مادرانی را میبینم که با وجود سختیها هنوز برای فرزندانشان امید دارند و دخترانی را میبینم که با تمام مشکلات، هنوز آرزوهای بزرگی در دل دارند.
همان دخترِ کنار پنجره هنوز به بیرون نگاه میکرد. باد همچنان میوزید و موهایش را تکان میداد. او شاید نمیدانست که در آن لحظه برای من شبیه یک تصویر زنده از افغانستان شده است: زیبا، زخمی، اما استوار.
به نظر من استواری یعنی همین؛ یعنی آدم زمین بخورد اما دوباره بلند شود. یعنی زندگی سخت باشد اما امیدت را از دست ندهی. یعنی گاهی خسته شوی اما باز هم راهت را ادامه بدهی.
آن روز باد کمکم آرام شد. موهایش دیگر مثل قبل در هوا نمیرقصید. او از کنار پنجره دور شد و به راهش ادامه داد؛ اما آن تصویر هنوز در ذهن من باقی مانده است: دختری که کنار پنجره ایستاده بود، موهایی که در باد تکان میخورد و چشمانی که شاید پر از حرفهای نگفته بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه