زنجیر نامرئی؛ همان باورهاییست که باعث ضعف و سدی در راه اکثریت زنان کشور ما میشود. مانع و محدود شدن زنان، دقیقاً همان جملههای «حق ندارید!» و «اجازه ندارید!» بوده است. من در این متن از خاطرهی روزی مینویسم که از یک عالم دین که با این باور سخنرانی میکرد، روایت میکنم؛ کسانی که موظف هستند تا جامعه را از گمراهی به هدایت برسانند، اما برای عقبماندگی جامعه بیشتر حرف میزنند.
حدود هشتساله بودم و در جمعهخوانی دلم خواست به مسجد بروم. بعد از رفتن به آنجا، اول نماز و بعد تسبیح خواندیم. در آخر هم به سخنان امام مسجد گوش فرا دادیم. او در میان سخنرانی خود این موضوع را هم مطرح کرد: «زنها بدون اجازهی شوهرشان حتی حق رفتن به خانهی خویشاوندان و امثال اینها را ندارند. اگر گدایی نانی خواست، بدون اجازهی شوهر جایز نیست که از خانه چیزی ببخشند.»
مردان و زنان به این سخنان امام مسجد به دقت گوش میدادند. حرفهای یک ملا که تأثیر زیادی روی مردم دارد، چنین سخنانی بود. زنان در مسجد با همدیگر میگفتند: «ثواب بدون اجازهی مرد قبول نمیشود؛ از این به بعد باید بیشتر دقت کنیم.» آنها بدون هیچ پرسش و سوالی حرف امام مسجد را تأیید میکردند، چون از سواد کافی برخوردار نبودند. آنها میپنداشتند که حرفهای ملا همان حکم و شرعیت اسلامی است و انتقاد به سخنان او، همانند انتقاد به کلام خدا و قانون اسلامی است. به وضوح فهمیده میشد که خودشان را بیارزش تلقی میکردند.
حتی برای خرید کردن، رفتن به بازار یا خانهی دوستانشان از شوهرشان اجازه میگرفتند. زنان خودشان را از لحاظ احکام و مقررات اسلامی، موجودی بیاختیار و بیاراده میدانستند، همان عقیدهای که به آنها تجویز شده بود.
من هم با خود میگفتم: «قرار است من هم اینگونه مطیع باشم و حرفهای امام مسجد را عملی کنم؟ چقدر مشکل است که چنین کنم! اگر واقعاً ازدواج به معنای کنیز شدن است، من نمیخواهم شوهر داشته باشم و همیشه میخواهم با پدر و مادرم بمانم.» در مساجدی که میرفتم، توصیه میکردند که زنان باید مطیع مردان باشند.
این عقیده را دوست نداشتم. درک این موضوع مشکل بود. اگر خداوند زنها را فقط برای کنیز بودن و خدمت کردن به مردان آفریده است، پس این زندگی بیمعناست. اگر من فقط برای اطاعت کردن هستم، نمیخواهم به این زندگی ادامه دهم. دوست داشتم این قانون را در زندگی خودم بشکنم و اندکی برای خودم زندگی کنم، حتی اگر رضایت کسی را به دست نیاورم هم برایم مهم نباشد.
به مادرم و دیگر زنان نگاه میکردم؛ تمام تصمیماتشان به دست خودشان نبود. متنفر بودم که یکی مثل مادرم بشوم. زنان را میدیدم که با هم از زندگی خود قصه میکردند؛ حتی کبودی بدنشان را که بر اثر لتوکوبی بود که نتیجهی ظلم و خشونت خانوادگی بود، به هم نشان میدادند و با هم از تلخیهای روزگار ناله سر میدادند.
زنها زندگیشان را برای خود نمیدانند و همیشه دنبال خوشحالی و شادی فرزندان و شوهرشان هستند. زنان مظلوم کشورم همهی زندگیشان را بدون چونوچرا برای شوهرشان هدیه میکنند. اکثریت زنانی را که در اطراف خود میبینم، چهرهی غمدیده و افسردهشان از غم و ناراحتیِ پشت این چهره خبر میدهد. قبل از سن چهلسالگی، خطهای چروک، سیاهی دور چشم، گیسوان سپید و چشمان خسته نمایان است.
زنان در افغانستان در کودکی همچون بزرگسالان رفتار میکنند و مکلف به دوش کشیدن باری عظیم به نام «دختر بودن» هستند. از همان کودکی بین دختر و پسر فرق زیادی گذاشته میشود و این کودکِ بیخبر از همه چیز، جرم دختر بودن خود را با تمام وجود حس میکند. از زمانی که اولین عادت ماهانه را تجربه میکنند، دقیقاً فصل سختیها شروع میشود.
در کشور من، جهل و بیسوادی عامل تقویتی چنین افکاری شده است و یک دلیل آن، اعتقادات سنتی میباشد. این تفکر بیاساس، عامل اصلی سرکوب زنان است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه