بغضی در گلویم

من دختری از افغانستان هستم؛ دختری که آرزوهای ساده‌، اما حرف‌های زیادی در دل دارد. گاهی فکر می‌کنم اگر تمامِ حرف‌هایی را که در قلبم جمع شده روی ورق بنویسم، شاید این ورق‌ها تمام نشوند تا حرف‌هایی را که برای دختران در دل دارم، بنویسم؛ حرف‌هایی درباره‌ی دخترانی که آرزو دارند درس بخوانند، درباره‌ی کودکانی که زودتر از سن خودشان بزرگ می‌شوند و درباره‌ی زندگی‌هایی که گاهی بدون پرسیدن تصمیم‌گیری می‌شوند. شاید برای بعضی‌ها این‌ها فقط چند جمله باشند، اما برای من بخشی از زندگی و واقعیتی است که هر روز درباره‌ی آن فکر می‌کنم. همین فکرهاست که سال‌ها بغضی را در گلویم نگه داشته است.

من نمی‌خواهم از زندگی شکایت کنم؛ فقط می‌خواهم درباره‌ی چیزهایی بنویسم که نمی‌توانم نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت باشم. یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های من، وضعیت دخترانی است که از درس و آموزش دور مانده‌اند. برای ما دختران، مکتب فقط جای خواندن و نوشتن نیست؛ مکتب جایی است که می‌توانیم آرزوهای خود را پیدا کنیم، توانایی‌های خود را بشناسیم و برای آینده‌ی خود آماده شویم. وقتی دختری از درس خواندن محروم می‌شود، تنها کتاب و کتابچه‌اش را از دست نمی‌دهد؛ بلکه آرزو، امید و آینده‌اش را از دست می‌دهد. به کتاب‌های درسیِ خود نگاه می‌کنم و به دخترانی فکر می‌کنم که دوست داشتند به‌جای من باشند و درس بخوانند، اما فرصت آن را ندارند

درد دیگری که همیشه ذهنم را درگیر می‌کند، ازدواج در سنِ کم و ازدواجِ اجباری است. بعضی دختران هنوز فرصت نکرده‌اند خودشان را بشناسند، هنوز آرزوهای زیادی در ذهن دارند و هنوز می‌خواهند درس بخوانند و آینده‌ای برای خود بسازند؛ اما ناگهان مجبور می‌شوند وارد زندگی‌ای شوند که خودشان آن را انتخاب نکرده‌اند. من می‌گویم هر دختر باید فرصت داشته باشد درباره‌ی آینده‌اش فکر کند و نظرش شنیده شود. ازدواج تصمیم کوچکی نیست که بتوان آن را بدون توجه به خواسته و آمادگی یک انسان گرفت. یک دختر هم احساس دارد، آرزو دارد و برای زندگی‌اش رؤیاهایی در سر می‌پروراند.

گاهی از خودم می‌پرسم: چرا دختر بودن باعث می‌شود بعضی فرصت‌ها از ما گرفته شود؟ چرا وقتی یک دختر آرزویی دارد، گاهی به‌جای تشویق شدن، با ترس‌ها و محدودیت‌ها روبه‌رو می‌شود؟ من نمی‌خواهم تبعیضی در کشورم باشد؛ می‌خواهم دختران نیز مانند هر انسان دیگری فرصت رشد داشته باشند. یک دختر می‌تواند معلم، داکتر، انجنیر، نقاش، یا هر چیزی که برای آن تلاش می‌کند، بشود. مهم این است که به او فرصت داده شود تا توانایی‌هایش را نشان دهد. هیچ‌کس نباید فقط به‌خاطر دختر بودن، آرزوهایش را کوچک بشمارد.

من می‌دانم تغییر دادن این همه مشکل کار آسانی نیست. شاید یک نفر به تنهایی نتواند جامعه را تغییر دهد، اما می‌توان از جایی کوچک شروع کرد. من از نوشتن شروع می‌کنم؛ قلم برای من وسیله‌ای است تا حرف‌هایی را که شاید نتوانم رودررو بیان کنم، روی ورق بیاورم. وقتی می‌نویسم، احساس می‌کنم صدایم شنیده می‌شود؛ حتا اگر فقط یک نفر نوشته‌ی مرا بخواند و لحظه‌ای به آن فکر کند.

من آرزو دارم روزی برسد که دختران افغانستان با آرامش به مکتب بروند و با امید به آینده نگاه کنند؛ روزی که هیچ دختری به‌خاطر دختر بودن احساس نکند از دیگران کمتر است؛ روزی که دختران بتوانند درباره‌ی آرزوهای‌شان با خیال راحت فکر کنند و برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنند. شاید این آرزوها برای بعضی‌ها دور به نظر برسد، اما من هنوز به آن‌ها امید دارم؛ اگر امید نباشد، چه چیزی می‌تواند ما را به ادامه دادن تشویق کند؟

این بغضی که در گلویم دارم، فقط یک بغض نیست؛ بغضِ دخترانی است که حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، اما فرصتی برای بیان کردنش پیدا نکرده‌اند. این بغض دختری است که دوست دارد با آرامش درس بخواند؛ بغض دختری است که می‌خواهد برای آینده‌اش تصمیم بگیرد و بغضِ دختری است که حقِ فرصت و انتخاب می‌خواهد.

با این حال، نمی‌خواهم نوشته‌ام را با ناامیدی تمام کنم. من هنوز هم امیدوارم؛ امیدوارم روزی برسد که دختران بتوانند با خیال آرام به درس‌های‌شان ادامه دهند و برای آرزوهای‌شان بجنگند. امیدوارم روزی صدای دختران بیشتر شنیده شود و هیچ‌کس به‌خاطرِ دختر بودن، آن‌ها را از حق آموزش و انتخاب محروم نکند.

من دختری از افغانستان هستم؛ با یک کتابچه و قلم می‌خواهم آینده‌ام را بسازم. با قلمم نمی‌توانم همه‌چیز را تغییر بدهم، اما می‌توانم حرف دلم را بزنم، بنویسم و امیدم را زنده‌ نگه دارم. شاید همین کلمه‌ها و جمله‌ها روزی به صدایی بزرگ تبدیل شوند.

من هنوز این بغض را در گلویم دارم؛ اما امیدوارم روزی، به‌جای بغض، صدای خنده و امیدِ دخترانِ سرزمینم را بشنوم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000