کابلم، دوام بیاور!

این روزها احساس می‌کنم شانه‌هایت زیرِ بارِ انفجار، درد و محرومیت خم شده است. دیگر از آن کابلِ زیبا و پرنشاط خبری نیست؛ انگار که درخت‌ها و گل‌هایت هم پژمرده شده‌اند.

تو که قوی بودی… تو که از این بدتر را هم گذراندی و خم به ابرو نیاوردی. پس یک‌باره چه شد؟ مگر واقعه‌ی افشار را فراموش کرده‌ای؟ یا انفجارِ مرکزِ موعود را چه؟ قتل‌عامِ کوثرِ دانش یادت هست؟ دخترانِ روزه‌دارِ مکتبِ سیدالشهدا چه؟ همان‌هایی که لب‌تشنه شهید شدند… انفجارِ بزرگِ جنبشِ روشنایی چه؟ همان‌هایی که فقط برای عدالت اعتراض کرده بودند.

کابلم! تو همه‌ی این‌ها را گذراندی و هنوز نفس می‌کشی و شهری به اسمت شناخته می‌شود؛ و این یعنی تو هنوز می‌توانی.

اما می‌دانی درونِ این قصه‌ها هنوز درد دارد؛ هیچ‌یک از این‌ها برای جنگ نیامده بودند. هیچ‌یک سلاح نداشتند، حتی فکرِ جنگ و درگیری را نمی‌کردند. اما دشمنانت ای کابلم، آن‌قدر سنگ‌دل بودند که همه را از دمِ تیغ گذراندند.

نمی‌دانم دیگر چقدر درد کشیده‌ای، چقدر ویران شده‌ای، چقدر گریه و ناله‌های اطفالِ یتیم و زنانِ بیوه را حمل کرده‌ای؛ اما این را دقیق می‌دانم که تا امروز خیلی خوب تحمل کرده‌ای. دوباره برخاستی و قوی‌تر از گذشته ادامه دادی.

اما می‌دانی کابلم… دردِ دل‌ها با تو دارم. من یک دختر از دیارِ تو و خاکِ تو، با تو حرف می‌زنم.

این روزها نفس کشیدن در هوایت برایم دشوار شده است. گاهی آن‌قدر غصه‌ها فشار می‌آورند که خودم را در میان‌شان خُرد می‌کنند. گاهی آن‌قدر در قلبِ تو و وجودِ تو به خاطرِ جنسیتم در معرضِ خطر هستم که دعا می‌کنم خدا مرا یک لحظه مرد کند! از خدا گله و شکایت ندارم که یک دخترم، همچنان سپاسگزارم؛ اما می‌دانی، دشمنانت و مردم آن‌قدر فشار می‌آورند که ناچار این کلمات بر زبانم رانده می‌شود.

چه بگویم از بمب‌های دستی و انفجارها؟ گاهی آن‌قدر آسیبِ یک انفجار طولانی و زیاد است که روزها هم که بگذرد، باز هم نمی‌توانی فراموش کنی.

آه! آن‌جا بیشتر دلم می‌گیرد که کودکانِ هفت و هشت‌ساله را در وجودِ تو به قتل رساندند. فقط می‌خواستند درس بخوانند، ترانه بخوانند، بازی کنند. هیچ‌یک نه انفجار را می‌فهمید، نه دشمن را و نه جنگ را؛ اما همه بی‌رحمانه قربانیِ این جنگ‌ها شدند.

می‌دانی کابلم؛ دشمنانت خیلی بی‌رحم‌اند. این بار حتی به کودکان هم رحم نکردند. بیکاری و اقتصادِ ضعیف یک طرف، اما چیزی که زندگی را در وجودت دشوار کرده، بوی خون است. هیچ‌کس نمی‌داند که اگر صبح برود، ظهر دوباره به خانه برمی‌گردد یا نه… شب چه؟

مادران این روزها یا گوشی دست‌شان است و هر لحظه احوالِ فرزندان‌شان را می‌گیرند، یا چشمان‌شان به در است تا کی فرزندشان می‌آید؛ یا نمی‌دانم، شاید در طولِ روز هزار تا فکر عذابشان می‌دهد.

چقدر سخت است که ندانی شب برمی‌گردی خانه یا خیر؟ اصلاً سالم برمی‌گردی؟ برادرت چه؟ او سالم برمی‌گردد؟ پدرت چه؟ جوابِ همه‌ی این‌ها «نمی‌دانم» است… یا «شاید برگردد.»

می‌دانی کابلم؛ این ناامنی چقدر مادران را درد و همسران را تشویش می‌دهد؟ نمی‌دانی، نه؟ می‌دانی در وجودِ تو هزاران کودک آواره‌ی خیابان‌ها هستند؟ می‌دانی چند تا کودک آرزوی درس خواندن دارند؟ می‌دانی چند تا دختر از درس‌های‌شان عقب مانده‌اند؟ می‌دانی چندین دختر آرزوی‌شان فقط رفتن به مکتب است؟ می‌دانی در وجودِ تو چندین دختر شب‌ها بی‌صدا گریه کرده‌اند؟ می‌دانی چندین حاکم به لقبِ اسلام درونِ تو را به لجن‌زار تبدیل کرده‌اند و مردم را به اسمِ اسلام محدود ساخته‌اند؟ با زندگیِ مردم بی‌رحمانه بازی کردند… نمی‌دانی، نه؟

می‌دانی همه‌ی این اتفاقات در درونِ تو و در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های تو اتفاق افتاده است. دردناک است، نه؟ این‌که آدم بی‌دلیل موردِ تنفرِ مردم قرار بگیرد. اما چاره چیست؟ حالا تو شده‌ای مرکزِ لجن‌های این حاکمان و ما قربانیِ این بازی‌ها.

اما فقط کابلم، تو دوام بیاور؛ تو می‌توانی. اگر شانه‌های تو خم شود، دیگر دشمن حد و مرز نمی‌شناسد و همه‌ی آنانی را که تو را شهرشان، خانه‌شان و زادگاه‌شان می‌دانستند، یک‌بارگی قتل‌عام می‌کند. ما هنوز وجود ما به وجودِ تو شادمان است. شبیه گذشته دوام بیاور و قوی‌تر از گذشته در صحنه حاضر شو!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000