رویا داشتن به سن‌وسال نیست

«می‌خواهم داکتر شوم!»

این چیزی بود که در صنف گفتم. این فقط یک جمله نیست؛ این رویایی است که در تمامِ سال‌های زندگی‌ام با خودم حمل کرده‌ام. در هر شرایطی با این رویا زندگی کرده‌ام، به امیدی که روزی به آن برسم. هنوز این رویا در دلم هست. در هر طوفان، شمع‌اش در وجودم شعله‌ورتر شده، اما هیچ‌وقت خاموش نشده است.

استادم گفت: «واقعاً می‌خواهی داکتر شوی؟»

گفتم: «بله، این رویای کودکی‌ام است.»

او گفت: «چطور می‌خواهی به این رویایت برسی؟»

گفتم: «اگر شما همکاری کنید و بعد از این‌که خواندن و نوشتن آموختم، مرا رهنمایی کنید، من مطمئن هستم که می‌توانم به این آرزویم برسم. حال که توانستم خواندن و نوشتن یاد بگیرم، داکتر هم می‌شوم!»

استادم گفت: «البته که می‌توانید! شما همه توانمند هستید. برای این کار فقط نیاز دارید اراده کنید و پابند آن باشید؛ همین، همین کافی است که شما به آرزوی‌تان برسید. در قرآن کریم ما چیزی به نام “نمی‌شود” یا “نمی‌توانم” نداریم.»

مثل همیشه، ساعت درسیِ ما رو به اتمام بود.

استاد گفت: «دستان‌تان را روی قلب‌تان بگذارید و بعد از من تکرار کنید.»

همه صدای استاد را دنبال کردیم و هرچه او می‌گفت، ما نیز بر زبان جاری می‌کردیم:

استاد: «من توانمند هستم.»

شاگردان: «من توانمند هستم.»

استاد: «من به خودم ایمان دارم.»

شاگردان: «من به خودم ایمان دارم.»

استاد: «من می‌توانم خواندن و نوشتن یاد بگیرم.»

شاگردان: «من می‌توانم خواندن و نوشتن یاد بگیرم.»

استاد: «من دیگر حسرتی برای گذشته ندارم؛ گذشته‌ای که نتوانستم در آن خواندن و نوشتن بیاموزم.»

شاگردان: «من دیگر حسرتی برای گذشته ندارم؛ گذشته‌ای که نتوانستم در آن خواندن و نوشتن بیاموزم.»

استاد: «حالا که این فرصت برایم فراهم شده است، از آن استفاده می‌کنم و خواندن و نوشتن را یاد می‌گیرم…»

شاگردان: «حالا که این فرصت برایم فراهم شده است، از آن استفاده می‌کنم و خواندن و نوشتن را یاد می‌گیرم…»

استاد: «…تا در آینده بتوانم آن خط‌های سیاه‌شده روی کاغذ را بخوانم…»

شاگردان: «…تا در آینده بتوانم آن خط‌های سیاه‌شده روی کاغذ را بخوانم…»

استاد: «…و خودم بتوانم روی آن خط‌های کاغذ بنویسم!»

شاگردان: «…و خودم بتوانم روی آن خط‌های کاغذ بنویسم!»

در آخر، استادم گفت: «من به شما باور دارم. شما تواناییِ انجامِ این کارها را دارید؛ چون شما به‌عنوانِ یک زن در افغانستان زندگی کرده‌اید.»

با هم‌صنفی‌هایم، که همسایه‌های ما هستند، خداحافظی کردم و به خانه آمدم. دروازه را که زدم، دختر کوچکم که هفت‌ساله است، در را باز کرد. او را که دیدم، خوشحال شدم؛ چون کم‌کم می‌توانستم تقسیم اوقات مکتبش را درست کنم و دیگر پیشِ دخترم خجل نباشم و دخترم می‌توانست با خیالِ آسوده کتاب و کتابچه‌های آن روزش را داخلِ بیگش بگذارد.

نمی‌دانم چقدر مادر در کشورم هست که مثل من چنین تجربه‌هایی داشته است؛ این‌که نتوانسته بود بخواند و یک عمر در حسرت زندگی کرده بود.

حال، قسمی که استادم گفت، باید از این فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و می‌خواهم چند لحظه‌ای از عمرم را به‌عنوان یک داکتر زندگی کنم؛ همان لباسِ سفیدی را بپوشم که در کودکی‌ام آرزویش را داشتم و هیچ‌وقت از دستش نمی‌دهم.

من به خودم قول داده‌ام.

به خودم و خدایم ایمان دارم!

ایمان، ریسمانی خواهد بود از طرف خدا؛ پس باید از ریسمان خدا محکم گرفت و به چیزی که در آخرِ ریسمان برایم گذاشته شده است، رسید.

و با موفقیت داد خواهم زد: «من توانستم! توانستم به قولی که داده بودم، برسم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000