بعد از چند ماه در یک صنف زبان انگلیسی ثبتنام کردم. مدتها بود که از خانه بیرون نرفته بودم، به همین خاطر برای اولین روز درس کمی استرس داشتم. کتابی را که قرار بود آن روز توسط استادم تدریس شود مرور کردم. چند دقیقه نگذشته بود که ساعت ۷:۰۰ صبح شد و کلاس آغاز گردید. کمی مضطرب بودم. وقتی وارد صنف شدم، دیدم فردی آشنا روی یکی از چوکیهای کلاس نشسته و با لبخند به من نگاه میکند.
با کنجکاوی به او خیره شدم. ناگهان یادم آمد: همان دختر همسایهی ما، همبازی روزهای کودکیام!
با خوشحالی و شگفتی گفتم: «سارا، خودت هستی؟»
بدون اینکه چیزی بگوید، از جایش برخاست و مرا در آغوش گرفت. با لبخند گفت: «هی رفیق نیمهراه! از وقتی از آنجا کوچ کردیم، دیگر همدیگر را ندیدیم.»
هر دو خندیدیم و کلاس را با اشتیاق گذراندیم، اشتیاقی برای اینکه هرچه زودتر تمام شود و بتوانیم با هم گپ بزنیم. وقتی درس به پایان رسید، اصرار کردم آن روز مهمان خانهام شود و او هم با خوشحالی پذیرفت.
در مسیر بازگشت به خانه، از او پرسیدم: «مصروف چه کاری هستی؟»
سرش را پایین انداخت و با لبخندی گفت: «در شفاخانهی کاکایم، در بخش عاجل کار میکنم.»
با ذوق گفتم: «محترمه داکتر سارا! از کودکی همیشه میگفتی میخواهم داکتر شوم و بالاخره به آرزویت رسیدی.»
لبخند از روی لبهایش محو شد و گفت: «آری، به آرزویم رسیدم. آن زمان میخواستم داکتر شوم تا به مریضانی که ناامید هستند امید ببخشم، نه فقط جسمشان، بلکه روحشان را هم درمان کنم.»
سکوت کردم و فقط به حرفهایش گوش دادم.
ادامه داد: «اما بیشتر مریضانی که به بخش عاجل میآیند، دست به خودکشی زدهاند؛ دختران نوجوانی که تازه پا به جامعه گذاشتهاند، یا زنانی که چندین فرزند دارند.»
آهی کشید و گفت: «واقعاً عصبانی میشوم که چرا این کار را با خودشان میکنند، اما وقتی دلیل کارشان را میفهمم، دیگر نمیتوانم قضاوتشان کنم.»
وقتی حرفهایش تمام شد، به یاد همصنفیام، خدیجه، افتادم.
وقتی به صنف هفتم رسیدیم، به دلیل محدودیتهای وضعشده دیگر نتوانستیم به درسهایم ادامه دهیم. آن روزها افراد امر به معروف، همان چپنسفیدها، برای نخستین بار دختران زیادی را از سرکها و کورسها جمعآوری میکردند.
خدیجه کودکیاش را در دهات گذرانده بود، به همین دلیل دو سال از درسهایش عقب مانده بود. وقتی همراه خانوادهاش به کابل آمد، در همان مکتبی که من درس میخواندم شامل شد. او بسیار درسخوان، پرتلاش و یکی از لایقترین شاگردان صنف بود. اما طالبان با بستن دروازههای مکاتب، نه تنها آرزوی او برای ادامهی تحصیل را از بین بردند، بلکه حق انتخاب همسر را نیز از او گرفتند.
خانوادهی خدیجه از ترس اینکه مبادا افراد طالبان او را به زور به نکاح خود درآورند یا برایشان دردسر ایجاد کنند، پیش از رسیدن به سن مناسب او را مجبور به ازدواج کردند. خدیجه پس از بسته شدن دروازههای مکاتب، در چهاردهسالگی به اجبار ازدواج کرد. هرچند خودش راضی نبود، اما خانوادهاش به دلیل نگرانیهایی که دربارهی آیندهی او داشتند، چارهای جز این تصمیم ندیدند.
بعد از ازدواجش، گاهی از او احوال میگرفتم و میگفتم: «ازدواج نمیتواند مانع پیشرفتت شود. اگر روزی دروازههای مکتب دوباره باز شد، هر دو با هم درسهایمان را از سر میگیریم.»
اما او با ناامیدی میگفت: «حتی اگر مکتبها هم باز شوند، خانوادهی شوهرم دیگر اجازهٔ رفتن به من نمیدهند.»
یک سال از ازدواجش گذشته بود که خدیجه باردار شد، اما متأسفانه نخستین فرزندش نارس به دنیا آمد. داکتران گفته بودند که چون خودش هنوز کمسن و از نظر جسمی ضعیف است، بدنش آمادگی بارداری و زایمان را نداشته است. پس از آن، خدیجه دچار افسردگی شدیدی شد. روزی که به عیادتش رفته بودم، با بغضی که بیرحمانه گلویش را میفشرد گفت: «من حتی لیاقت داشتن یک فرزند را هم نداشتم.»
هرچه تلاش میکردم دلداریاش بدهم کافی نبود و حالش روزبهروز بدتر میشد.
یک ماه از آن روز گذشت. در یک روز گرم آفتابی، خدیجه در اتاقش چادرش را به سقف بست، آن را مانند حلقهی دار محکم کرد، خود را حلقآویز نمود و برای همیشه با زندگی خداحافظی کرد.
خدیجه دختری نبود که به آسانی تسلیم شود. تلاش و پشتکارش ستودنی بود، اما شرایطی که بر او تحمیل شد، او را وادار کرد دردهایی را تحمل کند که فراتر از توانش بود. حق تحصیل از او گرفته شد، به ازدواج اجباری تن داد و نخستین فرزندش نیز نارس به دنیا آمد. تحمل هر یک از این رنجها به تنهایی دشوار است، چه برسد به اینکه همهی آنها همزمان بر دوش یک دختر نوجوان سنگینی کنند.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر طالبان نبودند، اگر حق تحصیل از ما گرفته نمیشد و اگر جامعه برای دختران جای امنتری بود، شاید خدیجه هرگز دست به چنین کاری نمیزد. شاید امروز به درسهایش ادامه میداد، به آرزوهایش میرسید و به انسانی تأثیرگذار در جامعه تبدیل میشد.
دیدگاهها (1)
از هر درد دختران افغان گفتی فرزانه جااان
و هیچ کسی غیر خودما نمیتانه ماره درک کنه
واقعا از هر درد نوشتی
برای خدیجه خیلی متأثر شدم…!
خداحافظ خداحافظ ازین پس من دگر رفتم
نمیخواهم دگر زنجیر بر پای شما باشم
من از هر آنچه درین شهر میبینم دلم خون است
نمیخواهم دگر بازیچه ی دست ریا باشم
اگر یک بار دیگر فرصتی باشد تا دنیا بیایم
دوست دارم تا قیامت در کُما باشم
ارسال دیدگاه