روایت دختری که نشکست

آفتاب با وقار همیشگی‌اش ایستاده است و دخترک باز هم کنار پنجره روی صندلی چوبی جا خوش کرده است. او همچنان به تمام اتفاقاتی که در زندگی‌اش افتاده می‌اندیشد. آرام‌آرام نفس می‌کشد و خود را غرق در خاطرات گذشته‌اش می‌کند؛ خاطرات روزهایی که نه دغدغه‌ای داشت و نه ناراحتی، از ته دل شاد بود و از تک‌تک لحظات زندگی‌اش بهره می‌برد. در آن روزها تنها شادیِ زندگی‌اش وابسته به محیط آموزشی‌اش بود. آنجا لبخند به خودیِ خود بر صورتش نقش می‌بست و درس‌ها یکی پس از دیگری در ذهنش جا خوش می‌کردند. او هر روزش را پرنشاط‌تر از دیروز سپری می‌کرد و هیچ دلیلی برای غمگین بودن نداشت. روزها باب میل دلش شب می‌شدند و دوباره در سپیده‌دم، نوای آزادی و شوق در گوش‌هایش می‌پیچید؛ آن روزها همانند روزهای قشنگی بودند که قرار نیست تکرار شوند.

او در صنف پنجم در یکی از مکاتب دولتی درس می‌خواند و آن‌قدر با کتاب‌ها و دفترچه‌هایش خو گرفته بود که حتی نمی‌توانست روزی را تصور کند که دروازه‌ی مکتب بر روی او بسته شده باشد و مجبور به خانه‌نشینی شود. روزها پی‌هم می‌گذشتند و دخترک هم هر روزش را با امید آغاز می‌کرد. تازه امتحاناتش آغاز شده بود که سایه‌ی تاریکی روی رویاهایش افتاد. همه‌جا هرج‌ومرج برپا شده بود و دختران از بسته شدن مکاتب به روی دانش‌آموزان صنف ششم به بالا بسیار غمگین بودند. این اتفاق زمانی افتاد که دختران در روزهای پایانی امتحانات‌شان قرار داشتند و برای ادامه‌ی درس‌های‌شان شور و اشتیاق زیادی داشتند. زینب با وجود اینکه تازه وارد صنف ششم می‌شد، هم خوشحال بود و هم غمگین؛ خوشحال بود چون می‌توانست یک سال دیگر هم بیاموزد، اما ناراحت بود چون بعد از صنف ششم دیگر نمی‌توانست با دوستانش در حیاط مکتب بازی کند و دیگر معلمی با مهربانی اسم زیبایش را برای حل سؤال صدا نمی‌زد.

روزها می‌گذشتند و با گذشت هر روز، پایان سال تعلیمی هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا اینکه دوباره امتحانات نهایی فرا رسید. او با وجود اینکه خیلی بااستعداد بود، نمی‌خواست امتحان را موفقانه سپری کند؛ چون فکر می‌کرد اگر ناکام بماند، فرصت دوباره‌ای برایش ایجاد می‌شود و می‌تواند یک سال دیگر در مکتب حضور داشته باشد. با این حال، باز هم نمی‌توانست برای امتحاناتش آماده نشود؛ پس تصمیم گرفت درس‌هایش را به خوبی بخواند تا نمرات خوبی به دست آورد. او امتحانات را موفقانه پشت سر گذاشت و باز هم اول‌نمرگی را برای بار ششم از آن خود کرد. پس از گرفتن اطلاع‌نامه‌اش به خانه برگشت و با تمام وجود اشک ریخت؛ نه برای اینکه دیگر نمی‌توانست درس بخواند، بلکه برای اینکه رؤیاهایش فرصت محقق شدن نداشتند. یک سال از نرفتنش گذشت. او هر روزی را که بدون درس‌هایش سپری می‌کرد، سخت و طاقت‌فرسا می‌دانست. اگرچه او هرگز امیدش را از دست نداد؛ اما نمی‌توانست لحظه‌ای را بدون یادگیری بگذارند.

با تمام دلتنگی‌اش، مکان دیگری را برای خود پیدا کرد؛ جایی که دختران زیادی در آنجا حضور داشتند و لبخند روی لب‌های‌شان خودنمایی می‌کرد. او بعد از پرس‌وجو از شاگردان، تصمیم گرفت بیاموزد و نگذارد کسی فرصت رویاپردازی را از او بگیرد. او بعد از رفتن به آنجا با خود خلوت کرد و در تنهایی تصمیم گرفت که نگذارد تسلیم شرایط شود. دوباره همان مسیر را که مسیر رشد و دانایی بود آغاز کرد و توانست درس‌هایش را به خوبی بخواند. او انگار در این مکان به آرزوهایش فرصت دوباره‌ای داد تا در آسمان شب‌های تارش بدرخشند. این روایت بازتابی از دخترانی است که نه تنها تسلیم شرایط نشدند، بلکه به همه یادآور شدند آرزوها و رویاهای‌شان آن‌قدر بزرگ هست که کسی نتواند مانع تحقق آن‌ها شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000