ما ناقص نیستیم؛ فرصت‌های ما نابرابر است

گاهی با خودم فکر می‌کنم در کدام صفحه از تاریخ نوشته‌اند که زن باید کمتر ببیند، کمتر بداند و کمتر بخواهد؟ چه کسی تصمیم گرفته است که عقل یک زن، وقتی پشت نام «زن» پنهان می‌شود، دیگر ارزش شنیده‌شدن نداشته باشد؟

دردناک‌تر از همه این است که هنوز در گوشه‌هایی از جامعه، زن را «ناقص‌العقل» می‌نامند؛ انگار زن بودن نقصی است که از بدو تولد بر پیشانیِ آدمی نوشته شده است؛ انگار خداوند هنگام آفرینش زن، چیزی از عقل او کم گذاشته و بعد مردان آمده‌اند تا این کمبود خیالی را بهانه‌ای برای خاموش کردن صدای او کنند

من اما هر روز زنانی را می‌بینم که اگر فرصت پیدا کنند، می‌توانند جهانی را تغییر دهند، مادرانی که با دست‌های خسته، خانه‌ای را سرپا نگه داشته‌اند، دخترانی که با وجود تمام درهای بسته، هنوز کتاب‌های‌شان را کنار نگذاشته‌اند، زنانی که سال‌ها سکوت کرده‌اند، نه از آن رو که حرفی نداشته‌اند، بلکه چون کسی حاضر نبوده صدای‌شان را بشنود. من در چشم‌های بسیاری از این زنان، چیزی می‌بینم که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند به سادگی توصیفش کند: ترکیبی از خستگی، امید، ترس و آرزویی که هنوز زنده است.

من از سرزمینی می‌نویسم که در آن، برای بسیاری از دختران، مکتب تنها یک ساختمان نیست؛ مکتب رویایی است که پشتِ درهای بسته مانده است. دختری ممکن است صبح از خواب بیدار شود، کتاب‌هایش را مرتب کند، یونیفورمش را آماده کند و در ذهنش مسیر مکتب را قدم بزند؛ اما دوباره مجبور شود کتاب‌ها را به گوشه‌ای بگذارد. شاید هیچ‌کس صدای شکستن آن رویا را نشنود، چون رویاها صدا ندارند. اما من فکر می‌کنم هر کتابی که یک دختر نمی‌تواند بخواند، فقط یک کتاب گم‌شده نیست، بخشی از آینده‌ی یک جامعه است که آرام‌آرام از میان انگشتانش می‌ریزد.

زن افغانستان سال‌هاست میان بایدها و نبایدها زندگی می‌کند. باید ساکت باشد، باید تحمل کند، باید کوتاه بیاید، باید رویاهایش را کوچک کند، باید برای آینده‌ای که خودش انتخاب نکرده آماده شود؛ اما کمتر کسی می‌پرسد: «خودت چه می‌خواهی؟»

شاید یکی از بزرگ‌ترین محرومیت‌های یک انسان، این نباشد که چیزی را نداشته باشد؛ بلکه این باشد که حتی حق خواستن آن را هم از او بگیرند!

من بارها از خودم پرسیده‌ام چرا وقتی یک زن باسواد می‌شود، بعضی‌ها می‌ترسند؟ چرا دانستن برای یک دختر باید تهدید تلقی شود؟ مگر دانش جنسیت دارد؟ مگر کتاب وقتی در دست یک دختر قرار می‌گیرد، دیگر کتاب نیست؟ مگر قلم وقتی یک زن آن را به دست می‌گیرد، خطرناک‌تر می‌شود؟ نه! چیزی که ترسناک است، زن آگاه نیست؛ چیزی که ترسناک است، جامعه‌ای است که دیگر نمی‌تواند انسانِ آگاه را با ترس و سکوت اداره کند.

وقتی زنی را «ناقص‌العقل» می‌نامیم، پیش از آن‌که به او توهین کرده باشیم، به انسانیت خود توهین کرده‌ایم؛ زیرا عقل، شرافت و توانایی، ملک شخصیِ مردان نیست. زن هم می‌اندیشد، تصمیم می‌گیرد، اشتباه می‌کند، یاد می‌گیرد، می‌سازد و رویا دارد. اگر فرصت داشته باشد، می‌تواند داکتر باشد، معلم باشد، نویسنده باشد، انجنیر باشد، پژوهشگر باشد یا هر چیزی که خودش انتخاب می‌کند. مشکل بسیاری از زنان این سرزمین کمبود استعداد نیست، کمبود فرصت است!

گاهی به دخترانی فکر می‌کنم که هنوز پشت پنجره‌ها ایستاده‌اند و رفت‌وآمد دخترانِ دیگر را تصور می‌کنند؛ دخترانی که شاید هم‌سن‌وسالِ خودشان باشند و در جایی دیگر مشغول درس خواندن باشند. برای بعضی‌ها، رفتن به مکتب یک اتفاق عادی است؛ اما برای دختر افغانستان، همین اتفاقِ ساده می‌تواند بزرگ‌ترین آرزوی زندگی باشد. چه تلخ است که یک کودک به‌جای آن‌که درباره‌ی درس فردایش فکر کند، مجبور باشد درباره‌ی آینده‌ای فکر کند که دیگر نمی‌داند در آن جایی برای رویاهایش هست یا نه.

با این حال، من نمی‌خواهم زنان این سرزمین را فقط با واژه‌هایی مانند «قربانی» و «محروم» تعریف کنم. ما بیشتر از دردهای ما هستیم. ما زنانی هستیم که در سخت‌ترین روزها، زندگی را ادامه داده‌ایم؛ مادرانی که با وجود نگرانی‌های بی‌شمار، برای فرزندان‌شان امید ساخته‌اند؛ دخترانی که هنوز کتاب می‌خوانند، هنوز می‌نویسند، هنوز زبان تازه‌ای یاد می‌گیرند و هنوز در دل‌شان آینده‌ای را تصور می‌کنند که شاید امروز دور به نظر برسد.

من به این امید کوچک ایمان دارم؛ همان امیدی که شاید در یک دفترچه‌ی ساده، در یک کتاب قدیمی، در دست‌خط یک دختر یا در آرزوی یک مادر پنهان شده باشد. شاید امروز بسیاری از درها بسته باشند، اما هیچ دری برای همیشه نمی‌تواند جلوی خواستنِ یک نسل را بگیرد.

من از افغانستانی می‌نویسم که در آن، زنان هنوز برای ابتدایی‌ترین حقوقِ انسانیِ خود باید توضیح بدهند، دلیل بیاورند و گاهی سکوت کنند؛ از دخترانی می‌نویسم که کودکی‌شان میانِ ترس و انتظار گذشته است؛ از زنانی می‌نویسم که سال‌ها به آن‌ها گفته‌اند چه باشند، چه بپوشند، کجا بروند و چه بخواهند؛ اما کمتر کسی پرسیده است که خودشان چه رویایی در دل دارند.

و اگر روزی از من بپرسند بزرگ‌ترین آرزویم برای زنانِ افغانستان چیست، نمی‌گویم زندگی‌ای بی‌درد یا جهانی بدونِ مشکل؛ فقط می‌گویم: حقِ انتخاب!

حق آن‌که یک دختر بتواند کتابش را باز کند و کسی از او نپرسد چرا می‌خوانی و چرا ورق می‌زنی؛ حق آن‌که یک زن بتواند حرف بزند و کسی عقلش را به جنسیتش گره نزند؛ حق آن‌که انسان، پیش از آن‌که زن یا مرد باشد، «انسان» دیده شود.

شاید روزی برسد که هیچ دختری برای رفتن به مکتب، هیچ زنی برای حرف زدن و هیچ انسانی برای داشتنِ یک رویا مجبور نباشد عذرخواهی کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000