من دختری از افغانستان هستم؛ سرزمینی که در کنار زیباییهایش، سالهاست دردهای زیادی را تجربه کرده است. وقتی به دختران این سرزمین نگاه میکنم، چهرههایی را میبینم که پر از آرزو هستند؛ آرزوهایی که گاهی پشت دیوارهای محدودیت پنهان ماندهاند.
دختران افغانستان سالهاست میان امید و محدودیت زندگی میکنند. دخترانی که آرزو داشتند داکتر، معلم، خبرنگار یا انجینر شوند؛ اما بسیاری از آنها از حق آموزش و زندگی عادی محروم شدند. با این حال، هنوز هم دختران زیادی تسلیم نشدهاند. بعضی از آنها با وجود همه سختیها درس میخوانند، کتاب مینویسند، هنر میآموزند و برای آیندهی بهتر تلاش میکنند.
گاهی با خودم فکر میکنم که محدودیت فقط زندگی دختران افغانستان را محدود نکرده، بلکه به آرزوهایشان هم رسیده است. بسیاری از دختران وقتی از آینده حرف میزنند، آرزو میکنند معلم یا داکتر شوند، نه به این دلیل که رویاهای بزرگتری ندارند، بلکه چون سالها بعضی راهها برایشان دور از دسترس نشان داده شده است. شاید اگر فرصت و آزادی برابر داشتند، بعضی میخواستند انجینر، پیلوت، دانشمند یا حتی رهبر یک جامعه باشند. وقتی سقف آرزوها کوتاه میشود، یعنی محدودیت فقط در بیرون نیست، بلکه آرامآرام به ذهن و باور انسان هم راه پیدا میکند.
من خودم یکی از همان دخترانی هستم که طعم انتظار را چشیدهام. اولین بار که فهمیدم دختران دیگر اجازهی رفتن به مکتب را ندارند، در صنف پنجم بودم. آن زمان هنوز امیدوار بودم که تا زمانی که به صنف بالاتر برسم، مکتبها دوباره باز شوند و بتوانم به درسهایم ادامه بدهم؛ اما اینگونه نشد. صنف ششم را خواندم؛ اما مکتبها باز نشدند. با این حال امیدم را از دست ندادم. در زمستان برای صنف هفتم آمادگی گرفتم، با این امید که شاید روزی دروازههای مکتب دوباره باز شود، اما باز هم آن روز نرسید.
در این مسیر، من خوششانس بودم که کسانی در کنارم بودند که اجازه ندادند امیدم خاموش شود. نخستین حامی من پدرم بود. همیشه خدا را شکر میکنم که چنین پدری دارم، پدری که هیچوقت نگذاشت ناامید شوم و همیشه به من میگفت که درس بخوانم، چون آموزش میتواند آیندهی انسان را تغییر دهد. در کنار پدرم، مادرم نیز همیشه یکی از بزرگترین حامیان من بوده است. او در تمام این مسیر کنارم ایستاد، مرا تشویق کرد و هر کمکی که از دستش برمیآمد برایم انجام داد. حمایتهای او به من یاد داد که حتی در سختترین روزها، وقتی کسانی هستند که به تو باور دارند، میتوانی قویتر ادامه بدهی. همچنین استاد جعفر جویا یکی از کسانی بود که در مسیر یادگیری به من انگیزه داد. هر زمانی که احساس خستگی یا کمانگیزگی میکردم، به من یادآوری میکرد که باید ادامه بدهم و میگفت: «راه نجات ما فقط درس خواندن است.»
افغانستان سرزمینی است که مردمش سالها میان غم و امید زندگی کردهاند؛ مردمی که با وجود جنگ، فقر، مهاجرت و محدودیتها هنوز لبخند زدن را فراموش نکردهاند. در کوچههای خاکآلود، در صدای اذان مسجدها، در خندههای کوتاه کودکان و در چای ساده خانوادهها هنوز زندگی جریان دارد.
غم مردم افغانستان فقط فقر یا جنگ نیست؛ غم واقعی خاموش شدن آرزوهاست. دختری که روزی دفتر و قلمش را با شوق آماده میکرد، امروز کتابهایش را در گوشهای گذاشته و چشمانتظار روزی است که دوباره به مکتب برگردد. پسری که آرزوی داکتر یا انجینر شدن داشت، امروز برای به دست آوردن یک لقمه نان کار شاقه میکند. بسیاری از جوانان سالهای طلایی زندگی خود را در ترس، مهاجرت و بیسرنوشتی سپری کردهاند.
من باور دارم اگر قرار است دختران افغانستان آینده را تغییر دهند، این تغییر باید از خانه آغاز شود. خانه نخستین جایی است که دختر باید در آن احترام، اعتماد و فرصت رشد داشته باشد. دختری که در خانه به تواناییهایش باور شود، با اعتمادبهنفس بیشتری وارد جامعه میشود و برای ساختن آینده خود و کشورش تلاش میکند.
بزرگترین آرزوی من برای آینده این است که هیچ دختر افغانستانی مجبور نباشد رویاهایش را پنهان کند. آرزو دارم روزی برسد که همه دختران این سرزمین بتوانند به مکتب بروند، درس بخوانند و برای رسیدن به هدفهایشان تلاش کنند. افغانستان زخمی است، اما زنده است. مردمش خستهاند، اما قلبهایشان هنوز برای آینده میتپد. باور دارم روزی خواهد رسید که آرزوها دیگر پشت درهای بسته نمانند و دختران افغانستان بتوانند با امید، دانش و تلاش آینده خود را بسازند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه