امروز هم مثل روزهای دیگر با دردی که در کل بدنش پیچید، از خواب پرید. هنوزم گیج میزد، تا اینکه به یاد آورد چه اتفاقهای نحسی برایش افتاده است.
با به یاد آوردن بلاهایی که پدرش و برادرش بر سرش آورده بودند، دوباره چشمهی اشکهایش جوشید و شروع به هقهق کرد؛ هقهقهایی که هیچکسی قادر به شنیدنشان نبود، یا هم میشنیدند و خودشان را به نشنیدن میزدند. اصلاً متوجه گذر زمان نشده بود که پدرش با لگد به دروازه زد و از دستش کشالکنان طرف بیرون برد و پرتش کرد روی زمین. بعد گفت: «نیاز نیست تو تصمیم بگیری؛ چه بخواهی یا نخواهی، آن مرد سر از امروز شوهرت میشود و باید همراهش زندگی کنی و هر چیزی گفت فقط بگویی چشم و نباید روی حرفش نه بیاوری!»
بعد خودش با یک لبخند آنجا را ترک کرد و رفت. حالا فقط او مانده بود و یک انسان وحشی که چیزی از انسانیت و مردانگی نمیفهمید.
آری، آن روز پدرش او را به کسی سپرد که چیزی از مردانگی نمیدانست، جز اینکه مثل یک حیوان وحشی هر روز لتوکوبش میکرد و مانند یک حیوان همراهش برخورد میکرد.
دیگر از آن دختر شوخ و شاد خبری نبود؛ او تبدیل شده بود به یک دختر افسرده که هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی از زندگی خسته شده بود. بعد از گذشت چند سال، متوجه شد که او نمیتواند مادر شود؛ چون در اثر لتوکوبهای پیدرپی آسیب شدیدی دیده بود. وقتی شوهرش این قضیه را فهمید، بدتر شد و هر روز بیشتر از دیروز روح و جسم او را آزار داد و تحقیرش کرد، تا اینکه او از همه چه خسته شد. دختری که همیشه و در برابر هر نوع مشکلات امیدش را از دست نمیداد، آن روز دیگر کاملاً ناامید شده بود. دیگر حتا نمیتوانست گریه کند؛ چشمه اشکهایش هم خشک شده بود و آن روز با خودش گفت: «این زندگی قرار نیست روی خوش را بر من نشان دهد.»
او خیلی ناامید شده بود. بعد از گذشت چند روز در اثر لتوکوبهای پیدرپی و افسردگی شدید، دچار سردردی شدیدی میشد و از دماغش خون جاری میشد. وقتی یک روز به اصرار زیاد دوستش پیش داکتر رفت، فهمید که در سرش یک تومور رشد کرده و اگر خارج از کشور عمل نشود، میمیرد. چون صفیه به کلی از زندگی خسته شده بود، وقتی فهمید که یک تومور در سرش رشد کرده، هیچ کاری نکرد تا خودش را نجات دهد. بعد از گذشت چند ماه و در یکی از روزهای سرد زمستان، جهان هستی که یک روز هم بر رویش لبخند نزده بود را وداع گفت.
این داستان، شاید تنها داستان زندگی صفیه نباشد، بلکه داستان زندگی خیلی از دختران در افغانستان است که به دلیل فقر و نداری مجبور به ازدواجهای اجباری میشوند که پایان خوبی ندارند.
منم وقتی داستان زندگی صفیه را شنیدم، ناخودآگاه اشکهایم جاری شد. بعد از گذشت چند دقیقه با خودم گفتم: «یک دختر مگر چقدر صبور بوده میتواند؟ آیا یک دختر انسان نیست؟ و چرا باید قربانی انتخابهای دیگران شود؟» ولی متاسفانه این یک واقعیت تلخ است که دختران این سرزمین همیشه قربانی انتخابها و فقر میشوند.
این داستان خیلی دردآور است. وقتی به داستان زندگی آن دختر فکر میکنم، آهسته با خودم میگویم: «چقدر یک دختر افغان باید زجر بکشد؟ مگر یک دختر انسان نیست که همیشه مورد ظلم و ستم قرار میگیرد؟»
این داستان شاید داستان خیلی از دختران در افغانستان باشد که بخاطر فقر و نداری تن به ازدواجهای اجباری دادهاند و مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند. من خیلی از آن روز میترسم؛ از روزی که زنان در افغانستان به کلی فراموش شوند و حتا حق بیرون رفتنشان را هم از شان بگیرند، بهآرزو حق تحصیل و آزادی را از شان گرفتهاند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه