اعتماد (۵۳)- هشدار مزاری: «آرامش قبل از توفان»

برای فهم سخنان مزاری در دیدار سی‌ام ثور ۱۳۷۱ و هشداری که با تعبیر «آرامش قبل از توفان» بیان کرد، باید چند هفته به عقب برگردم؛ به روزهایی که مزاری در مقام رهبر حزب وحدت، در چارچوب طرح جبل‌السراج، همراه با شورای نظار، جنبش ملی اسلامی و شماری دیگر از نیروهای سیاسی و نظامی، برای انتقال آرام قدرت آمادگی می‌گرفت. بر اساس طرح جبل‌السراج، قرار بود مراکز حساس کابل با هماهنگی مشترک و همکاری نیروهای هم‌سو در رژیم داکتر نجیب‌الله تصرف و اداره شود؛ سپس از همه‌ی احزاب دعوت به عمل آید تا در تشکیل حکومتی فراگیر سهم بگیرند. مسعود نیز این طرح را پذیرفته بود؛ اما در عمل، راه دیگری در پیش گرفت و یک‌جانبه وارد کابل شد. نقطه‌ی عزیمت در هشدار مزاری نیز به همین طرح اشاره دارد.

بیژن‌پور، که در آن دوران از نزدیک شاهد رویدادها بود، در روایت شفاهی خود با شیشه میدیا توضیح می‌دهد که مجاهدین با ذهنیتی وارد کابل شدند که برای ساختن ثبات آمادگی نداشت. او می‌گوید: «در عین حال، دو مشکل پیش آمد: یک، نبود تجربه، آگاهی و دانش لازم اداری. دوم، نبود تجربه در امر مدیریت قدرت سیاسی». به گفته‌ی بیژن‌پور، «مجاهدین با پیشینیان ارتباطی تأمین نکردند. به جای آن، یک نوع ستیز حاکم شد: نفرت، دست‌کم گرفتن آنان، تحقیرکردن، توهین کردن.»

پیامد این ذهنیت، تنها جابه‌جایی چند مدیر یا فروپاشی چند اداره نبود؛ عملاً رشته‌ی پیوستگی نظام اداری گسسته شد. کسانی که تجربه‌ی اداره، خدمات عمومی و تنظیم امور شهر را داشتند، نه به‌عنوان سرمایه‌ی ملی، بلکه به‌عنوان بازماندگان رژیم گذشته دیده شدند. در نتیجه، ساختاری که باید انتقال قدرت را ممکن می‌ساخت، از درون فرو ریخت و فروپاشی نظام اداری، نخستین گام به‌سوی بی‌ثباتی گسترده بود. شرح مفصل این ماجرا را که از روایت‌های بیژن‌پور نیز اقتباس دارد، در یادداشت‌های بعدی به صورت مستندتری خواهم آورد.

نکته‌ای مهم در تحلیل طرح جبل‌السراج این است که مزاری تنها از درد و محرومیت هزاره‌ها سخن نمی‌گفت؛ او از منطق ثبات سخن می‌گفت. در نگاه او، جامعه‌ای که بر حذف بنا شود، نمی‌تواند به ثبات برسد. این یک ادعای انتزاعی یا شعاری نبود؛ از تجربه‌ی تاریخی و زیسته‌ی افغانستان می‌آمد. هر جنگی که با موضوع حذف هزاره‌ها یا هر قشر و جامعه‌ای دیگر از معادلات سیاسی کشور راه افتیده بود، بی‌ثباتی بیشتری را دامن زده بود و هر توافقی که بدون حضور گسترده‌ و همگانی نیروها و عناصر شامل در ساختار ملت افغانستان بسته شده بود، دیر یا زود از هم فروپاشیده بود. مزاری این الگو را به‌روشنی می‌دید.

از همین‌رو، درخواست او برای «شرکت در اصل تصمیم‌گیری»، تنها مطالبه‌ی سهمی زودگذر از قدرت نبود؛ در عمق خود، تلاشی برای تأمین ثباتی پایدار بود. او می‌دانست که بدون نظام اداری کارآمد، بدون حضور همه‌ی بازیگران اصلی در تصمیم‌گیری و بدون اعتماد متقابل میان جوامع مختلف، آنچه پیروزی نامیده می‌شد، می‌توانست به آشوبی بدل شود که حتی از رژیم پیشین ویرانگرتر باشد.

ثبات، در منطق مزاری، نه از لوله‌ی تفنگ به دست می‌آمد و نه از سلسله‌مراتب رسمی قدرت. ثبات از اعتماد می‌آمد؛ اعتماد از شمول و شمول یعنی هیچ قشر و هیچ جامعه‌ای از پیکره‌ی ملت افغانستان از متن تصمیم‌گیری بیرون نماند.

دقیقاً به همین دلیل بود که مزاری بر «شرکت در اصل تصمیم‌گیری» تأکید می‌کرد. این تأکید نه نشانه‌ی بلندپروازی بود و نه تکبر سیاسی؛ تشخیص یک ضرورت مدیریتی بود. جامعه‌ای که در تصمیم شریک باشد، در اجرای آن نیز مسئولیت می‌پذیرد و همراه می‌شود؛ اما جامعه‌ای که از تصمیم حذف شود، در بهترین حالت منفعل می‌ماند و در بدترین حالت، در برابر ساختاری می‌ایستد که خود را در آن نمی‌بیند.

افغانستان سال ۱۳۷۱ به اندازه‌ی کافی تماشاگر، محروم و منفعل داشت. آنچه کم داشت، مشارکت بود؛ مشارکتی که بتواند پیروزی نظامی را به نظم سیاسی و نظم سیاسی را به ثباتی قابل دوام تبدیل کند. این همان هشداری بود که مزاری مثل یک تلنگر محکم آن را در ذهن ربانی به صدا آورد.

***

حالا برگردیم به تصویر ماجرا در جریان گفت‌وگوی ربانی با مزاری در علوم اجتماعی. مرتضوی در روایت خود می‌نویسد که «آقای مزاری، بعد از پذیرایی از آقای استاد ربانی، در جایگاه همیشگی خود قرار گرفت. استاد ربانی در صندلی‌ای که در کنار میز ایشان بود، نشست.» بعد، می‌نویسد که ربانی «نخست به آقای مزاری که از بامیان به کابل آمده بود، خیرمقدم گفت. بعد در مورد تصمیماتی که توسط احزاب هفتگانه در پیشاور گرفته شده بود، به طور مفصل صحبت کرد و گفت: من از توافقی که بین رهبران احزاب هفتگانه شد، راضی نبوده و نیستم؛ زیرا آنان قدرت را میان خود تقسیم کردند و حزب وحدت را نادیده گرفتند. در این مسأله بیشتر آقای گلبدین حکمتیار مقصر است. من با آقای خلیلی که در اینجا حضور دارد، توافق کردیم که درباره‌ی درخواست‌های حزب وحدت در کابل صحبت گردد. ایشان هم قبول کرد. فعلاً از دوره‌ی حکومت دو ماهه‌ی آقای مجددی فقط یک ماه باقی مانده است. بعد از آن، دوره‌ی حکومت چهار ماهه‌ی جمعیت اسلامی و ریاست جمهوری بنده شروع می‌شود. آن زمان من موضوع سهیم و شریک شدن حزب وحدت با دولت اسلامی را حل می‌کنم. امیدوارم که در آینده بین جمعیت اسلامی و حزب وحدت تفاهم و برادری برقرار شود و مشکل کل کشور را این دو حزب اگر با هم متحد باشند، حل خواهد نمود.»

تا این‌جا، روایت مرتضوی تقریباً مهم‌ترین محورهای سخنان ربانی را پوشش می‌دهد. ربانی، افزون بر این تکه‌هایی که مرتضوی نقل کرده است، از سابقه‌ی آشنایی و دوستی خود با مزاری نیز یاد کرد و گفت که برای او احترام قایل است. او از هم‌سویی‌های جمعیت اسلامی و مجاهدین شیعه در برخی ولایت‌های شمالی سخن گفت و بر اشتراکات فرهنگی، اعتقادی و جهادی دو جریان تأکید کرد. لحن سخنانش در مجموع آرام، آشتی‌جویانه و حساب‌شده بود. گویی می‌خواست فضای جلسه را از همان آغاز نرم کند و نشان دهد که آمدنش به علوم اجتماعی، تنها یک تشریفات سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای گشودن راه تفاهم است.

اما در همین سخنان آرام، خلأیی بزرگ وجود داشت. ربانی حتی یک بار نیز از «هزاره» و «تاجیک»، از «شیعه» و «سنی»، و از واقعیت تلخ حذف تاریخی در افغانستان نام نبرد. او بیشتر از تعبیرهای کلان و عامی مانند ملت، جامعه، مردم، مجاهدین، تفاهم، برادری و دولت اسلامی استفاده می‌کرد. او از «خواهم گفت» و «خواهم کرد» و «خواهد شد» و «آینده» و «انشاالله» و تعبیرهای کلی و مبهمی از این دست کار گرفت که ظاهراً در زبان ربانی، پیام وحدت و مصالحه و آشتی‌جویی و دورنگری را بازتاب می‌داد؛ اما در آن لحظه‌ی خاص، در ذهن مزاری و با الگویی که او از سیاست و رهبری سیاسی داشت، نمی‌توانست تمام زخم را بپوشاند. زیرا مسأله‌ی حزب وحدت و جامعه‌ی هزاره تنها این نبود که چرا در توافق پیشاور سهمی برای آنان در نظر گرفته نشده است و «در آینده» به آن «رسیدگی خواهد شد»؛ مسأله عمیق‌تر از چند کرسی و چند عنوان بود. مسأله این بود که آیا هزاره، پس از یک تاریخ حذف، تحقیر و بی‌صدایی، به‌عنوان یک واقعیت سیاسی، اجتماعی و انسانی به رسمیت شناخته می‌شود یا نه… و این پرسش را نمی‌شد با «بعداً در کابل حل می‌کنیم» پاسخ داد.

ربانی می‌گفت از توافق پیشاور راضی نبوده و نیست؛ زیرا رهبران احزاب هفتگانه قدرت را میان خود تقسیم کردند و حزب وحدت را نادیده گرفتند. این سخن، در ظاهر، نوعی همدلی با حزب وحدت بود. اما در عمق، هنوز در همان منطق تقسیم قدرت باقی می‌ماند: قدرتی در جایی دیگر میان کسانی تقسیم شده، سهمی از حزب وحدت جا مانده و حالا شاید در مرحله‌ی بعد، این سهم جبران شود. برای مزاری، مسأله فقط «جا ماندن سهم» نبود؛ مسأله این بود که چرا اساساً جامعه‌ای با این وزن، با این رنج، با این قربانی و با این حضور، باید در حاشیه‌ی تصمیم دیگران قرار گیرد.

در منطق کاپیتول، ناحیه‌ها گاهی دیده می‌شوند، اما در حد نیاز مرکز؛ گاهی نام‌شان برده می‌شود، اما نه به‌عنوان صاحب حق، بلکه به‌عنوان بخشی از مدیریت بحران. سهمی داده می‌شود تا نظم اصلی پابرجا بماند. چند کرسی، چند وعده، چند جمله‌ی دل‌جویانه، اما قانون بازی تغییر نمی‌کند. سخنان ربانی، با همه‌ی نرمی و آشتی‌جویی‌اش، هنوز به همین زبان نزدیک بود: زبان ترمیم سهم، نه زبان به‌رسمیت‌شناختن حق؛ زبان تفاهم میان دو حزب، نه زبان عبور از تاریخ حذف.

این تفاوت ظریف، اما تعیین‌کننده بود. ربانی می‌خواست بگوید که وقتی دوره‌ی چهارماهه‌ی جمعیت اسلامی و ریاست جمهوری او آغاز شود، موضوع سهیم‌شدن حزب وحدت در دولت اسلامی حل خواهد شد. اما مزاری در پی وعده‌ای برای آینده نبود. او در همان لحظه، در همان اتاق، در همان علوم اجتماعی، می‌خواست جایگاه سخن خود و مردم خود را تثبیت کند. برای او، اعتماد مردم چیزی نبود که به دوره‌ی بعدی حکومت حواله داده شود. اعتماد، اگر در لحظه‌ی تصمیم پاسداری نشود، در آینده با وعده‌های سیاسی بازسازی نمی‌شود.

از همین‌جا می‌توان فهمید که چرا این دیدار، در ظاهر آرام، در عمق خود پرتنش بود. ربانی با زبان «مصالحه» سخن می‌گفت؛ مزاری با زبان «حق» گوش می‌داد. ربانی از تفاهم جمعیت و حزب وحدت سخن می‌گفت؛ مزاری از پشتوانه‌ی جامعه‌ای می‌آمد که دیگر نمی‌خواست در حاشیه‌ی معادلات دیگران تعریف شود. ربانی می‌خواست بحران را با وعده‌ی مشارکت مدیریت کند؛ مزاری می‌خواست اصل نگاه به هزاره تغییر کند. یکی از موقعیت رسمی و آینده‌ی دولت سخن می‌گفت؛ دیگری از اعتماد اجتماعی و حقِ اکنون.

به همین دلیل، سخنان ربانی، هرچند آرام و مؤدبانه بود، برای مزاری کافی نبود. در کابل ۱۳۷۱، مسأله تنها این نبود که کدام حزب با کدام حزب تفاهم می‌کند. مسأله این بود که آیا نظم تازه، همان نظم کهنه را با نام‌های تازه ادامه می‌دهد، یا واقعاً جای انسان حذف‌شده را در متن قدرت باز می‌کند. ربانی هنوز از «مردم» به زبان کلی سخن می‌گفت؛ اما مزاری می‌خواست آن مردمِ کلی، چهره و نام پیدا کند: هزاره، شیعه، محروم، حذف‌شده، و همه‌ی کسانی که در بازی قدیم، فقط موضوع تصمیم دیگران بودند. این همان نکته‌ی ظریف و پارادایم‌سازی که سید مرتضوی و اکثر رهبران سنتی شیعه در حزب وحدت و حرکت اسلامی از درک آن عاجز بودند و به همین دلیل، از «کاریدور بدیل» مزاری بیرون افتادند.

وقتی می‌گویم که در آن لحظه، علوم اجتماعی تنها اتاق گفت‌وگو نبود، به همین بُعد ماجرا توجه دارم. علوم اجتماعی، در آن لحظه، آرینایی بود که دو زبان سیاست در برابر هم قرار گرفته بودند. یکی زبان کاپیتول بود: آرام، رسمی، مصالحه‌جو، اما همچنان از بالا و در چارچوب تقسیم قدرت. دیگری زبان ناحیه‌ای بود که می‌خواست از حاشیه بیرون بیاید و قانون بازی را به پرسش بگیرد. مزاری هنوز سخن نگفته بود؛ اما سکوت او، جای نشستن او، و شیوه‌ی گوش‌دادنش نشان می‌داد که پاسخ او تنها به چند وعده‌ی سیاسی محدود نخواهد ماند. او آمده بود تا بگوید اعتماد مردم، با تعارف و وعده معامله نمی‌شود. این همان حرفی بود که برای سید مرتضوی صرف در طنین «حالش را بگیرم» بازتاب یافته بود.

***

بر اساس سخنان و یادداشت‌های سجادی و قصه‌هایی که کریم خلیلی و سید مصطفی کاظمی به صورتی تقریباً مشابه داشتند، پس از آن‌که ربانی سخنان خود را پایان داد، مزاری آغاز به صحبت کرد. این همان بخشی است که در روایت سید مرتضوی، به نظر من، تا حد زیادی ناقص، یک‌سویه و متأثر از یک پیش‌زمینه‌ی ذهنی فوبیاگونه انعکاس یافته است. مرتضوی، با پیش‌فرض این‌که گویا مزاری می‌خواست «حال ربانی را بگیرد»، بیشتر متوجه بخش‌های دراماتیک و تند سخنان او شده است؛ گویی از پیش مراقب بود ببیند مزاری از چه لحن و تعبیرهایی استفاده می‌کند که ربانی را تحت فشار قرار دهد یا آزرده سازد. اما وقتی سخنان مزاری را در متن کلی آن جلسه و در چارچوب منطق سیاسی او می‌خوانیم، رنگ و معنای آن به کلی دگرگون می‌شود. به نظر می‌رسد مزاری نه از سر عصبانیت لحظه‌ای، بلکه با قصدی روشن، هدفمند و سنجیده سخن می‌گفت.

بر اساس روایت سجادی، خلیلی و کسان دیگری که در جلسه حضور داشتند، مزاری نیز سخنان خود را با تعارف، احترام و اظهار خوشی از دیدار با ربانی آغاز کرد. او از وجوه مشترک دو جامعه‌ی هزاره و تاجیک یاد نمود، از سابقه‌ی هم‌سویی حزب وحدت با جبهات جمعیت در شمال سخن گفت و یادآوری کرد که در تحولات اخیر نیز حزب وحدت، با همین ذهنیت، دست خود را پیش از همه به سوی جمعیت اسلامی، جامعه‌ی تاجیک و مشخصاً احمدشاه مسعود دراز کرده بود تا در همه‌ی عرصه‌ها در کنار هم باشند. این آغاز، نشان می‌داد که مزاری از همان ابتدا در پی نفی رابطه نبود؛ او می‌خواست رابطه، بر بنیاد احترام، شفافیت و حق استوار شود.

اما از همین‌جا «اما»ی مزاری آغاز شد؛ همان جایی که در نگاه و قضاوت سید مرتضوی، قصه به «حال‌گرفتن» ربانی کشید. خوب است متن این روایت را از زبان سید مرتضوی دنبال کنیم. بنا بر روایت مرتضوی، مزاری گفت: «جناب استاد ربانی! من به جمعیت اسلامی و شخص حضرتعالی علاقمند بودم و شما را از خود می‌دانستم. اما شما نسبت به حزب وحدت که نماینده‌ی سیاسی مردم هزاره و شیعه هست، در پیشاور کم‌توجهی کردید. نماینده‌ی حزب وحدت آقای خلیلی در آن‌جا حضور داشت. شما و باقی اعضای گروه‌های هفتگانه بدون ایشان تصمیم گرفته و قدرت را بین خود تقسیم نمودید. وقتی که آقای خلیلی به این تصمیم شما اعتراض کرد، شما گفتید: در رابطه با درخواست‌های حزب وحدت در کابل صحبت می‌شود.»

تا این‌جا، لب‌ و لباب سخنان مزاری همین بود؛ اما نقطه‌ی اصلی سخن او تازه از این‌جا آغاز می‌شد که مرتضوی بخش اندکی از آن را ذکر کرده و بقیه‌ را از قلم انداخته است. مرتضوی می‌نویسد که مزاری گفت: «برای من وزارت و صدارت مهم نیست؛ مهم این است که باید در اصل تصمیم‌گیری مربوط به افغانستان شریک باشیم. بدون حضور حزب وحدت که نماینده‌ی شیعه‌ها و هزاره‌هاست، در مسائل افغانستان تصمیم گرفته نشود.»

این جمله که در روایت سید مرتضوی نیز با همین عبارات نقل شده است، در واقع کلید فهم سخنان مزاری در این دیدار است. مزاری بحث را از سطح کرسی، وزارت و صدارت بیرون کشید و به سطح اصل تصمیم‌گیری برد. برای او، مسأله این نبود که حزب وحدت چند مقام در دولت آینده می‌گیرد؛ مسأله این بود که آیا جامعه‌ی هزاره و شیعه، به‌عنوان یک واقعیت سیاسی و انسانی، در متن تصمیم‌های ملی حضور دارد یا نه. او سهم نمی‌خواست تا حاشیه آرام شود؛ حق می‌خواست تا حاشیه به متن بیاید. این همان تفاوتی بود که الگوی رهبری او را از بسیاری از رهبران سنتی، از جمله سید مرتضوی و سید محمد علی جاوید، جدا می‌کرد.

پس از این سخنان، لحن مزاری قاطع‌تر و هشداردهنده‌تر شد. او از ذهنیت رهبران جمعیت، مشخصاً ربانی و مسعود، به‌شدت انتقاد کرد و گفت که ذهنیت خودبرتربینی، انحصارطلبی و این‌که دیگران را دنباله‌رو خود تصور کنیم، ذهنیت درستی نیست. او تأکید کرد که ما این منطق را هرگز قبول نمی‌کنیم و به کسی اجازه نمی‌دهیم به جای ما تصمیم بگیرد و سپس ما را از نتیجه‌ی تصمیم خود باخبر سازد.

در منطق «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول دقیقاً همین کار را می‌کند: برای ناحیه‌ها تصمیم می‌گیرد، سپس نتیجه را به آنان اعلام می‌کند؛ جایگاه آنان را تعیین می‌کند، سپس از آنان اطاعت می‌خواهد. مزاری در برابر همین منطق ایستاده بود. او نمی‌گفت ما را نیز بعداً در جریان بگذارید؛ می‌گفت بدون ما تصمیم نگیرید. این تفاوت کوچک لفظی، در واقع تفاوت میان رعیت‌بودن و شهروندبودن، میان حاشیه‌بودن و شریک‌بودن، میان تحمل‌شدن و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن بود.

مزاری در این سخنان خود به تاریخ برگشت و از خطری سخن گفت که در ذهن او بسیار جدی بود. مرتضوی می‌نویسد که مزاری گفت: «من از تکرار تاریخ زمان حبیب‌الله کلکانی می‌ترسم و معتقدم که جنگ مردم هزاره با حبیب‌الله کلکانی به نفع امان‌الله خان و خاندان محمدزایی تمام شد. جنگ باعث شد که انگلیس‌ها نادرخان را بر افغانستان حاکم نمایند. اگر این ملاحظه و ترسم نبود، من با جمعیت اسلامی و احمدشاه مسعود مقابله می‌کردم.»

این بخش از سخنان مزاری نیز در روایت مرتضوی با همین عبارات بازتاب یافته است؛ اما مزاری نکته‌ی مهم‌تری را نیز مطرح کرد که سید مرتضوی در نقل آن دقیق عمل نکرده است. این تکه‌ای است که پس از آن، در اکثر سخنان دیگر مزاری که با مردم هزاره یا با روشن‌فکران و متنفذان تاجیک داشت، به تکرار بیان می‌کرد. روایت سجادی، خلیلی و سید مصطفی کاظمی نیز با اندک تفاوت همین مفهوم را شامل می‌شد.

مزاری خطاب به ربانی گفت: «من تا حالا بزرگان هزاره را ملامت می‌کردم که چرا با حبیب‌الله کلکانی جنگیده و چرا به نفع امان‌الله خان ایستادگی کرده‌اند؛ حالانکه اجداد او شصت‌ودو فیصد هزاره‌ها را قتل‌عام کرده و هزاره‌ها را به بردگی کشانده بود. من فکر می‌کردم حقش این بود که مردم هزاره کنار حبیب‌الله می‌ایستادند و از او علیه امان‌الله خان حمایت می‌کردند. اما حالا که برخورد و موضع شما و احمدشاه مسعود را علیه حزب وحدت و علیه هزاره‌ها و ازبیک‌ها می‌بینم، باورم تغییر کرده و معتقدم که اجداد ما نیز شاید حق داشته‌اند آن‌گونه موضع بگیرند.»

این سخن مزاری، صرفاً حمله به ربانی و مسعود نبود؛ بازخوانی یک تجربه‌ی تلخ تاریخی بود. مزاری از بیان تجربه‌های گذشته برای تحریک احساسات استفاده نمی‌کرد؛ بلکه برای هشدار نسبت به آینده استفاده می‌کرد. او می‌ترسید که یک‌بار دیگر، مردم محروم افغانستان، به‌جای آن‌که در کنار هم قانون بازی را تغییر دهند، در برابر هم قرار گیرند و در نهایت، قدرت به دست همان نیروهایی برگردد که همه را از متن بیرون رانده بودند. در ذهن مزاری، خطر اصلی تنها جنگ میان تنظیم‌ها نبود؛ خطر این بود که بازی‌سازان بیرونی و درونی، از بی‌اعتمادی میان جوامع محروم استفاده کنند و دوباره نظم حذف را بازسازی نمایند.

مرتضوی بخشی از این تندی و شدت لحن مزاری را روایت می‌کند و می‌نویسد که مزاری گفت: «مسعود به هزاره‌ها، تاجیک‌ها و ازبیک‌ها خیانت کرد؛ زیرا نماینده‌ی حزب وحدت، احمدشاه مسعود و نماینده‌ی عبدالرشید دوستم به توافق رسیده بودند که نیروهای مسلح این سه حزب مشترکاً وارد کابل شوند و قدرت را از دکتر نجیب تحویل گرفته و حکومت تشکیل دهند. سپس از باقی احزاب در پیشاور دعوت کنند تا در انتخابات شرکت نمایند. اما آقای مسعود از این توافق تخلف نمود و از شما خواست که در پیشاور با دیگر احزاب دولت تشکیل دهید. خودش به‌تنهایی وارد کابل شد و مراکز حساس را اشغال کرد و شما هم او را به عنوان وزیر دفاع دولت اسلامی منصوب کردید.»

در این‌جا، سخن مزاری باز هم به همان اصل برمی‌گشت: تصمیم‌گیری بدون حضور نیروهایی که باید در سرنوشت افغانستان شریک باشند. او مسعود را تنها به خاطر یک اختلاف تنظیمی متهم نمی‌کرد؛ او می‌گفت توافقی که می‌توانست جلو انحصار و هرج‌ومرج را بگیرد، شکسته شد. در نگاه مزاری، خیانت فقط زیر پا گذاشتن یک توافق نبود؛ خیانت، بازکردن راه انحصار بود؛ انحصاری که هزاره، ازبیک، پشتون و حتی بخش بزرگی از تاجیک‌ها را دوباره به حاشیه می‌راند.

ربانی، که تا آن لحظه آرام بود و به سخنان مزاری گوش می‌داد، کم‌کم حوصله‌اش را از دست داد و به مقابله برخاست. مرتضوی نیز می‌نویسد که «ربانی سخنان استاد مزاری را قطع نمود و گفت: این طرح که حکومت را سه جریان جمعیت اسلامی، حزب وحدت و جنبش تشکیل دهند، انجنیر احمدشاه مسعود با من درمیان گذاشت. موافقت نکردم و به ایشان گفتم: دولت را باید همه‌ی مجاهدان مقیم پیشاور و حزب وحدت اسلامی تشکیل دهند؛ چون حق همه‌ی مجاهدان است. از آقای خلیلی که نماینده‌ی حزب وحدت بود برای تشکیل دولت دعوت نمودیم و از آقای محسنی رهبر حزب حرکت اسلامی نیز دعوت شد. آقای خلیلی گفت: حزب وحدت نماینده‌ی کل شیعیان و هزاره‌ها باید شناخته شود، در غیر آن در جلسات شرکت نمی‌کنم. به آقای خلیلی گفتم: حزب وحدت اسلامی را هیچ‌کس به عنوان نماینده‌ی کل شیعیان و هزاره‌ها قبول ندارد…»

لحن ربانی در این سخنان، هم تدافعی و شدید بود و هم برای مزاری نیش‌دار و کنایه‌آمیز. روشن بود که او هم از لحن مزاری ناراحت شده است و هم از نگاه او نسبت به سیاست و رهبری آینده‌ی کشور. مزاری نیز، بالمقابل، سخنان ربانی را قطع کرد و با صدایی محکم‌تر گفت: «من به آنچه بین شما و آقای خلیلی گذشته است و برای همدیگر چه گفته یا نگفته‌اید، کاری ندارم؛ اما آقای احمدشاه مسعود در حق هزاره‌ها، ازبیک‌ها و تاجیک‌ها خیانت کرده است.» این عین عباراتی است که مرتضوی در کتاب خود نیز ذکر کرده است؛ اما ادامه‌ی آن را که اساس استدلال مزاری است، نیاورده است.

مزاری در توضیح سخنان خود گفت که معاهده‌ی جبل‌السراج برای تشکیل حکومت انحصاری نبود. او گفت: «ما در معاهده‌ی جبل‌السراج بنای تشکیل حکومت انحصاری نداشتیم. فقط گفته بودیم که کابل گرفتار هرج‌ومرج نشود و انتقال حکومت آرام صورت گیرد و جلو انحصار گرفته شود. ما می‌خواستیم که رهبران مجاهدین همه دعوت شوند که در یک حکومت مقتدر و با رعایت سهم همه‌ی مردم شرکت کنند. ما نمی‌خواستیم رهبران مجاهدین را حذف کنیم، اما دیگر اجازه نمی‌دادیم که کسی حقوق و سهم دیگران را نادیده بگیرد و حذف کند.»

این اشاره‌ها در سخنان مزاری حامل نکته‌هایی است که بیژن‌پور نیز در روایت شفاهی خود با تفصیل از آن یاد می‌کند و می‌گوید که «هدف طرح جبل‌السراج حفظ ثبات بود، نه ایجاد انحصار جدید».

سخنان مزاری در این خصوص، باز هم تفاوت منطق او را نشان می‌دهد. او با انحصار مخالف بود، اما مخالفتش به معنای حذف دیگران نبود. او نمی‌خواست به جای انحصار پیشاور، انحصار جبل‌السراج را بنشاند. مسأله‌اش این بود که انتقال قدرت باید با حضور همه، با رعایت سهم همه، و با جلوگیری از حذف دوباره‌ی جوامع محروم صورت گیرد. به همین دلیل گفت: «مسعود این توافقات را نادیده گرفت و شما هم پیش‌گام شدید و پیش‌دستی کردید و تحت نظارت پاکستان حکومت تشکیل دادید و ما را نادیده گرفتید و حذف کردید.»

مزاری از فروپاشی نظام و ساختار اداری حکومت نیز نگران بود. بر اساس طرح او، کابل باید بدون جنگ و خون‌ریزی تصرف می‌شد و ساختار نظام و حکومت در جای خود می‌ماند. به همین دلیل، در طرح جبل‌السراج بقایای رژیم داکتر نجیب‌الله نیز شامل بودند. این نکته را بیژن‌پور در روایت شفاهی خود با شیشه میدیا به تفصیل بیان کرده است که در یادداشت‌های بعدی آن‌ها را نقل خواهم کرد.

مزاری به همین دلیل، اقدام مسعود را «خیانت» تلقی کرده و می‌گفت که ما هرگز آن را نمی‌بخشیم. مرتضوی می‌نویسد که مزاری در خطابی که به ربانی داشت، تأکید کرد که «آقای احمد شاه مسعود در حق هزاره‌ها، ازبیک‌ها و تاجیک‌ها خیانت کرده است؛ باید ایشان از وزارت دفاع ملی برکنار شود و به جرم خیانت به سه قوم محاکمه شود؛ در غیر آن، من با شما صحبتی ندارم.»

در برابر این لحن و سخنان مزاری، ربانی آرام‌تر شد و از موضع شدید و تهاجمی به حالت تدافعی گرایش یافت. مرتضوی می‌نویسد که ربانی گفت: «مشکل شما و انجنیر مسعود با گفت‌وگو و تفاهم دو طرف قابل حل است. ایشان هم نسبت به شما حرف‌هایی دارد؛ وقتی‌که در مقابل هم قرار گرفتید، معلوم می‌شود که چه کسی باید ملامت شود.»

در همین جاست که مزاری می‌گوید: «من با مسعود هیچ حرفی ندارم. حرف ما همان بود که در توافق‌نامه‌ی جبل‌السراج گفته شده بود. او این توافق‌نامه را زیر پا کرد و باید پاسخ دهد که چرا این خیانت را مرتکب شد.» این تکه نیز در روایت مرتضوی بازتاب نیافته است.

ربانی بار دیگر کوشید فضا را آرام کند. مرتضوی می‌نویسد که «سپس استاد ربانی افزود: جناب آقای مزاری! شما باید خونسرد باشید. حزب وحدت اسلامی در کابل حضور قوی دارد. نشود که خدای نکرده امنیت و آرامش کابل توسط نیروهای حزب وحدت به‌هم بخورد. آقای مزاری گفت: این امنیت نیست؛ بلکه آرامش قبل از توفان است.»

پس از این سخن نیز، مزاری به تفصیل صحبت کرد که هیچ‌کدام آن‌ها در روایت مرتضوی بازتاب نیافته است. در قسمتی از این سخنان، مزاری خطاب به ربانی گفت که «وضعیت حالا به سمت فروپاشی حرکت کرده است. حالا هم شما مسئولیت دارید که آن را دوباره منظم کنید و همه چیز را سر جایش بگذارید.»

«آرامش قبل از توفان» یکی از دقیق‌ترین تشخیص‌های مزاری از وضعیت کابل بود. او ظاهر آرام کابل را امنیت نمی‌دانست. می‌فهمید که زیر این آرامش، بی‌اعتمادی، حذف، انحصار، رقابت‌های مسلحانه و شکست توافق‌ها انباشته شده است. در منطق مدیریت بحران، این تشخیص بسیار مهم بود. کسی که آرامش ظاهری را امنیت واقعی بداند، از توفان غافل می‌ماند. مزاری توفان را پیش از وزیدن می‌دید.

مرتضوی می‌گوید که ربانی از این جمله برداشت کرد که مزاری بنای شعله‌ورکردن جنگ میان حزب وحدت و جمعیت اسلامی را دارد. ربانی گفت: «جنگ به نفع هیچ‌کس نیست؛ مخصوصاً بین هزاره و تاجیک و حتی پشتون. حساب آقای حکمتیار از باقی پشتون‌ها جداست.»

مزاری نیز در پاسخ ربانی موضع خود را روشن کرد و گفت: «ما جنگ نمی‌خواهیم و به دنبال ناامنی و آشوب نیستیم. اما حق‌کشی و ظلم و انحصارطلبی را نیز قبول نداریم. ما تسلیم زورگویی نمی‌شویم. ما به دنبال سهم‌گیری و امتیازگیری نیستیم. می‌خواهیم در تصمیم‌گیری‌های سیاسی شریک باشیم.» ربانی در پاسخ مزاری گفت که ما در حکومت سهم حزب وحدت را به گونه‌ی عادلانه در نظر گرفته ایم و چند کرسی در کابینه و عضویت در شورای جهادی و شورای قیادی را تأیید کرده ایم. در این بخش، مزاری باز هم با لحنی شدیدتر و کوبنده‌تر واکنش نشان داد. او ذهنیت تقسیم چوکی توسط ربانی را مورد پرسش قرار داد و گفت: «ما هرگز این را نمی‌خواهیم که شما بنشینید و برای ما سهم بدهید. اساساً شما از کجا این صلاحیت را به دست آورده اید که برای دیگران کرسی توزیع کنید. ما می‌خواهیم در تصمیم‌گیری شریک باشیم و به جز این، هیچ سهم و کرسی و عضویتی را قبول نداریم.»

این سخنان مزاری، در واقع عصاره‌ی نگاه او در آن دیدار بود. او جنگ نمی‌خواست؛ اما تسلیم را نیز نمی‌پذیرفت. او سهم و امتیاز نمی‌خواست؛ بلکه مشارکت در تصمیم‌گیری را می‌خواست. این همان مرز باریک اما تعیین‌کننده‌ای بود که رهبری مزاری را از سایر همتایان سیاسی‌اش جدا می‌کرد. برای او، اعتماد مردم با کرسی معامله نمی‌شد. جامعه‌ی هزاره نباید فقط پس از تصمیم دیگران، از نتیجه‌ی بازی باخبر می‌شد؛ باید در نوشتن قانون بازی حضور می‌داشت.

***

اهمیت این نکته در فهم الگوی رهبری مزاری برای ما مهم است. او نه تنها برای سهم مردم خود می‌جنگید؛ بلکه طرحی داشت که در آن، انتقال آرام قدرت، جلوگیری از هرج‌ومرج، و شامل‌کردن همه‌ی بازیگران اصلی، محور بود. وقتی مزاری از «آرامش قبل از توفان» سخن گفت، این تنها استعاره‌ای احساسی نبود؛ تشخیص یک بحران‌شناس بود که می‌دید انحصار جدید، توفانی خواهد آفرید که هیچ‌کس از زیر آن سالم بیرون نخواهد آمد. ربانی می‌گفت: «این امنیت و آرامش کابل توسط نیروهای حزب وحدت به‌هم نخورد.» مزاری پاسخ داد: «این امنیت نیست؛ بلکه آرامش قبل از توفان است.»

این جمله، در منطق مدیریت بحران، یکی از دقیق‌ترین تشخیص‌های مزاری بود. در همین زمینه، بیژن‌پور در روایت نوزدهم خود با شیشه میدیا، به تفاوت بنیادی میان مدل انتقال قدرت چپ و مجاهدین اشاره می‌کند و می‌گوید: «وقتی چپ حکومت را گرفت، در حقیقت فقط رهبری را عوض کردند… دیگر کارکنان دولت در جای خود‌شان باقی ماندند. در نظام مدیریتی دولت، شخصیت‌هایی که تا سطح مدیریت بلد بودند، کار روتین و روزمره‌ی حکومت را پیش می‌بردند. یعنی این‌ها می‌دانستند.» اما مجاهدین «با یک حس نفرت، بدبینی و بداندیشی نسبت به عام مردم در دولت برخورد کردند.»

مزاری اوضاع پرالتهاب آن روز کابل را آبستن توفان آینده می‌دید. وقتی نظام اداری از هم می‌پاشد، وقتی خشونت جایگزین تجربه می‌شود، وقتی حکومت با قهر وارد می‌شود نه با تدبیر، ثبات ناممکن می‌شود. مزاری این را می‌دید و به همین دلیل بود که وقتی از «شرکت در اصل تصمیم‌گیری» سخن می‌گفت، تنها از سهم‌خواهی سیاسی سخن نمی‌گفت؛ از لازمه‌ی حکومت‌داری خوب سخن می‌گفت. جامعه‌ای که در تصمیم شریک باشد، با تصمیم همراه می‌شود؛ جامعه‌ای که از تصمیم حذف شود، در بهترین حالت خاموش می‌ماند و در بدترین حالت، مقاومت می‌کند.

این سویه‌ی «ثبات‌ساز» مطالبات مزاری، کمتر در تاریخ‌نگاری ما دیده شده است. معمولاً این مطالبات را به‌عنوان رقابت قومی یا رقابت تنظیمی تعبیر می‌کنند. اما اگر آنها را در چارچوب مدیریت بحران بخوانیم، تصویر متفاوتی می‌بینیم: رهبری که می‌داند بدون شامل‌کردن همه‌ی بازیگران اصلی، ثبات ممکن نیست؛ و این را نه از روی کینه یا غرور، بلکه از روی تشخیص راهبردی بیان می‌کند.

ربانی وقتی گفت «این امنیت و آرامش کابل توسط نیروهای حزب وحدت به‌هم نخورد»، داشت از زاویه‌ی «مدیریت ناحیه» فکر می‌کرد: چگونه این نیروی بزرگ را آرام نگه داریم. اما مزاری از زاویه‌ی «ثبات واقعی» فکر می‌کرد: این آرامش موقت است؛ مادامی که اصل مشکل حل نشده، آرامش به معنای سکوت زیر فشار است، نه صلح… و صلح زیر فشار، دیر یا زود، به انفجار تبدیل می‌شود.

به همین دلیل است که می‌گویم در منطق مدیریت بحران، این جمله یکی از دقیق‌ترین تشخیص‌های مزاری بود. او ظاهر آرام کابل را امنیت نمی‌دانست. می‌فهمید که زیر این آرامش، بی‌اعتمادی، حذف، انحصار، رقابت‌های مسلحانه و شکست توافق‌ها انباشته شده است. کسی که آرامش ظاهری را امنیت واقعی بداند، از توفان غافل می‌ماند. مزاری توفان را پیش از وزیدن می‌دید… و متأسفانه آنچه دید، اندکی بعد واقع شد.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول گاهی به ناحیه‌ها سهم‌های کوچک می‌دهد تا قانون بازی دست‌نخورده بماند. چند امتیاز، چند تصویر، چند لحظه‌ی نمایش، اما نه حق تغییر قواعد. مزاری تفاوت این دو را می‌فهمید. او می‌دانست که گرفتن سهم بدون تغییر جایگاه، می‌تواند ناحیه را آرام کند، اما آزاد نمی‌کند. علوم اجتماعی، در ۳۰ ثور ۱۳۷۱، صحنه‌ی همین آزمون بود: آیا هزاره باز هم به‌عنوان ناحیه‌ای خاموش، به چند امتیاز قانع می‌شود، یا این‌بار از جایگاهی سخن می‌گوید که قانون بازی را به پرسش می‌گیرد؟

در همین رابطه، آنچه مزاری در صحبت با متنفذان و روشن‌فکران تاجیک شمالی در سال ۱۳۷۲ بیان کرده، منطق او را بیشتر برملا می‌کند. او گفت: «ما از مزار، بچه‌های ما در وزارت داخله شهید دادند و وزارت داخله را بچه‌های مزار گرفتند. آیا اگر ما برای حق خود می‌جنگیدیم نمی‌توانستیم صبغت‌الله را منع کنیم که وارد شود؟ ما از این حکومتی که هیچ نامی از ما در آن نبود و هیچ شریک نبودیم، دفاع نکردیم؟»

این سخن، از جهتی دیگر همان حرف را می‌زند که مزاری در دیدار با ربانی بر آن ناخن گذاشته بود: ما اثبات کرده‌ایم که در عمل، برای ثبات کابل و حفظ نظم کار کرده‌ایم. حالا در عوض، تنها یک چیز می‌خواهیم: به رسمیت شناخته شویم.

در همان صحبت با متنفذان تاجیک شمالی، مزاری جزئیات توافق‌های قبلی را بیشتر یادآوری کرد و گفت: «ما در معاهده‌ی جبل‌السراج بنای تشکیل حکومت انحصاری نداشتیم. فقط گفته بودیم که کابل گرفتار هرج‌ومرج نشود و انتقال حکومت آرام صورت گیرد و جلو انحصار گرفته شود. ما می‌خواستیم که رهبران مجاهدین همه دعوت شوند که در یک حکومت مقتدر و با رعایت سهم همه‌ی مردم شرکت کنند. ما نمی‌خواستیم رهبران مجاهدین را حذف کنیم، اما دیگر اجازه نمی‌دادیم که کسی حقوق و سهم دیگران را نادیده بگیرد.» این سخن، باز هم تکرار همان منطق مزاری است که در صحبت با ربانی تأکید کرده بود: مخالفت با انحصار، به معنای ایجاد انحصار جدید نیست. انحصار قدرت ملی ریشه و اساس تمام فاجعه‌های کشور است.

در «بازی‌های گرسنگی»، یکی از تله‌هایی که کاپیتول برای مقاومت می‌گذارد این است که مقاومت را وادار کند همان منطق کاپیتول را تکرار کند؛ یعنی انحصار را با انحصار جایگزین کند. مزاری از این تله آگاه بود. او نه در پی یک کاپیتول جدید بود که این‌بار هزاره یا تاجیک یا مجاهد و آخوند در مرکز آن باشد، نه در پی انتقام از سال‌های حذف. در پی چیزی بود که نامش «نظام» بود؛ نظامی که در آن، همه در تصمیم‌گیری سهیم باشند. این نگاه، در آن دوران، نگاهی پیشرو بود.

مزاری در ادامه‌ی همان صحبتش با متنفذان تاجیک شمالی، از یک رویداد دیگر نیز یاد می‌کند که نشان می‌دهد بی‌اعتنایی به حقوق هزاره تا کجا رفته بود: «بعد از جنگ دوم، ۳۰۰۰ مهاجر ما بعد از ۱۴ سال مهاجرت از ایران حرکت کرده و آمدند که کابل آزاد شده است و ما می‌رویم. بین هلمند و قندهار تمام این ۳۰۰۰ نفر تار و مار می‌شوند. ما از جناب آقای ربانی به حیث رئیس جمهور خواستیم که یکی دو تا هیلی‌کوپتر بدهد یک هیأت از احزاب بروند که همین‌ها را به چه جرمی کشتند! این رییس جمهور است؟ این از ملیت‌های محروم است؟ ما که می‌گوییم امتیاز برای خود می‌خواستم، گفتم مال آقای ربانی! باشد… رییس جمهور دو تا هیلی‌کوپتر را نداد. تا امروز هم نمی‌دانیم که این ۳۰۰۰ نفر در کجا کشته شد.»

این یک نمونه‌ی عینی از همان هشداری است که مزاری با تعبیر «آرامش قبل از توفان» تذکر داده بود. ظاهر کابل آرام بود، توافق‌نامه‌ها بسته می‌شد، ملاقات‌ها انجام می‌گرفت؛ اما سه هزار نفر در بین راه کشته می‌شدند و دولت حتی حاضر نبود هیلی‌کوپتری برای تحقیق بفرستد. این خلأ، این بی‌اعتنایی، این تفاوتِ میان «تفاهم» در سطح رهبران و «بی‌حقی» در سطح مردم، همان چیزی بود که مزاری از آن هشدار می‌داد. مزاری در صحبتش با متنفذان شمالی با دردی خشم‌آلود می‌گوید: «شما و خدا، ۳۰۰۰ گوسفند مردم در یک‌جا گم شود این را در سطح بین‌المللی پخش نمی‌کند؟ این را نمی‌گویند؟ ما مگر انسان نیستیم؟ جزء افغانستان نیستیم؟ پس چی هستیم؟ همان جواب را که در پیش شما مردم تهیه کرده بیاورد برای ما بگویید.

آیا این اموال بیت‌المال، این هیلی‌کوپتر را از کجا تهیه کرده آقای مسعود و آقای ربانی؟ مگر از خون ما مردم نیست؟ مگر ما جوالی‌کشی کرده مالیات ندادیم؟ مگر آبله‌های دست ما نبوده؟ این چیه؟»

مزاری از توافق‌نامه‌ی جنبش شمال و حزب وحدت نیز سخن گفت که با دولت مجددی صورت گرفت، اما مسعود و ربانی اجازه‌ی پخش آن را از رادیو افغانستان صادر نکردند. مزاری می‌گوید: «ملت هزاره، ملت ازبیک  و ملت ترکمن سمت شمال آمده با آقای صبغت‌الله توافق کرده بودند، آیا این‌ها نصف مردم افغانستان نیستند؟ ثلثش هم قبول ندارید؟ این مسأله در این جا توافق شده بود، این آقای مسعود که آمده بود در کنار خیرخانه ایستاد می‌شد، می‌گفت که اگر صبغت‌الله اجازه دهد من وارد می‌شوم و اگر اجازه ندهد من وارد نمی‌شوم، این توافق‌نامه را چرا از رادیو اعلام نکرد؟ آقای مسعود برای چه جلوش را گرفت؟ آیا او که به حساب ملت ما فکر می‌کرد، این خواسته‌ی ملت ما نبود؟ خواسته‌ی ملت ازبیک نبود؟ خواسته‌ی ملت ترکمن نبود؟ ما که می‌گوییم، از نصف افغانستان، ما با ازبیک و ترکمن بالا بودیم این‌جا آمده بودیم، آیا این توافق مال ملت نبود و نیاز نداشت که از رادیویش اعلان شود؟ آن‌هم در حکومت چندماهه! باز بیاییم همین طور به سادگی محکوم کنیم که ۲۵۰ سال این پشتون‌ها ظلم کرده و انحصارطلب بوده! … در یک ماه روی آن ۲۵۰ سال را هم شستید!!»

این سخنان مزاری نشان می‌دهد که کنترل روایت، از همان ابتدا بخشی از کنترل قدرت بود. مزاری با همین کنترل روایت مقابله می‌کرد و پارادایم جدید او به این مسأله نیز عمیقاً توجه داشت.

***

فضای پایان دیدار ربانی و مزاری در علوم اجتماعی، هرچند تلخ و آزاردهنده شده بود، اما به نظر می‌رسید مزاری از این‌که حرف خود را به ربانی رسانده است، رضایت داشت. مرتضوی می‌نویسد که «بعد از اتمام ملاقات، استاد ربانی اجازه‌ی مرخصی خواست. آقای مزاری که عصبانی بود، از پشت میز خود نیم‌قد بلند شد و گفت: خدا حافظ.»

به نظر من، این بخش از روایت مرتضوی نیز رنگ همان ذهنیت پیشینی او را دارد که فکر می‌کرد مزاری تعمداً «حال ربانی را گرفته است». در حالی که آنچه من از روایت سجادی و دیگر حاضران به یاد دارم، این است که مزاری پس از پایان سخنانش، از جای خود برخاست و تا دم دروازه‌ی اتاق ربانی را مشایعت کرد؛ نه این‌که از پشت میز نیم‌قد بلند شده و تنها گفته باشد: خداحافظ. بگذریم از اینکه هنوز هم نشستن مزاری پشت میزش را محل تردید می‌دانم و حس می‌کنم مرتضوی آن را دراماتیزه کرده است. اساساً تصور اینکه ربانی در گوشه‌ی میز مزاری جا داده شده باشد یا مزاری از پشت میز خود نیم‌قد بلند شده و با او خداحافظی کرده باشد، وضعیت را بیشتر شبیه برخورد یک مدیر مکتب با یک ولی دانش‌آموز مختلف و سرکش تداعی می‌کند نه دیدار دو رهبر سیاسی در یک مقطع حساس سرنوشت کشور.

مرتضوی می‌نویسد که «استاد ربانی را تا بیرون ساختمان علوم اجتماعی مشایعت نمودم. ایشان به دوستانش مثل عزیز مراد و… گفته بود: در عمرم این‌گونه توهین نشده بودم.» این نیز روایت مرتضوی است و مسئولیت نقل آن با خود اوست. آنچه روشن است، ناراحتی ربانی از این بود که به دیدار مزاری آمده و در دفتر او مورد نکوهش و ملامتی قرار گرفته بود. اما برای مزاری، این فقط بخش نخست ماجرا بود. او با ربانی هنوز گفت‌وگوهای دیگری نیز داشت؛ زیرا هدفش قطع رابطه نبود، بلکه روشن‌کردن اصل رابطه بود.

مزاری پس از این دیدار، حداقل دو بار دیگر به‌صورت مشخص با ربانی دیدار کرد: یک بار در هوتل انترکاننتال، و بار دیگر به دعوت ربانی، همراه جمعی از رهبران ارشد حزب وحدت، در قصر ریاست جمهوری. در یادداشت‌های بعدی، از هر دوی این دیدارها تکه‌هایی را نقل خواهم کرد که تکمیل‌کننده‌ی تصویر مزاری در ارایه‌ی الگوی جدید رهبری در جامعه‌ی هزاره محسوب می‌شود.

***

دیدار ربانی با مزاری در علوم اجتماعی، با همه‌ی حاشیه‌های جدی و پرتنشی که داشت، برای من و هم‌نسلانم در آن مقطع تاریخ، یکی از اوج‌های پرشکوه تجربه‌ی سیاسی ما بود. شاید بسیاری از رهبران حزب وحدت، آن برخورد، آن موضع و آن سخنان مزاری در برابر ربانی را تند، ناسنجیده یا مستوجب ملامتی می‌دانستند؛ اما برای ما، که نسل برخاسته از حاشیه، تحقیر و بی‌صدایی بودیم، آن صحنه معنایی دیگر داشت. ما برای نخستین‌بار می‌دیدیم که رهبر جامعه‌ی ما در برابر عالی‌ترین مقام مدعی قدرت در کابل، نه با لکنت، نه با عذرخواهی و نه با حس فرودستی، بلکه با قامت راست، زبان روشن و موضع برابر سخن می‌گوید.

این دیدار برای ما فقط یک جلسه‌ی سیاسی نبود؛ لحظه‌ای بود که در آن، رابطه‌ی تاریخی ما با قدرت دگرگون می‌شد. منظورم از قدرت، همان معنای امپاورمنتی «توانمندی» و «توانایی انجام کار» است. تا آن روز، قدرت را بیشتر از دور دیده بودیم؛ قدرت چیزی بود که بر ما حکم می‌راند، درباره‌ی ما تصمیم می‌گرفت، ما را نادیده می‌گرفت، یا در بهترین حالت، سهمی کوچک و تحقیرآمیز برای ما تعیین می‌کرد. اما در علوم اجتماعی، در آن روز، قدرت برای نخستین‌بار از آستان مزاری عبور می‌کرد. ربانی آمده بود تا با کسی روبه‌رو شود که دیگر حاضر نبود به نام هزاره، چند کرسی را به جای کرامت، و چند امتیاز را به جای حق بپذیرد.

برای همین است که می‌گویم من و هم‌نسلانم در آن دیدار، برای نخستین‌بار «مزه‌ی قدرت» را چشیدیم. این قدرت، قدرت زورگویی نبود؛ قدرت انتقام نبود؛ قدرت تحقیر دیگری نبود. مزه‌ی قدرت برای ما، مزه‌ی «توانمندی» بود، مزه‌ی ایستادن بود، مزه‌ی سخن‌گفتن بی‌هراس، مزه‌ی این‌که کسی از زبان ما بگوید: ما وجود داریم، حق داریم، و دیگر نمی‌پذیریم که درباره‌ی سرنوشت ما بدون ما تصمیم گرفته شود. مزاری در آن دیدار، فقط با ربانی سخن نمی‌گفت؛ با تاریخ تحقیر ما سخن می‌گفت و آن را به چالش می‌کشید و این همان چیزی بود که ما را در دفترها و دهلیزهای علوم اجتماعی و در صحن و فضای باز آن مرکز به هیجان آورده بود.

شاید برای سیاست‌مدارانی که به معامله خو کرده بودند، آن جلسه فرصتی بود که مزاری با خیره‌سری و بی‌مبالاتی خود آن را از دست داد: فرصتی برای گرفتن چند کرسی، چند وعده، چند امتیاز. اما برای ما، آن روز، ارزش بزرگ‌تری در میان بود. مزاری به ما نشان داد که سیاست فقط هنر گرفتن سهم نیست؛ سیاست، در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، هنر حفظ کرامت است. کرسی اگر بر پایه‌ی احترام و به‌رسمیت‌شناختن حق نباشد، می‌تواند شکل تازه‌ای از همان تحقیر قدیمی باشد. مزاری نمی‌خواست جامعه‌ی ما بار دیگر با چند امتیاز کوچک، از مطالبه‌ی بزرگ خود منصرف شود.

آن لذتی که من و هم‌نسلانم از موضع مزاری در برابر ربانی بردیم، لذت یک هیجان گذرا نبود؛ لذت کشف خویشتن بود. ما فهمیدیم که می‌توان از حاشیه برخاست و در متن قدرت سخن گفت. فهمیدیم که اعتماد، وقتی به زبان سیاسی تبدیل شود، انسان را از ترس بیرون می‌کشد. فهمیدیم که «دیگر هزاره بودن جرم نباشد» تنها یک شعار نیست؛ شیوه‌ای از ایستادن در برابر قدرت است. همان لحظه بود که مسیر حرکت و مقاومت بعدی ما در غرب کابل روشن‌تر شد: ما دیگر تنها برای زنده‌ماندن مقاومت نمی‌کردیم؛ برای این مقاومت می‌کردیم که با کرامت دیده شویم، شنیده شویم و در سرنوشت خود سهم داشته باشیم.

به همین دلیل، دیدار ربانی با مزاری در علوم اجتماعی، برای من، یکی از صحنه‌های بنیادین یادداشت پنجاه‌ویکم است؛ صحنه‌ای که در آن «ربانی در آستان مزاری» تنها یک تصویر سیاسی نیست، بلکه نماد جابه‌جایی تاریخی است. قدرتی که سال‌ها ما را در آستان خود منتظر نگه داشته بود، این‌بار خود به آستان ما آمده بود… و مزاری، با همه‌ی تنهایی و دشواری موقعیتش، به ما آموخت که وقتی قدرت به آستانت می‌آید، نباید کرامتت را در برابر کرسی معامله کنی. باید چنان سخن بگویی که نسل‌های بعد بدانند: یک جامعه‌ی حذف‌شده، وقتی به خود اعتماد کند، می‌تواند از حاشیه برخیزد و زبان قدرت را تغییر دهد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000