کارنامهی محقق در زمان اقتدارش در مزار، آکنده از روایتهایی است که هر کدام بهتنهایی آزاردهنده و تلخاند. در این روایتها، تصویر «داس کج» از سطح زبان سیاسی فراتر میرود و به قلمرو رفتار، سبک زندگی، مسئولیتناپذیری و بیاعتنایی به خون مردم راه مییابد. اینجا دیگر سخن تنها از موضعگیریهای تند، زبان زخمیکننده یا نوسانهای سیاسی نیست؛ سخن از لحظههایی است که فاصلهی میان رنج مردم و عیش قدرت، به صورتی هولناک خود را نشان میدهد.
بخشهای آغازین این تراژدینامه را باز هم، برای اولین بار، در کتاب و خاطرههای بصیراحمد دولتآبادی میخوانیم؛ کسی که پس از شهادت بابه مزاری، از ایران به قصد کار و خدمت، راهی مزار شده بود. آنچه دولتآبادی در این بخشها روایت میکند، صرفاً خاطرهنویسی نیست؛ زردابههای زهرآگینی است که از زبان یک دردمند زخمخوردهی قوم بیرون میریزد؛ کسی که خود در روزگار بابه، همراه با دوستانش، برای تغییر موضع مزاری در برابر محقق تا آن حد فشار دادند که بالاخره آهی سرد کشید و با دردی که امروز معنای آن روشنتر میشود، گفت: «شما محقق را نمیشناسید… او محقق دیروز نیست.»
حالا، سالها بعد، وقتی خود دولتآبادی به مزار آمده است، با حقیقت تلخ همان هشدار روبهرو شده است. شهری که باید برای او پناه و میدان کار میبود، به جایی بدل شده بود که در آن باید از ترس جان خود پناه میجست تا زنده بماند. او آمده بود به شهری که هنوز نام و مزار مزاری در آن، چون خاطرهای سرد و خونین، بر وجدان مردم سنگینی میکرد؛ اما در همان شهر، در کنار مزار سرد مزاری، باید از این میترسید که به دست همان سیاستی تکهتکه شود که روزی در برابر شناخت مزاری از آن مقاومت کرده بود.
تلخی این صحنه در همین وارونگی دردناک است: کسی که روزی از محقق در برابر مزاری دفاع کرده بود، اکنون ناگزیر بود از محقق و سایهی قدرت او بگریزد. هشدار مزاری، که در آن زمان برای دولتآبادی تند، سخت یا بدبینانه مینمود، در تجربهی حضوری او به حقیقتی استخوانسوز بدل شده بود. اینجا دیگر سخن از اختلاف نظر سیاسی نبود؛ سخن از شکستن اعتماد، از فروپاشی حرمت رفاقت و از عاقبت داس کجی بود که وقتی در دست قدرت بیمهار افتاد، نه تنها علف هرز، که یار دیروز و شاهد امروز را نیز تهدید کرد.
روایت تلخی دیگر روزی است که پیکر خونچکان اخلاقی و دهها تن از بهترین رزمندگان و فرماندهان جامعه، پس از کمین طالبان در مسیر سمنگان، به مزار رسید. در همان روزی که شهر باید در سوگ فرزندان خود مینشست و رهبر سیاسی و نظامی آن باید پیش از همه در کنار خانوادههای داغدار، یاران زخمی و جامعهی سوگوار میایستاد، محقق درگیر خوشگذرانی و آمادگی برای عروسی سوم خود بود. زهر این روایت در کام علم جویا و سلطانی درهصوفی میچرخد که وقتی برای من حکایت میکردند، بر خود میپیچیدند. شنیدن این حکایت زجرآور و سوزناک است که در آن شب هولناک، محقق به دنبال ملایی میگردد تا عقد نکاحش را جاری کند؛ اما حتی هیچ یک از ملاهای اطرافش حاضر نمیشوند در آن فضای داغ، خونآلود و شرمآور، عقد او را بخوانند.
این حکایت، اگر تنها یک لغزش شخصی میبود، شاید در حد نقد اخلاق فردی باقی میماند؛ اما تلخی آن بسیار عمیقتر است. این روایت پرده از شکافی هولناک میان رنج مردم و عیش قدرت برمیدارد؛ میان پیکرهای خونین جوانانی که به نام دفاع از مردم کشته شده بودند و قدرتمندی که در همان لحظه، به جای ایستادن در کنار سوگ جمعی، در پی کامجویی شخصی بود. در چنین صحنهای، «داس کج» دیگر فقط استعاره نیست؛ به تصویری زنده از سیاستی بدل میشود که میتواند همزمان از خون مردم تغذیه کند و از درد آنان فاصله بگیرد.
اینجا همان نقطهای است که مسئولیت سیاسی به آزمون اخلاقی تبدیل میشود. رهبر، در روز سوگ مردم، حق ندارد زندگی خصوصی خود را چنان بر رنج عمومی مقدم بدارد که خون فرزندان جامعه در حاشیهی خوشگذرانی او قرار گیرد. سیاستمداری که در چنین لحظهای نسبت خود را با درد مردم گم کند، هر قدر هم در میدان جنگ شجاعت نشان داده باشد، در میدان اخلاق شکست خورده است. محقق، همان «داس کج» بود که در اینجا کجی خود را برای زخمزدن خودش آشکار کرد. برای من تصویر زهرخند محقق در برابر گریههای بغضگرفته و خونآلود سلطانی درهصوفی و علم جویا از حکایت تلخ آن لحظهها هرگز فراموش نمیشود.
***
وقتی همهی روایتهای اول را در کنار فاجعههای بعدی مزار بگذاریم، تصویر سنگینتر و دردناکتر میشود. آنچه در مزار رخ داد، تنها مجموعهای از خطاهای پراکنده نبود؛ زنجیرهای از غفلت، بیکفایتی، سوءمدیریت، عیاشی، بینظمی، بیمبالاتی و محاسبات نادرست بود که سرانجام بر جان مردم فرود آمد. قتلعام صدها تن از فرزندان جامعه، از جمله نصیر رضایی، ضیا، عیدی، جنرال سخی و صدها تن دیگر، زخمی نیست که بتوان آن را با چند جملهی شعاری، چند توجیه جنگی یا چند روایت قهرمانانه پوشاند. هزاران تن بیگناه و مظلوم در کوچههای مزار به خون خود غلطیدند. خون آن قربانیان، پیش از آنکه بر زمین مزار بریزد، بر وجدان سیاستی ریخت که مسئولیت را با قدرت، و رهبری را با تصرف صحنه اشتباه گرفته بود.
سقوط مزار، آن هم نه یک بار، بلکه دو بار، فقط یک شکست نظامی نبود، فروپاشی اعتماد بود. شکست نظامی را گاهی میتوان با تغییر توازن قوا، خیانت متحدان، کمبود امکانات یا فشار دشمن توضیح داد. اما وقتی مردمی به نام رهبری، دفاع، مقاومت و سرنوشت جمعی به میدان فرستاده میشوند و سپس در نتیجهی غفلت، بینظمی، سوءمدیریت، عیاشی و سیاست غلط قربانی میشوند، دیگر نمیتوان همه چیز را زیر عنوان «خطای جنگی» پنهان کرد. اینجا سخن از شکست در مسئولیت است؛ و شکست در مسئولیت، اگرچه همیشه از نیت آگاهانهی خیانت برنمیخیزد، در پیامد خود میتواند به اندازهی خیانت ویرانگر باشد.
رهبری، تنها فرماندادن نیست، امانتداری جان مردم است. فرماندهی، تنها ایستادن در میدان نیست، سنجیدن هر تصمیم با خون کسانی است که قرار است تاوان آن را بدهند. سیاست، تنها سخنگفتن از مقاومت و دفاع نیست، توانایی پاسخدادن به این پرسش است که اگر این مردم جان خود را به اعتماد تو سپردند، تو با این اعتماد چه کردی؟ در مزار، این پرسش هنوز بیپاسخ مانده است. پیکرهای قربانیان، خانوادههای داغدار، فرماندهان از دسترفته و جوانانی که در آتش غفلت و بیتدبیری سوختند، همه گواهی میدهند که زخم مزار فقط زخم جنگ نبود، زخم رهبری بیمسئولیت نیز بود.
داس کج، در چنین لحظههایی، فقط گیاه را نمیبُرد، اعتماد را میبُرد. اعتماد مردم به رهبر، اعتماد خانواده به فرمانده، اعتماد جوان به سیاست، اعتماد جامعه به آینده، همه زیر تیغ این کجی زخمی میشود. زخمی که بر بدن وارد شود، شاید با زمان، دوا و مراقبت التیام یابد؛ اما زخمی که بر اعتماد وارد شود، دیرتر خوب میشود و گاهی نسلها در حافظهی جمعی باقی میماند. جامعهای که فرزندان خود را به نام سیاست، دفاع و مقاومت قربانی داده باشد؛ اما در برابر آن بیپروایی، عیاشی، زبان زشت، معامله، بیپاسخی و فرار از مسئولیت دیده باشد، بهتدریج از سیاست دلزده میشود، نه فقط از یک شخص، بلکه از خود مفهوم رهبری.
این، یکی از بزرگترین آسیبهایی است که محقق و همپالگان او بر سیاست هزاره وارد کردهاند. آنان تنها در میدان جنگ شکست نخوردند؛ در میدان اعتماد نیز شکست خوردند. آنان تنها شهر را از دست ندادند، بخشی از باور مردم به صداقت سیاست را نیز فرسوده ساختند. داس کج محقق، در مزار، تنها بر دشمن فرود نیامد، بر ریشهی اعتماد مردم نیز نشست. همین زخم است که هنوز، پس از سالها، هرگاه روایتهای آن روزها خوانده میشود، دوباره سر باز میکند.
من در فصلهای بعدی، وقتی تکههایی از روایتهای شاهدان، خاطرهها و تجربههای مربوط به محقق و خلیلی را مرور کنم، به نمونههای دردناکتری خواهم پرداخت؛ نمونههایی که هر کدام، بهگونهای روشن، نشان میدهند این «کجی داس» و آن «آلودگی ملاس» چگونه در سیاست جامعه عمل کردهاند. اینها تنها تعبیرهای ادبی نیستند، صورتبندی دو نوع رفتار سیاسیاند که بعد از بابه مزاری، بیش از سه دهه بر سرنوشت مردم اثر گذاشتهاند: یکی با بریدن و زخمیکردن، دیگری با چسبیدن و آلودهساختن.
محقق و خلیلی، هر کدام به شیوهی خود، بر زمین سیاست هزاره خاک، خون و زهر پاشیدهاند. یکی با تندی، هیاهو، بیمهاری و داس کج خود، بارها ریشههای اعتماد را زخمی کرده است؛ دیگری با معامله، چسبندگی، مصلحتجویی و آلودگی نرم خود، آرامآرام فضای سیاست را فرسوده و بیروح ساخته است. تفاوتشان در روش است، نه در پیامد. حاصل هر دو، در نهایت، زخمیشدن اعتماد مردم، فرسایش اخلاق سیاسی و سنگینترشدن باری بوده است که جامعه باید به دوش بکشد.
دردناکتر از همه این است که این دو، با همهی تجربهها، شکستها، فاجعهها و هزینههایی که بر مردم تحمیل شد، هرگز بهگونهای جدی و مسئولانه در نقش زیانبار خود درنگ نکردند. نه در برابر خونهایی که ریخته شد، پاسخ روشن دادند، نه در برابر اعتمادهایی که شکست، مکث اخلاقی کردند، نه در برابر فرصتهایی که سوخت، مسئولیت پذیرفتند. گویی سیاست برای آنان صحنهای بود که باید در آن ماند، سخن گفت، معامله کرد، برید، چسبید و عبور کرد؛ اما هرگز لازم نبود در برابر پیامدهای آن ایستاد و گفت: سهم من در این ویرانی چه بود؟
***
محقق، با تمام تواناییها و تجربههایش، هرگز نتوانست زبان خود را تربیت کند. زبان او یکی از داسهای اصلی تخریب اوست؛ داسی تیز، کج و بیمهار که در بسیاری از لحظهها، به جای گشودن راه، رابطه را بریده و به جای روشنکردن حقیقت، زخم تازهای بر پیکر سیاست و اعتماد جمعی گذاشته است.
در سیاست، زبان فقط وسیلهی بیان نیست، ابزار ساختن یا ویرانکردن رابطه نیز هست. با زبان میتوان اعتماد ساخت، مرزهای بسته را گشود، دشمن را مهار کرد، دوست را نگه داشت، اختلاف را قابل گفتوگو ساخت و جامعه را از هیجان به خرد منتقل کرد. زبان سیاستمدار، اگر تربیتیافته و مسئول باشد، میتواند از دل بحران راه بیرون کند؛ اما اگر بیمهار، تند، تحقیرآمیز و زخمی باشد، خود به بخشی از بحران بدل میشود.
زبان محقق، در بسیاری از موارد، درست همین نقش دوم را داشته است. او غالباً سخن گفته است تا ببُرد، نه تا پیوند دهد؛ تحقیر کرده است تا خود را بالا نشان دهد؛ اهانت کرده است تا صحنه را تصرف کند؛ فریاد زده است تا ضعف استدلال را با شدت صدا بپوشاند. در زبان او، صراحت بارها از مرز روشنگری گذشته و به زخمزبان بدل شده است. اعتراض، به هیاهو فروغلتیده است و سیاست، به میدان تحقیر و تصفیهحساب لفظی تنزل یافته است.
در اینجا نیز نور مزاری عیار را نشان میدهد. مزاری، حتا در تندترین سخنان خود، زبان را در نسبت با یک افق جمعی به کار میبرد. وقتی میگفت «ما حق میخواهیم»، صراحتش از کرامت جمعی برمیخاست، نه از میل به تحقیر دیگری. او دشمنی را نیز در چارچوب سیاسی تعریف میکرد. یعنی میکوشید تضاد را به فهم، مطالبه و نسبت قدرت ترجمه کند، نه به دشنام، اهانت و شکستن حرمتها. زبان مزاری، با همهی تلخی و صراحتی که گاهی در آن بود، به مردم قامت میداد. زبان محقق، در بسیاری از مواقع، قامت سیاست را کوتاه کرده است.
محقق بارها سخن را از سطح سیاست به سطح اهانت پایین کشانده است. با مخالفان، رقیبان، متحدان سابق و حتا کسانی که روزی در کنار او ایستاده بودند، چنان سخن گفته است که راه بازگشت، گفتوگو و اعتماد را بسته است. در حالی که سیاست، هنر باز نگهداشتن راههاست؛ هنر آن است که حتا در اوج اختلاف، پلی برای فردا باقی بماند. اما زبان محقق، بسیار وقتها، پل را بریده و رودخانهی بیاعتمادی را عمیقتر ساخته است.
این، سیاست نیست؛ بریدن رابطه با داس کج زبان است. سیاستمداری که زبان خود را تربیت نکند، حتا اگر در میدان جنگ شجاعت داشته باشد، در میدان جامعه شکست میخورد. زیرا جامعه تنها با شمشیر و سنگر حفظ نمیشود؛ با حرمت، گفتوگو، اعتماد و زبان مسئول نیز زنده میماند. محقق، در این میدان، بزرگترین فرصتهای خود را از دست داده است: او میتوانست زبان شجاعت را به زبان مسئولیت تبدیل کند، اما بارها آن را به زبان زخم، تحقیر و هیاهو فروکاسته است.
در مقام یک ملا و روحانی، تلخی رفتار محقق سنگینتر میشود. از کسی که سالها با زبان دین، منبر، قرآن و جهاد سخن گفته است، انتظار میرود که دستکم حرمت کلمه، حرمت ایمان مردم و حرمت متن مقدس را نگه دارد. اما محقق، در مواردی، حتا همین مرز را نیز شکسته است. او آیات قرآن را، در حضور مردم مؤمن و رسانهها، به وسیلهی فکاهی، طعنه و استهزا بدل کرده و از همان زبانی که باید مایهی وقار، هدایت و حرمت باشد، ابزار سبکسری و تحقیر ساخته است. این رفتار، تنها یک لغزش لفظی نیست؛ نشانهی همان بیتربیتی زبانی است که وقتی مهار نشود، حتا مقدسترین مفاهیم را نیز از تیغ خود در امان نمیگذارد.
زبان محقق، در برخورد با چهرههای سیاسی نیز همینگونه عمل کرده است. او خلیلی را، با آنکه از لحاظ سنی بزرگتر از اوست و در سازمان نصر و حزب وحدت سابقهی پیشگامی و ریشسفیدی داشته، با شنیعترین الفاظ آماج اهانت قرار داده است. اینجا مسأله دفاع از خلیلی نیست؛ مسأله دفاع از حرمت سیاست است. سیاست اگر به میدان دشنام، تحقیر و بیحرمتی فروکاسته شود، دیگر اختلاف نظر تولید آگاهی نمیکند؛ نفرت، ابتذال و بیاعتمادی تولید میکند و سیاستمدار را در حد یک شخص بیادب، بیمایه، بیتربیه و جلف سقوط میدهد.
محقق به اشرف غنی، حامد کرزی، حنیف اتمر، امرالله صالح، یونس قانونی، داکتر عبدالله و تقریباً هیچ چهرهی دیگر سیاسی وقعی نگذاشته است. با هر کس که در لحظهای از دایرهی مصلحت یا خشم او بیرون افتاده، با زبان تند، سبک و تحقیرآمیز سخن گفته است. این نوع سخنگفتن، در ظاهر شاید صراحت یا شجاعت جلوه کند؛ اما در باطن، نشانهی ناتوانی در مدیریت اختلاف است. سیاستمدار بالغ، حتا با مخالف خود چنان سخن میگوید که راه گفتوگوی فردا بسته نشود. محقق اما بارها چنان سخن گفته که گویی سیاست، نه میدان تدبیر و رابطه، بلکه میدان زخمزدن، شکستن و پایینکشیدن دیگران است.
دردناکتر از همه، زبان و رفتار او در برابر قربانیان و داغداران مردم است. او به قربانیان قیام تبسم، و به داغدارانی که با پیکر گلوبریدهی تبسم و دیگر قربانیان راه زابل برای دادخواهی تا پشت دروازههای ارگ رفتند، با اهانت و دشنام برخورد کرد. در آنجا دیگر مسألهی رقابت سیاسی نبود، مسألهی حرمت خون و سوگ مردم بود. سیاستمداری که در برابر داغ مردم زبان خود را نگه ندارد، در حقیقت نسبت خود را با مردم گم کرده است. داغدار را نمیتوان با دشنام پاسخ داد. خون قربانی را نمیتوان با تحقیر شست. دادخواهی، هر قدر هم با محاسبهی سیاسی یک رهبر سازگار نباشد، سزاوار اهانت نیست. او همین بیحرمتی و ناروایی را در جریان جنبش روشنایی به مراتب شنیعتر و رسواتر از قبل تکرار کرد.
رفتارها، اکتها و اداهای محقق در حضور مردمی که به مناسبتهای مختلف به دیدار او در منزلش رفتهاند نیز سرشار از تصویرهای تلخ بیادبی، اهانت، تحکم و رفتارهای فرعونمنشانه بوده است. در بسیاری از این صحنهها، مردم نه به عنوان صاحبان حق، بلکه گویی به عنوان رعایایی دیده شدهاند که باید تحقیر را تحمل کنند، سخن تند بشنوند و باز هم ممنون حضور در آستان قدرت باشند. این سبک رفتار، نه وقار رهبری دارد، نه اخلاق دینی، نه ادب اجتماعی و نه خرد سیاسی. تنها از سبکی، ابتذال و بیمهاری شخصیتی پرده برمیدارد که قدرت را نه امانت مردم، بلکه میدان نمایش خود میپندارد. من حکایتهای تلخی را از زبان خانشیرینخان، هزارهی سنی که از دل و جان، با حرمت و احترام به منزل او رفت و آمد میکرد و یک بار جمعی از بزرگان و روحانیون کندز را به دیدار او آورده بود، شنیده ام که هر گاهی آنها را به یاد میآرم، استخوانم به درد میآیند. آخرین بار که او شاید آخرین گروه از این جمعیت را به دیدار محقق آورده بود و زخمخورده و داغدار از آنجا به دیدن من در مکتب معرفت آمد، اشک چشمانش را هرگز فراموش نمیکنم که از اکت و رفتار بیادبانهی محقق چقدر رنجیده و شرمیده بود. فکر میکنم آن دیدار، آخرین دیدار او با محقق نیز بود که بعد از آن، تا لحظهی مرگ به سراغش برنگشت.
در خلال این حکایتها، باز همان تصویر «داس کج» به ذهنم میآید. زبان محقق، وقتی به حرکت درمیآید، تنها رقیب سیاسی را نمیبُرد، رفتار بیادبانهی محقق تنها یک یا دو شخص را آزرده نمیسازد، حرمت قرآن، حرمت سن، حرمت سوگ، حرمت دادخواهی، حرمت مردم و حرمت رابطه را نیز زخمی میکند. این زبان و این رفتار، به جای آنکه از مقام ملا، رهبر و سیاستمدار بر وقار عمومی بیفزاید، سیاست را به سطح فکاهی، دشنام، تحقیر و ابتذال پایین میکشد. این، یکی از عمیقترین زخمهایی است که محقق بر سیاست هزاره وارد کرده است: او زبان و رفتار سیاسی را از امکان گفتوگو و کرامت، به ابزار بریدن و تحقیر فروکاسته است.
***
موضعگیریهای محقق در دوران جمهوریت و پس از آن، بیش از آنکه نشاندهندهی یک خط فکری روشن و قابل پیگیری باشد، مجموعهای از نوسانها، هیجانها، چرخشها و بیثباتیهای سیاسی را پیش چشم میگذارد. او گاهی به دفاع از ناتو و امریکا سینه زد و گاهی در برابر همان ناتو و امریکا، به نام دین، جهاد و شریعت ایستاد. گاهی با حامد کرزی همراه شد و گاهی با او درافتاد. گاهی در کنار داکتر عبدالله ایستاد و گاهی از او در نیمهی راه فاصله گرفت و اردو تبدیل کرد. گاهی با اشرف غنی معامله کرد و گاهی تندترین سخنان را علیه او بر زبان آورد. گاهی با خلیلی همراه شد و گاهی همان خلیلی را با زشتترین زبان آماج حمله قرار داد. گاهی به نام مقاومت سخن گفت و گاهی در میدان معاملهی قدرت، همان مقاومت را از معنا و اعتبار تهی ساخت.
البته تغییر موضع، بهخودیخود، عیب نیست. انسان حق دارد بیندیشد، تجربه کند، خطای خود را دریابد و نظرش را تغییر دهد. سیاستمدار نیز اگر بر بنیاد آگاهی تازه، محاسبهی دقیقتر، تجربهی تلختر و مسئولیت بیشتر موضع خود را اصلاح کند، این تغییر میتواند نشانهی رشد سیاسی باشد. اما تغییر موضع وقتی محترم است که با توضیح، صداقت، مسئولیتپذیری و سنجش پیامد همراه باشد. تغییر موضعی که امروز با فریاد اعلام شود، فردا بیهیچ پاسخگویی فراموش گردد و پسفردا در جهت مخالف تکرار شود، دیگر بازنگری خردمندانه نیست؛ موجسواری است. گذشته از آن، تغییر موضع سیاسی، وابسته به خواست و سلیقهی فرد نیست که تابع نوسانات فردی او باشد. گروه و جمع است که در یک نظام تصمیم میگیرند چه موضع بگیرند یا چه موضع را تعدیل کنند یا تغییر دهند. در مورد محقق هرگز چنین نبوده است. او خودش، اول و آخر، تمام ماجرا است. خودش هم داس کج است و هم کنترلکننده و مدیر این داس کج. فاجعه در فاجعه و درد در درد همین است.
بسیاری از چرخشهای محقق، از جنس موجسواری بوده است. او موج را میبیند، بر آن سوار میشود، با صدای بلند پیش میرود و خود را در مرکز صحنه قرار میدهد؛ اما وقتی موج میشکند، هزینهی آن بر شانهی مردم میافتد و خودش به سوی موج بعدی میرود. در این میان، نه توضیحی روشن داده میشود، نه مسئولیتی پذیرفته میشود، نه به زخمهایی که از آن موضعگیری بر جا مانده است نگاهی دوباره انداخته میشود. گویی سیاست برای او بیشتر حرکت از موجی به موج دیگر است تا ایستادن در برابر پیامد یک سخن و یک تصمیم.
این نوسانها را میتوان در برخورد او با قیام تبسم، جنبش روشنایی، مسألهی کوچیها، اشرف غنی، کرزی، عبدالله، خلیلزاد، اتمر، نبیل، سیاف، قانونی، دوستم، احمد مسعود، عطامحمد نور، جنرال رازق، قاسم سلیمانی، سید حسن نصرالله، فاطمیون، سوریه، غزه، حزبالله، اسرائیل، امریکا، ایران، پاکستان و طالبان و خلاصه در هر جا و در هر چیزی دید که پیهم تکرار میشوند. مسأله این نیست که یک سیاستمدار دربارهی این موضوعات نظر داشته باشد یا نداشته باشد. سیاستمدار، بهویژه اگر خود را نمایندهی مردمی آسیبپذیر میداند، ناگزیر است دربارهی بسیاری از رویدادها موضع بگیرد. مسأله این است که این موضع با چه معیار، چه صلاحیت اخلاقی، چه محاسبهی سیاسی، چه نسبت روشن با منافع مردم و چه سنجشی از پیامدهای سخن بیان میشود.
محقق گاهی چنان در مسائل منطقهای و جهانی موضع میگیرد که گویی مردم هزاره نیرویی بیهزینه، بیخطر و آماده در پشت سر او ایستادهاند؛ گویی هر سخن او فقط یک صدا در فضای رسانه است و پیامدی بر زندگی واقعی مردم ندارد. اما واقعیت چنین نیست. مردم هزاره، بهویژه در افغانستان، از گذشته تا کنون که زیر سلطهی طالبان یا در مهاجرتهای تحقیرآمیز در ایران و پاکستان به سر میبرند، از آسیبپذیرترین جمعیتهای ساکن در جهان هستند. هزارهها نه دولت دارند، نه سپر امنیتی، نه پناه سیاسی مطمئن، نه امکان دفاع سازمانیافته از خود. در چنین وضعی، هر سخن تند، هر شعار بیمحاسبه، هر صفبندی شتابزده و هر تحریک قومی یا مذهبی، میتواند به هزینهای مستقیم بر زندگی آنان تبدیل شود.
سیاستمدار مسئول، پیش از هر موضع، باید بپرسد: این سخن چه سودی به مردم میرساند؟ چه خطری را از آنان دور میکند؟ چه دری را به روی آنان میگشاید؟ در برابر، چه بهایی ممکن است بر آنان تحمیل کند؟ اگر پاسخ این پرسشها روشن نباشد، موضعگیری نه شجاعت است و نه صراحت؛ نوعی بازی با سرنوشت مردم است. سیاستمداری که این را نمیفهمد، بیکفایت است و اگر میفهمد و با وجود آن باز هم زبان خود را بیمهار در میدانهای پرخطر میچرخاند، جفاکار است. محقق، هم نمیفهمد و بیکفایت است و هم میفهمد و آگاهانه جفا میکند. درد سنگین در مورد او همین است.
در مورد او، هر چه بگوییم، تصویر «داس کج» بیشتر و روشنتر معنا پیدا میکند. داس کج، وقتی در مزرعهی کوچک حرکت کند، همانجا زخم میزند؛ اما وقتی در میدانهای بزرگتر چرخانده شود، خرابی آن نیز گستردهتر میشود. محقق، با هر موضع شتابزده و موجسوارانه، داس خود را از مزرعهی سیاست داخلی هزاره فراتر برده و در میدانهای منطقهای و جهانی چرخانده است؛ بیآنکه همیشه بسنجد که تیغ این داس، در نهایت، بر کدام ریشه فرود میآید. در بسیاری از موارد، آن ریشه، نه دشمنان دوردست، بلکه مردم بیپناهی بودهاند که ناگزیر شدهاند بار سخن و سیاست او را به دوش بکشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه