اعتماد (۲۱): مزاری؛ رمز عبور یک نسل

تعبیر «نسل پنجم» را نخستین بار پس از سقوط نظام جمهوریت در سال ۲۰۲۱ به کار بردم. هنوز سال ۱۴۰۰ خورشیدی به پایان نرسیده بود. من آن روزها هنوز در کمپ کوانتیکو، در ایالت ویرجینیای امریکا، به سر می‌بردم؛ زیر خیمه‌ای بزرگ که صدها آواره و فراری دیگر از افغانستان نیز زیر همان سقف موقت و بی‌قرار، شب و روز را به هم می‌دوختند. من و همسر و فرزندانم سه چهار ماهی می‌شد که از کشور بیرون آمده بودیم و در تعلیقی سنگین و فرساینده، در انتظار پذیرفته‌شدن در سرزمینی تازه، لحظه‌ها را می‌شمردیم. حال ما حال کسانی بود که از خاک خود کنده شده‌اند؛ اما هنوز در خاک دیگری ننشسته‌اند، نه دست‌مان به گذشته می‌رسید و نه آینده هنوز سیمای روشن خود را به ما نشان می‌داد.

در همان روزها، به کمک یک دوست ایرانی‌ام، داکتر فرزین رحمانی، برنامه‌ی آموزش دختران را در افغانستان آغاز کرده بودیم. اما از همان نخستین گام‌ها، حس می‌کردم در فضایی ایستاده‌ایم که با هرآنچه پیش از آن تجربه کرده بودیم، تفاوتی آشکار و عمیق دارد. این تفاوت، فقط در سقوط یک نظام و برآمدن نظامی دیگر خلاصه نمی‌شد. دگرگونی اصلی در جایی ژرف‌تر رخ داده بود؛ در لایه‌های پنهان‌تر زندگی، در جنس دلهره‌ها، در رنگ امیدها، در افق انتظارها و حتا در سکوت کش‌دار و خاموشی سنگین دخترانی که با آنان سخن می‌گفتم. گویی چیزی در روح زمانه جابه‌جا شده بود؛ چیزی که هنوز نام روشن خود را نیافته بود، اما حضورش را می‌شد در همه‌چیز حس کرد.

به دانش‌آموزانم می‌گفتم: شما وارد جهانی شده‌اید که با جهان نسل‌های پیش از شما یکسان نیست. اما این تفاوت در کجا نهفته است؟ با چه زبانی می‌توان آن را فهمید و چگونه می‌توان آن را چنان بیان کرد که هم به تجربه‌ی زیسته‌ی همه‌ی ما وفادار بماند و هم در فهم معنای تاریخی وضعیتی که در آن قرار داریم، به ما کمک کند؟

در آغاز، این پرسش بیش‌تر برای آن بود که روزنه‌ای به تأمل باز شود. می‌خواستم شاگردانم وضعیت خود را فقط در تنگنای رنج‌های روزمره و محرومیت‌های فوری نبینند، بلکه بتوانند آن را در افقی وسیع‌تر نیز بخوانند. اما این پرسش، کم‌کم، از همان حد ابتدایی فراتر رفت. هرچه بیش‌تر به آن می‌اندیشیدم و هرچه تجربه‌ی این دختران را در کنار تجربه‌های پیشین می‌گذاشتم، بیش‌تر حس می‌کردم که با یک نام‌گذاری گذرا و تصادفی روبه‌رو نیستم. گویی این تعبیر، اندک‌اندک، خود را به صورت کلیدی برای فهم آشکار می‌کرد؛ کلیدی که می‌توانست لایه‌ای عمیق‌تر از زمانه‌ای را که در آن ایستاده بودیم، به روی ما باز کند.

از همین‌جا بود که تعبیر «نسل پنجم» برای من ـ و بعدتر در حلقه‌ی همکارانم در شیشه میدیا ـ از سطح یک عنوان ساده فراتر رفت و به مفهومی توضیح‌دهنده بدل شد. دیگر فقط نامی برای یک اشاره‌ی موقتی نبود؛ آرام‌آرام به ظرف معنایی تبدیل می‌شد که می‌توانست بخشی از واقعیت پیچیده، زخمی و پرابهام زمانه‌ی ما را در خود جای دهد. حس می‌کردم این تعبیر، تنها برای نامیدن گروهی از دختران یا شاگردان به کار نمی‌آید؛ بلکه می‌تواند به ما کمک کند تا کیفیت خاص لحظه‌ای را که در آن ایستاده‌ایم، دقیق‌تر ببینیم و روشن‌تر بفهمیم. گویی در این نام، چیزی از روح زمانه، چیزی از سرشت این دوره، و چیزی از نسبت تازه‌ی انسان با امید، بن‌بست و آینده، آشکارتر می‌شد.

در این نگاه، دخترانی که مخاطب من بودند، فقط شاگردانی محروم از مکتب، یا قربانیان یک وضعیت تلخ و بی‌رحم سیاسی نبودند. آنان، در سطحی عمیق‌تر، حاملان تجربه‌ای بودند که در آن، انسان ناگزیر می‌شود نسبت خود را با جهان، با آینده و حتی با امکان‌های پیشِ روی خود از نو بازاندیشی کند. در چنین وضعیتی، محرومیت دیگر فقط به معنای بسته‌شدن درِ آموزش نیست؛ به پرسشی فراگیر درباره‌ی جایگاه انسان در جهان بدل می‌شود. تنهایی نیز دیگر فقط یک احساس شخصی و گذرا نیست؛ صورت یک تجربه‌ی تاریخی به خود می‌گیرد. امید هم دیگر آن معنای ساده و بی‌واسطه‌ی پیشین را ندارد؛ باید بار دیگر، در دل تاریکی، از نو کشف و معنا شود.

درست از همین‌جا بود که برای من روشن‌تر شد آن‌چه با آن روبه‌رو هستیم، صرفاً یک بحران سیاسی یا یک شکست جمعی نیست. ما با وضعیتی مواجه بودیم که در عین پیوند با گذشته، کیفیتی تازه و متفاوت یافته بود؛ وضعیتی که با زبان‌های عادی و تعبیرهای آشنای پیشین به تمامی فهمیده و توضیح داده نمی‌شد. نیاز به مفهومی بود که بتواند این تازگیِ تلخ، این عمقِ تجربه و این دگرگونی در نسبت انسان با رنج، امید و آینده را روشن‌تر بازتاب دهد. تعبیر «نسل پنجم» از دل همین نیاز سر برآورد.

به همین دلیل، دیگر مسأله فقط این نبود که چرا این نام را انتخاب کرده‌ایم؛ مسأله‌ی اصلی این بود که این تعبیر چه چیزی را برای ما روشن می‌کند و چه افق تازه‌ای را در برابر فهم ما می‌گشاید. برای من، «نسل پنجم» کم‌کم از یک اسم فراتر رفت و به زاویه‌ای برای دیدن بدل شد؛ زاویه‌ای که از خلال آن، پراکندگی‌ها در نسبتی روشن‌تر دیده می‌شدند، سکوت‌ها معنای رساتری پیدا می‌کردند و زخم‌هایی که در ظاهر جداجدا، شخصی و پراکنده به نظر می‌رسیدند، در پیوند با یک بستر بزرگ‌تر تاریخی قابل فهم می‌شدند. این تعبیر به من کمک می‌کرد که تجربه‌ی این دختران را نه صرفاً به صورت مجموعه‌ای از دشواری‌های فردی و محرومیت‌های آموزشی، بلکه به مثابه‌ی نشانه‌هایی از یک وضعیت عمیق‌تر بخوانم؛ وضعیتی که برای فهم و بیان آن، ناگزیر بودیم زبان مناسب خود را پیدا کنیم.

در این یادداشت نیز، وقتی از مزاری به‌مثابه‌ی «رمز عبور یک نسل» سخن می‌گویم، مرادم فقط یک ستایش عاطفی یا بازی با یک استعاره‌ی زبانی نیست. این تعبیر، ریشه در همان افق مفهومی دارد که «نسل پنجم» را نیز برایم معنا‌دار ساخت. همان‌گونه که برای فهم وضعیت امروز، ناگزیر بودم مفهومی پیدا کنم که بتواند کیفیت خاص این تجربه را روشن‌تر نشان دهد، برای فهم جایگاه مزاری نیز به تعبیری نیاز داشتم که کارکرد تاریخی ویژه‌ی او را در لحظه‌ای حساس از گذار جامعه بازتاب دهد.

در این‌جا، آن‌چه برای من اهمیت بنیادی دارد، خودِ مفهوم «عبور» است: عبور از یک وضعیت به وضعیتی دیگر، عبور از یک زبان به زبانی دیگر و عبور از یک افق تجربه به افقی تازه‌تر. مزاری، در این معنا، فقط یک رهبر سیاسی در برهه‌ای خاص نیست. او، در کارکرد تاریخی خود، به نشانه‌ی یک گذار بدل می‌شود؛ به آن عنصر گره‌گشا و معنابخشی که در لحظه‌ای معین، راه عبور را برای یک جامعه باز می‌کند. او در نقطه‌ای از تاریخ جامعه‌ی هزاره سر برمی‌آورد که یک دوره از لحاظ توان و ظرفیت‌های خود به پایان نزدیک شده و دوره‌‌ای دیگر، هرچند هنوز مبهم و ناتمام، در حال شکل‌گرفتن است. اهمیت مزاری دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود: در این‌که توانست در چنان لحظه‌ای، برای جامعه‌ی هزاره، نقش «رمز عبور» را ایفا کند؛ یعنی به آن نشانه و کدی بدل شود که گذر از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر را به روشنی و انسجام امکان‌پذیر ساخت.

با همین‌ نگاه، وقتی بحث کارکرد ویژه‌ی مزاری را از زمان انتخاب او به رهبری حزب وحدت در کنگره‌ی سال ۱۳۷۰ خورشیدی آغاز می‌کنم، مقصودم فقط شرح جایگاه رسمی او در یک تشکیلات سیاسی نیست. آن‌چه در این‌جا برای من اهمیت دارد، فراتر رفتن یک فرد از مرز عنوان و مقام رسمی است؛ این‌که چگونه انسانی، در متن یک نیاز عمیق تاریخی، از سطح یک نام و سمت تشکیلاتی بالاتر می‌رود و به «رمز عبور» بدل می‌شود. اینکه چگونه جامعه‌ای که در آستانه‌ی دگرگونی ایستاده است، در چهره‌ی او فقط یک مدیر حزبی یا سخن‌گوی سیاسی نمی‌بیند، بلکه امکان یک راه تازه را بازمی‌شناسد و چگونه همین بازشناسی، او را در سطحی فراتر از موقعیت‌های رسمی و مناسبات تشکیلاتی، به «رمز عبور» یک نسل تبدیل می‌کند.

***

مراد از «نسل» در تعبیرهایی که پیش رو داریم، این نیست که انسان‌ها را تنها بر محور سال و تقویم در کنار هم بچینیم و سپس برای هر دسته، حکمی کلی و شتاب‌زده صادر کنیم. مقصود، به صورتی دقیق‌تر و عمیق‌تر این است که تجربه‌ی کلان جامعه‌ی هزاره را در مسیر تحول سیاسی و مدنی‌ آن، در قالب پنج نسل و در امتداد پنج دهه‌ی اخیر بازخوانی کنیم؛ هم در ساحت فکر و باور و عاطفه و شعور و فرهنگ و هم در عرصه‌ی سیاست و رفتار و جبهه‌بندی‌ها و کنش‌هایی که بر زندگی روزمره و سرنوشت عمومی این جامعه اثر گذاشته‌اند.

با این نگاه، وقتی جامعه‌ی هزاره را از اواخر دهه‌ی پنجاه و آغاز دهه‌ی شصت خورشیدی تا دهه‌ی نخست چهارده‌صد خورشیدی، یعنی در فاصله‌ای نزدیک به پنجاه سال، مورد مطالعه قرار می‌دهیم، در حقیقت با دو تصویر کاملاً متفاوت از این جامعه روبه‌رو می‌شویم: جامعه‌ای که در نقطه‌ی آغاز این مسیر ایستاده است، با جامعه‌ای که در پایان این پنج دهه در برابر ما قرار دارد، از بسیاری جهات با هم متفاوت است. همین تفاوت عمیق و تدریجی است که ما را به بازبینی این مسیر در قالب نسل‌ها رهنمون می‌شود.

از این منظر، پنج دهه‌ی اخیر را که از آغاز جهاد و فروپاشی حکومت مرکزی شروع می‌شود تا سقوط جمهوریت و بازگشت طالبان، در چارچوب تجربه‌ی پنج نسل مطالعه می‌کنیم. این پنج دوره‌ی متمایز که هر یک، به گونه‌ی تقریبی، یک دهه‌ی تقویمی را در بر می‌گیرد، در عین پیوستگی با دوره‌های پیش و پس از خود، ویژگی‌ها، زبان، افق و منطق خاص خود را نیز دارد که از آن با تعبیر یک «نسل» یاد می‌کنیم.

نسل اول، نسل دهه‌ی شصت خورشیدی است؛ نسلی ایدئولوژیک و آرمان‌گرا که در میان دو قطب بزرگ چپ کمونیستی و راست اسلامیستی شکل می‌گیرد و با رویکردی انقلابی و مسلحانه به میدان می‌آید. این نسل، جهان را بیش‌تر از پشت عینک ایدئولوژی می‌بیند و راه تغییر را نیز در قهر، جبهه و مبارزه‌ی مسلحانه جست‌وجو می‌کند. اما این هر دو مسیر، در واپسین سال‌های دهه‌ی شصت، به‌تدریج از نفس می‌افتند و هر دو جبهه، با همه‌ی شور و آرمان‌خواهی خود، در بن‌بست ایدئولوژیک و فرسودگی عملی فرو می‌روند.

نسل دوم، نسل دهه‌ی هفتاد خورشیدی است؛ نسلی مطالبه‌گر و حق‌طلب که از چارچوب‌های سخت ایدئولوژیک عبور می‌کند و نیروهای چپ و راست آن، این بار در میدان مشترک‌تری از منازعات قومی، حزبی و سیاسی، در پیِ تثبیت حقوق قومی، مذهبی و شهروندی برمی‌آیند. در این نسل، زبان مبارزه دیگر بیش از آن‌که بر آرمان‌های کلان ایدئولوژیک تکیه داشته باشد، بر حق، سهم، حضور و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن متمرکز می‌شود. با این همه، ابزار اصلی آن همچنان تفنگ، جبهه و مبارزه‌ی مسلحانه باقی می‌ماند. این نسل نیز سرانجام با برآمدن طالبان و استقرار قدرت آنان به بن‌بست می‌رسد و به‌تدریج از صحنه کنار می‌رود.

نسل سوم، نسل دهه‌ی هشتاد خورشیدی است؛ نسلی که پس از سقوط طالبان و با ورود نیروها و قدرت‌های بین‌المللی به افغانستان به صحنه می‌آید. این نسل، مطالبه‌گری و حق‌خواهی خود را این بار با زبان دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و ارزش‌های عام بشری دنبال می‌کند و می‌کوشد خواسته‌های خود را در قالب نهادهای مدنی، مشارکت سیاسی، قانون، انتخابات و گفتمان حقوق شهروندی بیان کند. اما با همه‌ی این‌ها، حرکت این نسل از آغاز تا انجام، به‌گونه‌ای عمیق به حضور و حمایت قدرت‌های بیرونی متکی می‌ماند. از همین رو، در پایان دهه‌ی هشتاد، هنگامی که فساد، تبعیض، تقلب و سوءاستفاده‌ی صاحبان قدرت چهره‌ی واقعی نظم تازه را آشکارتر می‌سازد، این نسل نیز به‌تدریج دچار سرخوردگی و فرسایش می‌شود.

نسل چهارم، نسل دهه‌ی نود خورشیدی است؛ نسلی که پس از سرخوردگی از تجربه‌ی منسوب به دموکراسی و جامعه‌ی مدنی، به نسلی معترض، پرخاش‌گر و گرفتار نوعی نهیلیسم تلخ و ویرانگر بدل می‌شود. این نسل، در سراسر دهه‌ی نود، نارضایتی و اعتراض خود را به شیوه‌های گوناگون در برابر وضعیت موجود بروز می‌دهد؛ اما این اعتراض، بیش از آن‌که به افقی روشن و سازنده راه ببرد، در بسیاری موارد رنگ خشم، فرسودگی و بی‌باوری به خود می‌گیرد. سرانجام، در پایان این دهه، با خروج نیروهای بین‌المللی و فروپاشی نظم سیاسی موجود، بخش بزرگی از کنش‌گران شکست‌خورده و آلوده‌ی آن صحنه را ترک می‌کنند و بخش دیگری نیز، با پیروزی خشن و انتقام‌جویانه‌ی طالبان، در برابر وضعیت تازه به تسلیم و تمکین فرو می‌افتند.

نسل پنجم، نسل آغاز دهه‌ی چهارده‌صد خورشیدی است؛ نسلی که گویی دستش از آسمان کوتاه مانده و پایش از زمین بریده است. نه ایدئولوژی‌ای دارد که به آن پناه ببرد، نه مطالبه‌گریِ پیشینش به سرانجامی رسیده است، نه راهی برای بازگشت به مبارزه‌ی مسلحانه‌ی گذشته پیش روی خود می‌بیند، نه می‌تواند با اطمینان به دموکراسی و جامعه‌ی مدنی و حمایت جهانی دل ببندد، نه در درون به انسجام و بسیج مؤثر دست می‌یابد و نه در بیرون به نیرویی قابل اتکا چشم می‌دوزد. این نسل، بیش از هر نسل پیش از خود، تنهایی تاریخی را با گوشت و پوست و استخوان خویش تجربه می‌کند. بی‌کسی و وانهادگی را نه به مثابه‌ی یک تعبیر ادبی، بلکه به عنوان وضعیت واقعی، عینی و زیسته لمس می‌کند. با این همه، درست در دل همین تنهایی و گسست است که امکان زایش چیزی تازه نیز پدیدار می‌شود؛ نطفه‌ی باوری نو که می‌تواند از دل شکست‌ها، سرخوردگی‌ها و بن‌بست‌های چهار نسل پیشین، راهی دیگر را برای جست‌وجو و ساختن بگشاید.

***

در همین بازخوانیِ نسل‌ها بود که نقش و جایگاه مزاری در ذهنم روشن‌تر و برجسته‌تر شد. او دیگر برای من فقط یک رهبر سیاسی در دهه‌ی هفتاد نبود. هرچه بیش‌تر در سیر این دگرگونی‌ها تأمل می‌کردم، بیش‌تر می‌دیدم که مزاری در نقطه‌ای ایستاده است که یک دوره در آن به پایان می‌رسد و دوره‌ای دیگر آغاز می‌شود. از همین‌جا بود که آرام‌آرام او را به مثابه‌ی «رمز عبور» دیدم؛ رمزی برای گذار از نسلی به نسل دیگر، از زبانی به زبانی دیگر و از یک صورت‌بندی تاریخی به صورت‌بندی تازه‌تر. او در این معنا، فقط یک بازی‌گر سیاسی در متن رویدادها نبود؛ به نشانه‌ای بدل می‌شد که از خلال آن می‌شد معنای این عبور و جهت این دگرگونی را روشن‌تر فهمید.

مزاری دقیقاً در سال ۱۳۷۰ خورشیدی، در کنگره‌ی حزب وحدت در بامیان، به عنوان رییس شورای مرکزی حزب وحدت برگزیده شد. عنوان رسمی‌اش همین بود و در چارچوب تشکیلات نیز همه‌چیز صورت و ساختار معین خود را داشت: حزب، اساس‌نامه داشت؛ شورای مرکزی داشت با هشتاد عضو اصلی و هشتاد عضو علی‌البدل و شورای عالی نظارت داشت با سیزده عضو. در سطح تشکیلات، نام‌ها روشن بود، جایگاه‌ها تعریف شده بود و هر مقام در قالبی معین فهمیده می‌شد.

اما مزاری، به محض آن‌که از مرز این تعریف‌های رسمی پا بیرون گذاشت، در متن جامعه به چیزی فراتر از یک عنوان تشکیلاتی بدل شد. گویی آن نام رسمی، فقط پوسته‌ی اداری بود و آن‌چه جامعه در او می‌دید، در آن پوسته نمی‌گنجید. در آغاز، عنوان «دبیر کل» برایش به کار رفت؛ اما این عنوان نیز خیلی زود برای بار معنایی‌ای که جامعه می‌خواست بر شانه‌های او بگذارد، تنگ و کوچک افتاد. در فرهنگ مقاومت غرب کابل، مزاری دیگر فقط یک مقام حزبی نبود؛ به «رهبر»، «عصاره‌ی مقاومت»، «تندیس مقاومت»، «زبان مردم»، «صدای مردم» و «آیینه‌ی درد مردم» بدل شد و خیلی زود، در تعبیر عام مردم «بابه» شد: «بابای قوم»، «پدر قوم».

این‌ها دیگر عنوان‌هایی نبودند که از متن اساس‌نامه بیرون آمده باشند؛ این‌ها نام‌هایی بودند که از دل تجربه‌ی زیسته، از ژرفای احساس جمعی و از متن نیاز تاریخی یک جامعه سر برمی‌آوردند. جامعه، در این نام‌ها، فقط از یک فرد تجلیل نمی‌کرد؛ چیزی از خود را، چیزی از درد و آرزو و ایستادگی خود را، در چهره‌ی او بازمی‌شناخت و به زبان می‌آورد. درست از همین‌جا بود که مزاری از سطح یک مقام رسمی فراتر رفت و به نشانه‌ای جمعی بدل شد؛ نشانه‌ای که دیگر با زبان خشک تشکیلات فهمیده نمی‌شد، بلکه باید آن را در زبان زخمی و بیدار جامعه خواند.

برخی از هم‌قطاران حزبی او به این تعبیرها اعتراض می‌کردند و می‌گفتند چنین واژه‌هایی در اساس‌نامه‌ی حزب وجود ندارد. راست هم می‌گفتند، در اساس‌نامه نبود؛ اما مسأله این بود که جامعه دیگر فقط در چارچوب نصّ تشکیلاتی نمی‌اندیشید و با معیارهای صرفاً اداری داوری نمی‌کرد. جامعه در جای دیگری ایستاده بود و از چشم‌انداز دیگری به مزاری نگاه می‌کرد. او در سطحی فراتر از تعریف‌های رسمی فهمیده می‌شد.

مزاری در «کاریدور بدیل» رابطه‌ای با مردم پدید آورده بود که در آن، واژه‌ها دیگر فقط برچسب و عنوان نبودند. هر واژه، باری از تجربه‌ی جمعی را با خود حمل می‌کرد؛ پژواکی از یک درد مشترک بود، نشانی از یک احساس تاریخی بود و جلوه‌ای از اعتمادی تازه که در جان جامعه در حال شکل‌گرفتن بود. از همین‌رو، مزاری در این سطح، فقط یک فرد یا یک مقام حزبی باقی نمی‌ماند. آرام‌آرام به «رمز عبور» بدل می‌شد؛ یعنی به آن عنصر زنده و معنابخشی که جامعه می‌توانست با اتکا به او از دیوارهای کهنه و بسته‌ی خود عبور کند: از تفرقه به سوی وحدت، از خشونت ایدئولوژیک به سوی مطالبه‌ی حق و از پراکندگی و بی‌افقی به سوی افقی مشترک و قابل تصور عبور کرد.

در یادداشت‌های پیشین از «نگاه معنابخش» مزاری سخن گفته‌ام و هنوز هم باور دارم که بدون فهم این ویژگی، دریافت جایگاه او ناتمام می‌ماند. مزاری هر جا که قدم می‌گذاشت، فقط در آنجا حضور پیدا نمی‌کرد؛ به آنجا معنا می‌بخشید. حضور او حضوری خنثا و بی‌اثر نبود. بیشتر به جوهری می‌مانست که هرگاه در محیطی می‌ریخت، رنگ آن محیط را دگرگون می‌ساخت. از ایران و پاکستان گرفته تا شولگر و دره‌صوف و بامیان و کابل و هرجایی که ردّی از او برجا مانده است، اثر او تنها در حد یک خاطره یا یک خبر متوقف نمانده، بلکه به دگرگونی در فهم، احساس و معنای آن فضا انجامیده است. او فضا را فقط پُر نمی‌کرد؛ آن را از نو تعریف می‌کرد.

وقتی به رهبری حزب وحدت رسید، این ویژگی در او آشکارتر و اثرگذارتر شد. مزاری سیاست را برای هزاره‌ها از صورت مفهومی دور، مبهم و شعاری بیرون آورد و آن را به چیزی قابل لمس و قابل فهم در متن زندگی روزمره‌ی مردم بدل کرد. او سیاست را از عالم وهم و هپروت و شعار به زمین واقعیت و سرنوشت انسان فرود آورد و آن را در پیوند با قدرت، حکومت، سهم، حق، تصمیم‌گیری و جایگاه اجتماعی و تاریخی معنا کرد.

برای نخستین بار، بسیاری از مردم هزاره از خلال زبان، رفتار و شیوه‌ی نگاه او دریافتند که سیاست فقط جنگیدن، کشته‌شدن یا شعار دادن نیست. سیاست، در معنای واقعی آن، یعنی نسبت تو با قدرت، نسبت تو با حکومت، نسبت تو با حقِ حضور، حقِ تصمیم‌گیری و حقِ دیده‌شدن در سرنوشت جمعی خویش. این تحولی عمق در فهم و شعور جمعی مردم بود.

در همین‌جا نیز مزاری نقش یک «رمز عبور» را ایفا می‌کرد. او جامعه را از فهمی خام، واکنشی و هیجانی از سیاست، به فهمی عینی‌تر، زمینی‌تر و سنجیده‌تر رهنمون می‌شد. به مردم می‌آموخت که بیرون‌آمدن از حاشیه، فقط با شعار و احساسات تند ممکن نمی‌شود. این عبور، فهم مناسبات قدرت می‌خواهد، سازمان‌یافتگی می‌طلبد، به زبان مشترک نیاز دارد و مستلزم آن است که یک جامعه جایگاه خود را در جهان پیرامونش از نو تعریف کند. مزاری درست در همین معنا «رمز عبور» بود: جامعه با او و از خلال او، می‌توانست از سطحی از آگاهی و حضور، به سطحی دیگر پا بگذارد.

در تمام این روند، نقش مزاری نقشی جمع‌کننده و پیونددهنده بود. او تشتت و چندپارگی را تاب نمی‌آورد و برای پایان‌دادن به پراکندگی، خستگی نمی‌شناخت. در داخل، دست تک‌تک فرماندهان و روحانیان و متنفذان و فعالان را می‌فشرد و در بیرون نیز به هر دری که گمان می‌برد انسانی در پشت آن ایستاده و هنوز می‌توان او را به صف مردم بازگرداند، دست می‌زد.

مزاری با آدم‌ها چنان رفتار نمی‌کرد که گویی باید نخست همه از هر عیب و اختلافی پاک شوند، یکسان بیندیشند و یک‌جور سلیقه داشته باشند تا بعد شایسته‌ی پیوستن گردند. نه؛ او به‌خوبی می‌دانست که عبور از یک دوره‌ی تاریخی به دوره‌ی دیگر، با سخت‌گیری‌های نابجا و با حذف تفاوت‌ها ممکن نمی‌شود. عبور، گذرگاه می‌خواهد و گذرگاه، جز با تحمل تفاوت‌ها، فهم واقعیت‌های موجود و توانِ گردآوردن نیروهای ناهمگون در یک مسیر مشترک، ساخته نمی‌شود.

از همین منظر است که می‌گویم مزاری فقط پل نبود، فقط معبر نبود، بلکه «رمز عبور» بود. پل و معبر، راه را پیش چشم می‌گذارند؛ اما رمز عبور، راهِ بسته را می‌گشاید. جامعه‌ی هزاره در آن مقطع، تنها به یک راه یا مسیر تازه نیاز نداشت؛ بیشتر از آن، نیازمند گشودن قفل‌هایی بود که در طول تاریخ بر دست و پایش افتاده بود: قفل ترس، قفل پراکندگی، قفل منازعه‌های ایدئولوژیک، قفل بدگمانی‌های متقابل و قفل حسِ حقارت و حذف. اهمیت مزاری در این بود که در سطحی عمیق‌تر، فقط نشانیِ راه را نمی‌داد، بلکه گویی کُد گشودن این قفل‌ها را نیز با خود حمل می‌کرد. او از همین‌رو، برای جامعه‌ی خود، نه فقط راهنما، بلکه امکانِ گشایش بود.

***

می‌خواهم در این‌جا یکی دو تجربه‌ی شخصی‌تر را نیز بیاورم تا تصویر این وضعیت روشن‌تر و ملموس‌تر شود. شاید این بخش از خاطره‌ها، در جاهایی، اندکی چندش‌آور، آزاردهنده و تلخ به نظر برسد؛ اما در همان حال، از جنس تجربه‌هایی نیز هست که هم آگاهی می‌دهد و هم عبرت بر جای می‌گذارد. گاهی بعضی واقعیت‌ها را نمی‌توان فقط با زبان تحلیل توضیح داد؛ باید آن‌ها را در صورت عریان و زمخت‌شان نیز دید تا عمق دشواریِ کاری روشن شود که در آن میان صورت گرفته است.

در یادداشت‌های پیشین، به تکه‌هایی از خاطرات محمد محقق اشاره کرده بودم؛ از جمله آن‌جا که صادقی نیلی، فقط به این خاطر که نامش در کنار نام ناطقی شفایی در یک فهرست آمده بود، چنان برآشفت که صد کیلومتر راه را در دل کوه و بیابان پیاده رفت تا هم‌حزبان وحدتی‌اش نتوانند به او برسند و او را دوباره به جلسه‌ی وحدت بازگردانند. در همان جریان، رهبر حزب خود، محمد اکبری را نیز با تعبیر تحقیرآمیز «ماکی سرخه» خطاب کرده بود. این فقط یک نمونه‌ی کوچک از روحیه و فضایی بود که مزاری با آن روبه‌رو بود.

مزاری با کسانی چون صادقی نیلی، سید رحمت‌الله مرتضوی و نادرعلی مهدوی طرف بود؛ چهره‌هایی که هر کدام، خود، انبانی از قصه، کشاکش، حساسیت و دشواری با خود حمل می‌کردند. در کنار آنان، با سید عباس حکیمی، شفق بهسودی، صادقی ترکمنی، سید علا رحمتی و کاظم جعفری نیز روبه‌رو بود؛ کسانی که به سادگی می‌توانستند در کنگره تصمیم بگیرند او را در برابر کریم خلیلی به زمین بزنند و از میدان بیرون بیندازند. اشاره به این نام‌ها، فقط برای یادکرد چند فرد نیست؛ برای نشان‌دادن نوع فضایی است که مزاری باید در آن راه باز می‌کرد: فضایی آکنده از حساسیت، رقابت، رنجش، خودخواهی، بدگمانی و آمادگی دائم برای حذف دیگری.

در این‌جا می‌خواهم به تصویر دیگری بپردازم؛ تصویری که بتواند کار مزاری را، پیش از آن‌که به مرحله‌ی بزرگ مقاومت غرب کابل برسد، روشن‌تر و عینی‌تر نشان دهد.

وقتی در خزان سال ۱۳۷۰ به دفتر پشاور حزب وحدت رفتم، این معنا را از فاصله‌ی نزدیک‌تری لمس کردم. دفتر و خوابگاه حزب وحدت حال و هوایی شبیه یک کاروانسرای شلوغ و بی‌سامان داشت؛ جایی که آدم‌ها با هر پیشینه و گرایش و سلیقه‌ای در آنجا گرد آمده بودند. هر کس از گوشه‌ای رسیده بود و به نحوی خود را به این مجموعه پیوند زده بود. بودجه بود، معاش بود، سفر بود، مهمانی بود و در کنار همه‌ی این‌ها، ریخت‌وپاش و بی‌نظمی نیز کم نبود. رییس دفتر حیات‌الله بلاغی بود و انجنیر خالد معاونش. هر کس نیز گویی سهمی از یکی از گروه‌های پیشین یا منحله را با خود آورده بود و در گوشه‌ای جا گرفته بود. هر تازه‌واردی که از داخل کشور، از ایران، یا از خود پشاور می‌رسید، دیر یا زود راهی برای داخل شدن پیدا می‌کرد.

من هم با نامه‌ای از جبهه‌ی غزنی و با آشنایی‌ای که با استاد بلاغی و انجنیر خالد داشتم، مدتی در آنجا ماندم. در همان مدت، از نزدیک شاهد صحنه‌هایی شدم که بعضی رنگ طنز و فکاهی داشتند، بعضی آزاردهنده و زننده بودند و بعضی دیگر چنان تکان‌دهنده که مو بر اندام آدم راست می‌کردند. آن‌جا فقط یک دفتر سیاسی نبود؛ آیینه‌ای از آشفتگی، چندپارگی، سهم‌خواهی و روحیه‌ای بود که مزاری ناچار بود در دل همان واقعیت، کار وحدت و عبور را پیش ببرد.

در دفتر حزب وحدت، یکی از چهره‌هایی که از همان روزهای نخست در ذهنم ماند، انجنیر شیر بود؛ از بچه‌های سازمان نصر در خواجه‌عمری غزنی که سال‌های زیادی را در زندان پلچرخی گذرانده و تازه از زندان رها شده و به پشاور آمده بود. او فقط از زندان بیرون نیامده بود؛ بوی زندان، تلخی زندان، زبان زندان و نوعی بی‌پروایی زخمیِ زندان را نیز با خود به دفتر آورده بود. در رفتارش چیزی بود که از همان ابتدا جلب توجه می‌کرد: بی‌ملاحظه بود، بی‌پروا بود و به حدود و آداب مرسوم وقعی نمی‌گذاشت. به‌ویژه روحانیان پرتشخص و پرادعای دفتر را، که با کش‌وقوس‌های خاص و ادا و اطوار آشنای آن روزگار در اتاق‌ها و دهلیزها رفت‌وآمد می‌کردند، با کنایه و تمسخر هدف می‌گرفت.

در برخوردهای نخست، من از دیدن او چیزی نزدیک به شوک را تجربه می‌کردم. در اتاقی پر از مسئولان حزب وحدت، که اکثریت قاطع آنان روحانیانی بودند با هیبت و دبدبه و نوعی وقار تصنعیِ ایرانی‌مآب، انجنیر شیر درست در نقطه‌ی مقابل آن فضا ایستاده بود؛ انگار از آخر خط آمده بود تا تمام آن صحنه را از همان نقطه نشانه بگیرد. کافی بود وارد شود تا آن فضای رسمی و سنگین و تا اندازه‌ای مصنوعی، ناگهان ترک بردارد و از هیأت متعارف خود بیرون بیفتد.

اولین باری که واقعاً از سخن او جا خوردم، اتاق پر بود از همین مسئولان معمم و باوقار. یکی از روحانیان، با همان آراستگی و اتوکشیدگیِ معمول، در صدر نشسته بود. انجنیر شیر از جایش بلند شد، نام او را هم گرفت و با همان لحن خاص و بی‌اعتنای خودش گفت: «حاجی‌آغا، وله راست شه بوگوم، دمی تشنابای شیشه‌ای گُه‌کدن هیچ مزه نمی‌ته. اجازیت باشه مه بوروم یک صارا گشت شکم‌سیر گُه کونوم. باز زودی کده پس میایوم!»

این جمله را چنان آرام و بی‌خیال گفت که گویی اصلاً چیز مهمی رخ نداده است. نه در چهره‌اش نشانی از تردید بود، نه در رفتارش اثری از انتظار واکنش دیگران. همان‌طور که حرفش را می‌زد، پاهایش را به سبک خاص کابلی‌های شوربازار بر زمین می‌کشید و شینگ‌شینگ از اتاق بیرون رفت. صحنه، هم خنده‌آور بود و هم زننده؛ هم مضحک بود و هم آزاردهنده.

در اتاق، بعضی‌ها خندیدند، بعضی ابرو درهم کشیدند و بعضی هم خود را به نشنیدن زدند. آن حاجی‌آغایی که هدف این نیش قرار گرفته بود، چنان به نظر می‌رسید که پیش از آن هم از این‌گونه طعنه‌ها بی‌نصیب نمانده است. فقط دهانش را اندکی کج کرد و همان را نشانه‌ی اعتراض و دلخوری خود ساخت و چیزی نگفت. انجنیر عارف ظفیر که کنارم نشسته بود، با خنده گفت: این انجنیر شیر است؛ از خوجمیری. زندان بوده و حالا دیگر به هیچ‌کسی تن نمی‌دهد.

بعدها انجنیر شیر با من زود صمیمی شد. برایش قصه‌های عزیز نسین را تعریف می‌کردم و با هم می‌خندیدیم. در او چیزی بود که ناخواسته مرا به یاد شخصیت‌های قصه‌های عزیز نسین می‌انداخت: همان طنز تلخ، همان بی‌پروایی در شکستن هیبت‌های ساختگی و همان نیشی که هم می‌خنداند و هم می‌آزارد. گاهی از او می‌پرسیدم: این حرف‌ها را عمداً می‌زنی؟ می‌گفت: بلی. بعد با همان زبان خودش می‌گفت: «ولاگه بانوم شان. خون دله ما خوردیم. جان دادیم. زندان رفتیم. حالی آمدن، مفت مفت می‌دنگانن.»

در این جمله‌های زمخت و بی‌پالایش، چیزی فراتر از شوخی بود؛ زخمی حرف می‌زد که سال‌ها رنج کشیده بود و دیگر نمی‌توانست نمایش‌های سبک‌بار و چهره‌های آراسته و پرادعا را جدی بگیرد. او با انجنیر خالد که اتفاقاً کمی شکم‌گنده بود و با آن‌که زیاد هم هوای او را داشت و چیزی به رویش نمی‌آورد، همیشه درگیر می‌شد. یک روز که خیلی برآشفته بود، گفت: «او انجنیر، نکو که به خدا یک لغت د شکمت بزنم، چار بامه قد گویت کاه‌گل می‌کنم!»

البته انجنیر شیر تنها نبود. گوشه و کنار دفتر و خوابگاه حزب وحدت، از این‌گونه آدم‌ها، با خلق‌وخوها و اندازه‌های مختلف، کم نبود. من آن‌چه را از این فضا می‌دیدم و می‌فهمیدم، در نامه‌ای مفصل برای استاد حکیمی نوشتم؛ نامه‌ای که به پانزده صفحه رسید و استاد حکیمی آن را، علاوه بر مجاهدین جبهه‌ی جغتو، به چند تن از مجاهدین سایر مناطق نیز که به دیدنش آمده بودند، نشان داده بود. یکی از کسانی که آن نامه را خوانده بود، ابوذر جاغوری بود. بعدها وقتی در کابل همدیگر را دیدیم، با شوق و خوشی از آن یاد می‌کرد و به‌ویژه بخشی از آن که در آن به معدنی از طلا در جاغوری اشاره شده بود، سخت توجهش را جلب کرده بود. حتا سید طالب طاها را فرستاده بود تا در خوابگاه دانشگاه کابل مهمانش شوم و درباره‌ی جزئیات آن معدن طلا برایش بیشتر بگویم.

انجنیر شیر را بعدها، در روزگار جنگ‌های کابل، بار دیگر هم دیدم. می‌گفت که با نیروهای جنرال دوستم یک‌جا شده و در منطقه‌ی تپه‌ی نادرخان پوسته دارد. دو سه بار در غرب کابل، در روزگاری که من در کمیته‌ی فرهنگی بودم، به دیدنم آمد. آن روزها دیگر از آن نیروی خام و درشت و بی‌پروا که در پشاور دیده بودم، چیز زیادی نمانده بود. بسیار ضعیف و ناتوان شده بود و از لحاظ جسمی وضعیتی ناراحت‌کننده و رقت‌باری داشت. اما با همه‌ی این فرسودگی، همان طبع شوخ و زبان بذله‌گوی قدیمی را هنوز با خود حفظ کرده بود؛ گویی روزگار هرچه از تن او گرفته بود، نتوانسته بود آن جرقه‌ی شوخی و آن نیش تلخ را از جانش خاموش کند. بعد از آن، دیگر از او خبری نشد. تا امروز هم نمی‌دانم سرنوشتش به کجا کشید؛ آیا از دل آن همه حادثه‌ی دشوار جان سالم به در برد یا نه؛ آیا اصلاً توانست راهی به سوی خانواده و بستگان خود پیدا کند یا او هم، مانند بسیاری از چهره‌های آن سال‌ها، در غبار همان حوادث گم شد.

این صحنه‌ها، در ظاهر، شاید جزئی، حاشیه‌ای و حتا صرفاً طنزآلود به نظر برسند؛ اما برای من معنای دیگری داشتند. من در همین رفتارها، در همین آشفتگی‌ها، در همین ناهمگونی‌ها و طنزهای تلخ و آزاردهنده، واقعیت عریان جامعه‌ی خود را می‌دیدم. دفتر پشاور فقط یک دفتر سیاسی نبود؛ آیینه‌ای بود از جامعه‌ی هزاره، با همه‌ی شکاف‌ها، ضعف‌ها، زخم‌های چرکین، شخصیت‌های ناموزون و در همان حال ظرفیت‌های نهفته و نیروهای پراکنده‌اش.

بعدها، درست از خلال همین وضعیت بود که معنای کار مزاری برایم روشن‌تر شد. متوجه شدم که او با واقعیتی آرمانی و صیقل‌خورده و منظم روبه‌رو نبود. با همین مجموعه‌ی درهم، متناقض، زخمی، بدگمان و ناهماهنگ طرف بود. هنر او در این نبود که این واقعیت را انکار کند یا بر آن چشم ببندد. هنر او در این بود که در دل همین آشفتگی، راهی برای عبور بجوید؛ از دل همین ماده‌ی خام و ناهنجار، امکانی برای پیوند، جهت و گذار بسازد. از همین‌رو است که امروز می‌گویم مزاری، در چنین زمینه‌ای، فقط یک رهبر نبود؛ «رمز عبور» بود.

***

مزاری با جامعه‌ی هزاره بیگانه نبود. او خود از دل همان واقعیتی برآمده بود که می‌کوشید آن را دگرگون کند. نه فرشته‌ای بود فرودآمده از بیرونِ متن، نه روشنفکری بریده از زمینه و نه قدیسی ایستاده بر فراز مردم. در تعبیری که بارها گفته‌ام، او انسانی «عادی» و «معمولی» بود؛ اما این عادی‌بودن، هرگز به معنای فقدانِ عنصر ممتاز و تعیین‌کننده در او نبود. برعکس، امتیاز او درست در این بود که در متن همین عادی‌بودن، صاحب «نگاه معنابخش» بود و از آن فراتر، خود نیز به «رمز عبور» همین واقعیت‌ها بدل شده بود.

او در نقطه‌ای ایستاد که گذشته و آینده‌ی جامعه‌ی هزاره در آن به هم می‌رسیدند. گذشته را با همه‌ی زخم‌ها، سنگینی‌ها و تجربه‌های تلخش با خود حمل می‌کرد. آینده را نیز، هرچند هنوز دور و ناتمام، در افق می‌دید. اما آن‌چه او را ممتاز می‌ساخت، این بود که محلِ عمل، تصمیم و آفرینش را نه در حسرت گذشته می‌جست و نه در رؤیای معلق آینده، بلکه در «حال» پیدا می‌کرد. گویی زمان هزاره را از دو سوی پراکنده‌ی گذشته و آینده می‌گرفت و در نقطه‌ی زنده و تعیین‌کننده‌ی اکنون به هم پیوند می‌داد. همین توانایی بود که از او شخصیتی ساخت که می‌توانست یک دوره را در خود جمع‌بندی کند و در همان حال، دروازه‌ی ورود به دوره‌ای دیگر را نیز بگشاید.

از همین‌جا، معنای «رمز عبور» بودن مزاری روشن‌تر می‌شود. رمز عبور، چیزی نیست که فقط در آستانه‌ی ورود به کار آید و پس از آن به فراموشی سپرده شود. رمز عبور، کدی است که اگر درست شناخته و فهمیده شود، یک ساختار بسته را می‌گشاید و امکان می‌دهد از سطحی به سطحی دیگر عبور کنی. مزاری برای نسل هزاره چنین نقشی داشت. او در پایان دهه‌ی شصت، تجربه‌ی یک نسل را در خود جمع‌بندی کرد و با کدبندی تازه‌ای آن را به نسل دهه‌ی هفتاد پیوند زد.

نسل دهه‌ی شصت، در فضای ایدئولوژیک زیسته بود. چپ‌گرایان با آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه و انقلاب کمونیستی به میدان آمده بودند و راست‌گرایان با آرمان دینی و جهاد اسلامی. هر دو نیز، با همه‌ی تفاوت‌های فکری و اعتقادی‌شان، در یک نکته مشترک بودند: هر دو راه تغییر را در جنگ و تفنگ و قهر می‌جستند. اما در پایان آن دهه، هر دو جریان، با همه‌ی فاصله‌ها و تعارض‌هایشان، به نقطه‌ای مشترک رسیدند: به مساله‌ی موجودیت. به حق زندگی، حق حضور، حق تصمیم، حق مشارکت و حق عقیده. درست در همین نقطه بود که مبارزه‌ی ایدئولوژیک، خواه‌ناخواه، به مبارزه‌ی حق‌طلبانه دگردیسی یافت.

مزاری دقیقاً در همین نقطه به «رمز عبور» بدل شد. او به‌خوبی دریافته بود که جامعه‌ی هزاره برای گذار از یک مرحله‌ی تاریخی، بیش از آن‌که به تکرار شعارهای کهنه نیاز داشته باشد، محتاج کُدی تازه برای عبور است. از همین‌رو، حزب وحدت را فقط برای گردآوردن چند گروه شیعیِ متخاصم پیش ننهاد، بلکه آن را به مثابه‌ی «کاریدور بدیل» برای همه‌ی کنش‌گران جامعه عرضه کرد: برای آنان که در جبهه‌های چپ ایستاده بودند، برای آنان که در صفوف اسلامی قرار داشتند، برای آنان که به نام التقاطی شناخته می‌شدند و برای آنان که از حاشیه‌ها و حاشیه‌نشینی‌ها برمی‌آمدند.

هنر مزاری در این بود که این پراکندگی‌ها را نه در مدار حذف و نفی یکدیگر، بلکه در افق «مطالبه‌گری» به هم پیوند می‌زد. او همه را به نقطه‌ای می‌رساند که در آن، اختلاف‌های پیشین دیگر اصل نبودند و مساله‌ی اصلی، حقِ بودن، حقِ حضور، حقِ سهم و حقِ دیده‌شدن می‌شد. به این معنا، مزاری فقط یک تشکل سیاسی نساخت، او کُد عبور را نیز جابه‌جا کرد: از ایدئولوژی به حق، از حذف به حضور و از انکار متقابل به شناسایی متقابل. درست از همین‌جا بود که او برای یک نسل، نه فقط یک رهبر، بلکه «رمز عبور» شد.

***

بعدها درباره‌ی این‌که اندیشه‌ی وحدت نخست در ذهن چه کسانی جوانه زد، روایت‌های گوناگونی گفته شد و هر کس کوشید سهم خود و حلقه‌ی خود را در آن برجسته‌تر نشان دهد. اما برای من، در این میان، آن‌چه اهمیت بیشتری دارد، نه تقدم و تأخر نام‌ها، بلکه فهم این حقیقت است که وحدت، پیش از آن‌که حاصل طراحی‌های بیرونی باشد، پاسخی بود به یک نیاز درونی. زخمی در درون جامعه وجود داشت و وحدت، بیش از هر چیز، کوششی بود برای پاسخ‌دادن به همان زخم از درون خود جامعه.

شاید به همین دلیل بود که مقاومت‌ها در برابر آن نیز چنین تند و شدید برمی‌خاست. هرجا که اندیشه‌ای تازه بخواهد از سطح هم‌نشینی‌های موقتی و ائتلاف‌های سست فراتر برود و به مرجعیتی واقعی و پایدار بدل شود، طبیعی است که ساختارهای پیشین را بلرزاند و تعادل‌های عادت‌شده را بر هم بزند. وحدت نیز دقیقاً چنین اثری داشت. این فقط یک گردهم‌آیی ساده نبود؛ تلاشی بود برای جابه‌جا کردن محور تصمیم‌گیری و بازتعریف یک مرجعیت جمعی. از همین‌رو، هر مقاومتی که در برابر آن شکل می‌گرفت، در حقیقت نشانه‌ی آن بود که وحدت، دست بر یکی از حساس‌ترین گره‌های تاریخی جامعه گذاشته است.

مزاری در این میان، با آن‌که در آغاز از کانون مرکزی هزاره‌جات برنخاسته بود و بیش‌تر در شمال کشور فعالیت می‌کرد، آرام‌آرام به چهره‌ی محوری وحدت بدل شد. به گمان من، این دگرگونی را نمی‌توان فقط با توضیح‌های ساده‌ای چون جسارت شخصی، شمّ سیاسی، یا صراحت کلام توضیح داد. همه‌ی این ویژگی‌ها، بی‌تردید، در جای خود اهمیت داشتند؛ اما هیچ‌یک به تنهایی راز کار او را روشن نمی‌کنند. در وجود مزاری، چیزی عمیق‌تر و تعیین‌کننده‌تر در کار بود.

او در لحظه‌ای خاص و در متن بحرانی خاص، توانست به نقطه‌ی اتکایی برای دیگران بدل شود. این جایگاه را نه از راه برتری رسمی در دانش فقهی به دست آورد، نه از مسیر مرجعیت آکادمیک و نه با تکیه بر سلطه‌ی مستقیم نظامی. آن‌چه او را در مرکز این دگرگونی نشاند، بیش از هر چیز، توانایی‌اش در پیوندزدن دل‌ها، درک‌کردن لحظه‌ی تاریخی و تبدیل پراکندگی به افقی مشترک بود. او توانست در جایی بایستد که دیگران در او فقط یک فرد یا یک مقام نمی‌دیدند، بلکه امکانی برای جمع‌شدن، عبورکردن و واردشدن به مرحله‌ای تازه را بازمی‌شناختند.

در جامعه‌ی هزاره، کم نبوده‌اند کسانی که در بعضی ویژگی‌های فردی، از مزاری برجسته‌تر به نظر می‌رسیدند: باسوادتر بودند، زبان‌دان‌تر بودند، فقیه‌تر بودند، امکانات بیش‌تری داشتند، یا حتی از حیث هیبت و ظاهر، پررنگ‌تر و پرجلوه‌تر می‌نمودند. اما هیچ‌یک نتوانستند در آن سطحی که مزاری بر روان جمعی جامعه اثر گذاشت، اثر بگذارند. درست از همین‌جا است که می‌توان فهمید رهبری را نمی‌شود فقط با جمع‌زدن امتیازهای فردی توضیح داد. در وجود مزاری، چیزی فراتر از این صفات در کار بود؛ عنصری که او را از حد یک چهره‌ی ممتاز فراتر می‌برد و به نقطه‌ی تلاقیِ احساس، اعتماد و نیاز تاریخی جامعه بدل می‌کرد.

او به‌تدریج به مرجعی تبدیل شد که جامعه در او فقط یک رهبر سیاسی نمی‌دید، بلکه نشانه‌ای برای رهایی از پراکندگی و بی‌سرنوشتی بازمی‌شناخت. گویی در چهره‌ی او، کدی نهفته بود که می‌توانست قفلِ سرگردانی و تشتت را بگشاید. شاید از همین‌رو بود که در فرهنگ عامه او را «بابه» گفتند. این نام فقط از سر محبت نبود؛ از سر اتکا نیز بود. جامعه در این نام، فقط عاطفه‌ی خود را ابراز نمی‌کرد، بلکه نوعی پدری تاریخی، نوعی پناه معنوی و سیاسی و نوعی محور اعتماد را در او بازمی‌یافت.

از سوی دیگر، مخالفت‌ها با وحدت، به‌ویژه از جانب کسانی که مرجعیت‌های پراکنده و میدان مانور مستقل خود را در خطر می‌دیدند، خود گواه روشنی بود بر این‌که وحدت دست بر یکی از بنیادی‌ترین گره‌های تاریخی جامعه گذاشته است: گرهِ پراکندگی مرجعیت. یکی از آشکارترین نمونه‌های این مخالفت، موضع‌گیری صریح شیخ محمدآصف محسنی بود. او حزب وحدت را جریانی انحرافی و ساخته‌ی کمونیست‌ها و التقاطی‌ها می‌خواند و حضور و نفوذ مائویست‌ها را در آن خطری جدی می‌دانست.

اما همین مقاومت‌ها، به‌جای آن‌که از اهمیت وحدت بکاهند، در حقیقت عمق و جدیت آن را آشکارتر می‌کردند. طرحی که به لایه‌های سطحی و بی‌اثر محدود بماند، چنین واکنش‌هایی را برنمی‌انگیزد. وحدت از آن‌رو با این همه مخالفت روبه‌رو می‌شد که می‌خواست مرکز ثقل تصمیم‌گیری را از حالت پراکنده، وابسته و چندپاره بیرون بکشد و به درون جامعه بازگرداند. طبیعی بود که چنین تلاشی، تعادل‌های پیشین را برهم بزند و با مقاومت‌های سخت مواجه شود. درست در همین نقطه بود که روشن می‌شد وحدت فقط یک تشکل تازه نیست؛ تلاشی است برای گشودن یکی از کهنه‌ترین گره‌های تاریخ سیاسی جامعه.

در عرصه‌ی عمل سیاسی نیز، حزب وحدت از همان آغاز راهی را در پیش گرفت که با زبان رسمی و ایدئولوژیکِ اسناد اولیه‌اش کاملاً هم‌سان نبود. از نظر من، این فاصله را نباید به حساب یک تناقض سطحی یا آشفتگی نظری گذاشت. برعکس، این تفاوت بیشتر نشانه‌ی همان واقع‌گرایی‌ای بود که در رفتار و نگاه مزاری حضور داشت. یکی از نمونه‌های مهم آن، رابطه با جبهه‌ی مستضعفین بود. دعوت از این جریان، با آن پیشینه و با همه‌ی حساسیت‌ها و بدنامی‌ای که در نگاه نیروهای نزدیک به ایران داشت، اقدامی جسورانه و تکان‌دهنده به شمار می‌رفت. این کار، در عمل، به معنای آن بود که برخی مرزهای رسمی و سختِ ایدئولوژیک شکسته شوند.

اما چرا چنین اقدامی صورت گرفت؟ چون مزاری و همراهانش به‌روشنی دریافته بودند که جامعه در آن لحظه، بیش از هر چیز، به تثبیت موجودیت خود، غلبه بر پراکندگی و ساختن زبانی مشترک نیاز دارد. در چنین وضعی، اگر اسناد ایدئولوژیک مانع عبور می‌شدند، ناگزیر باید در عرصه‌ی عمل از روی آن‌ها گذشت. درست در همین‌جا نیز مزاری نقش «رمز عبور» را ایفا می‌کرد: او می‌دانست کدام قفل را باید گشود و هر قفل با چه کُدی باز می‌شود.

همان سخن مشهور مزاری در واپسین روزهای مقاومت کابل ـ آن‌جا که گفت وقتی دیگران موجودیت ما را انکار کردند، ما تکان خوردیم و فهمیدیم که پیش از هر چیز باید از موجودیت خود دفاع کنیم ـ به گمان من یکی از کلیدهای اساسی فهم او است. در این سخن، یک ترتیبِ بسیار مهم نهفته است: نخست، حفظ موجودیت؛ سپس، چگونه‌زیستن، پس از آن، چگونه تصمیم‌گرفتن و در مرحله‌ی بعد، اندیشیدن به نظام مطلوب. اهمیت این ترتیب در آن است که نشان می‌دهد برای مزاری، شعارهای ایدئولوژیک نقطه‌ی آغاز و مقصد نخست نبودند. مسأله‌ی نخست، عبور از خطر حذف و نابودی بود. برای چنین عبوری، جامعه بیش از هر چیز به رمز و کدی نیاز داشت که بتواند آن را از پراکندگی به وحدت و از انکارشدن به به‌رسمیت‌شناخته‌شدن برساند.

از همین‌رو است که من مزاری را نه صرفاً یک رهبر، نه فقط یک چهره‌ی محوری و نه تنها یک نماد مقاومت، بلکه «رمز عبور یک نسل» می‌دانم. او رمز عبور بود، زیرا نسل هزاره با او توانست از چند آستانه‌ی دشوار تاریخی بگذرد: از ایدئولوژی به حق، از جنگ‌های درون‌گروهی به ضرورت وحدت، از احساس حقارت به مطالبه‌ی سهم و جایگاه، از پراکندگی مرجعیت به جست‌وجوی زبان مشترک و از آینده‌ای موهوم و معلق، به اکنونی که باید در آن ایستاد، تصمیم گرفت و راه ساخت.

شاید اهمیت این استعاره برای امروز ما، از هر زمان دیگری بیشتر باشد. نسل پنجمی که ما پس از ۲۰۲۱ با آن روبه‌رو شدیم نیز در وضعیتی ایستاده است که بدون یافتن رمز عبوری تازه، راهی به پیش نخواهد گشود. این نسل، دیگر نه می‌تواند با رمزهای کهنه وارد جهان تازه شود و نه با کلیدهای ازکارافتاده، قفل‌های نو را باز کند. هر دوره، رمز عبور خاص خود را می‌طلبد. اما رسیدن به رمزهای تازه، بدون فهم رمزهای پیشین، ممکن نیست. مزاری، در تجربه‌ی تاریخی جامعه‌ی هزاره، یکی از مهم‌ترین این رمزهای عبور بود؛ رمزی که نسلی را از انسداد به امکان، از تفرقه به افق مشترک و از بی‌زبانی به زبانِ مطالبه رساند.

برای من، بازخوانی مزاری فقط بازگشت به یک خاطره یا یک چهره‌ی تاریخی نیست. بازخوانی او، بازگشت به لحظه‌ای است که یک جامعه توانست کد عبور خود را پیدا کند. هرگاه جامعه‌ای رمز عبور خود را بیابد، حتی اگر در ظاهر تنها، زخمی و بی‌پناه مانده باشد، باز هم امکان عبور برایش از میان نمی‌رود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000