در یادداشت پیشین از میدان گفتم؛ از کابلی که با شادی، نقل و شیرینی به آن وارد شدیم و از اعتمادی که خیلی زود در همان میدان به آزمون کشیده شد. گفتم که کابل تنها یک شهر نبود؛ میدانی بود با قواعد پنهان، با بازیگران آشکار و پشتصحنههای ناپیدا. اما شناختن ساختار میدان کافی نبود. باید درون آن را نیز میدیدیم؛ باید میفهمیدیم که آشفتگی کابل تنها از بیرون نمیآمد.
همه چیز را نمیشد به کپیتولهای خارجی، اسپانسرهای پشت پرده و بازیهای استخباراتی فروکاست. آنان سهم خود را داشتند؛ اما همهی حقیقت نبودند. بخشی از آشفتگی، از درون خود ما میجوشید، از آنچه بودیم و آنچه هنوز نشده بودیم، از آنچه بلد بودیم و آنچه نمیدانستیم، از فرهنگ سیاسیای که با خود آوردیم و از ظرفیتهایی که برای ساختن یک شهر، یک دولت و یک اعتماد عمومی در اختیار نداشتیم.
این یادداشت، روایت همان بخش درونی است؛ روایت آشفتگیای که نه فقط از پاکستان و امریکا و ایران و عربستان، بلکه از درون همان جریانی برمیخاست که میخواست کابل را پس از پیروزی دوباره بسازد. ما با نیتهای بزرگ، شعارهای بلند و خاطرهی جهاد وارد کابل شدیم؛ اما شهر، تنها با نیت و شعار ساخته نمیشد. کابل به نظم، عقل، قانون، گفتوگو، نهاد و ظرفیت اخلاقی نیاز داشت، چیزهایی که بسیاری از ما هنوز برای آن آماده نبودیم.
درک این آشفتگی درونی برای فهم فصل دوم «اعتماد» ضروری است. زیرا اگر تنها پشت صحنههای بیرونی را ببینیم، مسئولیت خود را گم میکنیم و اگر تنها خطاهای درونی را ببینیم، میدان بزرگتری را که ما را در خود گرفته بود، نادیده میگیریم. حقیقت تلخ کابل در همین میان بود: ما هم در میدانی ازپیشچیدهشده وارد شدیم و هم خود با دستهای ناتوان، عادتهای آشفته و اعتمادهای خام، آن میدان را آشفتهتر ساختیم.
***
پشاور ما را برای پیروزی آماده کرده بود، نه برای حکومت. این تفاوت در ظاهر ساده است؛ اما در عمل، تفاوتی بنیادین بود.
در پشاور، زبان ما زبان جهاد بود: «پیروزی»، «فتح»، «سقوط رژیم»، «حکومت اسلامی»، انفاذ شریعت»، «سهم عادلانه». این واژهها ما را گرم میکردند، کنار هم میآوردند و به حرکت وا میداشتند. اما وقتی به کابل رسیدیم، شهر زبان دیگری میخواست: «قانون اساسی»، «تقسیم قدرت»، «صلاحیت نهادی»، «ساختار حکمرانی»، «اجماع ملی». این واژهها در فرهنگ سیاسی ما جا نیفتاده بودند؛ نه به این دلیل که نادان بودیم، بلکه به این دلیل که سالها در فضایی نفس کشیده بودیم که چنین پرسشهایی یا مجال طرح نداشتند، یا جدی گرفته نمیشدند.
ما از «سقوط رژیم» بسیار گفته بودیم؛ اما کمتر پرسیده بودیم که چه چیزی جای آن را خواهد گرفت. از «پیروزی اسلام» سخن گفته بودیم؛ اما کمتر اندیشیده بودیم که ساختار سیاسی پس از پیروزی چگونه باید باشد. این خلأ، تنها خلای فکری نبود؛ خلای سیاسی بود. خلایی که در سالهای مهاجرت پر نشده بود و حالا، با ورود به کابل، ناگهان خود را نشان میداد.
در «بازیهای گرسنگی»، شرکتکنندگان را برای یک کار آماده میکنند: زندهماندن در میدان، حتا اگر به معنای کشتن باشد. اما وقتی کتنیس و پیتا برنده میشوند، با چیزی روبهرو میشوند که برایش آموزش ندیدهاند: زندگی پس از بازی. همین شکاف، در مقیاس سیاسی، در کابل ۱۳۷۱ نیز رخ داد. ما جنگیدن را بلد بودیم. مقاومت را بلد بودیم. اما آنچه پیروزی از ما میخواست، چیزی بود که هنوز در جعبهابزار سیاسی ما وجود نداشت.
این کمبود، پیش از هر جای دیگر، در خود ما آشکار شد؛ در درون حزب وحدت، در همان هفتههای نخست، در میان هیجان، ازدحام، شعار و امید با سوال بزرگی مواجه شدیم که هیچ یک از ما به آن فکر نکرده بودیم: سوال بعد از پیروزی.
در یادداشتهای پیشین گفتم که نخستین مصاحبهی احمدشاه مسعود با خبرنگاران را در تلویزیون سیاهوسفید کوچک روسی خانهی کاکایم دیدم. مسعود آرام بود. واژههایش سنجیده بود. در قامت و پکول کج و سخنان شمردهاش نوعی وقار دیده میشد که برای جوان ایدئولوژیک آن روز من قابل ستایش بود. اما امروز که به آن تصویر برمیگردم، میبینم در همان آرامش، پیچیدگیهایی پنهان بود که ما هنوز زبان خواندنشان را نداشتیم.
مسعود زبان قدرت و حکومت را بهتر از سایر همتایان خود میدانست. به همین دلیل، زودتر از دیگران توانست بر شریانهای اصلی قدرت و حکومت پنجه اندازد. اما کابل به یک مسعود با وجههی نظامی و قهرمانی و چالاکی نیاز نداشت؛ به توافقی نیاز داشت که همه در آن سهم و امنیت و کرامت خود را ببینند. آن توافق، همان چیزی بود که میتوانست کابل را از میدان بازی به شهر زندگی تبدیل کند. اما آن توافق، نه در آن تلویزیون سیاهوسفید آماده بود، نه در ارگ، نه در دفترهای تنظیمی و نه در ذهن ما که تازه از پشاور، با خاطرهی پیروزی و زبان جهاد، وارد آزمون حکومت شده بودیم.
***
ساختمان علوم اجتماعی، در دامنهی کوه افشار، به عنوان مقر رهبری حزب وحدت انتخاب شد. این ساختمان را قبل از ورود مجاهدین، ملک شریف، یکی از شخصیتهای کلیدی و صاحب نفوذ در منطقهی افشار، تصاحب کرده بود. خودش نیز در همان روزهایی که ما آمدیم، در این ساختمان دفتر لوکسی را برای خود اختصاص داده بود. بعد از آنکه اعضای شورای مرکزی و سایر رهبران حزب وحدت به کابل رسیدند، ملک شریف این ساختمان را در اختیار حزب وحدت گذاشت. ساختمان بزرگی بود، با بلاکهای متعدد، اتاقهای فراوان و فضای کافی برای دفترها، خوابگاهها و بخشهای مختلف فعالیت حزبی. از بیرون، انتخاب مناسبی به نظر میرسید. اما در روزهای نخست، این ساختمان بیشتر به صحنهی آغازین «بازیهای گرسنگی» شباهت داشت؛ همان لحظهای که شرکتکنندگان به کرنوکوپیا میرسند و هر کسی میکوشد پیش از دیگران، چیز بیشتری بردارد.
روزهای سیزدهم تا چهاردهم و پانزدهم ثور ۱۳۷۱، رهبران و فعالان حزب وحدت در کاروانهای بزرگ وارد کابل شدند. یکی از این کاروانها، حدود صد و پنجاه تن را با یک فروند هواپیمای نظامی جمهوری اسلامی ایران به کابل منتقل ساخت. بلافاصله هزاران تن دیگر از ولایتهای مختلف به سوی این مرکز سرازیر شدند. علوم اجتماعی بهزودی از ازدحام، شلوغی و هرجومرج لبریز شد. یادم میآید اگر کسی میخواست از پلههای ساختمان بالا یا پایین برود، ناچار بود خود را به گوشهی دیوار بچسباند تا زیر فشار کاروان روحانیون و رهبرانی که دستهجمعی حرکت میکردند، خرد نشود.
هر کس زودتر میرسید، ورقهای بر دروازهی بستهای میزد تا دیگران آن را تصرف نکنند. یکی از مسئولان فرهنگی حزب وحدت، درست روبهروی اتاقی که من و سید محمد سجادی در آن ساکن بودیم، بر دروازهای بسته نوشت: «دفتر استاد علوینژاد بلخی». او از مسئولان ارشد فرهنگی حزب وحدت بود و یک پایه کامپیوتر و یک دستگاه زیراکس جدید را نیز که از ایران آورده بودند، در اختیار داشت و با آن ورقههایی را چاپ و نشر میکرد. کاغذ روی دروازه را نیز با همین کامپیوتر و زیراکس چاپ کرده بود. وقتی کلید پیدا شد و دروازه را گشودند، معلوم شد که آن دروازه به تشناب باز میشود، نه به دفتر استاد.
این صحنه، در ظاهر خندهدار بود؛ اما در دل خود تصویری دردناک از واقعیت آن روزها داشت. خیلیها برای «مقام» آمده بودند، نه برای «مسئولیت». ادعا پیش از شناخت میآمد. شتابِ سهمگرفتن چنان تند بود که گاهی دروازهی تشناب با دروازهی دفتر اشتباه میشد.
مزاری دو سال بعد، در صحبت با جمعی از مردم کابل، در بیان ماجرای آن روزهای نخست گفت: «در دوران چهار سال یا سه سالی که از عمر حزب وحدت سپری شده بود، هیچوقت از خارج و داخل، سی نفر در بامیان جمع نشده بودند؛ ولی وقتی که کابل فتح شد، در همان روزهای اول فتح که ما اینجا آمدیم، هشتاد نفر از اعضای شورای مرکزی و شورای نظارت در اینجا آمده بودند و این هشتاد نفر همه وزارتخانه میخواستند؛ یعنی از وزارت پایینتر قانع نبودند و همه میگفتند: وزارت!»
هشتاد نفر از وزارت پایینتر قانع نبودند؛ در حالی که تنها سه وزارتخانه به حزب وحدت داده شده بود. سه وزارت برای هشتاد نفری که هر کدام از نُه حزب منحلشدهی سابق، با سهمیهخواهی و انتظار خود آمده بودند. این حساب، ساده نبود. همینجا بود که آشفتگی درونی خود را نشان میداد: ما هنوز نیاموخته بودیم که پیروزی، پیش از آنکه حق مطالبه کند، مسئولیت میآورد.
کابل در همان روزها به شکل دیگری نیز آشفته بود. شهر به ناحیههایی تقسیم شده بود که هر کدام زیر نفوذ یک گروه مسلح قرار داشت. حزب وحدت و حرکت اسلامی در غرب کابل و قسمتهایی از مرکز و شمال شهر، شورای نظار نیز در شمال و مرکز، حزب اسلامی حکمتیار در اطراف شهر. نیروهای جنرال دوستم و سید منصور نادری نیز هر کدام بخشهایی را در کنترل خود داشتند. هر ناحیه اسلحه داشت. هر اسلحه صاحبی داشت. هر صاحب، وفاداری خود را تعریف میکرد. اما این وفاداریها به هم وصل نبودند؛ هر کدام به یک تنظیم، یک رهبر و گاهی یک حامی بیرونی ختم میشدند. شهر در ظاهر آزاد شده بود؛ اما این آزادی شکل یک کابل واحد را نداشت؛ شکل چند کابل موازی را داشت که در یک پوسته کنار هم قرار گرفته بودند.
در چنین فضایی، رأی شورای تصمیمگیری حزب برای معرفی چند شخصیت غیر جهادی به کابینه، از جمله جنرال خداداد، داکتر عبدالواحد سرابی و یعقوب لعلی، طوفانی از اعتراض برانگیخت. جمعی از فرماندهان معروف، از جمله ابوذر غزنوی و شیرحسین مسلمی، با خشم گفتند که این تصمیم «اهانت به خون شهدای انقلاب» است. جلسهها برپا شد، فشارها وارد شد و در یک نوبت، جمعی از رهبران ارشد در تالار علوم اجتماعی تهدید شدند که تا پاسخ روشن ندهند، حق ترک جلسه را ندارند. جزئیات این قصهها را در یادداشتهای بعدی خواهم آورد تا روشن شود که غرب کابل و حزب وحدت، از درون، گرفتار چه آشفتگی و درهمریختگی وحشتناکی بود.
مزاری، البته در برابر این فشارها با استواری ایستاد و از تصمیم شورا دفاع کرد؛ اما در همان دفاع، تصویری از آنچه درون میدان میگذشت آشکار شد: ما پیش از آنکه جنگ بیرونی آغاز شود، با خودمان درگیر شده بودیم. هنوز دشمن حمله نکرده بود، هنوز خطوط جنگ به شکل کامل بسته نشده بود؛ اما ما درون خود را به میدان کشمکش تبدیل کرده بودیم.
مزاری بعدها توضیح داد که شورای تصمیمگیری با اکثریت آرا تصمیم گرفته بود؛ اما همان کسانی که در جلسه جنرال خداداد را کاندید کرده و یا برای او رأی داده بودند، بیرون از جلسه گفتند که «مزاری با استبداد رأی خود تصمیم گرفته است». این روایت، برای من همیشه نماد نوعی بیماری سیاسی بوده است: بیماری گریز از مسئولیت. رأی میدهند، اما به رأی خود اعتراف نمیکنند. تصمیم میگیرند؛ اما صاحب تصمیم نمیشوند. مسئولیت را میپذیرند؛ اما هنگام هزینهدادن، آن را بر دوش دیگری میاندازند.
این بیماری، در سیاست، از بسیاری بیماریها مرگبارتر است؛ زیرا درست همان چیزی را نابود میکند که جامعه بیش از همه به آن نیاز دارد: اعتماد. وقتی یک نهاد نمیتواند به تصمیم خود پایبند بماند، وقتی رأیدهندگان از رأی خود انکار میکنند، وقتی مسئولیت همیشه به گردن دیگری انداخته میشود، جامعه اعتماد خود را به نهاد از دست میدهد.
جامعهای که به نهادهای خود اعتماد نداشته باشد، هر بار که با چالشی روبهرو میشود، به جای حل مسأله، دنبال مقصر میگردد. کابل آن روزها، این چرخه را در خود داشت: شور پیروزی بود؛ اما نظم مسئولیت نبود. شعار وحدت بود؛ اما تمرین نهاد وجود نداشت. نام رهبری بود؛ اما فرهنگ پاسخگویی هنوز شکل نگرفته بود. همین آشفتگی درونی، میدان کابل را از درون فرسوده میکرد.
***
روزی انگشتها روی ماشه رفتند، شلیک و آتش آغاز شد و پس از آن، جنگ در گرفت. نه با اعلام رسمی، نه با تصمیمی مشترک، نه با نشستی که در آن گفته باشند از امروز جنگ شروع میشود. یک روز، صدای فیر از گوشه و کنار شهر بلند شد. بعد صداها بیشتر شد و کمکم روشن شد که این بار، فیرها شادیانه نیستند؛ قاصدان مرگ اند.
چیزی که یک ماه پیش دهها نفر را به علوم اجتماعی کشانده بود ـ امید به قدرت، امید به مقام، امید به سهم ـ حالا در برابر واقعیتی دیگر قرار میگرفت: جنگ. در برابر جنگ، همان جمعیت پرشور دیگر دیده نمیشد.
موج خروج از علوم اجتماعی چنان سریع اتفاق افتاد که در چند ساعت، آن ساختمان بزرگ تقریباً خالی شد. جز عدهی معدودی از نظامیان، کسی به چشم نمیخورد. همان ساختمانی که چند هفته پیش از ازدحام نفس نمیکشید، حالا خاموش و خلوت بود. دهلیزهایی که هر روز صدای بحث، مذاکره، ادعا و رقابت از آنها بالا میرفت، ناگهان ساکت شده بودند.
در «بازیهای گرسنگی»، اتحادها در لحظهی فشار امتحان میشوند. تا وقتی بازی آسان است، شرکتکنندگان کنار هم میمانند؛ اما همینکه خطر واقعی از راه میرسد، هر کسی راه نجات خود را میجوید. در علوم اجتماعی نیز همین منطق خود را نشان داد. کسانی که برای سهم آمده بودند، وقتی سهم به خطر افتاد، رفتند. این شاید از نظر انسانی قابل فهم بود؛ اما ظرفیت آدمها را نیز بیپرده آشکار میکرد.
روز دوم جنگ بود. جمعه، پانزدهم جوزای ۱۳۷۱. از دفتر فرهنگی، در منزل دوم ساختمان، بیرون شدم. مزاری را دیدم. وضو گرفته بود. آستینهایش هنوز تا آرنجها بالا بود. جاکت پشمی بیآستین بر تن داشت، سرش برهنه بود و ریش انبوهش از آب وضو تر شده بود. در آن دهلیز خالی و خاموش، آرامش چهرهاش بیشتر از همیشه به چشم میآمد.
تنها یک محافظ دم دروازهی دفترش ایستاده بود. دیگران رفته بودند. در آن لحظه، چیزی دیدم که در هیچ کتاب سیاست نمیشد خواند. در کتابها، رهبر کسی است که قدرت دارد، حامی دارد، نیرو دارد، جمعیت دورش حلقه زده است. اما مزاری، در روز دوم جنگ، نه قدرت مطلق داشت، نه آن هشتاد همراه مدعی در کنارش مانده بودند. تنها آب وضو در ریشش مانده بود و آرامشی در چشمهایش که از جنسی دیگر بود.
این صحنه سالهاست در ذهنم مانده است؛ نه به خاطر نمادپردازی، بلکه به خاطر حقیقت سادهای که نشان میداد. در آن لحظه، میزان واقعی تعهد آدمها آشکار شد. کسانی که برای وزارت آمده بودند، رفته بودند. مزاری که برای مردم آمده بود، مانده بود.
این تفاوت، تنها تفاوت میان چند فرد نبود؛ تفاوتی بود در فهم مسئولیت. کسانی که برای «سهم» میآیند، وقتی سهم به خطر میافتد، میروند. کسانی که برای «مردم» میآیند، وقتی مردم به خطر میافتند، میمانند.
***
آشفتگی کابل دو روی داشت، و برای فهم درست آن، باید هر دو رویش را دید. روی نخست، همان چیزی بود که از بیرون آمده بود: کپیتولهای متعدد با منافع متضاد، پول و اسلحهای که وابستگی میآفرید، و بازیسازانی که نمیخواستند در کابل برندهای واقعی شکل بگیرد. از این روی، در یادداشتهای پیشین به تفصیل سخن گفتم.
اما روی دوم نیز وجود داشت: آشفتگی درونی. خلایی سیاسی که از سالهای مهاجرت با خود آورده بودیم، نبود زبان مشترک برای حکمرانی، نبود توافق بر سر قواعد بازی و … شتاب ادعا کردن، پیش از آمادگی برای پاسخگویی. این روی کمتر دیده میشد، چون آسانتر بود که همهی آشفتگی را به دشمن بیرونی نسبت دهیم.
اما من، که در آن روزها در علوم اجتماعی بودم، در جلسههای پرتنش میان رهبران نشسته بودم، با بچههای ایدئولوژیک شورای ولایتی کابل – از بقایای سازمان نصر منحله – تماس داشتم، فیرهای شادیانه را دیده بودم که شبها با مرمی رسام در آسمان کابل «الله اکبر» مینوشتند، مرگ دختر برادر قایدزاده را دیده بودم و ماجرای دروازهی تشناب استاد علوینژاد بلخی را از نزدیک شاهد بودم، میدانستم که آشفتگی تنها از بیرون نمیآید. بخشی از آن در خود ما بود؛ در فرهنگ سیاسی ما، در عادتهای تنظیمی ما، در سهمخواهیهای ما و در ناتوانی ما برای تبدیل پیروزی به نظم.
در «بازیهای گرسنگی»، کپیتول برای سختتر کردن میدان از آتش، حیوان، طوفان و کمبود استفاده میکند؛ اما این ابزارها زمانی کارگر میشوند که شرکتکنندگان به هم اعتماد نداشته باشند. اگر آنان میآموختند که با هم بایستند، بسیاری از ابزارهای کپیتول بیاثر میشد. اما این آموختن برایشان دشوار بود؛ چون سالها ناحیهها را از هم جدا نگه داشته بودند.
در کابل نیز چنین بود. کپیتولهای خارجی، سالها تنظیمها را از هم جدا نگه داشته بودند: احزاب هفتگانه در یک مدار، احزاب هشتگانه در مدار دیگر، هر کدام با زبان، حامی، منبع و محاسبهی جداگانه. این جداسازی، بیاعتمادیای درونی ساخته بود که حتی پس از رفتن دشمن مشترک از میان نرفت. وقتی مسعود، مزاری و حکمتیار در یک شهر قرار گرفتند، بیشتر از آنکه شریکان پیروزی باشند، رقیبان قدرت شدند. همین رقابت، کار کپیتولها را آسانتر کرد.
البته نه هر آشفتگی محصول دسیسهی بیرونی بود. بخشی از آن اشتباه بود، بخشی جهل سیاسی، بخشی تعصب، بخشی خودخواهی فردی رهبران و بخشی نیز محصول فرهنگی که هنوز مسئولیت جمعی، نهاد، پاسخگویی و اعتماد عمومی را درست تمرین نکرده بود. جدا کردن اینها از هم، در میان دود و خون، کار آسانی نبود؛ اما لازم بود.
من در آن روزها هنوز این معیار را بهروشنی نمیدانستم. هنوز میآموختم که کجا باید رد پای کپیتول را دید و کجا باید به ضعفهای خود ما نگاه کرد. همین آموختن، یکی از دشوارترین درسهای کابل بود: اینکه میدان، تنها از بیرون ساخته نشده بود؛ ما نیز، با نادانیها، شتابها، ترسها و سهمخواهیهای خود، در آشفتگی آن سهم داشتیم.
***
اما آشفتگی، هرچند دردناک بود، یک کارکرد ناخواسته نیز داشت: آیینه بود. آدمها را نشان میداد؛ نه آنگونه که ادعا میکردند، بلکه آنگونه که در لحظهی آزمون بودند.
وقتی هشتاد نفر برای وزارت میآیند، تازه میفهمیم چه کسی اهل مسئولیت است و چه کسی اهل سهم. وقتی جنگ آغاز میشود و ساختمان علوم اجتماعی در چند ساعت خالی میشود، میبینیم چه کسی میماند و چه کسی میرود. وقتی مزاری از تصمیم شورای تصمیمگیری دفاع میکند، در حالی که اعتراضها رنگ تهدید میگیرند، جوهر یک رهبر آشکار میشود. آشفتگی، همان آزمونی بود که در یادداشتهای پیشین از آن گفتم؛ اما اینبار، نه تنها برای مردم، بلکه برای رهبران نیز نمایان شد.
مزاری در آن آزمون، با ریشی هنوز مرطوب از آب وضو و آستینهای برزده، در دهلیز خالی علوم اجتماعی، جوهر خود را نشان داد. او نمانده بود چون راه فراری نداشت؛ مانده بود چون آنجا جای او بود. مردم در خطر بودند و جای رهبر مردم، همانجا بود؛ کنار مردم، نه پشت سر آنان و نه دور از میدان.
همین تصویر است که سالها بعد، وقتی از مزاری سخن میگویم، در ذهنم زنده میشود. نه فقط تصویر خطابههای پرهیجان، نه فقط تصویر مذاکرههای سیاسی؛ بلکه تصویر مردی با آستینهای برزده، سر برهنه، در دهلیزی خالی، در روز دوم جنگ. این تصویر، فشردهی همان چیزی است که در یکی از یادداشتهای پیشین با تعبیر «نور جوهرهسنج» از آن یاد کردم.
کابل آشفته بود و در دل همین آشفتگی، آدمها خود را نشان دادند. برخی رفتند، برخی ماندند. برخی برای سهم آمده بودند و وقتی سهمی در کار نبود، رفتند. برخی برای مردم آمده بودند و وقتی مردم به آنان نیاز داشتند، ماندند.
این تقسیم، نه قومی بود و نه ایدئولوژیک. در میان هزارهها هر دو گونه آدم بودند، در میان تاجیکها همچنان و در میان پشتونها نیز. آشفتگی، خط خود را بر اساس قومیت نمیکشید، بر اساس جوهر آدمها میکشید.
و همین خط، همان خطی است که «اعتماد» میخواهد دنبال کند: نه خط میان قومها، نه خط میان احزاب، بلکه خط میان کسانی که اعتماد مردم را سرمایهی شخصی میکنند و کسانی که آن را مسئولیت میدانند؛ خط میان کسانی که برای سهم میآیند و کسانی که برای ماندن، خط میان کسانی که وقتی بازی آسان است حاضرند و کسانی که وقتی بازی سخت میشود، هنوز همانجا ایستادهاند.
آشفتگی کابل، با همهی درد و تلخیاش، این خط را روشنتر از هر زمان دیگری کشید. همین وضوح، یکی از گرانبهاترین درسهایی بود که از آن روزها با خود برداشتم.
***
آنچه در این یادداشت گفتم، روایت آشفتگی بود؛ اما آشفتگی پایان داستان نیست. در «بازیهای گرسنگی»، آشفتگی و ترس برای آن ساخته میشوند که شرکتکنندگان را خاموش کنند، آنان را در بقای لحظهای خود نگه دارند و نگذارند تصویر بزرگتری ببینند. اما کتنیس، در دل همان آشفتگی، چیزی میسازد که کپیتول حسابش را نکرده بود: آتش. نه آتش کشتن؛ آتشی که به مردم یادآوری میکند هنوز زندهاند.
در کابل نیز، در میان همان آشفتگی، آتشی از این دست بود؛ نه در مرکز شهر، نه در علوم اجتماعی پر از رهبران مدعی، بلکه در غرب کابل.
غرب کابل، که از همان روزهای نخست کمامکاناتترین و محاصرهشدهترین ناحیهی شهر بود، در برابر آشفتگی مقاومتی ساخت که از جنسی دیگر بود؛ نه تنها نظامی، بلکه فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی. در آنجا مکتبهایی باز ماندند، در حالی که شهر میسوخت. در آنجا جشنوارهای برگزار شد، در حالی که راکت میبارید. در آنجا کسانی زندگی کردند که تصمیم گرفته بودند آدم بمانند، حتا در میدان مرگ.
مکتبی که زیر راکت باز میماند، لحظهای از سرپیچی است. جشنوارهای که در محاصره برگزار میشود، لحظهای از سرپیچی است. صادق سیاهی که در سرما میماند، نصیر سوزی که در خط آخر میایستد، فرمانده شفیعی که از محاصرهی غزنی میگذرد تا کنار مزاری باشد و مزاری که در دهلیز خالی علوم اجتماعی وضو میگیرد و میماند، همه لحظههایی از همین سرپیچیاند. این لحظهها کپیتولها را در همان دم نمیشکنند؛ اما ثابت میکنند که بازی مطلق نیست. ثابت میکنند که حتا در آشفتهترین میدانها، انسان هنوز میتواند انتخاب کند.
از این غرب کابل، از این مقاومت دیگرگونه، از این آدمهایی که در دل آشفتگی اعتماد ساختند، در یادداشتهای آینده به تفصیل خواهم گفت. از صادق سیاه خواهم گفت که در آن سرمای سرد طبیعت و خشونت چگونه ایستاد. از نصیر سوز خواهم گفت که در آخرین شبها به کجا رفت. از فرمانده شفیع خواهم گفت که چرا از محاصرهی غزنی گذشت تا در کنار مزاری باشد. اینها بذرهایی بودند که در دل آشفتگی کاشته شدند؛ بذرهایی که شاید تاریخ را در همان لحظه عوض نکردند، اما بعدها روییدند و معنا ساختند.
اما پیش از رسیدن به آن بذرها، باید آشفتگی را کامل دید. باید فهمید از کجا آمدیم تا بدانیم چه چیزی آن مقاومت را ممکن کرد. آشفتگی کابل، نه محکومنامهی یک حزب است و نه مرثیهی یک دوره. آشفتگی کابل واقعی بود و باید واقعی گفته شود؛ اما این واقعیت را نمیتوان تنها به «رهبران بد» یا «مردم نادان» نسبت داد. آشفتگی محصول یک تاریخ بود: تاریخ جنگ سرد در افغانستان، تاریخ وابستگی به حامیان بیرونی، تاریخ مهاجرت، تاریخ جدایی از واقعیتهای زمینی و تاریخ ناتوانی ما در تبدیل پیروزی به نظم، نهاد و پاسخگویی.
درستفهمیدن این آشفتگی، شرط لازم برای داوری عادلانه دربارهی کسانی است که در دل همان آشفتگی، راهی متفاوت رفتند. بدون دیدن تاریکی، نمیتوان نور را سنجید. بدون شناختن عمق آشفتگی، نمیتوان فهمید چرا ماندن مزاری در آن دهلیز خالی، ماندن صادق سیاه در آن سنگر سرد و ماندن نصیر سوز در آن تپهی خاکی چنین معنای سنگینی داشت.
کابل میدانی آشفته بود؛ اما در دل همان آشفتگی، کسانی بودند که آشفتگی را نپذیرفتند. این «نپذیرفتن»، قلب فصل دوم «اعتماد» است. فصل دوم، در یادداشتهای آینده، از همین آتش خواهد گفت؛ از ناحیهای که در میدان آشفته ایستاد و نگفت «نمیشود». از مردمی که در محاصره بودند؛ اما اعتماد را رها نکردند و از رهبری که در دهلیز خالی ماند تا آخر….
دیدگاهها (1)
استاد گرامی را درود …فقد بنویس که خیلی تشنه این نبشتن ها هستم ،لذت میبرم وقت میخوانم …
ارسال دیدگاه