در یادداشتهای پیشین، کابل را به جنگلی سوخته تشبیه کردم؛ شهری که در روزهای نخست پیروزی مجاهدین، زیر بار آشفتگی، دود، ترس و بیاعتمادی نفس میکشید. کابل تنها از ویرانی ساختمانها و خیابانها نمیسوخت؛ از هجوم هزاران تفنگدار مغرور از فتح و پیروزی جهاد، از حضور دهها گروه سرشار از کینه، تعصب و جزمیت، از خامی و بیتجربگی در مدیریت مناسبات قدرت، و از پراکندگی جامعهای نامتجانس و بیقرار نیز میسوخت. هر گروهی با خاطرهای از جنگ آمده بود؛ هر فرماندهی سهمی میخواست؛ هر تفنگی زبان خود را داشت؛ و هر پیروزی، بذر جنگ تازهای را در خود حمل میکرد.
در یادداشت قبلی، بحران را بیشتر از بیرون دیدم: از پشاور، از معاملات پنهان، از بازیسازانی که میدان را طراحی کرده بودند و از بازیگرانی که هنوز نقشهی کامل آن را نمیدانستند. از فرماندهانی گفتم که با «بوجیهای پول»، بهجای سیاست، مشروعیت میخریدند و با پول، اسلحه و شعار، میخواستند اعتماد مردم را تصرف کنند. آنجا، کابل صحنهی بازی قدرتهایی بود که از بیرون خط میدادند و از درون، خامی و خشم و بیاعتمادی را به حرکت میآوردند.
اکنون باید از درون بگویم؛ از جایی که در آن، قدرت تنها توزیع نمیشد، بلکه معنا مییافت. این نقطه، علوم اجتماعی بود.
علوم اجتماعی، در کابل سال ۱۳۷۱، چیزی فراتر از یک ساختمان دانشگاهی بود. در ظاهر، یکی از دانشکدههای دانشگاه کابل بود که به مرکز حضور رهبران حزب وحدت تبدیل شده بود؛ اما در عمق، به جایی بدل شد که تصمیم، اعتراض، امید، شکاف و اعتماد در آن به هم میرسیدند. فرمان از آنجا صادر میشد، اما مهمتر از فرمان، معنا در آنجا ساخته میشد: معنای رهبری، معنای مشارکت، معنای مقاومت، و معنای اینکه مردم هزاره در میدان تازهی قدرت چه جایگاهی دارند.
در چنین فضایی، رهبری تنها به معنای فرماندادن نبود. رهبری، بیش از هر چیز، توان دیدن خطر و مهار بحران بود. مدیریت ریسک در رهبری مزاری یعنی شناسایی خطر در مسیر حرکت سیاسی و پرهیز از افتادن در دام آن؛ دیدن پرتگاه پیش از آنکه مردم به لب آن برسند. مدیریت بحران در رهبری او یعنی ثباتبخشیدن به بستر و زمینهای که حرکت سیاسی در آن جریان مییابد؛ یعنی ایستادن در دل آشوب و جلوگیری از آنکه ترس، خشم، بیاعتمادی و شتاب، مردم را به باتلاق بکشاند. مزاری در کابل سوخته، هم خطر را میدید و هم میکوشید زمینهی حرکت را از فروپاشی کامل نجات دهد.
در زبان علوم اجتماعی، نقطهی ثقل قدرت همیشه قصر، وزارتخانه یا قرارگاه نظامی نیست. گاهی نقطهی ثقل همان جایی است که اگر در آن بایستی و مقاومت کنی، مسیر بازی تغییر میکند؛ و اگر آن را از دست بدهی، پیش از آنکه شکست نظامی بخوری، میدان معنا را باختهای. علوم اجتماعی در کابل آن روزها، برای حزب وحدت و برای جامعهی هزاره، چنین جایگاهی داشت. من این را نه از کتاب، بلکه از دل همان روزها آموختم.
علوم اجتماعی هم سکوی تصمیم بود و هم صحنهی اعتراض؛ هم محل تولد اعتماد بود و هم جای آشکارشدن نخستین شکافها. رهبران، فرماندهان، روحانیون، روشنفکران، فعالان فرهنگی و مدعیان سهم، همه در آنجا ازدحام میکردند، بیآنکه هنوز روشن باشد پیروزی چگونه باید به دولت، قانون و اعتماد تبدیل شود. هر کس چیزی میخواست: سهم، امنیت، مشروعیت، نفوذ، پاسخ، یا امید. اما در میان این همه خواستهای پراکنده، پرسش اصلی چیز دیگری بود: چه کسی میتواند این آشفتگی را به جهت تبدیل کند؟
از همینجا بود که علوم اجتماعی به نقطهی ثقل قدرت تبدیل شد. نقطهای که در آن، مردم میفهمیدند چه کسی از طرف آنان سخن میگوید، چه کسی حاضر است بهای تصمیم خود را بپردازد، و چه کسی میتواند از دل پراکندگی، اعتماد و ارادهی جمعی بسازد. از همان روزهای نخست حضور مزاری در کابل، علوم اجتماعی چنین جایگاهی یافت؛ جایی که قدرت، پیش از آنکه در سنگرها آزموده شود، در زبان، تصمیم و اعتماد تعریف میشد.
در کابلِ جنگلسوخته، مزاری تنها در برابر دشمنان بیرونی یا رقیبان سیاسی قرار نداشت؛ او در برابر آشفتگی خود میدان نیز ایستاده بود. باید خطر انحصار را میدید، بیآنکه مردمش را به نفرت قومی بکشاند. باید از حق هزاره دفاع میکرد، بیآنکه سیاست را به انتقام تقلیل دهد. باید با تفنگداران مغرور، رهبران سنتی، روشنفکران نگران، فرماندهان سهمخواه و مردم زخمخورده سخن میگفت و در میان همهی این صداهای پراکنده، خطی از ثبات و اعتماد میکشید. این همان مهارت اصلی رهبری بود: مدیریت ریسک در مسیر حرکت، و مدیریت بحران در بستری که هر لحظه میتوانست به آتش تازهای بدل شود.
***
مزاری، در چارچوب رسمی حزب وحدت، رئیس شورای مرکزی بود. این عنوان، اعتبار تشکیلاتی داشت؛ اما در میدان آشفتهی کابل، اعتبار تشکیلاتی تنها زمانی معنا پیدا میکرد که با واقعیت اجتماعی پشتیبانی شود. عنوان رسمی، اگر در دل مردم جا نمیگرفت، چیزی بیش از یک عبارت اداری نبود. آنچه در کابل اتفاق افتاد، یکی از روشنترین نمونههای پیشیگرفتن زبان مردم از زبان تشکیلات بود.
فعالان فرهنگی حزب وحدت، از همان روزهای نخست، عنوان «دبیرکل» را برای مزاری به کار بردند. این تعبیر با واکنش جدی بخشی از رهبران ارشد مواجه شد. آنان میگفتند در ساختار حزب وحدت چنین عنوانی وجود ندارد؛ رئیس شورای مرکزی داریم، نه دبیرکل. هنوز این مناقشهی عنوانشناختی به نتیجهای نرسیده بود که موج تازهای آغاز شد: مردم مزاری را «رهبر» خواندند. اینبار نیز اعتراضهایی برخاست و برخی آن را بدعتی در ساختار تشکیلاتی دانستند؛ اما زبان مردم منتظر تأیید پروتوکل نماند. کمی بعد، تعبیرهایی چون «اسطورهی مقاومت» و سرانجام «بابه» نیز عمومیت یافت.
من در آن روزها، وقتی این تغییر زبانی را میدیدم، حس میکردم اتفاقی بزرگتر از انتخاب چند واژه در حال وقوع است. در کابلِ جنگلسوخته، جایی که هر گروه برای سهم، بقا و تثبیت جایگاه خود تقلا میکرد، جامعهی هزاره نیز در پی چیزی فراتر از یک عنوان حزبی بود. جامعهای که سالها در حاشیه نگه داشته شده بود، اکنون در مرکز کابل، برای خود نام، صدا و مرجع میساخت. وقتی مردمی کسی را «رهبر» یا «بابه» خطاب میکنند، تنها آن فرد را توصیف نمیکنند؛ خود را نیز بازتعریف میکنند. آنان میگویند: ما بیسر نیستیم؛ ما صاحب صدا، صاحب اراده و صاحب آیندهایم.
در منطق امپاورمنت، این همان لحظهای است که یک جمعیت از حالت تماشاگری بیرون میشود و خود را شریک و صاحب میدان میبیند. نامگذاری، در چنین لحظهای، تنها کار زبان نیست؛ کار هویت است. مردمی که سالها نامشان در زبان رسمی با تحقیر، حذف یا سکوت همراه بود، اکنون با نامدادن به رهبر خود، به خود نیز نام میدادند. «بابه» فقط لقب مزاری نبود؛ نشانهی تولد اعتماد تازهای بود که میان مردم و رهبری سیاسیشان شکل میگرفت.
اما این تحول زبانی، لایهای پنهانتر نیز داشت. مزاری، بهعنوان یک چهرهی هزاره، ساختار سنتی رهبری سیدها در جامعهی شیعه و هزاره را به چالش میکشید. در نگاه سنتی، رهبری دینی و اجتماعی بیشتر در حلقهای از نسب، لباس و مرجعیت مذهبی تعریف میشد. مزاری اما از دل مردم آمده بود؛ از دل دردی که همه آن را میشناختند، و از زبان زخمی که سالها مجال بیان نیافته بود. همین امر، بهتدریج مناسبات پیچیدهی قدرت و نفوذ در جامعهی هزاره را آشکار کرد.
پرسش اصلی، آرامآرام از پشت این عنوانها سر بیرون میآورد: رهبری سیاسی از کجا مشروعیت میگیرد؟ از نسب و لباس و جایگاه سنتی، یا از توان نمایندگی خواست مردم و ایستادن در برابر سرنوشت آنان؟ در علوم اجتماعی، این پرسش دیگر نظری نبود. در ازدحام رهبران، فرماندهان، روحانیون، روشنفکران و مردم عادی، این پرسش به واقعیت روزمره تبدیل شده بود. مزاری با هیچ فرمان رسمی «بابه» نشد؛ مردم، در لحظهای که به مرجع اعتماد نیاز داشتند، این نام را به او دادند.
و همین نام، نشان میداد که قدرت تازهای در حال تولد است: قدرتی که از دل اعتماد اجتماعی برمیخاست، نه فقط از متن اساسنامهی حزب. در جنگل سوختهی کابل، جایی که خطر از هر سو سر برمیآورد و بحران هر لحظه شکل تازهای میگرفت، این اعتماد برای مزاری سرمایهای حیاتی بود. مدیریت ریسک او بدون این اعتماد ممکن نبود؛ مدیریت بحران او نیز بر همین اعتماد تکیه داشت. او تنها با عنوان رسمی نمیتوانست مردم را از سراسیمگی به ایستادگی برساند. مردم باید در او خود را میدیدند، و او باید در اعتماد مردم، توان ایستادن در میدان را پیدا میکرد.
از همینجا بود که نامها، در آن روزها، تنها نام نبودند. «دبیرکل»، «رهبر»، «اسطورهی مقاومت» و «بابه» هر کدام مرحلهای از عبور یک جامعه از حاشیه به متن بودند. این واژهها نشان میدادند که جامعهی هزاره، در دل آشوب کابل، در حال ساختن زبان تازهای برای حضور سیاسی خود است؛ زبانی که با آن میتوانست بگوید: ما فقط نیروی جنگ نیستیم، فقط جمعیت زخمی نیستیم، فقط قربانی تاریخ نیستیم؛ ما مردمیم، صاحب حقیم، و برای آیندهی خود مرجع اعتماد میسازیم.
***
بعدازظهر دوشنبه، ۲۱ ثور، ساعاتی پس از ورود مزاری به کابل، جلسهی اعضای شورای مرکزی و شورای عالی نظارت حزب وحدت در یکی از اتاقهای بزرگ علوم اجتماعی برگزار شد. سید رحمتالله مرتضوی در خاطرات خود مینویسد که در این جلسه، مزاری را در جریان توافق با دولت اسلامی قرار دادند. به روایت او، مزاری لحظهای سکوت کرد و سپس با عصبانیت رو به آقای زاهدی گفت که از یکسو با دولت اسلامی مذاکره و توافق شده است، و از سوی دیگر، شورای مرکزی با جنبش ملی اسلامی پیمان بسته بود که بدون حضور جنبش وارد مذاکره نشود. بعد خطاب به زاهدی گفت: «اگر دیگران در جریان این پیمان نبودند، شما که میدانستید؛ چرا بدون حضور جنبش وارد مذاکره با دولت اسلامی شدهاید؟» و در پایان حکم داد: «مذاکره باید متوقف شود.»
این لحظه، برای من، اوج معناداری دارد. مزاری تازه به کابل رسیده بود؛ خستگی سفر هنوز از تنش بیرون نشده بود و هیجان استقبال نیز کاملاً فرو ننشسته بود. ساعتی پیشتر، در برابر جمعیت، از فداکاری زاهدی با تعبیرهایی عاطفی و سنگین یاد کرده بود؛ از همان زاهدی که در پاسخ به درخواست مزاری برای رفتن به کابل گفته بود: «فقط با این که از نگاه شخصیتم، از نگاه جهادم، از نگاه خطری که وجود دارد، امکان دارد این مسأله برای من مناسب نباشد، ولی من این حرف را برایت میگویم و اطمینان میدهم اگر مرا به ارزش یک کلوخ برای نجات مردم فکر میکنی که مفید باشم بالای آب بگذاری که مردم ما از این جا گذر کنند، من در اختیار شما هستم.» مزاری نیز گفته بود که «برای این مسأله بسیار تحت تأثیرم.»
اما همین مزاری، در نخستین نشست رسمی، وقتی پای پیمان سیاسی و مسئولیت جمعی به میان آمد، زاهدی را با عتاب مورد بازخواست قرار داد. این تغییر لحن، تناقض نبود؛ نشانهی رهبری مسئول بود. در امر عمومی، عاطفهی شخصی جای ضابطهی جمعی را نمیگیرد. احترام به فداکاری یک فرد، به معنای چشمپوشی از مسئولیت سیاسی او نیست. سیاست، اگر قرار است بر اعتماد بنا شود، با تعارف و رودربایستی پیش نمیرود.
آنچه مزاری را در آن نشست به واکنش واداشت، نه سهمخواهی بود و نه استفادهی عجولانه از فرصت ورود به کابل. او از پایبندی به پیمان سخن گفت؛ از اینکه پیمان سیاسی هم اعتبار دارد و هم هزینه. کسی که میخواهد در میدان قدرت جدی باشد، باید اعتبار پیمان خود را نگه دارد و هزینهی آن را نیز بپردازد. برای مزاری، سیاست از همینجا آغاز میشد: از اعتماد، وفاداری و مسئولیت؛ نه از معاملهی پنهان و محاسبهی لحظه.
به روایت مرتضوی، در جلسهی روز بعد، مزاری از جنرال دوستم و جنبش ملی اسلامی بهعنوان متحد طبیعی هزارهها یاد کرد. مرتضوی در کتاب خود، در ثبت تاریخ این جلسه نیز دچار اشتباه شده و آن را «۲۶ اردیبهشت/ثور» نوشته است. با توجه به اینکه جلسه در فردای ورود مزاری به کابل برگزار شده بود، تاریخ درست آن سهشنبه، ۲۲ ثور است. سایر اقداماتی که خود سید مرتضوی در کتابش از آنها بهعنوان جلسات شورای مرکزی و مذاکرات با دولت مجددی یاد میکند، نیز همین تاریخ را تأیید میکند.
مرتضوی مینویسد که مزاری گفت جنبش نمایندهی قوم ازبک است، مردم ازبک پشت سر دوستم ایستادهاند، و این جریان از نیروی نظامی و امکانات گسترده برخوردار است. مرتضوی، در ادامهی این سخن، حرفی را به مزاری نسبت میدهد که در لحن و ساختار خود، برای من با دیگر سخنان مزاری همخوانی کامل ندارد و راستیآزمایی آن، پیش از همه، بر عهدهی خود مرتضوی و کسانی است که در آن جلسه حضور داشتهاند. به روایت مرتضوی، مزاری گفته است: «اگر جنبش در کنار ما نباشد، کسی روی ما حساب نمیکند.»
این تعبیر، با توجه به جایگاه سیاسی و نظامی حزب وحدت در نخستین روزهای پس از پیروزی مجاهدین، دقیق و صادقانه به نظر نمیرسد. حزب وحدت در آن مقطع یکی از نیروهای تعیینکننده در معادلهی قدرت کشور بود و مزاری کسی نبود که خود را متکی به حمایت جنبش یا جنرال دوستم بداند. با اینهمه، اصل حمایت مزاری از جنرال دوستم و جنبش ملی اسلامی تردیدبردار نیست. دوستم در سراسر دوران مقاومت غرب کابل از حمایت آشکار مزاری برخوردار بود و خود نیز تا پایان حیات مزاری، این حمایت را بهعنوان پشتوانهای مهم به یاد داشت.
مزاری در نخستین سخنرانی خود در صحن علوم اجتماعی، که فقط یک روز با این جلسه فاصله داشت، به صراحت گفته بود: «مسألهای که در این جا هست که باید یادآور شوم، این برادرانی که آمدند، این تحول را به وجود آوردند که الآن نزدیک سه ماه کمتر میشود، در تعهد خود با وجود همهی عهدشکنیهای مجاهدین، یک ذره تخلف نکردند، بعد از این هم نخواهند کرد. ملت باید قدر این عزیزان را بدانند. واقعاً در مقابل شما ملت اینها دین شان را در انقلاب ادا کردند. و الا شما خود تان هم باور تان نمیآمد که شما این آزادی را امروز در کابل مشاهده میکردید. ده هزار نفر وارد شد، باز این نیرو، نیروی شمال عزیز بود و این افسران عزیز خط محاصره را شکستند و آمدند. الآن هم دنبال این جوسازی و تبلیغات نروید که اینها را جوسازی میکنند و رسانههای استکباری به عنوان جنایتکار مطرح میکنند. اینها کلید پیروزی هستند و بعد از این هم خواهند بود. نیروهای قهرمان شمال تعیین کننده است. نیروهای حزب وحدت اسلامی امروز از ستون فقرات انقلاب است و به حساب میآید.»
این سخنان، تقدیر و سپاسگزاری مزاری از نیروهای شمال بود؛ نه بیان وابستگی حزب وحدت به آنان. این، وفاداری به عهدی بود که پای آن ایستاده بود و بیان حقی بود که باید گفته میشد. در آن زمان، حتی خود جنرال دوستم نیز به نقش محوری و حمایتی حزب وحدت معترف بود و پاس این حمایت را فراموش نمیکرد.
جنرال دوستم، در سال ۱۳۷۲، وقتی در مقام کفیل ریاست جمهوری برای دیدار با مزاری به کارته سه آمد، از فاصلهی دهدوازدهمتری به او سلام نظامی داد؛ صحنهای که در ویدیوهای این دیدار نیز ثبت شده است. در همان دیدار، مزاری جنرال دوستم را قناعت داد که مشکلات خود را با حزب اسلامی و گلبدین حکمتیار حل کند و دوستم نیز آن را بیدرنگ پذیرفت. همین روند سرانجام به تشکیل شورای هماهنگی انجامید.
مهمتر از برخی جزئیات دیگر در روایت مرتضوی، نکتهای است که خود او در سخنان مزاری «تکاندهنده» توصیف میکند و با توجه به تحولاتی که بعداً پیش آمد، بسیار قابل تأمل است. به روایت او، مزاری گفت: «ازبک، تاجیک و هزاره از اقوام محروم کشورند. ما تاجیک را فقط از دیدگاه احمدشاه مسعود نمیشناسیم. حساب کل تاجیکها از آقای مسعود جداست.»
این سخن، با منطق سیاسی مزاری و مواضعی که در جریان مقاومت غرب کابل گرفت، سازگاری کامل دارد. مزاری جامعهها را در چهرهی رهبران نظامی و تنظیمیای که مدعی نمایندگی از آنان بودند، خلاصه نمیکرد. او ازبک را تنها در دوستم، تاجیک را تنها در مسعود، و پشتون را تنها در حکمتیار یا رهبران دیگر نمیدید. برای او، هر جامعه واقعیتی مستقل داشت و هیچ رهبر یا تنظیمی حق نداشت سرنوشت یک مردم را به نام خود مصادره کند. مخالفت با یک رهبر، نباید به نفی یک قوم تبدیل میشد؛ همانگونه که اتحاد با یک رهبر نیز باید در چارچوب بهرسمیتشناختن حق سیاسی مردمی فهمیده میشد که پشت سر او ایستاده بودند.
در همان جلسه، مزاری مسألهی انسجام حزب وحدت را نیز مطرح کرد. در نتیجه، پنج شورا برای سامانبخشیدن به کار حزب شکل گرفت: شورای سیاسی، شورای نظامی، شورای اقتصادی، شورای ارتباطات و شورای قضایی. شورای سیاسی، با حضور مزاری، محمد کریم خلیلی، سید مصطفی کاظمی و سید رحمتالله مرتضوی تشکیل شد و بدون وقفه هر روز جلسه برگزار میکرد.
این ساختارسازی، در میدانی که هنوز بسیاری در هیجان پیروزی و سرگردانی قدرت گرفتار بودند، نخستین نشانهی رهبریای بود که میخواست از آشوب به نظم برسد و از لحظهی پیروزی، مسئولیت سیاسی بسازد. مزاری با این کار، علوم اجتماعی را از محل تجمع و اقامت رهبران، به نقطهی ثقل تصمیم و قدرت تبدیل میکرد.
***
چند روز پس از ورود مزاری، به تاریخ بیستوششم ثور، جمعی از روشنفکران و استادان دانشگاه کابل، حدود هفده یا هجده نفر، برای دیدار با او به علوم اجتماعی آمدند. ساعت حوالی سه بجهی بعد از ظهر بود. زمینهی این دیدار را سید محمد سجادی فراهم کرده بود و من نیز به پیشنهاد او در آن شرکت کردم. این نخستین باری بود که مزاری را از نزدیک، زیر یک سقف، میدیدم؛ نه در میان شعار و ازدحام، بلکه در فضایی آرام، مستقیم و انتقادی.
این دیدار، از همان آغاز، برای من معنایی فراتر از یک ملاقات معمولی داشت. پس از سخنرانی در صحن علوم اجتماعی، پس از جلسهی شورای مرکزی و پس از نخستین تصمیمهایی که برای انسجام حزب گرفته شده بود، اکنون نوبت روبهروشدن با یک نیروی دیگر بود: روشنفکران. کسانی که نه فرمانده بودند، نه عضو شورای مرکزی، نه صاحب نیروی نظامی؛ اما با پرسش، نقد و حساسیت سیاسی خود، بخشی از وجدان بیدار جامعه را نمایندگی میکردند. مزاری باید نشان میداد که با این نیرو چگونه برخورد میکند: با بیاعتنایی، با خشم، با استفادهی تبلیغاتی، یا با دعوت به مسئولیت.
یکی از استادان به عکس آیتالله خمینی که پشت میز کار مزاری نصب بود، اشاره کرد و گفت که این عکس، استقلال سیاسی حزب وحدت را زیر سؤال میبرد. استدلالش این بود که خمینی، هرچند مرجع مذهبی شیعیان است، رهبر سیاسی یک کشور خارجی نیز بوده است. به باور او، نصب عکسهای خمینی و خامنهای و موجودیت آرمهای جمهوری اسلامی در برخی قرارگاههای حزب وحدت، شائبهی وابستگی سیاسی حزب به ایران را تقویت میکند. یکی دیگر از حاضران نیز از بینظمی و هرجومرج در ساختار تشکیلاتی حزب انتقاد کرد.
مزاری با حوصله به همهی حرفها گوش داد. آنچه در همان لحظه برایم تحسینبرانگیز بود، دقت و حافظهی او در گرفتن نکتههای اصلی سخنانی بود که نزدیک به یک ساعت، با لحنها و زبانهای مختلف بیان شد. او یادداشتبرداری نکرد؛ اما وقتی پاسخ داد، یکییکی به نکتههای مطرحشده برگشت. این خود نشانهای از نوعی رهبری بود که نقد را مزاحمت نمیدید؛ میشنید، نگه میداشت و سپس به آن پاسخ میداد.
دربارهی عکس خمینی گفت که او مرجع تقلید شیعیان است و این عکس نه به دلیل سیاسی، بلکه به دلیل مذهبی در آنجا نصب شده است. افزود که اگر منظور، حساسیت کسانی مانند سیاف و مولوی خالص باشد، آنان موجودیت ما را هم قبول ندارند؛ آیا به خاطر آنان باید از اعتقادات مذهبی خود نیز دست برداریم؟ سپس تأکید کرد که موضع سیاسی حزب از اعتقادات مذهبی آن جداست.
این پاسخ، برای من، دو لایه داشت. از یکسو، مزاری نمیخواست جامعهی شیعه را از ریشههای مذهبی و عاطفی خود جدا نشان دهد؛ از سوی دیگر، مرز سیاست را با وابستگی بیرونی مشخص میکرد. او میگفت اعتقاد مذهبی، به معنای اطاعت سیاسی نیست. در فضایی که هر نشانهای میتوانست بهانهای برای حذف و اتهام شود، این تفکیک اهمیت زیادی داشت: حزب وحدت میتواند شیعه باشد، اما سیاست خود را از متن واقعیت افغانستان، از حق مردم خود و از ضرورت مشارکت عادلانه در قدرت ملی تعریف کند.
در پاسخ به انتقاد از بینظمی حزب، توضیح داد که حزب وحدت از گروههای مختلف تشکیل شده و روند هماهنگی کامل هنوز به پایان نرسیده است؛ اما او بیش از هر چیز به انسجام نیروها و ساماندادن ساختار حزب توجه دارد و در این زمینه اقدامات عملی صورت خواهد گرفت. در همین جلسه، از پنج شورایی یاد کرد که برای نظمبخشیدن به امور حزب ایجاد شده بود: شورای سیاسی، شورای نظامی، شورای اقتصادی، شورای ارتباطات و شورای قضایی. گفت گامهای بعدی نیز در همین راستا برداشته خواهد شد.
در اینجا نیز مزاری از نقد فرار نکرد. بینظمی را انکار نکرد؛ اما آن را بهانهای برای ناامیدی و سرزنش نساخت. توضیح داد که حزب وحدت از دل پراکندگیها، گروهها، تجربهها و سابقههای مختلف شکل گرفته است و طبیعی است که رسیدن به نظم، زمان و کار میطلبد. مهم این بود که او مسأله را میدید و برای آن ساختار میساخت. این همان تفاوت رهبری مسئول با رهبری شعاری است: یکی از آشوب شکایت میکند؛ دیگری در دل آشوب، ابزار نظم میسازد.
در پایان، مزاری از روشنفکران و استادان دانشگاه خواست که به جای ایستادن در حاشیهی پیشنهاد و انتقاد، خود بهصورت مستقیم در بهبود امور سهم بگیرند. این جمله برای من معنای زیادی داشت. او از روشنفکران نمیخواست فقط مشاور، ناظر یا نویسندهی اعلامیه باشند؛ میخواست شریک عمل شوند. در فرهنگ سیاسی سنتی، روشنفکر اغلب یا مزاحم تلقی میشود، یا زینت مجلس، یا ابزار تبلیغ. اما مزاری در آن لحظه، از آنان میخواست از حاشیهی نقد به متن مسئولیت بیایند.
این همان نقطهای است که عنوان یادداشت ۴۷ را برای من جهت میدهد: روشنفکری، اگر تنها در نقد بماند، از بیرون به میدان نگاه میکند؛ اما اگر مسئولیت بپذیرد، بخشی از ساختن میدان میشود. مزاری با آن دعوت، روشنفکران را از جایگاه تماشاگر بیرون میکشید. میگفت اگر این نظم ناقص است، بیایید در ساختن آن سهم بگیرید؛ اگر حزب نیاز به اصلاح دارد، اصلاح را از دور توصیه نکنید، در متن آن بایستید؛ اگر استقلال سیاسی، انسجام تشکیلاتی و آیندهی مردم برای شما مهم است، این اهمیت باید به کنش تبدیل شود.
در منطق امپاورمنت، این همان دعوت به توانمندسازی است: تبدیل آگاهی به عمل، تبدیل نقد به سهم، و تبدیل روشنفکر از ناظر بیرونی به شریک مسئول. مزاری در آن جلسه، با استادان و روشنفکران نه از موضع فرماندهی نظامی سخن گفت و نه از جایگاه رهبری سنتی که فقط انتظار تأیید داشته باشد. او نقد را شنید، پاسخ داد، مرزها را توضیح داد، کاستیها را پذیرفت و در پایان، راه را به سوی مشارکت باز کرد.
برای من، آن دیدار یکی از نخستین نشانههای روشن این بود که مزاری سیاست را فقط میدان تفنگ، کرسی و مذاکره نمیدید. او میدانست که جامعهی تازهبرخاسته، برای ماندن در «داخل»، به فکر، نقد، دانش و مسئولیت روشنفکران نیز نیاز دارد. اما این فکر و نقد، اگر در حاشیه بماند، به قدرتی برای ساختن تبدیل نمیشود. باید وارد میدان شود؛ همان میدانی که علوم اجتماعی، در آن روزها، نقطهی ثقل آن شده بود.
***
نخستین کشمکش جدی درونی حزب وحدت، با معرفی وزیران پیشنهادی این حزب در حکومت موقت مجاهدین آغاز شد؛ کشمکشی که در ظاهر بر سر چند نام و چند کرسی بود، اما در عمق خود، یکی از نخستین آزمونهای بزرگ مدیریت ریسک و بحران در رهبری مزاری به شمار میرفت.
شورای تصمیمگیری، بهجای معرفی فرماندهان و رهبران جهادی، چهرههایی را پیشنهاد کرد که بیشتر با سابقهی دولتی، تجربهی اداری و توان مسلکی شناخته میشدند: جنرال خداداد، یعقوب لعلی، داکتر غلاممحمد ییلاقی و داکتر عبدالواحد سرابی.
یعقوب لعلی در دوران ظاهرشاه وزیر فواید عامه بود. داکتر سرابی در همان دوره وزارت پلان را به عهده داشت و در حکومت نجیبالله، معاون رئیسجمهور بود؛ همان کسی که پس از خروج نجیب از قصر، قدرت را رسماً به صبغتالله مجددی تسلیم کرد. غلاممحمد ییلاقی در حکومت نجیب معین وزارت تجارت بود. جنرال خداداد نیز از افسران برجستهی حزب دموکراتیک خلق بود که سالها در پنجشیر و غزنی، رو در روی احمدشاه مسعود و سایر مجاهدین جنگیده بود.
این انتخاب، برای بسیاری از نیروهای جهادی حزب وحدت شوکآور بود. برخی آن را نشانهی وسعت نظر سیاسی حزب میدانستند؛ گویا حزب میخواست نشان دهد که ادارهی کشور باید به افراد متخصص و کاردان سپرده شود، نه فقط به فرماندهان و چهرههای جهادی. برخی دیگر، معرفی جنرال خداداد را پیامی سیاسی و نظامی به احمدشاه مسعود تعبیر میکردند؛ زیرا خداداد در حافظهی نظامی مسعود چهرهای معمولی نبود. گروهی نیز این تصمیم را راهی برای عبور از بنبست درونی حزب میدانستند: چند کرسی محدود کابینه، میان گروههای متعدد شیعی که هر کدام سهم و نمایندهی خود را میخواستند، قابل تقسیم نبود و معرفی چهرههای غیرتنظیمی میتوانست موقتاً از انفجار سهمخواهی جلوگیری کند.
اما برداشت عمیقتر این بود که مزاری، با شناخت از وضعیت دشوار پیش رو، میخواست یکی از خطرناکترین ریسکهای درونی را مدیریت کند: شکاف ایدئولوژیک و اجتماعی در جامعهی هزاره. او میدانست اگر حزب وحدت تنها در چارچوب نیروهای جهادی و تنظیمی بسته بماند، بخش بزرگی از ظرفیت اجتماعی هزارهها ــ افسران، متخصصان، کارمندان، مدیران و کادرهای مسلکی ــ بیرون از دایرهی اعتماد و مشارکت میمانند. معرفی این چهرهها، در این معنا، فقط یک انتخاب کابینهای نبود؛ تلاشی بود برای گسترش میدان مشارکت، عبور از مرزهای تنگ گروهی، و جلوگیری از پاشیدگی درونی.
مزاری در همان زمان به این تفسیرها پاسخ مستقیم نداد. اما دو سال بعد، در یکی از سخنانش، پرده از بخشی از ماجرا برداشت و گفت که معرفی افراد «بیطرف» مصوبهی شورای تصمیمگیری بوده است. او توضیح داد که تعصب گروهی در درون حزب چنان شدید بود که حتی ارتباط گذشتهی افراد با گروههای منحلشده نیز حساسیت ایجاد میکرد. سپس افزود:
«ما در شورای تصمیمگیری پانزده نفر داشتیم. از جملهی پانزده نفر، نُه نفر به کسانی که تعیین کرده بودیم، رأی دادیم. به این رأی نُه نفر که اکثریت بود، چهارده نفر ما امضا کردیم. تنها عالمی بلخی امضا نکرد. ولی با اینهم، وقتی که از اتاق بیرون آمدند، متأسفانه هیچکس نگفت که ما رأی دادهایم و اکثریت گفت که فلانی با استبداد رأیی که داشته، خودش تصمیم گرفته است! البته من هم از اینکه رئیس شورای مرکزی و مسئول اجرای مصوبه بودم، پشت سر آن ایستادم و الحمدلله آن روز حزب وحدت نجات پیدا کرد.»
این سخن، برای من، سند یکی از عمیقترین بحرانهای اعتماد در درون حزب وحدت است. مرتضوی در کتاب خود یاد میکند که پیشنهاد معرفی افراد غیرحزبی را او به شورای تصمیمگیری داد و این پیشنهاد پذیرفته شد. او مینویسد که پس از اعلام اصل توافق با دولت مجددی، بحث بر سر انتخاب وزیران، رئیس امنیت ملی و سفیران آغاز شد و سه روز ادامه یافت. هر کس یا خود را برای وزارت و سفارت مطرح میکرد یا فردی از حزب سابق خود را پیشنهاد میداد. به گفتهی او، مذاکرات طولانی و ملالآور شده بود و برای بیرونرفت از بنبست، پیشنهاد کرد که وزیران از میان اعضای گروههای سابق تشکیلدهندهی حزب وحدت انتخاب نشوند؛ زیرا از یکسو، اعضا بر سر تقسیم چند کرسی محدود به توافق نمیرسیدند، و از سوی دیگر، این کار میتوانست برای حزب ارزش مردمی داشته باشد و نشان دهد که حزب وحدت بهدنبال شایستهسالاری است، نه حزبسالاری و شخصسالاری. مرتضوی مینویسد که این نظر مورد استقبال قرار گرفت و مزاری بهشدت از آن حمایت کرد.
با اینهمه، نکتهای را که مرتضوی در کتاب خود یاد نمیکند، من از نزدیک شاهد بودم: جنرال خداداد از نامزدهای پیشنهادی خود سید مرتضوی بود. این پیشنهاد در جلسهای در اکادمی پولیس مطرح شد؛ جلسهای که داکتر واحد، مامایم، و علیاکبر قاسمی نیز در آن حضور داشتند. داکتر واحد و قاسمی، جنرال خداداد را به سید مرتضوی پیشنهاد کردند و تأکید داشتند که نام او در فهرست وزیران پیشنهادی حزب وحدت قرار گیرد. تفصیل بیشتر آن جلسه و مسایل دیگری را که من با داکتر واحد، مامایم، در میان گذاشته بودم، در یادداشتهای بعدی خواهم آورد.
به هر حال، واقعیت اصلی این بود که کسانی به جنرال خداداد و سایر وزیران پیشنهادی رأی داده و مصوبه را امضا کرده بودند، اما بیرون از اتاق، مسئولیت رأی خود را بر دوش مزاری انداختند. مزاری نیز، در مقام رئیس شورای تصمیمگیری، از پذیرفتن مسئولیت اجرای آن شانه خالی نکرد. اینجا، بحران فقط بر سر معرفی چند وزیر نبود؛ بحران بر سر اخلاق تصمیم جمعی بود. وقتی کسی در اتاق رأی میدهد، اما بیرون از اتاق رأی خود را انکار میکند، فقط به یک فرد خیانت نمیکند؛ به اصل تصمیم جمعی خیانت میکند.
در همینجا، تفاوت رهبری مزاری با بسیاری از همنسلان سیاسی او روشن میشود. او میتوانست از مصوبه فاصله بگیرد، مسئولیت را به شورای تصمیمگیری برگرداند، یا از کسانی نام ببرد که رأی داده و سپس عقب نشسته بودند. اما چنین نکرد. او پشت تصمیمی ایستاد که الزاماً انتخاب شخصیاش نبود، اما چون در ساختار جمعی حزب تصویب شده بود، مسئولیت اجرای آن را پذیرفت. این، یکی از مهمترین درسهای مدیریت بحران در رهبری اوست: در لحظهی بحران، رهبر از تصمیم جمعی فرار نمیکند؛ آن را به نظم، پاسخگویی و مسئولیت تبدیل میکند.
این همان دریغی بود که حزب وحدت، در نخستین روزهای پاگرفتن خود در علوم اجتماعی، گرفتار آن شد. با چنین نقض عهدی، نهاد هنوز شکلنگرفته فرسوده میشود. شورا باقی میماند، اما اعتبار شورا زخمی میشود. امضا وجود دارد، اما اخلاق امضا از میان میرود. مزاری در آن لحظه، نه فقط از چند نامزد کابینه، بلکه از اصل مسئولیت جمعی دفاع میکرد. او میدانست اگر تصمیم مشترک در نخستین آزمون قربانی ترس، مصلحتجویی و فرار از مسئولیت شود، حزب وحدت پیش از آنکه در برابر دشمن بیرونی بایستد، از درون فرو میپاشد.
از این زاویه، معرفی چهرههای غیرتنظیمی و ایستادن مزاری پشت مصوبهی شورای تصمیمگیری، بخشی از مدیریت ریسک بود: مدیریت ریسک سهمخواهی گروهی، مدیریت ریسک حذف کادرهای مسلکی، مدیریت ریسک شکاف میان جهادی و دولتی، و مهمتر از همه، مدیریت ریسک فروپاشی اعتماد در درون رهبری. مزاری میخواست حزب وحدت را از یک ائتلاف شکنندهی گروهها، به نهادی سیاسی تبدیل کند که بتواند تصمیم بگیرد، هزینهی تصمیم را بپردازد و در برابر جامعه پاسخگو بماند.
در علوم اجتماعی، این آزمون خیلی زود آغاز شد. هنوز صدای شعارهای استقبال فرو ننشسته بود؛ هنوز نظم سیاسی کابل شکل نگرفته بود؛ هنوز جایگاه حزب وحدت در حکومت موقت معلوم نبود؛ اما بحران از درون سر برآورده بود. مزاری این بحران را با انکار یا سرزنش مدیریت نکرد. او پشت مصوبه ایستاد، مسئولیت را پذیرفت، و از دل یک نزاع سهمخواهانه، مسئلهای بزرگتر ساخت: اینکه سیاست بدون مسئولیت جمعی، اعتماد نمیآفریند؛ و رهبری بدون پذیرش هزینهی تصمیم، نهاد نمیسازد.
***
اعتراضها بهسرعت بالا گرفت. معرفی چهرههای غیرجهادی، بهویژه جنرال خداداد، برای بسیاری از رهبران و فعالان ایدئولوژیک حزب وحدت قابل تحمل نبود. علوم اجتماعی، برای چند روز، از مرکز تصمیمگیری به صحنهی فشار، تهدید و جدال درونی تبدیل شد. من نیز، به دعوت برخی فرماندهان کابل و غزنی، در جلسههایی که به همین منظور برگزار میشد شرکت میکردم و از نزدیک میدیدم که این تصمیم، بر بخشی از بدنهی جهادی حزب چه اندازه سنگین تمام شده است.
در اوج اعتراضها، روزی که شماری از رهبران حزب، از جمله محمد کریم خلیلی و سید رحمتالله مرتضوی، برای گفتوگو در یکی از تالارهای علوم اجتماعی در منزل سوم فراخوانده شده بودند، تهدید شدند که تا پاسخ روشن ندهند، حق بیرونرفتن ندارند. من نیز در آن جلسه حضور داشتم و از نزدیک میدیدم که وضعیت تا چه حد آشفته و بحرانی شده است. فرماندهانی چون ابوذر غزنوی، شیرحسین مسلمی، شیخ سلمان و پهلوان حُر در میان معترضان بودند. آنان ادعا میکردند که نقاط مهم کابل در کنترل نیروهایشان است و اگر حزب وحدت در برابر این «انحراف» و «اهانت به خون شهدای انقلاب» پاسخ قانعکننده ندهد، همه را محاکمه خواهند کرد. ابوذر غزنوی، برای اولین بار در همان جلسه، تعبیر «کجکلاهان» را خطاب به مجاهدین به کار برد و آن را با این تعبیر، در یک فضای حماسی از غرور و تصمیم و عمل توصیف کرد.
این لحظه، یکی از نخستین صحنههایی بود که نشان میداد ریسک درونی حزب وحدت، کمتر از خطرهای بیرونی نیست. بیرون از حزب، دولت موقت، رهبران پشاور، شورای نظار، اتحاد اسلامی، حزب اسلامی و بازیگران منطقهای ایستاده بودند؛ اما درون حزب نیز نیرویی در حال شکلگرفتن بود که میتوانست تصمیم جمعی را با فشار نظامی، زبان تکفیر و ادعای انحصاری مالکیت جهاد به گروگان بگیرد. برای مزاری، مدیریت بحران فقط ایستادن در برابر دشمن بیرونی نبود؛ مهار همین فشارهای درونی نیز بخشی از رهبری بود.
خوب است بگویم که من یکی از کسانی بودم که با دیدن این وضعیت، به شدت ترسیده بودم و حس میکردم که فاجعهی جبرانناپذیری در حال وقوع است. شام روز قبل از آن، در منزل یکی از فعالین شهری سازمان نصر در بانگسیدار قلعهی شاده، با ابوذر غزنوی و خلیفه علم بهرامی و گروهی دیگر از مجاهدین یکجا بودیم. من نگرانی خود را با ابوذر در میان گذاشتم. او بالعکس، با اطمینان میگفت که ما این وضعیت را مدیریت میکنیم و اجازه نمیدهیم که ثمرهی خون و فداکاریهای مجاهدین را «فرصتطلبان مفتخور» غارت کنند. من در برابر او هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
مزاری، اما عقب ننشست. او از تصمیم شورای تصمیمگیری دفاع کرد و کسانی را که هنوز سیاست را از دریچهی تعصب گروهی و مذهبی میدیدند، به هوشیاری سیاسی فراخواند. مسأله، در ظاهر، معرفی چند وزیر بود؛ اما در عمق، پرسش بزرگتری در میان بود: حزب وحدت خود را چگونه تعریف میکند؟ آیا مجموعهای از گروههای سابق است که هر کدام سهم خود را میخواهند و با زبان تهدید و زور نظامی حزب را به گروگان میگیرند، یا نهادی سیاسی است که میتواند از مرزهای تنگ گروهی عبور کند و برای آیندهی مردم تصمیم بگیرد؟
در همین نقطه، اعتماد در برابر یکی از نخستین آزمونهای دشوار خود قرار گرفت. اگر هر تصمیم جمعی، با تهدید چند فرمانده و با فشار چند گروه مسلح شکسته میشد، حزب وحدت هیچگاه به نهاد سیاسی تبدیل نمیگردید. در بهترین حالت، به میدان رقابت سهمها و زورها بدل میشد. مزاری میدانست که رهبری در چنین وضعیتی، تنها با آرامکردن موقت معترضان معنا پیدا نمیکند. او باید از اصل تصمیم جمعی، از حق عبور از تعصب گروهی، و از ضرورت گسترش دایرهی مشارکت دفاع میکرد؛ حتا اگر این دفاع، هزینهی سنگین درونی داشته باشد.
در زبان «بازیهای گرسنگی»، این لحظه شبیه زمانی است که بازی هنوز کاملاً آغاز نشده، اما بازیگران، بهجای دیدن دست طراحان میدان، بر سر ابزارهای محدود داخل میدان با هم درگیر میشوند. معترضان مشروعیت را در سابقهی جهاد، خون شهدا، وفاداری ایدئولوژیک و سهم سنگر میدیدند. مزاری اما میخواست مشروعیت را با مسئولیت سیاسی، انسجام اجتماعی و مصلحت آیندهی مردم بسنجد. همین تفاوت، کشمکش را از سطح یک اختلاف اداری به سطح جدال بر سر معنای رهبری و سیاست بالا میبرد.
اینجا مدیریت بحران، برای مزاری، معنایی دقیق پیدا میکرد: جلوگیری از آنکه حزب وحدت در نخستین روزهای حضور خود در کابل، به اسارت منطق سنگرهای جداگانه، تعصبهای گروهی و ادعاهای تکفیری بیفتد. او باید به نیروهای جهادی حرمت میگذاشت، اما اجازه نمیداد سابقهی جهاد به ابزار انحصار قدرت تبدیل شود. باید خون شهدا را پاس میداشت، اما نمیگذاشت نام شهدا برای بستن دروازهی مشارکت بر روی افسران، کارمندان، متخصصان و کادرهای مسلکی استفاده شود. این، مرز باریک و دشوار رهبری در بحران بود.
در میان معترضان، شیرحسین مسلمی هیچگاه با مزاری آشتی نکرد. مخالفت او تنها سیاسی نبود؛ رنگ تکفیر و دشمنی ایدئولوژیک داشت. او مزاری را به «کفر» و «انحراف» متهم میکرد و از پیوستن جبههی مستضعفین به حزب وحدت نیز سخت ناراضی بود. افراد آن جبهه را دشمنان اصلی مجاهدین و ولایت فقیه میدانست. بعدها، هنگامی که شماری از رهبران ارشد مستضعفین در کابل ترور شدند، انگشت اتهام به سوی گروه مسلمی رفت. ملاعیسی غرجستانی نیز، که از کویته به کابل آمده بود و داعیهی «هزارستان» و «حکومت فدرال هزاره» را تبلیغ میکرد، بهگونهای مرموز ناپدید شد. در این حادثه نیز نام مسلمی و سید حسین انوری در کنار هم برده میشد؛ هرچند هیچیک از این اتهامها در روندی روشن و مستند اثبات نشد.
فضا، بهتدریج، از گفتوگوی سیاسی به سوی اتهام، سوءظن و حذف میرفت. هر کس از خط ایدئولوژیک مسلط فاصله میگرفت، میتوانست به انحراف، سازش، کفر یا خیانت متهم شود. این زبان، خطرناکترین ضربه را به اعتماد میزد؛ زیرا پیش از آنکه گفتوگو مجال شکلگرفتن پیدا کند، طرف مقابل را از دایرهی مشروعیت بیرون میراند. در چنین فضایی، بحران دیگر فقط اختلاف بر سر یک تصمیم نبود؛ بحران، تبدیلشدن زبان سیاست به زبان حذف بود.
علوم اجتماعی، در همان روزها، نشان داد که بحران حزب وحدت تنها در بیرون از آن نیست؛ بخشی از میدان، در درون خود حزب نیز ساخته میشود. مزاری باید همزمان با دولت موقت، با پشاور، با شورای نظار، با فشارهای منطقهای و با تهدیدهای درونی روبهرو میشد. مدیریت ریسک در رهبری او، از همینجا معنای روشنتری پیدا میکند: دیدن خطر پیش از انفجار، ایستادن پشت تصمیم جمعی، جلوگیری از تبدیل اختلاف به فروپاشی، و حفظ اعتماد در میدانی که هر لحظه میتوانست با یک اتهام، یک تهدید یا یک گلوله از هم بپاشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه