در یادداشت پیشین گفتم که یکی از تصمیمهای بزرگ و تاریخساز کنگرهی حزب وحدت در بامیان، انتخاب مزاری در مقام رییس شورای مرکزی یا دبیرکل حزب بود. اکنون، با فاصلهی نزدیک به سیوپنج سال از آن روزگار، هرچه بیشتر به آن لحظه برمیگردم، این نکته برایم روشنتر میشود که آن انتخاب را نمیتوان فقط در قالب یک تصمیم تشکیلاتی، یک رقابت درونحزبی، یا یک جابهجایی معمول در سطح رهبری فهمید. آنچه در آن کنگره رخ داد، در حقیقت، فراتر از برگزیدن شخصی برای مقام مشخص بود. در آنجا، یک نوع نگاه به تاریخ، یک نوع نسبت با آینده و یک نوع فهم از جامعه و از سرمایههای نهفتهی آن نیز برگزیده شد.
اهمیت آن انتخاب، در نظر من، دقیقاً از همینجا آغاز میشود که از دل اعتماد و خرد جمعی جامعه سر برآورد. جامعهی هزاره در آن لحظه فقط به یک فرد رأی نداد؛ در همان حال، شعور سیاسی و مدنی خود را نیز به نمایش گذاشت. این انتخاب، بیش از آنکه محصول مصلحتسنجیهای گذرا یا مناسبات معمول درونگروهی باشد، جلوهای از عقل جمعی یک جامعه بود؛ عقلی که در یک پیچ حساس تاریخی توانست چهرهای را تشخیص دهد که ظرفیت بیشتری برای دیدن، فهمیدن و از نو معناکردن رنجها، تواناییها، پراکندگیها و امکانهای نهفتهی این جامعه داشت.
از همینجاست که آن انتخاب را یکی از روشنترین جلوههای «اعتماد» در حیات سیاسی و مدنی جامعهی هزاره میدانم؛ اعتمادی که اینبار با خرد جمعی پیوند خورد و از دل این پیوند، تصمیمی زاده شد که بعدها عمق اثر آن در تاریخ و سرنوشت این جامعه بیشتر آشکار گردید. در آن لحظه، فقط یک رهبر برگزیده نشد، یک افق، یک نگاه و راهی تازه در برابر جامعه گشوده شد. راهی که میتوانست جامعه را از سطح پراکندگی و مصرفشدن در معادلات دیگران، به سطحی از خودآگاهی، اراده و بازتعریف خویشتن برساند.
امروز، که در روشنایی پارادایم امپاورمنت و در چارچوب نظریهی «Social Change 2.0» به آن تجربه و به سرنوشت بعدی جامعهی هزاره مینگرم، بیش از پیش به این نتیجه میرسم که مزاری، فراتر از آنکه صرفاً یک رهبر سیاسی باشد، یک «نگاه معنابخش» برای این جامعه بود. اهمیت او تنها در این نبود که در مقطعی حساس در رأس یک جریان سیاسی قرار گرفت؛ اهمیت اصلی او در این بود که توانست، در روشنایی رؤیا و هدف بلندی که داشت، به سرمایههای مادی و معنوی جامعه معنا و جایگاهی تازه ببخشد. او فقط نیروی انسانی این جامعه را بسیج نکرد؛ رنج، حافظه، وحدت، مقاومت، هویت، باور، زبان، سنگر، سیاست و همهی آنچه را که در انبان تاریخی و اجتماعی هزاره وجود داشت، در نسبت با یک افق بلند از نو معنا کرد.
به همین دلیل، انتخاب مزاری را نیز نباید فقط انتخاب یک شخص دانست. این انتخاب، بازتاب سطحی بالاتر از فهم، اعتماد و شعور جمعی بود؛ انتخابی که در آن، جامعه با دست خود، یکی از عمیقترین تحولهای سیاسی و مدنی خویش را رقم زد. این همان نکتهای است که میخواهم در این شماره از یادداشتهایم بر آن بیشتر مکث کنم: اینکه مزاری چگونه با «نگاه معنابخش» خود، توانست داراییهای پراکنده و گاه خاموشِ این جامعه را در پرتو یک رؤیای بزرگ، از نو ببیند، از نو تعریف کند و در مسیر تازهای به کار گیرد.
برای آنکه این سخن از سطح احساس و ستایش فراتر برود و به قلمرو فهم و تحلیل نزدیکتر شود، لازم میبینم باز هم دو پرسش فرضی را پیش روی خود و مخاطبان بگذارم. به گمان من، این دو پرسش، کلید ورود به فهم اهمیت آن انتخاباند.
پرسش نخست این است: اگر در آن زمان، حزب وحدت اساساً شکل نمیگرفت و همان هشت گروه و نه گروه، با همهی پراکندگیها، تعصبها، رقابتها، سوءظنها و منافع محدود خود، به حال خویش باقی میماندند و با همان ترکیب و همان وضع، به استقبال فردایی میرفتند که در ذهن و زبان کسانی چون سیاف، مولوی خالص، گلبدین حکمتیار، برهانالدین ربانی و احمدشاه مسعود در حال شکلگیری بود، جامعهی هزاره به کجا میرسید؟ اگر مجاهدین پیروز میشدند، دولت اسلامی بر همان منطق، همان مناسبات و همان موازنههای مسلط روی کار میآمد و جنگهای داخلی و تنشهای قومی و مذهبی نیز، چنانکه دیدیم و آزمودیم، شعلهور میشد، هزارهها در کجای این نقشه میایستادند؟ آیا اصلاً به عنوان یک نیروی سیاسی دارای چهره، صدا و مطالبه شناخته میشدند؟ یا همچون همیشه در حاشیهی تاریخ باقی میماندند و قربانی وضعیتی میشدند که دیگران برایشان ساخته بودند؟
پرسش دوم این است: وقتی حزب وحدت تشکیل شد، اگر در کنگرهی بامیان، به جای مزاری، شخص دیگری از میان چهرههای مطرح آن روزگار انتخاب میشد، چه پیش میآمد؟ کسی که شاید در ظاهر تفاوت چندانی با دیگران نداشت و انتخاب او، بیش از آنکه حاصل تشخیص یک افق تازه باشد، محصول ملاحظهکاری، موازنهسازی، یا تحمل متقابل برای جلوگیری از شکستن وحدت میبود. در آن صورت، سرنوشت جامعهی هزاره چگونه رقم میخورد؟
اگر یکی از همان چهرهها، با همان منطق رایج، با همان احتیاطها و با همان محدودیتهای ذهنی و سیاسی، سکان رهبری حزب را به دست میگرفت و سپس همان حوادث نیز یکی پس از دیگری رخ میداد: سقوط کابل، جنگهای داخلی، منازعات قومی و مذهبی، مقاومت غرب کابل، فشارها، حذفها و کشتارها و… آیا باز هم جامعهی هزاره میتوانست از دل آن وضعیت، خود را از نو تعریف کند؟
مثلاً فرض کنیم که رهبران سازمان نصر، به جای مزاری، خلیلی یا سید عباس حکیمی یا شفق بهسودی یا واعظی شهرستانی یا عرفانی یکاولنگی را برمیگزیدند، واقعاً در آن صورت، ما شاهد چه سرنوشتی میبودیم؟ یا فرض کنیم که مجموعهی رهبران حزب وحدت تصمیم میگرفتند در یک اجماع عمومی، سید فاضل یا اکبری یا سید بهشتی یا شیخ آصف محسنی، یا یکی دیگر از همین دست افراد را انتخاب کنند؛ در آن صورت، چه افقی در برابر جامعه گشوده میشد؟
آیا هزاره میتوانست در مواجهه با آن همه چالش سنگین و سهمگینی که در برابرش قرار داشت، برای بودنِ خود، برای رنجِ خود، برای سهمِ خود و برای آیندهی خود معنای تازهای پیدا کند؟ یا باز هم در همان چارچوب تنگ واکنش، بقا و مصرفشدن در بازی دیگران باقی میماند؟ حتا بدتر از آن، آیا باز هم به هیزمِ سوختِ سیاست و خواستههای دیگران بدل نمیشد؟
من این دو پرسش را از آنرو پیش میکشم که میخواهم قصهی «اعتماد» در کنگرهی حزب وحدت را از سطح یک گزینش روزمره و تصادفی، به سطح یک تصمیم عمیق و تاریخساز ارتقا دهم و در همان حال، برای همنسلان امروز خود نیز پیامی از «امید» و «باور» را پیشکش کنم. معمولاً وقتی با تحولهایی از این دست روبهرو میشویم که بار مثبت و سرنوشتساز دارند، از سه نیروی یاریگر سخن میگوییم: شانس، خدا، یا خرد.
گاهی میگوییم شانس با جامعه یاری کرد که در آن زمان، هم به وحدت رسید و هم مزاری را برای رهبری برگزید. گاهی میگوییم خدا با این جامعه مهربان بود که در آن مقطع حساس، آن را از نفاق و پراکندگی بیرون آورد و وحدت را در برابرش گشود و مزاری را نیز چون نعمتی در دسترس آن قرار داد تا به انتخاب اصلح بدل شود. گاهی نیز میگوییم که خرد و عقل جمعی مردم به مرحلهای از بیداری و پختگی رسیده بود که توانستند وضعیت را درست درک کنند، حساسیت لحظه را بفهمند، از تشتت و واگرایی فاصله بگیرند، دست یکدیگر را بگیرند، وحدت کنند و با تشخیصی نیکو، مزاری را برای رهبری برگزینند.
هرچه بود و هر کدام از این نیروها که در آن لحظه به سود جامعه مداخله کرد، امروز نیز باید امید و باور ما را نیرومندتر سازد. اگر آن روز، در آن همه تنگنا و تلخی و آشفتگی، جامعه توانست راهی به سوی وحدت باز کند و به انتخابی نیکو برسد، امروز نیز در برابر دشواریهایی که با آن روبهروییم، دلیلی برای نومیدی نداریم. شانس ما، اگر به آن باور داشته باشیم، به صد دلیل از گذشته بهتر است؛ خدای ما، اگر به او توکل کنیم، بیگمان ناتوانتر یا نامهربانتر از آن روزگار نیست و خرد و عقل جمعی ما نیز، اگر به آن مجال دهیم، امروز به مراتب شکوفاتر، آزمودهتر و رشدیافتهتر از پیش است. پس میتوانیم با اتکا به همین نیروها، با اعتماد و باورمندی پیش برویم و به رسیدن به نتایج نیکو نیز ایمان داشته باشیم.
***
تجربهی حزب وحدت و آنچه در کنگرهی این حزب رخ داد، در آن لحظهی حساس تاریخی، در واقع، فقط بر سر نشستن یک فرد بر کرسی رهبری نبود. مسألهی اصلی این بود که جامعهی هزاره، در یکی از تعیینکنندهترین بزنگاههای تاریخ خود، میخواست با کدام نوع نگاه به استقبال آینده برود. آیا میخواست با نگاهی پیش برود که تنها در پیِ جابازکردن برای خود در همان مناسبات موجود باشد و به سهمی در درون همان نظم مسلط بسنده کند؟ یا با نگاهی که میخواست خودِ آن مناسبات را از حیث معنا، جایگاه، نسبتها و جهتگیری تاریخی از نو بخواند، آنها را به نقد بکشد و برای جامعهی خویش افقی تازه بگشاید؟
تفاوت این دو نگاه در ظاهر شاید کوچک به نظر برسد، اما در عمل، تفاوت میان دو سرنوشت است. یک نگاه، جامعه را در حدِ واکنش به وضع موجود نگه میدارد، نگاه دیگر، جامعه را به سطح بازاندیشی، بازتعریف و آفرینش امکانهای تازه ارتقا میدهد. یکی میخواهد فقط در بازی موجود، جای کمضررتری پیدا کند، دیگری میخواهد قواعد فهم آن بازی و نسبت خود با آن را از نو تعریف کند. از همینجاست که انتخاب رهبری در کنگرهی حزب وحدت، به انتخاب میان دو فرد یا چند چهره فروکاسته نمیشود؛ به انتخاب میان دو نوع شعور سیاسی، دو سطح از اعتماد به خود و دو شیوهی مواجهه با تاریخ بدل میشود.
من، افزون بر تجربههای شخصی خودم که در گوشهای از این حزب، از نزدیک شاهد پارهای از ماجراهای آن بودم و افزون بر قصههایی که در گذر زمان به گونهی شفاهی از زبان مسئولان و دستاندرکاران حزب وحدت شنیدهام، با مرور خاطرات مکتوب محمد ناطقی، محمد محقق، سید رحمتالله مرتضوی، سید محمدعلی جاوید و نیز یادداشتهای شیخ طاهر مفید که در صفحهی فیسبوک خود منتشر کرده است، هرچه بیشتر به فضای هراسآلود و تکاندهندهای پی میبرم که بر حزب وحدت و بر کنگرهی این حزب سایه افکنده بود. با آنکه در نوشتهها و روایتهای این نویسندگان، آشفتگیهایی در نثر، داوری و زاویهی نگاه دیده میشود، اما در لابهلای همین آشفتگیها نیز میتوان سیمای روشنی از یک واقعیت تلخ را دید: فضای مسلط بر حزب وحدت، فضایی سخت متشنج، آسیبپذیر و آکنده از سوءظن، رقابت، رنجش و شکنندگی بود. ذهنیتی که بر بسیاری از رهبران و تصمیمگیرندگان اصلی این کاروان حاکم بود، در بسیاری موارد، نه با بزرگیِ آن رسالت تناسب داشت و نه با سنگینیِ آن بار تاریخی.
پارهای از حکایتهایی که در این خاطرات آمده، حتا امروز، پس از سیوپنج سال، هنوز چنان تلخ و تکاندهنده است که استخوان آدم را میلرزاند. گاهی انسان با خود میاندیشد که چگونه ممکن بوده است سرنوشت سیاسی یک جامعه، در یکی از حساسترین پیچهای تاریخ آن، در چنگال چنین روحیهها، چنین حساسیتها و چنین ذهنیتهای آشفتهای قرار گرفته باشد. همینجاست که اهمیت ماجرا بیشتر آشکار میشود. زیرا وقتی بعدها به مزاری مینگریم و مهارت، صلابت و قدرت رهبری او را در دشوارترین آزمونها، به ویژه در مقاومت غرب کابل، میبینیم، تازه بهتر درمییابیم که او پیش از رویارویی با دشمنان آشکار بیرونی، در درون همین حزب نیز با چه بحران سنگین و فرسایندهای دستوپنجه نرم میکرده است؛ بحرانی که فقط بحران اختلاف سیاسی نبود، بلکه بحران روحیه، بحران نگاه، بحران ظرفیت و در سطحی عمیقتر، بحران معنا بود.
از دید و قضاوت من، فهم هنر رهبری مزاری نیز با مطالعهی همین وضعیت آسانتر میشود. زیرا هنر او فقط در ایستادن در سنگرهای جنگ و مقاومت خلاصه نمیشد؛ بخش دشوارتر کار او این بود که در میان این همه آشفتگی، این همه ناهمواری و این همه ذهنیت پراکنده و ناسازگار، راهی برای ساختن، پیوند زدن، معنا کردن و به حرکت درآوردن یک کاروان پیدا کند تا آنچه را «کاریدور بدیل» مینامیم، به یک واقعیت زنده در زندگی جامعه بدل شود. این همان نکتهای است که در تکههای بعدی یادداشتهایم بر آن بیشتر مکث خواهم کرد.
***
مطالعهی رهبری مزاری در حزب وحدت، برای من، در واقع یکی از روشنترین زمینهها برای فهم مفهوم «معنا» است؛ مفهومی که در سالهای بعد، بارها کوشیدهام آن را در درسهای امپاورمنت، به عنوان یکی از کلیدیترین مفاهیم، برای دانشآموزانم توضیح دهم.
میدانیم که تلاش برای بقا و بهدستآوردن نیازهای مادی، چون نان، آب، امنیت و معاش، خاصیت طبیعی همهی موجودات زنده است. در تعبیرهای امپاورمنتی، این را میتوان نخستین سطح معناداری انسان دانست. اگر جامعهی انسانی را به صورت یک هرم در نظر بگیریم، شاید بیش از هفتاد درصد انسانها معنای بودن و معنای زندگی خود را در همین سطح جستوجو کنند و با رسیدن به همین نیازها، به نوعی آرامش و اقناع برسند. برای بسیاریها، همین که زندگی بگذرد، شکم سیر شود، سقفی بر سر باشد و روزگار در سایهی تهدید و اضطراب کمتری سپری شود، معنای زندگی نیز تا حد زیادی تأمین شده است. در این سطح، انسان هنوز بیش از هر چیز درگیر حفظ بقا، دورکردن خطر و فراهمکردن حداقلی از آسایش برای ادامهی زندگی است. طبیعی است که بخش بزرگی از جامعه نیز در همین مدار به جهان و به خویشتن نگاه کند.
در سطحی بالاتر، اما، با انسانهایی روبهرو میشویم که دغدغهی آنان تنها زندهماندن و تأمین نیازهای ابتدایی زندگی نیست. اینان میخواهند جهان را بشناسند، نسبتهای آن را بفهمند و از سطح ظواهر به لایههای درونیتر و عمیقتر پدیدهها راه پیدا کنند. این گروه، مرتبهی دیگری از معناداری را در هرم جامعهی انسانی شکل میدهند. درست است که حاصل کار آنان نیز در نهایت به زندگی انسان، بهبود معیشت و آسانترشدن مبارزه برای بقا کمک میکند، اما محرک نخستین آنان فقط نان و آب و امنیت نیست؛ فهمیدن است.
دانشمندانی که عمر خود را صرف شناخت اتم، جانوران، گیاهان، ستارهها، فضا، موج، الگوریتم، ذهن، اندیشه و هزار راز دیگر این جهان میکنند، در همین گروه قرار میگیرند. اینان کسانیاند که از مرز نیازهای فوری عبور کردهاند و در جستوجوی کشف نظم، قانون، نسبت و حقیقتاند. شاید بتوان گفت که این گروه، در مجموع، پانزده تا بیست درصد هرم جامعهی انسانی را تشکیل میدهند.
اما در مرتبهای بالاتر، با گروه کوچکتری از انسانها روبهرو میشویم که کارشان فقط فهمیدن جهان نیست، بلکه «معنا بخشیدن» به جهان است. اینان از نظر شمار، بسیار پرشمار نیستند، اما در تاریخ، بیشترین نقش را در ساختن، دگرگونکردن و گشودن افقهای تازه داشتهاند. کار این گروه آن است که از خدا تا انسان، از ستارهها تا ذرههای ریز و از بزرگترین مفاهیم تا سادهترین پدیدههای پیرامون را از نو معنا کنند. آنان پیوسته میپرسند که هر چیز برای چیست، چگونه باید باشد و در خدمت کدام افق و کدام رؤیا باید قرار گیرد.
پیامبران، فیلسوفان، معماران بزرگ فکر و تاریخ، و همهی کسانی که در پیِ آفرینش پارادایمهای تازه و دگرگونکردن بنیادهای فهم و زندگی انسان بودهاند، در همین گروه جای میگیرند. به یک معنا، همهی مبارزانی که دستاندرکار تغییراند نیز در همین دایره قرار دارند؛ کسانی که به جهان همانگونه که هست بسنده نمیکنند، بلکه میکوشند آن را در روشنایی یک معنا، یک آرمان و یک افق تازه از نو بخوانند و از نو بسازند.
اینها صاحبان «نگاه معنابخش» اند؛ انسانهایی که جهان را فقط در صورتِ موجود آن نمیبینند، بلکه صورتِ ممکن و مطلوب آن را نیز میبینند. چشم آنان تنها به آنچه هست دوخته نمیماند، به آنچه میتواند باشد و باید باشد نیز راه میبرد. در افق رؤیا و اندیشهی خود، راهی تازه پیش پای انسان میگشایند و از دل وضعیت موجود، امکان جهانی دیگر را بیرون میکشند.
در بارهی این گروه، مهمترین نکته آن نیست که چه اندازه دانش دارند، چه اندازه ثروت اندوختهاند، یا تا چه حد از قدرت و نفوذ برخوردارند. آنچه آنان را متمایز میسازد، این است که نگاه و دستشان بر هر انسان، هر شیء، هر مفهوم و هر ارزشی که بنشیند، برای آن معنا و کارکردی تازه تعریف میکند. گویی چیزها در تماس با آنان، از نو خوانده میشوند، از نو جای میگیرند و در نسبت با افقی بلندتر، معنایی دیگر پیدا میکنند.
از همینجاست که چنین انسانهایی حتا در منتهای ناتوانی، توانمند میمانند، در اوج تنهایی، احساس بیپناهی نمیکنند، بلکه خود به پناهی برای دیگران بدل میشوند. بنبست، ناامیدی، سرخوردگی و فقر معنا کمتر بر آنان چیره میشود؛ زیرا آنان پیوسته در کار آفرینش افقاند و از دل تاریکی، راهی برای دیدن، فهمیدن و رفتن میگشایند.
به همین دلیل، در ارزیابی اینگونه انسانها نمیتوان فقط به میزان دانایی، توانایی یا داراییشان چشم دوخت. معیار اصلی در فهم آنان، بیشتر این است که ببینیم در کدام سطح از معنا ایستادهاند. بعضیها زندگی میکنند تا بمانند، بعضیها میکوشند تا بفهمند و بعضیها از این هر دو نیز فراتر میروند و میخواهند به بودنِ خود، به بودنِ دیگران و به خودِ جهان معنای تازهای ببخشند.
نکتهی مهم در «امپاورمنت» و در تئوری «Social Change 2.0» این است که این سه سطح معناداری به صورت سه طبقهی خشک، ثابت و قالببندیشده برای انسان تقلیل نمییابد. مقصود از این تقسیمبندی، زندانیکردن انسان در یک چارچوب بسته نیست، بلکه فراهمکردن یک معیار تحلیلی و تأملی برای فهم موقعیت اوست. هر انسان، در هر مقطع زمانی، در هر جایگاهی که قرار داشته باشد، و در میان هر جمع و حلقهای که نقش، نفوذ یا مسئولیتی داشته باشد، میتواند خود را در روشنایی این دیدگاه ارزیابی کند و ببیند که در کدام سطح ایستاده است و چگونه میان این سطوح در رفتوآمد است.
به بیانی دیگر، این سه سطح بیشتر به مثابهی سه بُعد از حیات انسانی قابل دیدن است، نه سه اتاق جداگانه و نفوذناپذیر. انسان ممکن است در بخشی از زندگی خود در سطح نخست متوقف بماند و بیشترین نیرو و زمان خود را صرف خوردن و نوشیدن و خوابیدن و رفع نیازهای ابتدایی کند و در همان حال، در بخشی دیگر از زندگیاش به سطح دوم پا بگذارد و در پیِ فهمیدن، آموختن، مطالعهکردن، تحقیقکردن و گسترش افق دانایی خود باشد. همچنین، ممکن است در لحظهها یا میدانهایی از زندگی، به سطح سوم نزدیک شود و در پیِ تغییر، بازتعریف و معنابخشی به خود، به رابطههایش، به محیطش و به جهان پیرامونش برآید.
از همینرو، این الگو بیش از آنکه یک دستهبندی ایستا باشد، نوعی معیار سنجش و خودارزیابی است. هر انسان میتواند، مثلاً، از خود بپرسد که در یک هفته یا یک ماه، یا در گذری از چند سال، چند درصد از وقت، انرژی و اندیشهاش در سطح نخست معناداری مصرف شده و صرفاً به تأمین نیازهای اولیه و حفظ بقا اختصاص یافته است. چه اندازه از آن به سطح دوم ارتقا کرده و صرفِ فهمیدن، آموختن، یاد گرفتن، خواندن، مطالعه و تحقیق و گسترش شناخت شده است. چه اندازه از آن به سطح سوم رسیده و در خدمت تغییر قرار گرفته است: تغییر در خانواده، در رابطهها، در اخلاق، در طرز فکر، در سلیقه، در الگوهای رفتاری، در گزینش دوستان، در محیط پیرامون – از سطح محلی تا ملی و جهانی – و در نوع مواجهه با وضعیت موجود.
به همین معنا، این سه سطح را میتوان چونان یک الگوی زنده برای ارزیابی انسان در هر زمان و هر مکان به کار گرفت. این الگو نهتنها به ما کمک میکند که جایگاه خود را دقیقتر بشناسیم، بلکه نشان میدهد که رشد انسانی نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از آگاهی به اینکه اکنون در کجا ایستادهایم، چه اندازه در سطح بقا متوقف ماندهایم، چه اندازه به فهمیدن نزدیک شدهایم و تا چه حد جرأت کردهایم پا به میدان تغییر و معنابخشی بگذاریم. دقیقاً همین نکته است که این معیار را برای فهم انسان، برای تربیت و برای مطالعهی رهبری نیز مهم و آموزنده میسازد.
***
مزاری، در میان هزارهها، از دید من، بیش از هر چیز دیگر در پارادایم «معنا» قابل فهم و ارزیابی است. اگر بخواهیم او را در روشنایی این معیار بسنجیم، باید بگوییم که بخش بزرگی از زندگی او به همان سطح سوم معناداری تعلق داشته است؛ سطحی که انسان در آن فقط در پیِ بقا یا فهمیدن جهان نیست، بلکه در پیِ تغییر، بازتعریف و معنابخشی به جهان و به وضعیت انسانی خویش است.
مزاری، به معنای دقیق کلمه، در سراسر زندگی خود یک «مبارز» بود. مقصودم از مبارز، صرفاً کسی نیست که در میدان جنگ حضور دارد یا در برابر رقیب سیاسی میایستد. مبارز، در این معنا، کسی است که با «وضعیت موجود» بهمثابهی یک امر نهایی و تغییرناپذیر کنار نمیآید و پیوسته میکوشد آن را به سوی «وضعیتی مطلوبتر» دگرگون کند. مزاری از این جنس بود. او در هر مرحلهای از زندگی خود، به شکلی درگیر تغییر بود؛ تغییری که گاه در سطح مقاومت و بقا ظاهر میشد، گاه در سطح سازماندهی و جهتدهی سیاسی و گاه در سطحی عمیقتر، در بازتعریف جایگاه و معنای بودن یک جامعه در متن تاریخ.
طبیعی است که چنین مسیری، او را در مقاطع مختلف با تجربههای گوناگون و آزمونهای دشوار روبهرو کرده باشد. زندگی مبارزاتی مزاری نیز از همین قاعده مستثنا نبود. او در این راه فراز و فرودهای بسیار دید، شکست و انسداد را تجربه کرد، با محدودیتهای فکری و تشکیلاتی و سیاسی دستوپنجه نرم کرد و از دل همین تجربهها آرامآرام به پختگی و کارایی بیشتری در رهبری رسید. به گمان من، اوج این پختگی و کارایی، در تجربهای نمایان شد که با «حزب وحدت» به تاریخ سپرد؛ تجربهای که از آن به عنوان یک «کاریدور بدیل» یاد میکنم.
در این تجربه، مزاری فقط در پیِ آن نبود که در معادلات قدرت برای هزاره جایی باز کند یا سهمی بگیرد. افق او از این بسیار فراتر میرفت. او میخواست برای هزاره، برای رنج هزاره، برای مقاومت هزاره و برای حضور هزاره در تاریخ و سیاست افغانستان، معنایی تازه خلق کند. میخواست این جامعه را نهفقط از حاشیهی قدرت به متن سیاست، بلکه از پراکندگیِ بیمعنا و از زیستنِ صرفاً واکنشی، به سوی نوعی خودآگاهی، کرامت و افق تازه عبور دهد.
اهمیت مزاری، از این زاویه، فقط در کنش سیاسی او خلاصه نمیشود؛ در نوع نگاهی است که با آن به جامعهی خود مینگریست. او میکوشید سرمایههای مادی و معنوی هزاره را، که بخش بزرگی از آن یا پراکنده بود یا خاموش مانده بود یا در معناهای کهنه و محدود زندانی شده بود، در روشنایی یک رؤیا و هدف بلند، از نو ببیند و از نو معنا کند. همینجاست که مطالعهی رهبری او، برای من، تنها مطالعهی یک رهبر سیاسی نیست؛ مطالعهی انسانی است که میخواست برای یک جامعه، معنای تازه از بودن، ایستادن و بهپیش رفتن بیافریند.
وقتی از این منظر به نقش و اثرگذاری مزاری در تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعهی هزاره نگاه میکنیم، بهتر درمییابیم که او با «نگاه معنابخش» خود، نوع خاصی از استقامت را به زندگی هزاره وارد کرد. او رنج را در افقی قرار داد که بتوان آن را تحمل کرد، شکست را در پارادایمی نشاند که بتوان از آن درس گرفت، و آینده را در چشماندازی تصویر کرد که حتا از دل تاریکی نیز قابل دیدن باشد. این همه، در بنیاد خود، به همان چیزی بازمیگردد که من از آن با تعبیر «معنا» یاد میکنم.
معنا، در اینجا، یعنی پاسخی درونی و جمعی به پرسشهایی از این دست که آنچه بر من میگذرد، برای چیست؟ من در این جهان چه میکنم؟ این درد چه نسبتی با سرنوشت من دارد؟ این همراهی، این مبارزه، این محرومیت، این امید، این فداکاری، این شکست و این پیروزی، هر یک در افق زندگی من و ما چه جایگاهی دارد؟
مزاری برای هزاره نشان داد که اگر به صورت جمعی و در قالب یک جامعه نتواند برای این پرسشها پاسخی پیدا کند، در رنج فرسوده میشود، در شکست میشکند و در تاریکی، راه آینده را گم میکند. اما اگر بتواند به این پرسشها معنایی روشن بدهد، رنج را به استقامت، شکست را به آگاهی و امید را به نیروی حرکت بدل میسازد.
به گمان من، یکی از مهمترین کارهایی که مزاری برای هزاره ممکن ساخت، همین بود: او این سطح از پرسشگری و این امکانِ معنایابی را در برابر جامعه گشود. او کمک کرد تا هزاره، رنج خود را فقط به صورت یک زخم نبیند، بلکه آن را در نسبت با یک افق بزرگتر بفهمد؛ مبارزهی خود را فقط واکنش به فشار نداند، بلکه آن را بخشی از مسیر کرامت و خودآگاهی جمعی ببیند و آینده را نیز نه صرفاً ادامهی تاریکی، بلکه عرصهای برای عبور، بازتعریف و برخاستن دوباره تصور کند. این، در نظر من، یکی از عمیقترین جلوههای «نگاه معنابخش» مزاری است.
جامعهی هزاره، هم در زمان رهبری مزاری و هم پس از او، تجربهای از همین دست را از سر گذرانده است. مقصود من این نیست که جامعه را به تک تک افراد آن فرو بکاهیم و بعد در بارهی آنها به صورت شخصی داوری کنیم که، مثلاً، این معنا در مورد فردی چون کریم خلیلی یا شفق بهسودی یا محمد محقق یا داکتر طالب، یا هر کس دیگری در سطوح بالا و پایین جامعه، تا چه اندازه صادق است یا نیست. مراد من از «جامعه»، آن کلیت بزرگتر و معنادارتری است که خردِ انباشته و شعور تاریخی خود را در جهتگیریهای کلان آشکار میسازد؛ همان کلیتی که در سال ۱۳۶۸، در اصلِ تشکیل حزب وحدت و سپس در کنگرهی حزب وحدت، در قالب انتخاب مزاری به عنوان رهبر، خود را نشان داد.
در ظاهر امر، اگر اعضای تشکیلدهندهی حزب وحدت را یکیک مطالعه کنیم، با همان چهرههای نگرانکننده و گاه هراسآوری روبهرو میشویم که پیشتر نیز گفتهام تصورشان در جایگاه تصمیمگیری برای سرنوشت جامعه، در آن وضعیت حساس و بحرانی، استخوان آدم را به لرزه میاندازد. اما نکتهی مهم همینجاست: همان افراد، با همهی محدودیتها، حساسیتها، آشفتگیها و کاستیهایشان، در یک لحظهی تاریخی، کاری کردند که جامعه از تشتت، پراکندگی و نفاقی که سالهای جنگ بر آن تحمیل کرده بود، گامی به بیرون بگذارد و زمینه برای گشودهشدن یک «کاریدور بدیل» فراهم شود.
به همینگونه، کسانی هم که در کنگرهی حزب وحدت، مزاری را بر دیگران ترجیح دادند، در تکتک چهرههایشان، لزوماً انسانهای آرمانی، برجسته و بینقصی نبودند و نیستند؛ اما همان افراد در مقام تصمیمگیری قرار داشتند و همان زمان میتوانستند به جای مزاری، خلیلی یا سید عباس حکیمی یا شفق بهسودی را انتخاب کنند؛ ولی چنین نکردند. این «نکردن» برای من بسیار معنادار است. زیرا نشان میدهد که جامعه، وقتی به مثابهی یک نهاد دیده میشود، شخصیتی فراتر از تکتک افراد تشکیلدهندهی خود پیدا میکند؛ شخصیتی که در لحظههای حساس، میتواند چیزی بیش از مجموع ضعفها و محدودیتهای افرادش باشد. مزاری نیز، به گمان من، با همین شخصیت جمعی سخن میگفت وقتی میگفت: «من به هوشیاری شما افتخار میکنم» و «من به درایت و بیداری شما باور دارم.»
با همین معنا، جامعه را فقط یک جمع فیزیکی از افراد تلقی نکنیم؛ یک شعور جمعی، یک حافظهی جمعی و یک ظرفیت نهفته برای تشخیص و انتخاب نیز ببینیم. گاهی این ظرفیت، در زندگی روزمره و در رفتار تکتک افراد، چندان آشکار دیده نمیشود؛ اما در بزنگاههای بزرگ تاریخی، ناگهان خود را در قالب یک تصمیم کلان نشان میدهد. تشکیل حزب وحدت و انتخاب مزاری، در نظر من، از همین جنس بود: لحظهای که جامعه، فراتر از پراکندگی چهرهها و کاستی اشخاص، توانست به سطحی از تشخیص برسد که راه آیندهی خود را به روشنی بشناسد.
مزاری، همین جامعه را، نه به عنوان مجموعهای از افراد پراکنده، بلکه به عنوان یک نهاد بزرگ و معنادار، به سوی افقی تازه رهنمایی کرد. جامعه نیز، در کنار مزاری و پس از او، آهستهآهسته آموخت که اگر رنجهای خود را در یک افق روشن مبارزاتی معنا نکند، فقط در رنج میسوزد. اگر برای مبارزهی خود معنای روشنی نیافریند، در دل همان مبارزه فرسوده میشود. اگر برای وحدت خود معنایی دقیق و رؤیایی بلند نداشته باشد، وحدتش به چتری موقت و تاکتیکی فروکاسته میشود. اگر برای قربانیهای خود معنای روشن و ماندگاری نسازد، قربانیهایش یا به فراموشی سپرده میشوند، یا در حد مرثیههایی بیفرجام باقی میمانند.
مزاری، در برابر همهی این «اگر»ها، پاسخی معنادار عرضه کرد. او به رنج هزاره، به موقعیت هزاره، به ظرفیتهای هزاره و به آیندهی هزاره معنا بخشید. چیزها را از نو در جای خود نشاند و آنها را در روشنایی یک افق بلند، روشنتر، دقیقتر و قابلفهمتر معنا کرد. دقیقاً به همین دلیل بود که جامعهی هزاره، در پرتو «نگاه معنابخش» مزاری، آرامآرام از حالت «موضوعِ حادثه» بیرون آمد و به «فاعلِ تاریخ» نزدیک شد؛ یعنی از موقعیت جامعهای که فقط حادثه بر آن واقع میشود، به موقعیت جامعهای که میتواند در ساختن سرنوشت خود نیز سهم و نقش داشته باشد.
***
قدرت معنابخشی در نگاه مزاری، فقط در توان او برای تشخیص درست و بهموقعِ موقعیت خلاصه نمیشد؛ بخش مهمتر آن، قدرت آفرینشگری او بود. او فقط وضعیت را نمیفهمید، بلکه میتوانست از دل همان وضعیت، معنایی تازه بیافریند. میتوانست موقعیت، رنج، شکست، فرصت، جغرافیا، رابطه، زبان، سلاح، انسان، و حتی زخم هزاره را در افقی نو بنشاند و برای هر یک، معنایی دیگر تعریف کند. مزاری این کار را کرد. او فقط نفهمید که هزاره در چه وضعی قرار دارد؛ به این وضع، تفسیر تازهای داد. فقط درنیافت که وحدت لازم است؛ وحدت را از سطح یک همنشینی موقت و مصلحتی، به سطح یک مفهوم تاریخی و یک ضرورت سرنوشتساز ارتقا داد. فقط درنیافت که کابل مهم است؛ کابل را به صحنهی اثبات حضور سیاسی و مدنی هزاره بدل کرد. فقط ندید که غرب کابل سنگر است؛ سنگر را به نماد کرامت، حقطلبی و دفاع از موجودیت یک جامعه تبدیل کرد. فقط نفهمید که مردم رنج کشیدهاند؛ رنج را به عنصری برای بیداری، خودآگاهی و استقامت جمعی بدل ساخت.
در همین معنا، مزاری بامیان و یکاولنگ و غرب کابل و هزارهجات و حزب و سنگر و تفنگ و سخنرانی و مذاکره و مقاومت و شهادت را از نو معنا کرد. او به بسیاری از عناصر پراکنده، خاموش، یا فرسودهی انبان تاریخی و اجتماعی هزاره، معنایی تازه بخشید. این سخن را فقط در سطح یک تعبیر خطابی نمیگویم. وقتی به گذشته برمیگردم، میبینم که پیش از او، بسیاری از این عناصر یا در حاشیه مانده بودند، یا در معناهایی محدود، کهنه و کمجان زندانی بودند. «وحدت» میتوانست فقط یک توافق تشکیلاتی باشد؛ اما در نگاه او، به زبان بقا، عزت و قدرت جمعی تبدیل شد. «مجاهد» میتوانست فقط یک جنگجو باشد؛ اما در افق او، به حامل حیثیت و ارادهی یک جامعه بدل میشد. «سیاست» میتوانست صرفاً بازی قدرت باشد؛ اما در زبان او، به میدان تعریف جایگاه تاریخی یک مردم ارتقا یافت. «هزاره بودن» میتوانست فقط نام یک هویت زخمی و تحقیرشده باشد؛ اما در نگاه او، به یک مطالبهی مشروع برای حضور، برابری، کرامت و حق بدل شد.
در همینجا است که پیوند «اعتماد» و «معنا» روشنتر میشود. اعتماد، در سطح عمیق خود، بیمعنا پدید نمیآید. ما به هر کسی اعتماد نمیکنیم. به کسی اعتماد میکنیم که جهان ما را بفهمد، درد ما را بفهمد، موقعیت ما را بفهمد و بتواند از دل این فهم، افقی بسازد که هم قابل باور باشد و هم قابل حرکت. اعتماد فقط محصول اخلاق فردی یا شجاعت شخصی نیست، محصول توانایی در معنابخشی نیز هست. کسی که نتواند زندگی، رنج، خواست، ظرفیت و مسیر یک جمع را در افقی معنادار بنشاند، نمیتواند اعتماد پایدار بیافریند. شاید اطاعت موقت بسازد، شاید هیجان برانگیزد، شاید بسیج مقطعی فراهم کند؛ اما اعتماد عمیق و ماندگار نمیسازد.
مزاری، دقیقاً از همین راه، برای جامعهی هزاره اعتماد ساخت. نه فقط از آنرو که شجاع بود، در میدان میایستاد، یا صریح و بیپرده سخن میگفت؛ بلکه از آنرو که مردم، در نگاه او، خود را در افقی معنادار بازمییافتند. او به هزاره گفت: شما فقط قربانی نیستید؛ صاحب حقاید. فقط رنجکشیده نیستید؛ صاحب افقاید. فقط جمعیتی از حاشیهراندهشدگان نیستید؛ میتوانید در متن سیاست و تاریخ بایستید. فقط کسانی نیستید که دیگران باید برایتان تصمیم بگیرند؛ میتوانید برای خود تصمیم بگیرید. فقط کسانی نیستید که به نام مذهب یا قوم مصرف شوید؛ میتوانید خود، معنای بودن خویش را تعریف کنید.
برای من و برای نسل من، این نکته چیزی کوچک و گذرا نبود. من از نسلی میآیم که پراکندگی را دیده بود، تحقیر را دیده بود، محرومیت را دیده بود، سوءظنهای درونی را دیده بود و فقر نماد و فقر زبان و فقر افق را با جان خود لمس کرده بود. در چنین فضایی، مزاری فقط یک رهبر جنگی یا سیاسی نبود. او نوعی اعتماد به خویشتن را در جامعه بیدار کرد. به جامعه گفت که میتواند خودش را جدی بگیرد، میتواند برای خود زبان داشته باشد، میتواند روی پای خود بایستد و میتواند از تاریخ فقط رنج به ارث نبرد، بلکه آگاهی و جهت نیز به دست بیاورد. در نگاه من، این همان معنابخشی بزرگ است.
وقتی به تجربهی شخصی خودم از کار و رابطه با مزاری برمیگردم، یکی از برجستهترین چیزهایی که در ذهنم زنده میشود، همین است که او پیرامون خود را در شبکهای از معنا میدید. آدمها در کنار او فقط آدم نبودند؛ هر کدام در طرحی کلانتر جایگاهی پیدا میکردند. سخن فقط سخن نبود؛ حامل جهت بود. تصمیم فقط واکنش به وضع موجود نبود؛ نسبتی با آینده داشت. حتی رنج و تنگنا و شکست نیز در کنار او، گاه از حد تلخیِ صرف بیرون میآمد و در دستگاهی بزرگتر معنا پیدا میکرد. شاید یکی از علتهای مهم اثرگذاری او نیز همین بود که آدمها، در نسبت با او، خود را فقط ابزار نمییافتند؛ خود را جزئی از یک قصهی بزرگتر حس میکردند.
من نمیخواهم از این سخن، تصویری افسانهای بسازم یا از مزاری شخصیتی بیرون از خطا و محدودیت ترسیم کنم. نه؛ هیچ انسانی بیرون از خطا نیست و هیچ رهبری از محدودیت خالی نیست. اما سخن من این است که در میان رهبران و چهرههای آن روزگار، مزاری به گونهای برجسته از این توان برخوردار بود که برای هزاره، برای سیاست، برای وحدت، برای مقاومت و برای حضور اجتماعی و مدنی، معنایی تازه بسازد. این معنای تازه چیزی نبود که فقط در زمان حیات او مصرف شود و به پایان برسد. اثر آن، تا امروز امتداد یافته است.
اگر امروز، پس از سیوهفت سال، جامعهی هزاره در مقایسه با گذشته از سطحی از خودآگاهی سیاسی، از زبان مطالبه، از حس کرامت جمعی و از حضوری چشمگیرتر در عرصههای مدنی، آموزشی، فرهنگی و سیاسی برخوردار است، این را نمیتوان فقط به تحولات عمومی زمانه یا به رشد طبیعی جامعه نسبت داد. بخشی از این همه، در پرتو همان نگاه معنابخش قابل فهم است. مزاری به جامعه فقط جهت سیاسی نداد؛ به آن تعبیر تازهای از خود داد. جامعهای که تعبیر تازهای از خود پیدا کند، آرامآرام جهان خود را نیز به گونهای تازه میچیند.
***
در یادداشتهای بعدی، به نمونههایی از روشنترین و درخشانترین جلوههای این «نگاه معنابخش» بازخواهیم گشت؛ نمونههایی که نشان میدهند مزاری چگونه در متن زندگی هزاره، اثر ژرف، ماندگار و تاریخساز بر جا گذاشت و چه میراث بزرگ و شکوهمندی را به این جامعه سپرد. هرچه از زمان او دورتر میشویم، نیاز ما به بازخوانی این میراث نیز بیشتر میشود؛ زیرا بسیاری از آنچه امروز در سیمای هزاره به صورت آگاهی، حساسیت، مطالبه، ایستادگی و امید دیده میشود، بیآنکه همیشه به زبان آورده شود، ریشه در همان بذری دارد که او در زمین این تاریخ کاشت.
نسل امروز هزاره، وقتی پس از نزدیک به چهل سال به عقب مینگرد، با سیمای مردی روبهرو میشود که با همهی تواضع و فروتنی، اما با وقار، استواری و اطمینان، در ناهموارترین زمینِ سرنوشت این جامعه، بذری را افشاند که در افق نگاه و رؤیای او، باید روزی به مزرعهای آباد، شکوفا، آگاه، مرفه، آزاد و برخوردار از کرامت انسانی بدل میشد. او فقط در پیِ حل یک بحران روز نبود؛ میخواست در ژرفای جان این جامعه، نوعی نگاه، نوعی معنا و نوعی امید ماندگار بر جای بگذارد.
آن بذر، امروز دیگر فقط یک خاطره یا یک آرزو نیست. نشانههای رویش آن را میتوان، کموبیش، در سیمای هزارهی سه دهه پس از مزاری دید: در گسترهی خودآگاهی، در زبان مطالبه، در حس کرامت، در میل به دانستن، در ظرفیت ایستادن و در افقی که هنوز، با همهی تلخیها و شکستها، بسته نشده است. شاید درست به همین دلیل است که بازخوانی مزاری، برای ما فقط بازخوانی یک رهبر سیاسی نیست؛ بازگشت دوباره به یکی از زلالترین سرچشمههای معنا، امید و بیداری در تاریخ معاصر هزاره است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه