اعتماد (۴۲) – 7 و 8 ثور؛ «انقلاب یعنی سل‌چپه!»

زنده‌یاد قسیم اخگر، با طنزی تلخ و هوشمندانه، از صورت نوشتاری عددهای ۷ و ۸ استفاده می‌کرد و می‌گفت: «۷ را اگر سرچپه کنیم، ۸ می‌شود؛ و ۸ را اگر سرچپه کنیم، ۷ می‌شود.» این تعبیر ساده و طنزآلود، همیشه مرا به یاد سید قاسم می‌انداخت؛ یکی از قوماندان‌های جهادی در دره‌ی ترگان غزنی و از نخستین پیشگامان جهاد در منطقه. زبانش لکنت داشت و می‌گویند روزی از او پرسیده بودند: «آغا صاحب، انقلاب یعنی چه؟» او بر سر سفره نشسته بود و غذا می‌خورد. بی‌درنگ ظرف غذا را برداشت، آن را از طرف رویش محکم بر سفره کوبید و گفت: «انقلاب یعنی سل‌چپه!»

این دو تصویر، با همه‌ی سادگی و طنز تلخ شان، چیزی از حقیقت روزگار ما را نشان می‌دهند. در تاریخ افغانستان، فاصله‌ی میان «انقلاب» و «سرچپه‌شدن» گاهی بسیار کوتاه بوده است. دو روزی که به نام رهایی آغاز شده بودند، به روزی بدل شدند که همه‌چیز از جای خود کنده شد. هفت ثور و هشت ثور، در حافظه‌ی سیاسی افغانستان، دو تاریخ جداگانه‌اند؛ اما در تجربه‌ی زیسته‌ی بسیاری از مردم، دو روی یک سکه‌اند: یکی آغاز سقوط نظمی که به نام انقلاب آمد و دیگری آغاز آزمونی که به نام پیروزی وارد شد؛ اما معنای کاملش را مردم بعدها، در میان جنگ، ویرانی و بی‌اعتمادی فهمیدند. اتفاقاً پارلمان افغانستان در سال ۱۳۸۵، با تصویب قانون عفو عمومی، کسانی را که از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۰ متهم به ارتکاب جرم‌های جنگی و سیاسی بودند، از تعقیب عدلی و قضایی معاف کرد. در طرح و تصویب این حکم، بانیان و وارثان هفت ثور و هشت ثور، به شکلی شگفت‌انگیز در کنار هم قرار گرفتند؛ گویی تاریخ، همان طنز تلخ قسیم اخگر را یک بار دیگر به نمایش گذاشت: ۷ و ۸، وقتی پای پاسخ‌گویی در میان آمد، چنان به هم نزدیک شدند که دیگر تشخیص روی و پشت سکه دشوار بود.

***

در یادداشت پیشین، از صدای خاموش کابل نوشتم؛ از مردمی که روایت خود را نداشتند و در روایت دیگران گم شده بودند. اکنون باید یک گام به عقب برگردم؛ به نقطه‌ای که آن صداها هنوز آن‌گونه خاموش نشده بودند، به روزهایی که کابل هنوز نفس می‌کشید و کمتر کسی گمان می‌کرد همین نفس‌کشیدن، مقدمه‌ی حبسی طولانی خواهد شد. باید به روزهایی برگردم که هنوز معنای ۷ و ۸، آن‌گونه که بعدها در ذهن مردم حک شد، در میان تصویرهای مبهم پیروزی، سقوط، امید و هراس گم بود.

این یادداشت و چند یادداشت پس از آن، روایت همان روزهاست؛ روزهایی که در تاریخ رسمی افغانستان با عنوان «سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله» و «پیروزی مجاهدین» ثبت شده‌اند؛ اما در حافظه‌ی زیسته‌ی من و هزاران شهروند کابل، نام دیگری دارند: روزهایی که میدان تازه‌ای گشوده شد و کسی به ما نگفت که از این پس، خود ما نیز بازیگران آن میدان خواهیم بود.

من روز نهم ثور، یک روز پس از هشتم ثور، به کابل برگشتم. در «بگذار نفس بکشم» گفته‌ام که بر این «یک روز» تأکید می‌کنم؛ «چون به نظر می‏رسد همین تأخیر یک‏روزه از بزرگ‏ترین حادثه در تاریخ معاصر افغانستان، مرا تا دو سال و هشت ماه دیگر از حوادث عقب انداخت و موجب شد که هیچ‌گاه‌ بر حوادث مسلط نشوم. من در تمام این مدت، حداقل «یک روز»، اگر نه بیش‌تر، از حادثه‌ها عقب بودم.» حادثه پیش می‌رفت و من می‌کوشیدم از پشت سر، معنای آن را بفهمم.

برای فهم این روزها، ناگزیرم بار دیگر به همان نمادی برگردم که از یادداشت سی‌ودوم تا کنون همراه این دفتر بوده است: «بازی‌های گرسنگی». در آن داستان، هر سال مراسمی برگزار می‌شود که در آن نام‌های تازه‌ای از میان ناحیه‌ها برای ورود به میدان خوانده می‌شود. مردم ناحیه‌ها با ترس، سکوت و گاهی امیدی فریبنده در آن مراسم حضور دارند؛ زیرا هنوز نمی‌دانند بازی چگونه آغاز خواهد شد، چه کسی در میدان می‌ماند، چه کسی حذف می‌شود و چه کسی از آن جان به‌در خواهد برد.

بهار ۱۳۷۱، برای کابل، شبیه همان مراسم گشایش بود؛ با این تفاوت که هیچ بلندگویی اعلام نکرد که شهر از این پس به میدان تبدیل شده است. کسی نگفت که کوچه‌ها، خانه‌ها، مسجدها، مکتب‌ها و چهارراهی‌ها به مرزهای تازه‌ی بازی بدل خواهند شد. کسی نگفت که شادیِ سقوط یک حکومت، به‌زودی با هراسِ فروپاشی یک شهر درهم خواهد آمیخت. مردم هنوز در زبان پیروزی سخن می‌گفتند، اما میدان، آرام‌آرام زبان دیگری آماده می‌کرد؛ زبانی که بعدها با گلوله، محاصره، بی‌اعتمادی و جغرافیای خونین کابل نوشته شد.

هفت ثور و هشت ثور، در ظاهر دو تاریخ متضادند: یکی روز آغاز حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و دیگری روز ورود مجاهدین به کابل. اما اگر از فاصله‌ی سال‌ها به آن‌ها نگاه کنیم، شباهتی تلخ میان شان می‌بینیم. هر دو با نام انقلاب، رهایی، عدالت و آینده‌ی بهتر وارد تاریخ شدند و هر دو، در تجربه‌ی مردم، به زخمی بزرگ بر پیکر افغانستان بدل شدند. شاید حق با قسیم اخگر بود: گاهی ۷ و ۸، وقتی سرچپه شوند، چهره‌ی یکدیگر را پیدا می‌کنند. شاید حق با سید قاسم هم بود که انقلاب را «سل‌چپه» می‌فهمید؛ زیرا برای بسیاری از مردم، انقلاب نه تنها جابه‌جایی قدرت، بلکه واژگون‌شدن زندگی بود.

از این‌جا به بعد، باید آن روزها را نه تنها به‌عنوان رخدادهای سیاسی، بلکه به‌عنوان لحظه‌های آغاز یک میدان ببینیم. میدانی که در آن، روایت پیروزی خیلی زود جای خود را به پرسش‌های دشوار داد: چه کسی بر شهر حاکم است؟ قانون کجاست؟ مردم به چه کسی اعتماد کنند؟ تفنگ‌ها به نام چه کسی سخن می‌گویند؟ در میان این همه شعار و بیرق و فرمانده و حزب، شهروند عادی کابل کجا ایستاده است؟

یادداشت حاضر از همین پرسش‌ها آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که ۸ ثور، برای من، نه تنها روز پیروزی مجاهدین، بلکه دروازه‌ی ورود به میدانی شد که تا امروز معنای آن را در «اعتماد» جست‌وجو می‌کنم.

***

هفتم ثور، سالروز کودتای حزب دموکراتیک خلق، برای نسل من همیشه با بوی باروت، شعارهای انقلابی و رژه‌های نظامی همراه بود. اما در بهار ۱۳۷۱، آن بو معنای دیگری پیدا کرده بود. در بیست‌وهفتم حمل همان سال، حکومت داکتر نجیب‌الله که چهارده سال بر کابل و بر بخش بزرگی از افغانستان حکم رانده بود، در یک شب فرو ریخت؛ نه با نبردی بزرگ در دروازه‌های شهر، بلکه با فرار ناتمام رئیس‌جمهور به سوی میدان هوایی و پناه‌گرفتن او در دفتر سازمان ملل متحد. کسی که تا دیروز نامش بر سر در ادارات دولتی، در گزارش‌های رادیو کابل و در زبان رسمی قدرت تکرار می‌شد، ناگهان از معادله‌ی قدرت کنار رفت و کابل، برای چند روز، بی‌دروازه‌بان ماند.

من آن روزها را نه به‌عنوان تماشاگری دور از صحنه، بلکه به‌عنوان جوانی به یاد می‌آورم که از پشاور، شهر بشارت، به سوی کابل، شهر آزمون، در حرکت بود. سال‌ها در غزنی و پشاور، در میان مجاهدین و سنگرها و تنظیم‌ها، دفترهای حزبی، نشریات مهاجرین و مکتب‌های آوارگی، شنیده بودیم که «کابل آزاد خواهد شد». برای این لحظه هم انتظار می‌کشیدیم و هم کار و مبارزه داشتیم. در ذهن بسیاری از ما، از جمله من، آزادی کابل معنایی روشن و ساده داشت: پایان یک کابوس و آغاز یک رؤیا. وقتی خبر فروپاشی حکومت رسید، در پشاور و در مرزهای افغانستان، شادی‌ای فوران کرد که هیچ شباهتی به محاسبه‌گری سرد یک «بازی» نداشت. مردم گمان می‌کردند زمان بازگشت رسیده است؛ زمان دیدن خانه، زمان یافتن خویشاوندان، زمان از سرگرفتن زندگی.

اما در آن هیاهوی شادمانی، کمتر کسی از خود پرسید: میدانی که قرار است وارد آن شویم، چگونه طراحی شده است؟ چه کسی دروازه‌هایش را باز و بسته می‌کند؟ چه نیروهایی پشت پرده ایستاده‌اند؟ و آیا شهری که به نام آزادی به سوی آن می‌رویم، واقعاً آماده‌ی زندگی مشترک است؟

داکتر نجیب‌الله در روزهای پایانی حکومتش کوشید از کابل بیرون شود؛ اما در میدان هوایی، راهش از سوی نیروهایی بسته شد که تا چندی پیش بخشی از همان نظام بودند. او به جای آن‌که به سوی هند پرواز کند، ناگزیر به دفتر سازمان ملل متحد در کابل پناه برد؛ پناهگاهی که قرار بود چند روزی بیش دوام نکند، اما چهار سال به طول انجامید.

سرانجام، او از همان پناهگاه بیرون کشیده شد و به دست طالبان، در چهارراهی آریانا، بر پایه‌های برق به دار آویخته شد؛ طالبانی که با خشونت عریان خود، بخشی از همان رؤیای نوستالژیک تمرکز قدرت و سلطه‌ی قومی را که داکتر نجیب‌الله و بسیاری از زمامداران پشتون‌تبار پیش از او در قالب‌های مختلف دنبال می‌کردند، به شکلی بی‌پرده و خونین به واقعیت بدل ساختند.

این تصویر، برای من، یکی از نخستین نشانه‌های تغییر معنای «میدان» در کابل است: رئیس‌جمهوری که در میدان هوایی شهر خودش متوقف می‌شود و به ساختمانی بیگانه پناه می‌برد. میدان هوایی، که باید نماد رفت‌وآمد، خروج، ورود و امکان انتخاب می‌بود، نخستین جایی شد که نشان داد قواعد بازی عوض شده‌اند. از این پس، کسی که در میدان کابل قرار می‌گرفت، به‌آسانی نمی‌توانست از آن بیرون شود؛ مگر با اجازه‌ی کسی دیگر، با تضمین نیرویی دیگر، یا با پرداخت بهایی که هنوز کسی اندازه‌اش را نمی‌دانست.

در همان لحظه، شاید هنوز کسی نام این وضعیت را نمی‌دانست. ما هنوز از «پیروزی» حرف می‌زدیم، از «سقوط رژیم»، از «ورود مجاهدین»، از «آزادی کابل». اما میدان، آرام‌آرام زبان خود را تحمیل می‌کرد. در زبان رسمی، حکومت سقوط کرده بود؛ در زبان مردم، دروازه‌ای تازه باز شده بود؛ اما در زبان پنهان بازی، کابل تازه به میدانی تبدیل می‌شد که ورود به آن آسان‌تر از خروج از آن بود.

***

در فاصله‌ی هشتم تا بیست‌ویکم ثور، گروه‌های مختلف مجاهدین، یکی پس از دیگری، وارد کابل شدند؛ هر کدام از دروازه‌ای، از سویی از شهر، از شمال، از جنوب، از غرب، از زمین و از هوا. در میان کسانی که آمدند، رهبران و فرماندهان تنظیم‌هایی بودند که سال‌ها در پشاور، تهران و کویته، در دفترهای جداگانه، با حامیان جداگانه، نشسته بودند و اکنون باید در یک شهر، در کنار هم، حکومت می‌کردند. دولت اسلامی موقت افغانستان اعلام شد و صبغت‌الله مجددی، به عنوان ممثل و نخستین رئیس دولت موقت، بیانیه‌ای خواند که قرار بود آغاز «دوران جدید» باشد.

اگر بخواهم این صحنه را با زبان «بازی‌های گرسنگی» توصیف کنم، باید بگویم: این همان مراسم گشایش بود. در فیلم، پیش از آن‌که بازی آغاز شود، بازیگران ناحیه‌ها را با شکوه و تشریفات وارد کپیتول می‌کنند؛ برای شان جشن می‌گیرند، لباس‌های رنگارنگ می‌پوشانند، مردم برای شان کف می‌زنند،… و همه‌چیز در ظاهر، روشن، پرزرق‌وبرق و امیدوارکننده است. در آن لحظه، هیچ‌کس از مرگ سخن نمی‌گوید. هنوز میدان، چهره‌ی اصلی خود را نشان نداده است.

کابل در بهار ۱۳۷۱، در نیمه‌ی اول ماه ثور، دقیقاً چنین بود: کاروان‌های مسلح، پرچم‌های رنگارنگ تنظیمی، شعارهای پیروزی، موترهای پر از جنگ‌جو، فرماندهان تازه‌وارد و مردمی که از بام خانه‌ها، کنار سرک‌ها و پشت پنجره‌ها نگاه می‌کردند؛ گاهی دست می‌زدند، گاهی گریه می‌کردند و گاهی فقط در سکوت خیره می‌ماندند. برای بسیاری، این لحظه پایان یک دوران بود؛ پایان ترس از حکومت کمونیستی، پایان انتظارهای پشاور، پایان سال‌های آوارگی و مبارزه. اما کسی نمی‌دانست که همین کاروان‌ها، بازیگران میدانی‌اند که قواعدش را نه آنان به‌تنهایی نوشته‌اند و نه مردم کابل از آن خبر دارند.

آن «دیگران» که در یادداشت‌های پیشین از آنان به عنوان بازی‌سازان و اسپانسرها یاد کردم، پشت همین صحنه ایستاده بودند: دستگاه‌های استخباراتی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، دولت‌هایی که سال‌ها تنظیم‌ها را تغذیه، تجهیز، تمویل و تربیت کرده بودند و اکنون از پشت پرده، به مراسمی نگاه می‌کردند که خود در شکل‌دادن آن سهم داشتند. هر تنظیم، گذشته‌ی خود را با خود آورده بود: اسلحه‌ی خود، حامی خود، روایت خود، رقیب خود و سهم‌خواهی خود را.

تفاوت کابل با کپیتولِ فیلم در این بود که در فیلم، دست‌کم بازیگران ناحیه‌ها می‌دانستند وارد بازی مرگ‌باری می‌شوند. در کابل، نه بازیگران به‌درستی می‌دانستند و نه تماشاگران. همه گمان می‌کردند وارد فصل پیروزی شده‌اند؛ اما شهر، آرام‌آرام به میدانی بدل می‌شد که در آن، پیروزی هر گروه می‌توانست هراس گروه دیگر باشد و حضور هر کاروان می‌توانست آغاز یک خط تازه‌ی بی‌اعتمادی.

در آن روزها، هنوز زبان مردم زبان جشن بود؛ اما زیر پوست شهر، چیزی دیگر حرکت می‌کرد. کابل، بی‌آن‌که بداند، از پایتخت یک حکومت فروپاشیده، به صحنه‌ی رقابت تنظیم‌هایی تبدیل می‌شد که هر کدام خود را وارث پیروزی می‌دانستند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی ظرفیت ساختن اعتماد مشترک را نداشتند. مراسم گشایش آغاز شده بود؛ میدان هنوز خاموش بود؛… و ما هنوز نمی‌دانستیم که پس از این، هر کوچه، هر چهارراهی و هر تپه‌ی کابل می‌تواند بخشی از بازی شود.

***

پیش از آن‌که کاروان‌های مجاهدین وارد کابل شوند، در جبل‌السراج، در دامنه‌های شمالی کابل، توافقی میان احمدشاه مسعود، جنرال عبدالرشید دوستم و محمد محقق، نماینده‌ی مزاری، از آدرس حزب وحدت اسلامی، صورت گرفته بود. این توافق، که بعدها هیچ‌گاه به‌صورت رسمی و کامل از سوی هیچ‌یک از طرف‌ها به رسمیت شناخته نشد و متن اصلی آن نیز علناً منتشر نگردید، در عمل نقشه‌ی ورود نیروها به کابل و سهم هر یک از آنان را در شهر ترسیم می‌کرد.

مزاری، با تکیه بر همین توافق، به نیروهای حزب وحدت دستور داد که از مسیر میدان‌شهر و غوربند وارد کابل شوند. بعدها خود او گفت که احمدشاه مسعود جلو ورود نیروهای حزب وحدت از مسیر غوربند را گرفت و به آنان اجازه‌ی عبور نداد. بخشی از نیروهای حزب وحدت از مسیر میدان‌شهر وارد کابل شدند؛ گوشه‌هایی از این روایت در گفت‌وگوهای شفاهی سید هادی اصغری و داوود سلطانی با شیشه‌میدیا بازتاب یافته است. ساختمان علوم اجتماعی، در دامنه‌ی کوه افشار و در نزدیک‌ترین نقطه به خط شمال، به مرکز فرماندهی حزب وحدت تبدیل شد؛ انتخابی که نه از سر تصادف، بلکه بر اساس محاسبه‌ی همان ائتلاف تازه انجام گرفت.

اگر بخواهم این لحظه را در ادامه‌ی نماد میدان بخوانم، باید بگویم ائتلاف جبل‌السراج، همان لحظه‌ای بود که در «بازی‌های گرسنگی»، برخی از بازیگران ناحیه‌ها پیش از ورود به میدان، با هم پیمان می‌بندند تا در برابر بازیگران قوی‌تر، یا در برابر کسانی که کپیتول بیشتر روی آنان سرمایه‌گذاری کرده است، دوام بیاورند. اما در فیلم نیز و در کابل نیز، هیچ هم‌پیمانی ابدی نیست؛ زیرا قواعد بازی را هم‌پیمانان ننوشته‌اند. طراحان میدان، همیشه راهی برای شکستن پیمان‌ها، تغییر موازنه‌ها و تبدیل متحدان دیروز به رقیبان امروز در آستین دارند.

این نکته را باید از همین‌جا، در یادداشت چهل‌ودوم، نشانه‌گذاری کنم؛ زیرا در یادداشت‌های بعدی بارها به آن بازخواهم گشت: ائتلافی که راه ورود به کابل را گشود، خود نخستین قربانی همان منطقی شد که قرار بود شهر را قربانی کند. پیمانی که باید مسیر نظم تازه را نشان می‌داد، به‌زودی به یکی از گره‌های کور بی‌اعتمادی بدل شد.

همان‌گونه که گفتم، این پیمان هرگز به‌صورت رسمی منتشر نشد و هیچ‌یک از طرف‌های آن، تا سال‌ها بعد، حاضر نشدند با روشنی درباره‌ی متن و محتوای آن سخن بگویند. این سکوت، یکی از نقطه‌های تاریک و گره‌های اصلی در پازل جنگ‌های کابل، به‌ویژه جنگ میان حزب وحدت و شورای نظار است. احمدشاه مسعود و مزاری، هر دو، یک‌دیگر را به نقض این توافق متهم می‌کردند؛ اما اصل سند و جزئیات توافق هرگز در برابر مردم گذاشته نشد.

مزاری، در سخنان خود، بارها و با صراحت از این معاهده و نقض آن توسط احمدشاه مسعود یاد کرد. هم در صحبت‌هایش با جلال‌الدین حقانی، فاروق اعظم و متنفذان تاجیک شمالی و هم در مصاحبه‌هایش با تلویزیون پیام آزادی، به روشنی و صراحت از اصول و مفاد این توافق‌نامه به عنوان طرحی برای پایان دادن به انحصار قدرت ملی سخن گفت؛ اما در مقابل، احمدشاه مسعود و نزدیکان او، تا جایی که من می‌دانم، هیچ‌گاه توضیح روشنی درباره‌ی این توافق و ادعاهای مزاری ارائه نکردند؛ توضیحی که نشان دهد در جبل‌السراج بر سر چه اصولی توافق شده بود، چه تعهدهایی پذیرفته شده بود و کدام بخش آن، وقتی رعایت نشد، کابل و هزاره و تاجیک و مزاری و مسعود و همه‌ی طرف‌های درگیر را به میدان خون و بی‌اعتمادی کشاند.

در یادداشت چهلم، از این موضوع به‌عنوان نمونه‌ای از تقابل «منطق گلوله» و «منطق مذاکره» یاد کردم. اکنون باید نکته‌ی دیگری را نیز بر آن بیفزایم: حتا وقتی مذاکره‌ای انجام می‌شد، نتیجه‌ی آن از چشم مردم پنهان می‌ماند. مردمی که قرار بود زیر سایه‌ی این پیمان زندگی کنند، هرگز ندانستند در جبل‌السراج چه گفته شد و چه امضا گردید. این خود شکلی از بی‌اعتمادی ساختاری بود: تصمیم‌هایی که سرنوشت یک شهر را رقم می‌زدند، بالای سر مردم آن شهر و بدون اطلاع آنان، گرفته می‌شدند.

وقتی بعدها این پیمان از هم پاشید، مردم حتا نمی‌دانستند دقیقاً چه چیزی از هم پاشیده است. فقط نتیجه‌اش را تجربه کردند: در قالب گلوله، جابه‌جایی خطوط جنگ، بسته‌شدن راه‌ها، سقوط اعتماد و تبدیل‌شدن هم‌پیمانان دیروز به دشمنان امروز. پیمان پنهان، وقتی می‌شکند، تنها میان امضاکنندگان خود نمی‌شکند؛ بر سر مردمی می‌ریزد که هیچ‌گاه از متن آن خبر نداشتند.

از همین‌جا بود که کابل، پیش از آن‌که دولت تازه‌ای را تجربه کند، وارد منطق پنهان توافق‌های ناپیدا شد. توافق‌هایی که مردم در آن حضور نداشتند؛ اما هزینه‌ی شکست آن را با جان، خانه و آینده‌ی خود پرداختند.

***

در یادداشت چهلم، از هفت حزب پشاور و هشت گروه تهران سخن گفتم. البته با پیوستن جبهه‌ی مستضعفین به حزب وحدت، این رقم را باید به نه گروه رساند؛ گروه‌هایی که در ساختار حزب وحدت ادغام شدند، هرچند یکی از آنان، یعنی حرکت اسلامی، حداقل آن بخشی که تحت رهبری شیخ آصف محسنی قرار داشت، دوباره از این میثاق سرپیچی کرد و راه مستقل خود را در پیش گرفت.

در یادداشت‌های پیشین، از تقسیمی یاد کردم که سال‌ها پیش از سقوط کابل، در دفترهای پشاور و تهران، بر نقشه‌ی افغانستان کشیده شده بود. در بهار ۱۳۷۱، آن نقشه‌ی کاغذی، به نقشه‌ای واقعی بر زمین کابل تبدیل شد. هر تنظیم، بخشی از شهر را به عنوان منطقه‌ی نفوذ خود برگزید: شورای نظار در شمال و مرکز شهر، وزارت دفاع و نهادهای امنیتی؛ حزب اسلامی حکمتیار در جنوب و چهارآسیاب؛ اتحاد اسلامی سیاف در غرب و بخش‌هایی از شرق؛ حرکت انقلاب و حزب اسلامی خالص در برخی مناطق دیگر و حزب وحدت اسلامی و حرکت اسلامی در غرب کابل و بخش‌هایی از نواحی مرکزی، مانند چنداول، تایمنی و وزیرآباد.

کابل، که تا دیروز شهری با یک حکومت مرکزی بود، اکنون به مجموعه‌ای از ناحیه‌ها تبدیل می‌شد؛ هر ناحیه با پرچم خود، پاسگاه‌های تفتیش خود، فرماندهان محلی خود، زبان امنیتی خود و ترس‌های خاص خود. عبور از یک ناحیه به ناحیه‌ی دیگر، که تا دیروز فقط حرکت از یک کوچه به کوچه‌ای دیگر بود، اکنون به مجوز، شناسایی، رابطه، احتیاط و گاهی شانس نیاز داشت. شهر، آرام‌آرام از معنای مشترک خود تهی می‌شد و هر بخش آن، زیر نام یک تنظیم، به قلمروی جداگانه بدل می‌گردید.

این همان تصویری است که در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول از دوازده ناحیه‌ی پانم ساخته است: ناحیه‌هایی جدا از هم، هر کدام با وظیفه، محصول، ترس و محدودیت خود؛ ناحیه‌هایی که اجازه ندارند آزادانه با هم رفت‌وآمد کنند، با هم روایت مشترک بسازند و هم‌دردی خود را کشف کنند. تفاوت کابل با پانم در این بود که در کابل، آن قدرت مرکزی نامرئی یک نهاد واحد نبود؛ ترکیبی بود از چند سرویس استخباراتی و چند اسپانسر رقیب که هر کدام، یک یا چند ناحیه را به‌گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم تغذیه و مدیریت می‌کردند.

در چنین ساختاری، شهروند عادی دیگر با «دولت» روبه‌رو نبود؛ با ناحیه روبه‌رو بود. با پوسته، با فرمانده، با تفنگ، با پرچم، با لهجه‌ی قدرت در همان ساحه. کابل دیگر یک پایتخت نبود که در آن قانون مشترک حکومت کند؛ میدانی بود که در آن، هر ناحیه قانون خود را داشت و هر قانون، تا جایی اعتبار داشت که تفنگ‌های همان ناحیه آن را حمایت می‌کردند.

یکی از نهادهایی که در این میان نقش کلیدی داشت، گارنیزیون کابل بود؛ فرماندهی نظامی‌ای که در نظریه باید بی‌طرف می‌بود و امنیت تمام شهر را تضمین می‌کرد. اما در عمل، فرماندهان و نیروهای اثرگذار آن از جمعیت اسلامی و اتحاد اسلامی فرمان می‌بردند و طبیعی بود که گرایش‌های همان تنظیم‌ها در توزیع وظایف، تجهیزات، موقعیت‌ها و حتی در برخورد با شهروندان عادی بازتاب یابد. نهادی که باید نماد دولت و بی‌طرفی می‌بود، خود رنگ ناحیه به خود گرفته بود.

وقتی نهادی که قرار است نماینده‌ی دولت باشد، به رنگ یک ناحیه دیده شود، نخستین قربانی، اعتماد شهروندان به مفهوم «دولت» است. مردم کابل به‌تدریج، به‌جای آن‌که بگویند «دولت چنین گفت» یا «دولت چنین کرد»، می‌گفتند: «نیروهای فلان گروه چنین کردند.» این تغییر، شاید در ظاهر فقط جابه‌جایی چند کلمه باشد؛ اما در عمق خود، نشانه‌ی فروپاشی یک مفهوم مشترک بود. دولت، از یک مرجع عمومی، به نامی مبهم و بی‌اثر تبدیل می‌شد و جای آن را تنظیم، فرمانده، ساحه و ناحیه می‌گرفت.

از همین‌جا، اعتماد عمومی نیز تَرَک برمی‌داشت. وقتی شهروند نداند که با قانون روبه‌رو است یا با سلیقه‌ی یک فرمانده؛ با دولت طرف است یا با تنظیم؛ با امنیت عمومی مواجه است یا با محاسبه‌ی یک ناحیه، دیگر نمی‌تواند به ساختار اعتماد کند. او ناچار می‌شود به رابطه‌های کوچک‌تر پناه ببرد: به قوم، محله، حزب، آشنا، تفنگ‌دار، یا کسی که بتواند در یک پوسته نامش را ضمانت کند. این همان لحظه‌ای است که شهر از درون می‌شکند؛ نه فقط با راکت و گلوله، بلکه با فروپاشی معنای مشترک قانون، دولت و اعتماد.

کابلِ پس از هشتم ثور، از همین‌جا به میدان تبدیل شد: میدانی که در آن، هر تنظیم خود را وارث پیروزی می‌دانست، اما هیچ نهادی وجود نداشت که این پیروزی را به نظم مشترک، قانون مشترک و اعتماد مشترک تبدیل کند. در غیاب چنین نهادی، ناحیه‌ها بزرگ شدند، دولت کوچک شد و شهروند عادی در میان پرچم‌ها، پوسته‌ها و فرماندهان، به دنبال چیزی می‌گشت که دیگر به‌آسانی پیدا نمی‌شد: مرجعی که بتوان به آن اعتماد کرد.

***

با این همه، باید صادق باشم: هفته‌های نخست بهار آن سال، برای بسیاری از ساکنان کابل، هنوز هفته‌های اعتماد بود، نه بی‌اعتمادی. در کوچه‌های کارته سه، کارته چهار، ده‌مزنگ، چنداول، افشار، و در همان حوالی علوم اجتماعی که حزب وحدت در آن مستقر شده بود، همسایه‌هایی از قومیت‌ها و مذهب‌های گوناگون هنوز به هم سلام می‌دادند، از یک نانوایی نان می‌خریدند، از یک دکان سودا می‌گرفتند و کودکان شان در یک کوچه با هم بازی می‌کردند. مردمی که سال‌ها زیر یک حکومت، در یک شهر و در کنار هم زندگی کرده بودند، گمان می‌کردند تغییر حکومت فقط تغییر پرچم بر فراز ارگ است؛ نه کشیده‌شدن مرزهای تازه در میان کوچه‌ها، خانه‌ها و رابطه‌های روزمره‌ی شان.

این اعتماد، که شاید بتوان آن را آخرین بازمانده‌ی یک شهروندی مشترک نامید، از کجا می‌آمد؟ به گمان من، از همان حس ششم مردم عادی می‌آمد؛ حسی که فراتر از سیاست‌بازی رهبران، نسبت به همسایه، هم‌کوچه، هم‌درس و هم‌شهری خود داشتند. مردم کابل، در سطح کوچه و محله، هنوز یکدیگر را «هم‌سایه» می‌شناختند، نه «نماینده‌ی یک ناحیه». این تفاوت میان نگاه از بالا و نگاه از پایین، یکی از مهم‌ترین خط‌هایی است که در این یادداشت‌ها باید برجسته بماند: بحران اعتماد، بیش از آن‌که از دل مردم کوچه برخاسته باشد، از بالا بر آنان تحمیل شد؛ از سوی تنظیم‌ها، فرماندهان، اسپانسرها و نقشه‌هایی که مردم عادی نه در طراحی آن سهم داشتند و نه از عاقبت آن خبر بودند.

به یاد دارم در همان روزها، در یکی از کوچه‌های نزدیک علوم اجتماعی، در بازار افشار، پیرمردی میدانی و تاجیک‌تبار، با همان لهجه‌ی شیرین کابلی، به جوانانی که سلاح بر دوش از کنار دکانش می‌گذشتند، چای تعارف می‌کرد و می‌گفت: «حالا که جنگ تمام شد، بیایین ای اسلحه‌ها را از شانی خود پایین کنین و به موزیم بسپارین.» روزی من و پسر کاکایم، عصمت امین هم مهمان یک پیاله‌ چای او شدیم و از او مقداری سودا خریدیم و به خانه بردیم. آن پیرمرد، در آن لحظه، نماینده‌ی صدای اکثریت خاموش کابل بود؛ صدایی که هنوز باور داشت جنگ تمام شده است. او نمی‌دانست و شاید هیچ‌کس نمی‌دانست، که آن سلاح‌ها نشانه‌ی پایان جنگ نیستند؛ ابزار بازی تازه‌ای‌اند که هنوز چهره‌ی اصلی خود را نشان نداده بود.

در همان هفته‌ها، رفت‌وآمد میان مسجد، حوزه‌ی علمیه، مرکز فرهنگی و دانشگاه نیز هنوز رنگ مشترک داشت. طلبه‌ها و ملاهای هزاره که از قم و نجف برگشته بودند، در کنار طلبه‌ها و ملاهای اهل سنت کابلی یا برگشته از پشاور، در یک مجلس می‌نشستند و درباره‌ی آینده‌ی کشور حرف می‌زدند. در دانشگاه کابل، استادان و دانشجویانی از قومیت‌های گوناگون هنوز در یک صنف درس می‌خواندند یا در یک دیپارتمنت تدریس می‌کردند و از آینده‌ای سخن می‌گفتند که هنوز می‌شد آن را مشترک تصور کرد.

من در کوچه‌ی پنجم فاضل‌بیگ نیز همین فضا را لمس می‌کردم. همراه پسرکاکایم، عصمت امین، به سراغ همسایه‌های قدیمی خود می‌رفتیم؛ همسایه‌هایی که پشتون بودند، تاجیک بودند، پغمانی بودند، لغمانی بودند، وردکی بودند. یکی‌یکی آنان را پیدا می‌کردیم، احوال می‌گرفتیم و با هم خاطرات کودکی در کوچه‌های کابل را زنده می‌ساختیم. هنوز در آن دیدارها، نام قوم و تنظیم پیش از نام همسایه نمی‌آمد. هنوز رابطه‌ها آن‌قدر زنده بودند که انسان بتواند پیش از ترس، چهره‌ی آشنا را ببیند.

این تصویرها را عمداً یادآوری می‌کنم؛ زیرا بخشی از وظیفه‌ی این یادداشت‌ها، در کنار روایت جنگ، حفظ روایت اعتماد است. اگر این تصویرها ثبت نشوند، در میان انبوه روایت‌های خشونت گم می‌شوند و تاریخ، چنان روایت خواهد شد که گویی مردم کابل از همان آغاز، دشمن یکدیگر بودند. اما حقیقت چنین نبود. در پایین شهر، در کوچه‌ها و خانه‌ها، اعتماد هنوز نفس می‌کشید؛ شکننده بود، اما واقعی بود… و دقیقاً به همین دلیل، شکستن آن چنین دردناک شد.

آنچه بعدها کابل را به ناحیه‌های جداگانه بدل کرد، از دل همین رابطه‌های روزمره آغاز نشده بود. مردم، پیش از آن‌که به نام تنظیم‌ها و قوم‌ها از هم جدا شوند، سال‌ها در کنار هم زندگی کرده بودند. بی‌اعتمادی، نخست در نقشه‌ها، قرارگاه‌ها، دفترهای سیاسی و ذهن بازی‌سازان شکل گرفت و سپس آرام‌آرام به کوچه‌ها سرایت کرد. وقتی این بی‌اعتمادی به کوچه رسید، دیگر فقط یک محاسبه‌ی سیاسی نبود؛ زخمی بود بر پیکر رابطه‌هایی که سال‌ها با نان مشترک، سلام مشترک، خاطره‌ی مشترک و کودکی مشترک ساخته شده بودند.

به همین دلیل، اگر از جنگ کابل می‌نویسم، باید از آن اعتمادهای نخستین نیز بنویسم. باید از پیرمرد افشار بنویسم که می‌خواست اسلحه‌ها به موزیم سپرده شوند. باید از همسایه‌های فاضل‌بیگ بنویسم که هنوز با نام و چهره‌ی کودکی در ذهنم زنده‌اند. باید از آن لحظه‌های کوتاه بنویسم که کابل هنوز می‌توانست یک شهر بماند، پیش از آن‌که بازی‌سازان، آن را به ناحیه‌ها تقسیم کنند. اعتماد آن روزها شکست؛ اما پیش از شکستن، وجود داشت… و همین وجود داشتن، برای فهمیدن معنای فاجعه ضروری است.

***

در همان هفته‌های ظاهراً آرام، نشانه‌های کوچکی نیز وجود داشت که اگر کسی با دقت گوش می‌داد، می‌توانست صدای آن‌ها را بشنود. علی‌جان زاهدی که بعدها به یکی از منتقدان جنگ‌های کابل در درون رهبری حزب وحدت تبدیل شد، در روایتی که تحت عنوان «نبرد هزاره‌ها در کابل» از آغاز جنگ‌ها در پایتخت دارد، می‌نویسد که در گارنیزیون کابل، نهادی که فرماندهی نظامی شهر را در دست داشت، توزیع سلاح، مهمات و امکانات، از همان روزهای نخست، عادلانه نبود. گزارش‌هایی که در آن زمان میان فرماندهان رد و بدل می‌شد، نشان می‌داد که برخی واحدها بیش از دیگران به پشتیبانی و تجهیزات دسترسی دارند و این «بیشتر»، در بسیاری موارد، با خط قومی و تنظیمی هم‌خوانی داشت. طبیعی بود که این گزارش‌ها به وزارت دفاع و به دفتر وزیر دفاع وقت، احمدشاه مسعود، فرستاده می‌شد؛ اما در سکوت و بی‌اعتنایی گم می‌گردید.

این شاید یکی از مهم‌ترین نکته‌هایی باشد که باید از همین یادداشت چهل‌ودوم به یادداشت‌های بعدی منتقل شود: بحران اعتماد، در آغاز، نه با گلوله، بلکه با سکوت آغاز شد. سکوت در برابر یک شکایت. سکوت در برابر یک گزارش. سکوت در برابر یک نابرابری کوچک که می‌شد همان روزهای نخست اصلاح شود، اما اصلاح نشد. بی‌اعتمادی، همیشه با انفجار شروع نمی‌شود؛ گاهی با نشنیدن آغاز می‌شود، با بی‌پاسخ‌گذاشتن یک اعتراض، با عادی‌ساختن یک تبعیض و با این تصور خطرناک که «چیز مهمی نیست.»

دو ماه بعد، حضرت مجددی، در نطقی که به مناسبت تحویل قدرت از اداره‌ی خود به برهان‌الدین ربانی ایراد کرد، شورای نظار و جمعیت اسلامی را متهم کرد که حتا رادیو و تلویزیون دولتی را در انحصار خود گرفته‌اند و اخبار مربوط به دیدارها، اعلامیه‌ها و فعالیت‌های اداره‌ی او در ارگ ریاست جمهوری را پخش نمی‌کنند. این شکایت، که در عالی‌ترین سطح دولت موقت مطرح می‌شد، باز هم در سکوت بدرقه شد و بیشتر به تندی زبان و انتقاد شخصی حضرت مجددی تقلیل یافت. اما اگر از زاویه‌ی اعتماد به آن نگاه کنیم، این شکایت تنها دعوای یک رئیس دولت موقت با یک تنظیم نبود؛ نشانه‌ای بود از این‌که نهادهای مشترک، پیش از آن‌که واقعاً شکل بگیرند، به رنگ یک گروه درمی‌آمدند.

در زبان «بازی‌های گرسنگی»، این سکوت همان لحظه‌ای است که بازی‌سازان، پیش از آغاز رسمی بازی، قوانین نانوشته را به اجرا می‌گذارند. برخی بازیگران، از همان ابتدا، سلاح بهتر، غذای بیشتر، موقعیت برتر و دسترسی آسان‌تر به منابع دریافت می‌کنند و هیچ‌کس به آنان نمی‌گوید که این نابرابری، خود بخشی از طراحی میدان است. وقتی بازی با نابرابری آغاز شود، اعتماد پیش از نخستین شلیک زخمی شده است.

من در آن روزها، نه فرمانده بودم و نه سیاست‌مدار؛ جوانی بودم که به تازگی وارد کابل شده بودم. هیچ‌کدام از این نشانه‌ها را با وضوح امروز نمی‌دیدم. حالا وقتی روایت‌های مکتوب آن دوران را می‌خوانم و آن‌ها را با خاطرات پراکنده‌ی خودم و دیگران کنار هم می‌گذارم، می‌فهمم که آرامش بهار آن سال، آرامشی کامل و مطمئن نبود. بیشتر شبیه سکوت پیش از مراسم گشایش بود؛ لحظه‌ای که موسیقی هنوز پخش نشده، جمعیت هنوز کف نزده، اما دوربین‌ها از پیش روشن‌اند و قواعد پنهان بازی از قبل کار خود را آغاز کرده‌اند.

مزاری، در دیداری که روز ۳۰ ثور ۱۳۷۱ با برهان‌الدین ربانی در مقر علوم اجتماعی داشت، وضعیت کابل را به «آرامش قبل از توفان» تشبیه کرد. این نکته در قصه‌های زندگی سید رحمت الله مرتضوی هم ذکر شده است؛ اما ربانی و همراهانش، این سخن را نه به‌عنوان هشدار و نهیب یک همتا و شریک سیاسی، بلکه به‌عنوان یک تهدید تعبیر کردند. گویی مزاری از جنگی خبر می‌دهد که خود در ذهنش طرح کرده است. تفصیل این دیدار و سخنان دو طرف را در یادداشت‌های بعدی خواهم آورد. آن‌چه در این‌جا مهم است، تفاوت در فهم یک جمله است: برای مزاری، «آرامش قبل از توفان» هشدار بود؛ برای طرف مقابل، تهدید. همین تفاوت در شنیدن، خود نشانه‌ای از شکاف عمیق اعتماد بود.

یکی از کتاب‌هایی که در همان روزهای نخست جنگ‌های کابل، با فاصله‌ی بسیار کمی پس از آغاز درگیری‌ها، منتشر شد، کتابی بود با نام «نبرد هزاره‌ها در کابل» که نویسنده‌ی اصلی آن علی‌جان زاهدی بود؛ ولی آن را به نام مستعار «افسرده‌خاطر» به چاپ رسانده بود. این کتاب در تابستان ۱۳۷۱، یعنی تنها چند هفته پس از پایان همین بهاری که از آن سخن می‌گویم، انتشار یافت. سال‌ها بعد بود که معلوم شد نویسنده‌ی آن کتاب علی‌جان زاهدی، یکی از رهبران حزب وحدت بود که همراه با سید مصطفی کاظمی، پیش از سقوط کابل مأموریت داشتند به کابل بیایند و در انسجام و سازماندهی نیروهای حزب وحدت و نیز در تماس با رهبران و فرماندهان تنظیم‌های دیگری که وارد شهر می‌شدند، نقش بگیرند.

این کتاب، با لحنی که خود نام مستعار نویسنده، «افسرده‌خاطر»، گویای آن است، می‌کوشد علل و انگیزه‌های جنگ را در حالی ثبت کند که هنوز خاکستر آن گرم بود. خواندن آن برای من، حتا امروز، شبیه آن است که کسی در همان بهار، دوربینی پنهان روشن کرده باشد و سال‌ها بعد، نوار آن را پیش چشم ما بگذارد. در آن نوار، صدای همان نابرابری‌های کوچک در گارنیزیون، همان شکایت‌های بی‌پاسخ، همان جابه‌جایی‌های مشکوک سلاح و همان نشانه‌های ظاهراً کوچک اما سرنوشت‌ساز، با جزئیاتی ثبت شده‌اند که حافظه‌ی شخصی من، از آن زاویه، هرگز نمی‌توانست همه‌ی آن‌ها را بگیرد و نگه دارد.

چندین یادداشت بعدی در این فصل «اعتماد» تا حد زیادی بر روایت‌های همین اثر تکیه خواهند داشت؛ روایتی که از دل همان تابستان بیرون آمده است، نه از فاصله‌ی سال‌ها. این روایت، برخی جزئیات را نزدیک‌تر، عریان‌تر و بی‌واسطه‌تر بیان می‌کند؛ جزئیاتی که من از زاویه‌ای دیگر و در سطح‌هایی دیگر، شاهد بخش‌هایی از آن بودم. در یادداشت‌های اعتماد، بر تک‌تک این نشانه‌ها ناخن خواهم گذاشت؛ زیرا گاهی برای فهمیدن یک فاجعه، باید به همان لحظه‌های کوچکی برگشت که در زمان خود، «کم‌اهمیت» به نظر می‌رسیدند، اما بعدها معلوم شد نخستین تَرَک‌های دیوار اعتماد بوده‌اند.

***

این یادداشت را با یک پرسش به پایان می‌برم، پرسشی که یادداشت بعدی می‌کوشد به آن پاسخ دهد: اگر بهار هزار و سیصد و هفتاد و یک، بهار اعتماد بود و اگر مردم کوچه‌ها هنوز یکدیگر را به چشم همسایه می‌دیدند، پس چه کسی و چگونه، این اعتماد را به بی‌اعتمادی بدل کرد؟ پاسخ این پرسش را نباید در یک روز یا یک رویداد بزرگ جست‌وجو کرد. پاسخ آن در مجموعه‌ای از نشانه‌های کوچک نهفته است؛ نشانه‌هایی که هرکدام به‌تنهایی کم‌اهمیت به نظر می‌رسیدند، اما در کنار هم، نقشه‌ی جنگی را ترسیم کردند که چند هفته بعد، در کارته سه و دارالامان و سه‌راه علاءالدین، به خون نشست.

یادداشت‌های زیادی از کتاب «اعتماد» به همین نشانه‌ها می‌پردازد: نشانه‌هایی که در گزارش‌های نظامی، در رفتار فرماندهان گارنیزیون، در جابه‌جایی پنهانی سلاح به سوی برخی محله‌ها و در شکایت‌هایی که به جایی نرسیدند، ثبت شده‌اند. این نشانه‌ها، در آن روزها، برای اکثریت مردم کابل، از جمله برای من، نامرئی بودند. اما برای کسانی که در دل ساختار قدرت قرار داشتند، نامرئی نبودند؛ آنان می‌دیدند و انتخاب کردند که نبینند… و همین انتخاب، همان چیزی است که اعتماد را، نه به یک‌باره، که قطره‌قطره، از کوچه‌های کابل بیرون کشید.

پیرمرد تاجیک‌تباری که در همان کوچه‌ی نزدیک علوم اجتماعی، به جوانان مسلح چای تعارف می‌کرد، شاید هرگز ندانست که نشانه‌هایی که او نمی‌دید، در همان لحظه، در دفترهای دیگری از همان شهر، خوانده می‌شدند. این فاصله، میان آنچه در سطح کوچه احساس می‌شد و آنچه در پشت درهای بسته تصمیم‌گیری می‌شد، خود یکی از تعریف‌های ممکن «میدان» است: جایی که بازیگرانش، تا واپسین لحظه، گمان می‌کنند در حال زندگی روزمره‌اند، در حالی که قواعد بازی، از پیش، برای آنان نوشته شده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000