اعتماد (۳۹)؛ مزاری در میدان آتش

در یادداشت پیش، از سه ریشه‌ی پایداری غرب کابل سخن گفتیم: مزاری که ماند، مردمی که برای اولین بار احساس دیده‌شدن کردند و فرماندهانی که اسپانسرشان اعتماد مردم بود، نه پول بیرونی. اما یک پرسش در میان همه‌ی این روایت‌ها ناگفته ماند: مزاری در آن میدان آتش واقعاً که بود؟ نه مزاری به مثابه‌ی نماد، نه مزاری به مثابه‌ی روشنایی که جوهر آدم‌ها را آشکار می‌کند؛ بلکه مزاری در لحظه‌ی عمل، در دل تصمیم‌های سنگین، در میان فشارهای چندجانبه، در برزخ میان آنچه بود و آنچه می‌خواست باشد.

این پرسش اهمیت دارد، به خصوص برای نسل‌هایی که مزاری را از نزدیک ندیده‌اند. چون امروز، بیش از نود درصد جوانان هزاره که نام مزاری را می‌شناسند، هیچ خاطره‌ی مستقیمی از آن دوران ندارند. آنان مزاریِ بیدارکننده‌ی آگاهی جمعی را می‌شناسند، نه مزاریِ میدان را. اما هر قصه‌ای که روایت می‌کنیم، به اندازه‌ی جزئیاتش واقعی است. مزاری چند شعار و چند شعر نیست. او به اندازه‌ی همین لحظه‌های عمل قصه دارد: لحظه‌هایی که در آن‌ها رهبری در تنگنا انتخاب می‌کند و آنچه انتخاب می‌کند او را از دیگران متمایز می‌سازد.

آدمی با قصه آدم می‌شود. جامعه‌ای که قصه‌ی رهبرانش را فقط در قالب شعار می‌شناسد، در واقع آن رهبران را نمی‌شناسد. قصه‌ی مزاری قصه‌ی صدها و هزاران انسان دیگر در غرب کابل هم هست؛ انسان‌هایی که در کنارش ایستادند، با او جنگیدند، به او اعتماد کردند و بهایش را دادند. این یادداشت‌ها می‌کوشند همین قصه را، با همه‌ی جزئیاتش، زنده نگه دارند.

نکته‌ی ظریف‌تر این است که مزاریِ نماد و مزاریِ میدان از هم جدا نیستند. آن آگاهی جمعی که در مردم بیدار کرد، دقیقاً از همین حضور میدانی تغذیه می‌کرد. مردم نه به خاطر سخنرانی‌هایش به او اعتماد کردند، بلکه به خاطر اینکه دیدند در لحظه‌های سخت آن‌جا بود. وقتی افشار سوخت، وقتی محاصره فشرده‌تر شد، وقتی آذوقه کمیاب بود، مزاری رفت؟ نه. ماند. همین ماندن، که در میدان اتفاق افتاد، چیزی بود که بعدها به آگاهی جمعی تبدیل شد: باور به اینکه یک رهبر می‌تواند واقعاً با مردمش باشد، نه فقط برای مردمش سخن بگوید.

***

مزاری در آن سال‌ها در تقاطع چند نقش هم‌زمان قرار داشت. رهبر سیاسی جامعه‌ای بود که برای اولین بار در تاریخ مدرن افغانستان می‌خواست حضور واقعی داشته باشد. فرمانده نظامی بود در شهری که همه مسلح بودند و قانونی رسماً به رسمیت شناخته نمی‌شد. دیپلمات بود در میان بازیگرانی که هر کدام منافع خاص خود را داشتند و هیچ‌یک به صورت کامل قابل اعتماد نبود. در عین حال، انسانی بود که مردم عادی پیش او می‌آمدند با پیام‌هایی مثل «بابه مزاری را بگویید صادق سیاه کالا ندارد».

در «بازی‌های گرسنگی»، کتنیس نیز در همین تقاطع دشوار قرار می‌گیرد: در میدان باید بجنگد، در کپیتول باید دیپلمات باشد، در برابر رهبران شورش باید سیاست‌مدار باشد و در برابر کسانی که دوست می‌دارد باید انسان بماند. هیچ‌یک از این نقش‌ها با دیگری کاملاً سازگار نیست. هر بار که یکی را انتخاب می‌کند، بقیه را به خطر می‌اندازد. اما در همین تقاطع غیرممکن است که شخصیت واقعی آشکار می‌شود. مزاری هم در همین تقاطع بود. آنچه از آن تقاطع بیرون می‌آمد، شخصیتی بود که چهار میدان را بدون از دست دادن خود مدیریت می‌کرد.

آنچه مزاری را از بسیاری از همتایانش متمایز می‌کرد این بود که مردم برایش «همراه» بودند، نه «سرمایه». رهبری که مردم را سرمایه‌ی مصرفی می‌بیند، آنان را در جهت استراتژی خودش حرکت می‌دهد. اما رهبری که مردم را همراه می‌داند، مجبور است با آن‌ها صادق باشد، سختی را با آن‌ها تقسیم کند و وقتی چیزی نمی‌تواند بدهد، صادقانه بگوید. این بود که وقتی صادق سیاه پیام فرستاد که زمستان شده و کالا ندارد، مزاری نگفت: «صبر کن، کمکت می‌رسانم.» گفت: «آن‌جا صادق‌های زیادی‌اند که بی‌کالایند. همان‌جا باش.» این صداقت، در میدانی که همه وعده‌ی فردا می‌دادند، خودش نوعی اعتماد‌سازی بود.

در مطالعه‌ی الگوهای رهبری آن دوران، یک تمایز اساسی به چشم می‌خورد: برخی رهبران در اوج بحران، دور از میدان بودند اما تصمیم می‌گرفتند. آماده برای سخنرانی و دیده شدن بودند، اما ریسک واقعی را به دیگران می‌سپردند. مزاری اما از جنس دیگری بود. پذیرش خطر شخصی برایش نه نمایش، بلکه اصل بود. همین تفاوت، در درازمدت، تعیین کرد که کدام رهبر فقط «پیرو» داشت و کدام «هم‌سرنوشت».

در یکی از تصویرهای نابی که از مزاری باقی مانده است، عظمت و وقار او در کمال سادگی‌اش دیده می‌شود؛ مردی بی‌تکلف، بی‌فاصله و بی‌ادعا، با چپلکی که در پا دارد، روی یک کوچ در کارته سه، در صفه‌ی پیش روی اتاق منزلش، رادیویی در دست دارد و به آن گوش می‌دهد، … گویی هنوز صدای مردمش را از میان موج‌های شکسته‌ی تاریخ می‌شنود.

چهره‌ی مزاری در این تصویر، چهره‌ی رهبرانی نیست که قدرت را در قصر، تشریفات و فاصله از مردم معنا می‌کنند. این چهره، تصویر رهبری است که از میان مردم برخاست، در کنار مردم نشست، با درد مردم گریست، با امید مردم ایستاد و تا آخرین لحظه، خود را از سرنوشت آنان جدا نکرد.

رادیو در دست مزاری، برای من تنها یک وسیله نیست؛ نمادی است از گوش‌سپردن، از پیوند داشتن، از باخبر ماندن از جهان و از مردمی که صدای‌شان کمتر شنیده می‌شد. مزاری، در میدان آتش، در فاصله‌ی خط گلوله و انفجار و دود باروت، می‌خواست صدای بی‌صدایان را بشنود و همان صدا را به زبان سیاست، عدالت و کرامت تبدیل کند.

در این عکس، مزاری آرام است؛ اما آرامشی که از بی‌دردی نمی‌آید. آرامش کسی است که رنج را شناخته، تنهایی مردمش را دیده و تصمیم گرفته است در کنار آنان بماند. همین ماندن بود که از او یک نام نساخت، یک اعتماد ساخت؛ اعتمادی که هنوز، پس از این همه سال، در نگاه، حافظه و وجدان مردم زنده است.

***

مهم‌ترین جایی که مزاری از قواعد بازی بیرون رفت، در زبان سیاسی‌اش بود. در دوره‌ای که بسیاری از رهبران از «اسلام» و «وحدت» سخن می‌گفتند اما مقصودشان هژمونی قومی یا تنظیمی بود، مزاری از «حقوق شهروندی» حرف می‌زد. از «نمایندگی متناسب» سخن می‌گفت. از «عدم انحصار قدرت» دم می‌زد. در سال ۱۳۷۲، در مسجد محمدیه‌ی تپه‌ی سلام، در اوج جنگ‌های داخلی کابل، از حقوق زن سخن گفت؛ آن‌هم با این استدلال که در دنیایی که مردم برای حقوق حیوانات دادخواهی می‌کنند، ما از کنار حق زن رد می‌شویم. تفصیل این نگاه مزاری را قبلاً در یک یادداشت مستقل شرح دادم.

این زبان مزاری، برای بسیاری از همتایان سیاسی او قابل هضم نبود. معنایش این بود که بازی باید تغییر کند. افغانستان نمی‌توانست با همان ساختار کهنه‌ای ادامه یابد که قرن‌ها هزاره‌ها و بسیاری از گروه‌های دیگر را در حاشیه نگه داشته بود. قدرت باید توزیع می‌شد. حضور باید به رسمیت شناخته می‌شد. این کرامت باید از سطح شعار به ساختار سیاسی تبدیل می‌گردید.

در زبان «بازی‌های گرسنگی»، این همان لحظه‌ی اعلام شورش است؛ لحظه‌ای که شرکت‌کننده دیگر تنها برای بقا بازی نمی‌کند، بلکه منطق خود بازی را زیر سؤال می‌برد. کتنیس وقتی در میدان پیوند انسانی‌اش را با پیتا حفظ می‌کند، چیزی را وارد بازی می‌سازد که کپیتول برای حذف آن، میدان را طراحی کرده بود. مزاری نیز وقتی از حقوق شهروندی و عدم انحصار قدرت سخن می‌گفت، از چیزی حرف می‌زد که بازی‌سازان نمی‌توانستند تحملش کنند: انسانی شدن سیاست در میدانی که بر حذف، ترس و انحصار بنا شده بود.

این زبان، تنها برای کپیتول‌های بیرونی نگران‌کننده نبود. برای بسیاری از بازیگران داخلی نیز خطرناک بود. در میدانی که قدرت بر اساس سهم قومی، زور نظامی و پیوند با اسپانسر خارجی تقسیم می‌شد، رهبری که از حقوق شهروندی سخن می‌گفت، ناخواسته مشروعیت همان شیوه‌ی توزیع قدرت را زیر سؤال می‌برد. این خطاب متوجه همه‌ی کسانی بود که از قواعد موجود سود می‌بردند و ترجیح می‌دادند بازی همان‌گونه که هست ادامه یابد. از همین‌رو، جای تعجب نبود که مزاری از همه سو زیر فشار بود؛ نه فقط از بیرون، بلکه گاهی از درون همان صفی که ظاهراً در یک سنگر ایستاده بود.

نکته‌ی مهم این است که مزاری این زبان را نه از روی تاکتیک سیاسی، بلکه از روی باور واقعی به کار می‌برد. تفاوت میان رهبری که از حقوق شهروندی به‌عنوان شعار استفاده می‌کند و رهبری که به آن باور دارد، در لحظه‌های سخت آشکار می‌شود. رهبر شعارگو، وقتی اوضاع سخت می‌شود، شعار را کنار می‌گذارد. رهبر باورمند، در همان لحظه‌ی دشواری، سخت‌تر به آن چنگ می‌زند. مزاری از جنس دوم بود.

همین باور بود که باعث شد در آخرین لحظه‌ها، حتا با طالبان که از نظر فکری و سیاسی در سوی دیگر میدان ایستاده بودند، وارد گفت‌وگو شود؛ نه از روی تسلیم، بلکه از روی این باور که باید راهی غیر از حذف و انحصار وجود داشته باشد. او در میدان آتش، هنوز به امکان گفت‌وگو، به حق حضور، و به مسئولیت در برابر جان مردم فکر می‌کرد. و همین، او را از بسیاری دیگر جدا می‌کرد.

***

در فصل اول «اعتماد»، از مزاری به‌عنوان کسی سخن گفتم که در دل جامعه‌ی پراکنده و متشتت هزاره، زبان مشترک و نگاه مشترک می‌ساخت و آن را در «کاریدور بدیل»ی که به نام حزب وحدت تأسیس شد، معنا می‌کرد. در آن مرحله، بیشتر درون جامعه را بازسازی می‌کرد. اما در فصل دوم، همان مزاری را در میدانی می‌بینیم که دیگر تنها میدان درون‌سازی نیست؛ میدان آتش است، میدانی که از چند جهت هم‌زمان زیر فشار است. از بیرون، کپیتول‌ها و اسپانسرها نخ‌های خود را می‌کشند. از درون، احزاب، فرماندهان، توقعات و آشفتگی‌های سیاسی فشار می‌آورند. در میان همه‌ی این‌ها، مردمی ایستاده‌اند که برای نخستین بار در تاریخ معاصر می‌خواهند نه در حاشیه، بلکه در متن سیاست دیده شوند.

مزاری در میدان سیاسی کابل، چند تصمیم استراتژیک اساسی گرفت که نشان می‌داد درک او از بازی عمیق‌تر از بسیاری از همتایان او در داخل حزب وحدت بود. یکی از این تصمیم‌ها، تلاش برای گسترش حوزه‌ی حضور حزب وحدت فراتر از جغرافیای غرب کابل بود. او می‌دانست اگر حزب وحدت تنها در غرب کابل محصور بماند، به ناحیه‌ای کوچک تبدیل می‌شود که می‌توان آن را محاصره کرد، زیر فشار گرفت و آرام‌آرام خفه ساخت. مزاری نمی‌خواست غرب کابل فقط یک «ریزرو» هزاره‌ها باشد؛ می‌خواست بخشی از کابل باشد، بخشی از متن قدرت ملی.

تصمیم دیگر مزاری، دیپلماسی موازی بود. او هم با ایران در تماس بود، هم مجرای ارتباط خود با پاکستان را نگه می‌داشت، هم با دولت ربانی گفت‌وگو می‌کرد و هم می‌کوشید احزاب و نیروهای دیگر را در مدار محاسبات سیاسی خود داشته باشد. این شیوه، در نگاه بسیاری، شاید «دوگانگی» یا «بی‌ثباتی» به نظر می‌رسید؛ اما در حقیقت، تلاشی بود برای کاستن از وابستگی به یک اسپانسر و بیرون‌کشیدن سیاست هزاره از سایه‌ی انحصار.

مزاری، به صورتی مشخص، نمی‌خواست تنها مهره‌ی ایران باشد. او می‌خواست سیاست هزاره، پس از سال‌ها حاشیه‌نشینی، نه در سایه‌ی تهران تعریف شود و نه در حاشیه‌ی اسلام‌آباد؛ بلکه با تکیه بر مردم، با زبان حق و با مطالبه‌ی حضور برابر، جای خود را در متن قدرت ملی باز کند.

همین استقلال‌طلبی بود که از همان آغاز، برای برخی از حامیان بیرونی نگران‌کننده به نظر می‌رسید. سید رحمت‌الله مرتضوی در صفحه‌ی ۱۵۵ کتاب خاطرات خود – «قصه‌های زندگی» – از قول شیخ حسین ابراهیمی، نماینده‌ی خاص خامنه‌ای در امور افغانستان، می‌نویسد که پس از تشکیل حزب وحدت در سنبله/شهریور ۱۳۶۸، وقتی به بامیان رفت، به این نتیجه رسید که «باقی اعضای حزب وحدت به ولایت فقیه معتقدند، به‌جز آقای مزاری که برخوردش کاملاً سیاسی است. حمایت او از رهبری ایران در این مدت، غیرواقعی و سیاسی بوده است. بنابراین، آقای مزاری قابل اعتماد نیست.»

مرتضوی در همان صفحه، باز هم از قول ابراهیمی نقل می‌کند که گفته بود: «از سازمان نصر، خلیلی شخص معتدل و قابل اعتماد است، نه مزاری. تقویت مزاری به ضرر شیعه است. او جهاد شیعه را برای خود می‌خواهد؛ من معتقدم که نباید مردم شیعه در اختیار این‌گونه افراد قرار گیرد.»

این نقل‌ها، اگر با دقت خوانده شوند، فقط یک داوری شخصی درباره‌ی مزاری نیستند؛ پرده‌ای از همان منطق اسپانسر را کنار می‌زنند. از نگاه اسپانسر، رهبرِ «قابل اعتماد» کسی است که در مدار او بماند، زبان او را تکرار کند و سیاست مردم خود را با خواست بیرونی هماهنگ سازد. اما مزاری، درست به این دلیل «قابل اعتماد» شمرده نمی‌شد که می‌خواست سیاست هزاره را از وابستگی کامل بیرون بکشد و آن را به اراده، رنج و حق مردم خودش پیوند بزند.

در این معنا، بی‌اعتمادی اسپانسر به مزاری، خود نشانه‌ای از استقلال او بود. او برای مردمش قابل اعتماد می‌شد، درست از همان‌جا که برای اسپانسرها غیرقابل کنترل و نامطمئن به نظر می‌رسید.

روشن است که استقلال‌طلبی مزاری قیمت داشت. مهره‌ی مستقل قابل کنترل نیست. بازی‌سازان هرگاه با بازیگری روبه‌رو شوند که از مدار خارج می‌شود، او را هدف می‌گیرند. ایران می‌خواست منحصراً در مدار تهران بماند، پاکستان او را رقیب می‌دید، امریکا به حزب وحدت با سوءظن نگاه می‌کرد و عربستان قدرت حزب وحدت را بیشتر در قالب نیروی شیعه‌ی نزدیک به ایران تفسیر می‌کرد. در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول از کسانی بیشتر می‌ترسد که بازی را از درون زیر سؤال می‌برند. مزاری در کابل داشت همین کار را می‌کرد.

در این چارچوب باید ورود طالبان به صحنه را نیز فهمید. طالبانی که با مزاری در چهارآسیاب مذاکره می‌کردند، در ظاهر گروهی ساده بودند. تنها شعارشان این بود: «اسلحه‌ی تان را می‌دهید یا نه؟» نه برنامه‌ی سیاسی، نه چشم‌انداز حکومتی، نه گفت‌وگو درباره‌ی حق و آینده. اما همین سادگی ظاهری، نشانه‌ی خطرناک‌ترین نوع بازیگر در میدان آلوده بود: بازیگری که خودش نه فکر می‌کند و نه مستقلانه تصمیم می‌گیرد، بلکه ابزار کسانی است که پشت پرده نشسته‌اند. مزاری با طرفی مذاکره می‌کرد که آدرس واقعی‌اش آن‌سوی میز نبود. پشت هر «نه» که طالبان می‌گفتند، بازی‌سازانی بودند که اصلاً قصد گفت‌وگو نداشتند.

***

برای فهم این‌که اعتماد چگونه در زندگی روزمره‌ی غرب کابل جریان داشت، به یک صحنه از روزشمار آن دوران اشاره می‌کنم. ۲۸ دلو ۱۳۷۳ بود – روز جمعه؛ کمتر از یک ماه پیش از آنکه مقاومت غرب کابل برای همیشه بشکند. شب پیش، حمله‌ی سنگینی صورت گرفته بود. مردم، با نگرانی از تکرار فاجعه‌ی افشار، شب سختی را پشت سر گذاشته بودند.

صبح همان روز، ساعت نه، جمعی از موسفیدان قلعه‌ی وزیر به دیدار مزاری آمدند؛ نه برای شکایت، نه برای رفتن، بلکه برای اعلام آمادگی. پیام‌شان روشن بود: دو صد نفر از اهالی مسجد سفید آماده‌اند در خطوط مقدم جبهه حضور یابند. آمده بودند تا هدایت مزاری را بگیرند. در همان روز، جمعی از متنفذین ده‌قابل و دشت برچی نیز آمدند و آمادگی خود را برای هر فداکاری اعلام کردند. مردمی که شب پیش زیر آتش بودند، صبحش نزد مزاری می‌آمدند؛ نه برای فرار، بلکه برای ماندن. من تفصیل این روایت را در «روزشمار حوادث در غرب کابل» که از یادداشت‌های روزانه‌ی خود گرفته بودم، در «امروز ما»، بلافاصله پس از شهادت مزاری و سقوط مقاومت غرب کابل نشر کردم و بعدها، در شیشه میدیا نیز بازنشر شدند.

وقتی امروز، پس از حدود سی و یک سال، این صحنه را مرور می‌کنم، معنای اعتماد برایم روشن‌تر می‌شود. اعتماد این نیست که مردم در روزهای خوب از رهبرشان حمایت کنند. اعتماد آن است که پس از سخت‌ترین شب، صبحش بیایند و بگویند ما هنوز هستیم. مزاری می‌دانست این اعتماد را چگونه حفظ کند؛ نه با وعده‌های توخالی، نه با پنهان کردن واقعیت، بلکه با حضور مداوم، با شنیدن، با صداقتی که گاهی تلخ بود اما اعتماد را زنده نگه می‌داشت.

در همان روز، ابراهیمی همراه با مقصودی و اخلاصی و سایر اعضای هیأت حزب وحدت از مذاکره با طالبان در چهارآسیاب بازگشته بود و گزارش داد که طالبان عملاً یک شعار بیشتر ندارند: «اسلحه‌ی تان را می‌دهید یا نه؟» هیچ گوشی برای گفت‌وگوی سیاسی وجود نداشت. با این همه، مزاری در همان روز، در حالی که تلفات شب را می‌سنجید، گزارش مذاکره را می‌شنید و نگرانی مردم را پاسخ می‌داد، هم‌چنان میدان را از چند سطح هم‌زمان می‌دید. این توانایی مدیریت هم‌زمانِ جنگ، مذاکره، مردم و معنا، از ویژگی‌های رهبری‌ای است که در کتاب‌های درسی آموخته نمی‌شود.

در همان روز، هیأت‌هایی برای حمایت روحی و معنوی مردم به مساجد مختلف فرستاده شدند: از مسجد اتفاق در نزدیک پل خشک تا مسجد امام خمینی در نخاس و مسجد سفید در قلعه‌ی وزیر. این توجه به بعد معنوی، در کنار بعد نظامی، نشان می‌داد که مزاری می‌دانست جنگ تنها با اسلحه پیش نمی‌رود. آنچه مردم را نگه می‌داشت، نه فقط خط دفاعی بود، بلکه باور بود؛ احساس اینکه این مقاومت ارزش دارد. مساجد در آن سال‌ها هم مرکز معنا بودند، هم مرکز خبر، هم مرکز همبستگی اجتماعی. مزاری هر سه را می‌شناخت.

***

یکی از تأمل‌برانگیزترین جنبه‌های رفتار مزاری، شیوه‌ی برخورد او در دوره‌های آتش‌بس بود. هرگاه جنگ، هرچند موقت، آرام می‌گرفت، او اولین کسی بود که اعلامیه‌ی آتش‌بس را یک‌طرفه و بدون درنگ امضا می‌کرد و می‌کوشید راهی برای ارتباط با طرف مقابل باز کند. این کار، برای برخی از اطرافیانش خطرناک یا ساده‌انگارانه به نظر می‌رسید؛ گمان می‌کردند که پیشگام‌شدن در پذیرفتن آتش‌بس و باز کردن باب گفت‌وگو نشانه‌ی ضعف است.

اما مزاری می‌دانست که در میدانی که همه مسلح‌اند و هیچ‌کس توان پیروزی کامل نظامی ندارد، راه واقعی از مسیر نوعی اعتماد می‌گذرد؛ نه از مسیر نابود کردن یکدیگر. هیچ‌یک از گروه‌هایی که در کابل می‌جنگیدند در نهایت برنده نشدند. همه باختند. در این باخت مشترک، بیشترین زیان را مردمی دیدند که بیشترین هزینه را داده بودند. مزاری این را می‌دید. شاید به همین دلیل بود که حتی در دل سنگین‌ترین درگیری‌ها، این پرسش را زنده نگه می‌داشت: آیا راه دیگری هست؟ کسانی مانند میر هاشم هاشمی و پهلوان یحیا و داکتر جمال و استاد بیژن‌پور برای او حاملان پاسخ به همین پرسش بودند.

در «بازی‌های گرسنگی»، کتنیس وقتی با پیتا در میدان می‌ایستد و منطق بازی را با پیوند انسانی‌اش به چالش می‌کشد، همین پرسش را زنده می‌کند. کپیتول ناگزیر می‌شود قانون خود را تغییر دهد، چون بازیگری وارد میدان شده که فقط در چارچوب بازی نمی‌اندیشد. مزاری نیز در کابل چنین بود. در میدانی که بازی‌سازان می‌خواستند همه رقیب و دشمن یکدیگر بمانند، او در جست‌وجوی راه بود. رهبری که برای انسان‌ها فکر می‌کند، ردپایی متفاوت از رهبری بر جا می‌گذارد که تنها برای قدرت می‌اندیشد.

همین تفاوت رویکرد، او را از بسیاری رهبران هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد. کسانی که جنگ را تنها زبان سیاست می‌دانستند، نه صلح آوردند و نه پیروزی. کسانی که تسلیم شدند، اعتبار خود را از دست دادند. مزاری اما دنبال مسیر سومی بود: گفت‌وگو از موضع ایستادگی یا مقاومت، بدون بستن درِ تفاهم. این ترکیب، در میدانی که همه را به انتخاب میان جنگ یا تسلیم وادار می‌کرد، نادر بود. و نادر بودن آن هزینه داشت. اما این مسیر سوم، چه در کامیابی و چه در شکست، چیزی را ثابت کرد که هنوز درس می‌دهد: سیاست، تنها هنر جنگیدن نیست؛ تلاش برای نجات رابطه، کرامت و امکان زندگی مشترک هم هست.

***

در نهایت، بازی‌سازان نپذیرفتند. در ۲۲ حوت ۱۳۷۳، پیکر شقه‌شقه‌شده‌ی مزاری و همراهان او در غزنی به مردم تحویل داده شد. این جنایت و زخم سنگین در حوزه‌ی اقتدار طالبان اتفاق افتاده بود. اما آنچه کمتر در روایت‌های رسمی گفته می‌شود این است که او نه در میدان نبرد، بلکه در خط مذاکره تنها ماند. در میدان تا آخر ایستاده بود؛ اما در لحظه‌ی گفت‌وگو، آنانی که باید در کنارش می‌بودند، نبودند. این خالی شدن پشت، خود داستانی جداگانه است که باید روزی با دقت روایت شود.

از نگاه «بازی‌های گرسنگی»، این درس اهمیت دارد: گاهی بازی‌سازان وقتی نمی‌توانند کسی را در میدان بشکنند، از جایی وارد می‌شوند که او بی‌دفاع‌تر است. مزاری در میدان آتش، با مردم، با سنگر، با اعتماد ایستاده بود؛ اما میز گفت‌وگو جایی بود که می‌شد از صداقت او سوءاستفاده کرد. کسانی که به گفت‌وگو باور دارند، گاهی آسیب‌پذیرتر از کسانی‌اند که فقط به زور متکی‌اند؛ چون حاضر می‌شوند وارد فضایی شوند که طرف مقابل ممکن است آن را میدان فریب بداند، نه میدان تفاهم.

اما آنچه در این‌جا مهم‌تر است این است: مزاری در میدان آتش، نه از سر ترس می‌جنگید و نه از سر جاه‌طلبی. به دلیل اعتمادی ایستاده بود که مردم به او سپرده بودند. صادق سیاه وقتی از سنگر پیام فرستاد، به مزاری اعتماد کرد. نصیر سوز وقتی به‌جای رفتن به سوی خانواده‌اش در غرب، در تپه‌ی خاکی ماند و در زیر آوارهای همان تپه خاک شد، به مزاری اعتماد کرد. فرمانده شفیع وقتی از غزنی در هیأت کلینر موتر لاری خود را به دارالامان رساند، به مزاری اعتماد کرد. موسفیدان قلعه‌ی وزیر وقتی صبح پس از سخت‌ترین شب آمدند و گفتند دو صد نفر آماده‌ایم، به مزاری اعتماد کردند.

این اعتماد جمعی، در میدانی که برای شکستن اعتماد طراحی شده بود، خود نوعی شجاعت بود. مزاری این اعتماد را با چیزی پاسخ داد که از پول و وعده نیرومندتر بود: با حضور. با ماندن. با صداقت. با نگه داشتن خود در همان تقاطع دشواری که سیاست، جنگ، دیپلماسی و درد روزمره‌ی مردم را هم‌زمان بر شانه‌هایش می‌گذاشت. این حضور، این ماندن، این صداقت، همان چیزی بود که بعدها به آگاهی جمعی تبدیل شد؛ میراثی که هنوز زنده است.

***

یادداشت‌های این فصل تا اینجا بیشتر از بیرون به میدان نگاه کرده‌اند: از سیاست بازی‌سازان، از اسپانسرها، از جغرافیای محاصره، از جایگاه مزاری در دل آن میدان. اما میدان را تنها از بیرون نمی‌توان فهمید. باید از درون نیز دیده شود؛ از کوچه‌هایش، از صداهایش، از شب‌های سنگینش، از لحظه‌هایی که زندگی و مرگ کنار هم راه می‌رفتند و از چهره‌هایی که هر کدام داستانی از اعتماد یا شکست اعتماد در خود داشتند.

شاید تلخ‌ترین و مهم‌ترین درس غرب کابل همین بود: اعتماد واقعی، در سخت‌ترین شرایط، نه تنها ممکن است، بلکه گاهی تنها راه است. در میانه‌ی محاصره، بی‌برقی، بی‌دوایی، گرسنگی و ترس، مردمی که به مزاری اعتماد کرده بودند ماندند؛ نه همیشه به این دلیل که جای دیگری نداشتند. برخی می‌توانستند بروند. ماندند چون اعتماد پیوندی عمیق‌تر از حساب سود و زیان است. مزاری این پیوند را نه با دادن امتیاز، بلکه با بودن در کنار مردم ساخته بود.

من در آن سال‌ها در غرب کابل بودم؛ نه به‌عنوان فرمانده، نه به‌عنوان سیاست‌مدار، بلکه به‌عنوان کسی که می‌دید، می‌شنید و زندگی می‌کرد. کوچه‌هایی که در آن‌ها راه می‌رفتم، صداهایی که می‌شنیدم، چهره‌هایی که می‌دیدم، اکنون در ذهنم تنها خاطره نیستند؛ مدرک‌اند. مدرک اینکه اعتماد، حتا در شدیدترین محاصره، ممکن است. مدرک اینکه بهای اعتماد، هیچ‌گاه ارزان نیست. آنچه در یادداشت‌های بعدی روایت خواهم کرد از همین جنس است: لحظه‌هایی که اعتماد آزموده شد و انسان‌هایی که در آن آزمون، هر کدام به گونه‌ای، پاسخ دادند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000