در یادداشت پیشین، از اسپانسرها سخن گفتم؛ از آن دستهای پنهان و آشکاری که با دلار، اسلحه و ایدئولوژی، پشت احزاب و فرماندهان ایستاده بودند. از قدرتهایی که وابستگی را بهجای اعتماد نشاندند و منطق گلوله را بر منطق گفتوگو و اعتماد ترجیح دادند. گفتم که در چنان میدانی، پول تنها پول نبود، اسلحه تنها اسلحه نبود و حمایت سیاسی تنها حمایت سیاسی نبود؛ بلکه هر کدام رشتهای از وابستگی با خود میآورد و بخشی از اختیار را میگرفت.
اما داستان میدان، تنها داستان اسپانسرها نیست. در دل همان میدان آلوده، انسانهایی نیز بودند که اسپانسرشان چیز دیگری بود: نه استخبارات خارجی، نه دلار پنهان، نه وعدهی وزارت و ریاست، نه تشویق پایتختهای دور. اسپانسر آنان، اعتماد مردم بود… و این اعتماد، در میدان آزمون، سنگینترین سرمایه بود؛ سرمایهای که هیچ اسپانسر بیرونی نمیتوانست جای آن را بگیرد و هیچ اسلحهای نمیتوانست به زور به دست آورد.
اما چگونه میتوان این انسانها را از میان انبوه نامها، شعارها و ادعاها بازشناخت؟ در میدان جنگ، همه از مردم سخن میگویند، همه از فداکاری میگویند، همه خود را در کنار مردم نشان میدهند؛ اما لحظهی آزمون، میان سخن و جوهر فاصله میاندازد. آنجا دیگر شعار کافی نیست. آنجا معلوم میشود چه کسی برای مردم مانده است و چه کسی مردم را پلهی قدرت خود ساخته است.
این پرسش، ما را دوباره به مفهومی میرساند که از نخستین یادداشتهای این کتاب با آن آشنا شدیم: «نور جوهرهسنج مزاری». حضور او، در میدان غرب کابل، مثل نوری بود که بر آدمها میتابید و جوهرشان را آشکار میکرد. در کنار او، معلوم میشد چه کسی اهل ادعاست و چه کسی اهل ماندن؛ چه کسی در روزهای آسان حاضر است و چه کسی در روزهای سخت نیز کنار مردم میایستد.
من در این یادداشت، به عنوان نمونهای از صدها الگوی مقاومت در غرب کابل، صادق سیاه، نصیر سوز و شفیع را انتخاب کرده ام که در مورد آنها به صورتی مختصر سخن بگویم. این سه، هر کدام به نوبهی خود یکی از همان انسانها بودند؛ نامهایی کوچک در تاریخ رسمی، اما الماسهایی روشن در حافظهی اعتماد.
***
در فصل اول «اعتماد»، گفتم که «نور جوهرهسنج مزاری» نوری بود که در پرتو آن میشد جوهر آدمها را دید. در فصل دوم، در دل جنگ، این نور معنای عمیقتری پیدا میکند. وقتی دود باروت همه چیز را تیره میسازد، وقتی ترس در جان شهر مینشیند و سیاست، منطق سخت خود را تحمیل میکند، آنگاه است که نور جوهرهسنج به کار میآید. همانجاست که میتوان فهمید چه کسی از جنس گوهر است و چه کسی تنها در سطح ظاهر میدرخشد.
زیبایی مزاری در این بود که این نور را فقط بر چهرههای مشهور نمیتاباند. او در چهرههای گمنام نیز گوهر میدید؛ در آدمهایی که نه وزیر بودند، نه رئیس، نه صاحب مقام و نه نامدارِ مجلس و رسانه. آدمهایی که شاید در کتابهای رسمی تاریخ، نامی از آنان باقی نماند؛ اما در لحظههای دشوار، بار اصلی تاریخ بر شانههای همینها بود.
در «بازیهای گرسنگی»، کپیتول با برگزاری بازی میخواهد نشان دهد که قدرت همیشه با نامهای بزرگ، سلاحهای قوی و منابع فراوان است. ناحیهها فقیرند، ضعیفاند، بیناماند و ظاهراً محکوم به شکست. اما درست در دل همین ناحیههاست که جوهرهایی پدیدار میشوند که هیچ کپیتولی نمیتواند آنها را بخرد. «رو»، دختر کوچک ناحیهی یازده، در ظاهر یکی از ضعیفترین شرکتکنندگان است؛ اما در عمل، یکی از معنادارترین لحظههای داستان را میسازد. کتنیس، در میدانی که برای بیاعتمادی طراحی شده، به رو اعتماد میکند و همین اعتماد ساده، در منطق آن میدان، یک عمل انقلابی است.
غرب کابل نیز چنین صحنهای داشت. در میان دود، گرسنگی، محاصره و ترس، انسانهایی پیدا شدند که قدرتشان نه از نام و مقام، بلکه از جوهرشان میآمد. آنان شاید در ظاهر کوچک بودند، اما در لحظهی آزمون بزرگ شدند. در مرکز این صحنهها، همچنانکه گفتم، رزمندگان استواری ایستاده بودند که من از میان آنها سه تن را برای نمونه برگزیده ام تا بر آنها درنگی داشته باشم. اینها در واقع، قصهی اصلی مقاومت غرب کابل را شکل میبخشند که به کمک آنها هم مزاری بهتر قابل شناخت میشود، هم جنگهایی که در غرب کابل اتفاق افتاد و هم رزمندگان که در دل سنگرها ایستادند و چشم در چشم گلوله سخن گفتند. صادق سیاه یکی از این رزمندگان بود؛ جوانی گمنام، اما الماسی روشن در دل معدن تاریک جنگ.
***
صادق نه رهبر بود، نه سخنران، نه مدعی سیاست. او یکی از همان مدافعان سادهی غرب کابل بود؛ از همانهایی که در سنگر مینشستند، زمستان را تحمل میکردند، گاهی گرسنه میماندند، گاهی از سرما میلرزیدند و بیآنکه نامشان در جایی ثبت شود، ادامه میدادند. شاید نام صادق در هیچ روزنامهای نیامده باشد. شاید هیچکس در هیچ جلسهای از او تقدیر نکرده باشد. اما مزاری او را میشناخت… و همین شناخت، خود یک درس بود.
زمستان در راه بود. سرما استخوان میشکست. سنگرهای غرب کابل تنها با مرمی و راکت روبهرو نبودند، با گرسنگی، برف، بیلباسی و بیپناهی نیز دستوپنجه نرم میکردند. در چنان وضعی، صادق سیاه با چشم دوربینی که نصرالله پیک بر شانه داشت، پیامی فرستاد، پیامی در ظاهر کودکانه؛ اما در حقیقت، سرشار از صداقت و بیپیرایگی: «به بابه مزاری بگویید زمستان شده؛ صادق سیاه کالا ندارد.»
در این جمله نه ادعایی بود، نه شکایت سیاسی، نه امتیازخواهی. تنها یک حقیقت ساده بود: زمستان است و صادق سیاه لباس ندارد. انسانی در سنگر ایستاده بود؛ در برابر مرگ، در برابر دشمن، در برابر محاصره؛ اما در برابر سرما، لباسی بر تن نداشت. صادق در آن زمان نوجوانی بیش نبود؛ شاید پانزده یا شانزده ساله، شاید کمی بیشتر یا کمتر. من سن دقیق او را نمیدانم، اما سیمای او سیمای جوانی بود که هنوز کودکی از چهرهاش دور نشده بود.
پاسخ مزاری نیز به همان اندازه نادر بود: «اگر یک صادق میبود، برایت کالا روان میکردم؛ آنجا صادقهای زیادیاند که بیکالایند… همانجا باش.»
این پاسخ، شاید برای برخی سرد به نظر برسد: نوجوانی در سرما میلرزد و رهبرش میگوید «همانجا باش». اما در این پاسخ، عدالتی نهفته بود که از هر وعدهی گرم بالاتر میایستاد. مزاری درد صادق را نادیده نگرفت؛ اما درد او را جدا از درد جمعی ندید. برای او، صادق فقط یک فرد نبود، نماد یک صف بود. نماد دهها و صدها انسانی که بینام، بیلباس و بیامکانات، اما با تمام وجود ایستاده بودند. او رنج را شخصی نمیدید؛ اجتماعی میدید. عدالتش نیز از همینجا میآمد: حتا در اوج فقر و محاصره، نمیخواست توجه به یک رزمنده به فراموشی رزمندگان دیگر بدل شود.
در این قصهی کوتاه، هم صادق شناخته میشود و هم مزاری. صادق با صداقت عریان خود شناخته میشود و مزاری با عدالت و وسعت نگاه خود. صادق نیاز خود را بینقاب میگوید و مزاری آن نیاز را در گسترهی رنج یک جامعه میبیند. اینجا، نور جوهرهسنج مزاری تنها بر صادق نمیتابد؛ بر کل آن روزگار میتابد. نشان میدهد که آن مقاومت فقط با شعار و سیاست پیش نمیرفت، با بدنهای سرد، دستهای خالی، لباسهای پاره، شکمهای گرسنه و دلهای گرم نگه داشته میشد.
اما صادق سیاه تنها پیام نفرستاد. ماند. همانجا ماند و این ماندن، در میدانی که قواعدش برای شکستن انسان طراحی شده بود، خود یک عمل سیاسی بود؛ نه به معنای حزبی و استراتژیک، بلکه به معنای انسانی. صادق با ماندن خود میگفت: این میدان، میدان من است؛ نه چون مجبورم باشم، بلکه چون میخواهم باشم. این تفاوت کوچک، اما بنیادین است. کسی که از روی اجبار میماند، اسیر است؛ کسی که از روی انتخاب میماند، آزاد است. صادق سیاه، با همان سن کم، در آن سنگر آزاد بود. آزادی او از جنس آزادی صاحبان مقام نبود؛ آزادی آنان یعنی داشتن گزینههای فراوان، اما آزادی صادق یعنی وفاداری آگاهانه به یک انتخاب.
در تنها ویدیویی که از او به یادگار مانده، صادق در کنار دو همسنگرش در سنگر دهمزنگ ایستاده است. میگوید: «ما آمدیم، بیدر شیر، دفاع میکنیم که خوارا و مادرای ما آرام باشن. ما جوانا باید دفاع کنیم. اگه ما دفاع نکنیم، کی دفاع کنه؟»
صادقی که این سخن را میگوید، نوجوانی است در حدود پانزدهشانزده سال. خود را در جمع «جوانا» میبیند و مسئول آرامش خواهران و مادران خود میداند. در کنار او، دو همسنگرش، تقریباً همسن و سال او، آرام و باوقار ایستادهاند. اسماعیل، چوبکی را زیر دندان دارد و در گوشهی لب میچرخاند؛ لبخند میزند، اما از چشمانش وقار دفاع و جوانی میبارد. عاشور نیز در همان قد و قامت نوجوانی، کنارش ایستاده است. سه چهرهی جوان، در سنگری کوچک، اما با معنایی بزرگتر از بسیاری سخنرانیهای رسمی.
صادق سیاه همان سال، تنها یکیدو هفته پس از آن ویدیو، در همان سنگر کشته شد. جنازهاش را به مسجد سفید در قلعهی وزیر آوردند. من بر بالین پیکرش سخنرانی کردم؛ داغ، هیجانی و پر از روح. متن آن سخنرانی از رادیو پیام آزادی، رادیوی حزب اسلامی که از چهارآسیاب نشرات داشت، پخش شد. بعدها، وقتی داکتر صادق مدبر از شرق کابل به غرب کابل آمد، از همان سخنرانی یاد میکرد و میگفت پیام آن در تصمیمش برای آمدن به غرب کابل تأثیر داشته است.
چهلوهشت روز از ۲۳ سنبله گذشته بود؛ احتمالاً دهم یا یازدهم عقرب سال ۱۳۷۳. در تمام آن مدت، نه حمام کرده بودم و نه لباسم را عوض کرده بودم. سر و وضع نامرتبی داشتم. نصرالله پیک در همان مراسم عکسی از من گرفت: موهای آشفته، چشمان خونگرفته و خسته، صورتی که فرسودگی روزهای جنگ در آن نشسته بود. بعدها بارها با همان عکس شوخی میکرد و مرا زیر فشار میگرفت. اما آن روز، وقتی از مسجد سفید برمیگشتیم، با صمیمیت یک همراه نهیبم زد که سر و وضعت را مرتب کن تا ریختت منظمتر و بهتر شود.
صادق سیاه رفت؛ اما از یاد نرفت. او «رو»ی غرب کابل بود؛ همان دختر کوچک ناحیهی یازده در «بازیهای گرسنگی» که در ظاهر، ضعیفترین است، اما با مرگش شعلهای روشن میکند که هیچ کپیتولی نمیتواند خاموشش کند. وقتی رو میمیرد، کتنیس برای او گل میگذارد؛ نه از روی محاسبه، بلکه از روی محبت. در همان لحظه، میدان از اختیار کامل کپیتول بیرون میشود.
صادق سیاه نیز در مرگ خود، معنایی از همین جنس آفرید؛ معنایی که از هر خطابهی سیاسی ماندگارتر بود. او نشان داد که در میدان مرگ نیز میتوان انسان ماند؛ میتوان بینام بود و بزرگ بود. میتوان بیلباس بود و باوقار ماند. میتوان نوجوان بود و بار اعتماد یک مردم را بر شانه گرفت.
***
نصیر سوز، تصویری دیگر از همین جوهر است؛ تصویری دردناکتر، حماسیتر و بهگونهای استخوانسوزتر.
نصیر میتوانست زندگی دیگری داشته باشد. خانوادهاش در کشورهای غربی، در امنیت و آسایش بودند. او میتوانست راهی را برگزیند که بسیاری برگزیدند: رفتن، نجاتدادن خود، نشستن در گوشهای امن و از دور تماشاکردن آتش کابل. شاید هیچکس هم او را ملامت نمیکرد. جنگ بود، مرگ بود، خاک بود، گرسنگی بود، خیانت بود، محاصره بود. انسان حق دارد زنده بماند؛ حق دارد جان خود را حفظ کند.
اما نصیر نرفت. در گردنهی سخی ماند. در تپهی خاکی ماند. در همان سنگری ماند که هر روز، مرگ از چند سو به سوی آن میآمد. ماند، نه برای نام، نه برای مقام، نه برای امتیاز و نه برای آیندهی سیاسی. ماند، چون احساس میکرد اگر او نماند، بخشی از مردمش بیپناه میمانند. ماند، چون میان آسایش خانواده در غرب و خاک خونین مردم در کابل، خاک مردم را برگزید.
آخرین تصویر نصیر را هیچگاه فراموش نمیکنم. در روزهای آخر، سهچهار ساعت پیش از آنکه برای همیشه از میان ما برود، او را در دفتر بهرامی دیدم. چهرهاش خسته بود، اما در چشمهایش هنوز التماسی زنده میسوخت؛ التماسی نه برای خود، بلکه برای سنگری که در حال فروریختن بود. میگفت: «حداقل سهچهار نفر بدهید. بچهها زده و زخمی شدهاند. پوسته سقوط میکند.»
در آن لحظه، نصیر فرماندهی نبود که از پشت میز دستور بدهد. انسانی بود که با تمام وجود، سقوط یک سنگر را حس میکرد. میدانست اگر آن پوسته سقوط کند، تنها یک نقطهی نظامی از دست نمیرود؛ بخشی از جان و امنیت مردم فرو میریزد. او برای چند نفر نیرو التماس میکرد؛ برای چند بدن خسته، چند دست دیگر، چند نفس دیگر.
بهرامی گفت: «نصیر، نفر نداریم… از کجا کنیم؟» وقتی نصیر دید کسی نیست و کمکی نمیرسد، از جایش برخاست. آهی کشید؛ آهی سرد و سنگین. از میلهی تفنگش گرفت و خود را کشالکشال به سوی دروازه برد. تفنگ، در آن لحظه، دیگر تنها ابزار جنگ نبود؛ عصای آخرین ارادهی او بود. گفت: «مه رفتم. پوسته سقوط میکنه. شما جنازی نصیره هم پیدا نمیتانین…»
و رفت…. سه ساعت بعد، خبر رسید که پوستهی خاکی سقوط کرده است. از نصیر سوز، تا امروز، خبری به دست نیامد. نه جنازهای، نه نشانی، نه قبری، نه سنگی که نامش را بر آن بنویسند. او در همان خاکی گم شد که برای دفاع از آن ایستاده بود؛ گویی زمین، او را در آغوش گرفت و با خود یکی ساخت.
در «بازیهای گرسنگی»، برخی شرکتکنندگان میمیرند و هیچ نامی از آنان نمیماند. اما برخی دیگر، حتی در مرگ، چیزی از خود باقی میگذارند. نصیر از همین جنس دوم بود. پیکرش گم شد، اما نامش نه. مرگش بینشان ماند، اما معنایش نه.
اینجا نیز مزاری به ما کمک میکند که نصیر را درست بفهمیم. بدون آن نور جوهرهسنج، شاید نصیر تنها یک رزمندهی گمشده در آخرین روزهای غرب کابل میماند. اما در پرتو مزاری، نصیر معنای دیگری پیدا میکند: انسانی که میان امنیت شخصی و مسئولیت جمعی، مسئولیت را برگزید؛ میان رفتن و ماندن، ماندن را و میان نجات خود و ایستادن کنار مردم، مردم را.
مزاری در سخنرانی پنجم جدی ۱۳۷۳ از پوستهی گردنهخاکی یاد میکند؛ همان جایی که نصیر و همسنگرانش در دل جنگ ایستاده بودند. او میگوید: «پیش از شروع جنگ دارالامان، ما در تپهی خاکی یک پوسته داشتیم که سه متر راه تدارکاتی مسعود را تهدید میکرد. وقتی درگیری میشد، مرمی پوستهی ما سه متر از سرک را میگرفت. آقای مسعود به قوماندانان خود دستور داده بود که اگر صد نفر کشته هم بدهید، باید این پوسته را بگیرید. این موضوع از طریق بیسیم ثبت شده است. متأسفانه در شورای ما، که آقای مسعود نفوذ فوقالعاده داشت، وقتی بحث میشد، بچههای ما را محکوم میکردند که جنگافروزی میکنند. بالاخره ما مجبور شدیم هیأتی تعیین کنیم تا بررسی کند که آیا در تپهی خاکی بچههای ما جنگافروزی میکنند یا دیگران؟ این در حالی بود که ما در همان تپه سه نفر شهید داده بودیم.»
نصیر سوز، محور این مقاومت در تپهی خاکی بود؛ از همان چهرههایی که در تاریکی جنگ پیدا میشوند: بیصدا، بیادعا و بینشان، اما با نوری که پس از سالها هنوز خاموش نشده است.
***
فرمانده شفیع نیز یکی دیگر از همان الماسهایی بود که در دل مقاومت غرب کابل درخشید و آرامآرام به چهرهای اسطورهای بدل شد. او از معدود رزمندگان و یاران بابه مزاری بود که در لحظهی آخر، معنای وفاداری را نه با شعار، بلکه با آمدن از غزنی و ماندن در کنار مزاری تعریف کرد.
به یاد داریم که شفیع، همراه با دهها رزمندهی دیگر، در اواخر ماه جدی به غزنی رفته بود تا پیش از رسیدن طالبان به دروازههای کابل، در برابر آنان بایستد و جلو پیشرویشان را بگیرد. آن نیروها در جریان جنگ شکست خوردند و ناچار به سوی جرمتو عقب نشستند. پس از آن، راهها بسته شد و هر کس، در چنان لحظهای، طبیعی بود که پیش از هر چیز به نجات خود بیندیشد.
شفیع نیز برای نرفتن به کابل و ماندن در غزنی بهانهی کافی داشت. جنگیده بود، زخمی شده بود، قهرمانی کرده بود. میتوانست همانجا بماند، یا راهی دیگر برگزیند و بعدها با دست پاک بگوید: اگر من در غرب کابل میبودم، شکست رخ نمیداد. این همان راهی بود که برخی برگزیدند؛ راهی آسان برای حفظ نام، بیآنکه در لحظهی خطر کنار مردم بایستند. اما شفیع به چنین بهانهی آماده و آسوده پناه نبرد.
در همان شبهای آخر، ناگهان آوازه شد که شفیع به دارالامان رسیده است. این خبر، در فضای فروپاشی و هراس، شبیه تصویری ناباورانه بود. شفیع، با تغییر قیافه و در هیأت کلینر موتر لاری، از مسیر وردک خود را به دارالامان رسانده بود. چرا؟ نه برای آنکه موازنهی جنگ را تغییر دهد؛ نه برای آنکه نیروی تازهای با خود آورده باشد؛ بلکه چون نمیتوانست در غزنی بماند و از دور نظاره کند که یارش، بابه مزاری، در کابل تنها مانده است.
پایش زخمی بود. همان پای زخمی را با خود به غرب کابل زخمی کشاند تا کنار مزاری بماند. احد بهادری در خاطرات خود میگوید وقتی خبر رسید که شفیع به دارالامان رسیده است، چشمان مزاری برق زد. پسرش آمده بود؛ آمده بود تا در همان لحظهای که مزاری چون قطرهی آخر بر زمین میچکید، او نیز بخشی از آن قطره باشد.
کار شفیع، از نگاه محاسبهی نظامی، شاید سرنوشت جنگ را تغییر نمیداد. شاید آمدنش نمیتوانست موازنهی نیروها را عوض کند. اما تاریخ همیشه با محاسبهی نظامی سنجیده نمیشود. گاهی یک حضور، از صد پیروزی نظامی معنادارتر است. گاهی یک آمدن، نشان میدهد که رابطهی انسان با رهبر، با مردم، با راه و با اعتماد، رابطهای ابزاری و مصلحتی نیست.
شفیع آمد تا بگوید وفاداری یعنی همین: وقتی همهی راهها بسته میشود، انسان هنوز راهی برای رسیدن به کنار یاران خود پیدا میکند. او میدانست که شاید از دستش کاری ساخته نباشد؛ اما آمده بود تا تنها نباشد و تنها نگذارد. در جهانی که بسیاری در لحظهی خطر از هم فاصله میگیرند، او فاصله را شکست. در روزگاری که برخی با شنیدن بوی سقوط، راه گریز میجویند، او به سوی جایی آمد که سقوط در آن نزدیکتر بود.
اینجاست که «نور جوهرهسنج» بابه مزاری معنا پیدا میکند. در پرتو آن نور، میتوان دید که وفاداری همیشه در شعارهای بلند نیست؛ گاهی در پای زخمی فرماندهی است که از محاصره میگذرد، لباس خود را عوض میکند، در هیأت کارگری ساده راه میزند و خود را به کنار کسی میرساند که تنها ماندنش را تاب نمیآورد.
شفیع با آمدنش گفت که اعتماد، تا وقتی زنده است که کسی در سختترین لحظه، راه خود را به سوی مردم، رهبر و یارانش گم نکند. در یادداشتهای بعدی «اعتماد»، از شفیع خاطرهها و سخنان بیشتری خواهم داشت؛ خاطرهها و سخنانی که ما را کمک میکند تا خود او و همرزمانش را در مقاومت غرب کابل بهتر، دقیقتر و انسانیتر بشناسیم.
***
وقتی چهرههایی چون صادق سیاه، نصیر سوز و فرمانده شفیع را در کنار کسانی چون خلیلی، محقق، اکبری، شفق، صادق مدبر و دیگران میگذاریم، مسأله تنها مقایسهی نامها و مقامها نیست. سخن بر سر این است که مزاری به ما امکان میدهد آدمها را در لحظهی امتحان ببینیم. در سیاست، بسیارند کسانی که پس از عبور خطر، میراثدار میشوند؛ اما اندکاند کسانی که در لحظهی خطر، تن خود را در برابر مرگ میگذارند.
خلیلی و محقق و دیگر چهرههای سیاسی را میتوان در سطح سیاست، قدرت، ائتلاف، معامله و میراثداری سنجید. اما صادق سیاه، نصیر سوز و فرمانده شفیع را باید در سطحی دیگر دید: در سطح جوهر انسانی. آنان شاید در بازی رسمی سیاست سهمی نداشتند؛ اما در حقیقت اخلاقی آن روزگار، سهمی سنگین گرفتند. آنان نشان میدادند که پشت هر نام بزرگ، انسانهای گمنامی ایستادهاند که اگر نباشند، آن نام بزرگ نیز بر زمین نمیایستد.
اینجاست که تفاوت میان «پیرو» و «همسرنوشت» روشن میشود. بسیاری از رهبران پیرو دارند. پیرو تا جایی میآید که منفعت، امنیت یا امید پیروزی وجود داشته باشد. پیرو ممکن است در میدان باشد؛ اما اگر قواعد تغییر کند، اگر شرایط سختتر شود، اگر سود کمتر به نظر برسد، ممکن است میدان را ترک کند. در «بازیهای گرسنگی» نیز، شرکتکنندگان حرفهای، اتحادهای استراتژیک میبندند؛ اتحادهایی که تا زمانی دوام دارد که سودمند باشد.
اما همسرنوشت، در لحظهی سقوط نیز میماند. همسرنوشت، خود را با راه، با مردم و با رنج مشترک یکی میداند؛ نه با محاسبهی سود و زیان. صادق، نصیر و شفیع از جنس پیروان معمولی نبودند. آنان همسرنوشت بودند. همین تفاوت است که باعث میشود سی سال بعد نیز بتوان از آنان نوشت؛ نه به عنوان نامهایی در حاشیه، بلکه به عنوان نشانههایی از جوهر اعتماد.
مزاری این انسانها را میدید. شاید همهی آنان را به نام نمیشناخت؛ شاید فرصت نمییافت درد تکتکشان را پاسخ دهد، شاید در محاصره و فقر، حتی نمیتوانست برای صادق سیاه یک دست لباس بفرستد؛ اما نگاه او، آنان را در کلیت رنج و عزت مردم میدید. همین نگاه بود که به آنان معنا میبخشید. آنان احساس میکردند در راهی بیمعنا نمیمیرند، در یک بازی شخصی مصرف نمیشوند؛ برای جاهطلبی یک فرد قربانی نمیگردند. آنان خود را در افقی بزرگتر میدیدند: افق دفاع از موجودیت، عزت، عدالت و حق دیدهشدن یک جامعه.
اعتماد، وقتی عمیق میشود، انسان را از محاسبههای عادی فراتر میبرد. اعتماد، آدمی را به قربانیشدن کورکورانه وادار نمیکند؛ بلکه معنایی میبخشد که در پرتو آن، رنج، خطر و حتی مرگ در افقی بزرگتر فهم میشوند. صادق، نصیر و شفیع، هر کدام به گونهای، حامل همین اعتماد بودند. آنان به مزاری تنها در مقام یک فرمانده نگاه نمیکردند؛ او را نشانهای از خود، از مردم خود، از عزت زخمی خود و از امکان ایستادن خود میدیدند.
از همینجاست که نام آنان، از سطح خاطرهی شخصی فراتر میرود و به بخشی از معنای «اعتماد» تبدیل میشود. آنان نشان دادند که اعتماد مردم، اگر در جان انسان بنشیند، از مقام و سلاح و عنوان نیرومندتر میشود. مقام میگذرد، عنوان تغییر میکند، قدرت دستبهدست میشود؛ اما جوهری که در لحظهی امتحان خود را نشان داده باشد، در حافظهی مردم میماند.
***
اعتماد، در این معنا، رابطهای زنده میان رهبر و مردم بود؛ رابطهای که در آن، مردم احساس میکردند رهبر دردشان را میفهمد، رنجشان را میبیند و اگر نام آنان را بر زبان نمیآورد، در دل خود دارد. آنان حس میکردند ابزار قدرت کسی نیستند؛ بخشی از سرنوشت مشترکیاند که رهبر نیز خود را در آن شریک میداند.
به همین دلیل، صادق سیاه میتوانست با همان سادگی کودکانه بگوید که زمستان شده و لباس ندارد. نصیر سوز میتوانست تا آخرین لحظه به سنگر بازگردد. فرمانده شفیع میتوانست از محاصره و خطر بگذرد تا در کنار مزاری باشد. این رفتارها تصادفی نبودند؛ نشانههای اعتماد بودند. اعتماد یعنی همین: رابطهای که در آن، انسانها در سختترین لحظهها یکدیگر را تنها نمیگذارند.
در «بازیهای گرسنگی»، آنچه کپیتول نمیفهمید این بود که پیوند میان رو و کتنیس از جنس سلاح و استراتژی نبود؛ از جنس اعتماد بود. چنین پیوندی را هیچ دیواری نمیتواند محاصره کند و هیچ بازیسازی نمیتواند بهتمامی پیشبینی کند. غرب کابل نیز چنین پیوندهایی داشت؛ پیوندهایی که نه با دلار ساخته شده بودند، نه با وعدهی وزارت، نه با منطق اسپانسر، بلکه با رنج مشترک، ماندن در کنار هم و باور به کرامت انسانی.
وقتی این تصویرها را در پرتو نور جوهرهسنج بابه مزاری میبینیم، فرصتی مییابیم تا به سیاست پس از او نیز دقیقتر نگاه کنیم. هرگاه کسانی بعدها با نام مزاری سخن گفتند، با میراث او معامله کردند، بر شانهی عاطفهی مردم بالا رفتند، یا خود را وارث او خواندند، همان نور دوباره بر آنان تابید. این نور آرام اما دقیق میپرسید: شما با آن اعتماد چه کردید؟ با رنج صادقها چه کردید؟ با گمشدن نصیرها چه کردید؟ با آمدن شفیعها در لحظهی آخر چه کردید؟ آیا آن همه ایثار را به سرمایهی اخلاقی مردم بدل کردید، یا به سرمایهی شخصی قدرت؟ آیا از آن خون و خاک، راهی برای عزت جمعی ساختید، یا پلهای برای معاملههای فردی؟
این پرسشها تلخاند، اما ضروریاند. زیرا مزاری تنها در حافظهی ما نمانده است؛ در معیار داوری ما نیز مانده است. هر بار که نامی در کنار او گذاشته میشود، هر بار که کسی خود را وارث او میخواند، همان نور دوباره میتابد و میپرسد: جوهر تو چیست؟ در لحظهی سرما، چه میکنی؟ در لحظهی سقوط، کجا میایستی؟ وقتی نصیر کمک میخواهد، پاسخ تو چیست؟ وقتی شفیع از راههای بسته خود را به دارالامان میرساند، تو از کدام راه میآیی و به کدام سو میروی؟
اکنون، از لایههای سیاسی میدان و از بیرونیترین دایرهی بازی، باید به درونیترین لایه برویم: به خود غرب کابل؛ به کوچههایش، به مردمش، به ناحیهای که ایستاد. آنچه آنجا دیدم، در یادداشتهای آینده خواهم نوشت. این داستان، داستان همان اعتمادی است که صادق سیاه، نصیر سوز و فرمانده شفیع با جان خود از آن پشتیبانی کردند؛ اعتمادی که با مرگ آنان پایان نیافت، بلکه با زندگی و ماندن آنان، در خاک غرب کابل ریشه دواند.
دیدگاهها (1)
روح حضرت عشق مزاری بزرگ شاد ، مزاری محوری بود که شفیع ، صادق، نصیر و هزاران همرزمان دیگر در پهلویش ایستادند نه اون محور شدن آسان بود و آن ایستادن ها !
درود بر شما که اون مردان خدارا با این روایت ها زنده نگهمیداری !🙏
ارسال دیدگاه