اعتماد (۴۰): احزاب، بی‌اعتمادی و منطق گلوله

در یادداشت پیشین، مزاری را در میدان آتش دیدیم؛ انسانی که هم‌زمان در چند جبهه می‌ایستاد: با جنگ روبه‌رو بود، به آتش‌بس می‌اندیشید، با اسپانسرها دست‌وپنجه نرم می‌کرد، از حقوق شهروندی سخن می‌گفت و در میدانی حرکت می‌کرد که زبان او را برنمی‌تافت. او در همان حال که برای زنده‌ماندن مردمش می‌جنگید، قاعده‌های بازی را نیز به لرزه درمی‌آورد.

اما اکنون پرسش دیگری پیش می‌آید: آن میدان چه بود؟ فضایی که مزاری در آن حرکت می‌کرد، از کجا آمده بود؟ چه ساختاری آن را شکل داده بود؟ و چرا حتی انسان‌هایی که نیت‌های بزرگ داشتند، در آن میدان ناچار می‌شدند گاهی رفتاری کنند که شاید در شرایطی دیگر هرگز انتخاب نمی‌کردند؟

پاسخ این پرسش، ما را از شخص به ساختار می‌برد؛ از یک انسان استثنایی به سیستمی که در آن، نیت خوب به‌تنهایی کافی نبود. ساختار گاهی از نیت نیرومندتر است. وقتی میدان بر بی‌اعتمادی، اسلحه، وابستگی، رقابت تنظیمی و ترس ساخته شده باشد، حتی انسان‌هایی که می‌خواهند متفاوت بمانند، هر لحظه زیر فشار همان قواعد قرار می‌گیرند.

در یادداشت‌های پیشین از پشاور گفتیم؛ از شهری که در هوایش بشارت و امید بود، از احزابی که با وعده‌های بلند شکل گرفتند، از رهبرانی که از سقوط رژیم سخن می‌گفتند و از آینده‌ای که قرار بود پس از کمونیسم ساخته شود. پشاور، شهر انتظار بود؛ شهر شعار، ایمان، مهاجرت و تصویرهای بزرگ از پیروزی.

اما این یادداشت از کابل است؛ از شهر آزمون. از جایی که وعده‌ها با واقعیت روبه‌رو شدند؛ جایی که شعارها باید به نهاد تبدیل می‌شدند، جهاد باید به حکومت بدل می‌شد و اعتماد باید در میان تفنگ، گرسنگی، پوسته‌های تفنگداران، محاصره و رقابت‌های خونین خود را ثابت می‌کرد.

کابل آزمون سختی بود؛ نه فقط برای مزاری، بلکه برای همه‌ی کسانی که در پشاور و تهران رؤیاهای بزرگ داشتند. این آزمون نشان داد که ساختار، گاهی از نیت قوی‌تر است و سیستمی که برای تقسیم، کنترل و فرسودن اعتماد ساخته شده باشد، حتی با حضور انسان‌هایی که می‌خواهند متفاوت باشند، به‌آسانی تغییر نمی‌کند.

این یادداشت، روایت همان ساختار است؛ ساختاری که نیت‌ها را می‌بلعید، رابطه‌ها را آلوده می‌کرد، اعتماد را به سوءظن بدل می‌ساخت و از هر روزنه‌ی تفاهم، میدانی تازه برای رقابت می‌ساخت. برای فهمیدن غرب کابل، برای فهمیدن مزاری و برای فهمیدن معنای اعتماد در فصل دوم این کتاب، باید این ساختار را از نزدیک ببینیم.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول یک ابزار اصلی دارد: تقسیم. ناحیه‌ها باید از هم جدا بمانند؛ با زبان‌های متفاوت سخن بگویند، لباس‌های متفاوت بپوشند، هویت‌های جداگانه داشته باشند و مهم‌تر از همه، هم‌دردی خود را با یک‌دیگر فراموش کنند. قدرت کپیتول تنها از نیروی نظامی نمی‌آید؛ از همین جداسازی‌ها تغذیه می‌کند. اگر ناحیه‌ها درد مشترک خود را بشناسند و به هم نزدیک شوند، پایه‌های بازی می‌لرزد. پس باید میدان‌هایی ساخته شود که آنان را در برابر هم قرار دهد؛ باید بازی‌هایی باشد که قربانیان، به‌جای دیدن دست بازی‌سازان، یک‌دیگر را دشمن ببینند.

افغانستان دهه‌ی هفتاد خورشیدی نیز میدانی بود که در آن، همین منطق عمل می‌کرد. هفت حزب جهادی در پشاور و هشت گروه شیعی در تهران، در ظاهر با شعارها و ایدئولوژی‌های متفاوت شکل گرفته بودند؛ اما تفاوت‌های ایدئولوژیک، تنها بخشی از ماجرا بود. زیر این روکش، هر حزب به اسپانسری بیرونی وصل بود: پاکستان، ایران، عربستان سعودی، امریکا و شبکه‌های اطلاعاتی کشورهایی که هر یک افغانستان را از زاویه‌ی منافع خود می‌دیدند. هر اسپانسر، حزب یا گروه نزدیک به خود را داشت و هر حزب، آگاهانه یا ناآگاهانه، بخشی از مسیر منافع اسپانسر خود را طی می‌کرد.

این احزاب در ظاهر ائتلاف می‌ساختند، اعلامیه می‌دادند، حکومت تشکیل می‌کردند و از وحدت سخن می‌گفتند؛ اما در باطن، رقیب یک‌دیگر بودند. «حکومت پشاور» روی کاغذ وجود داشت؛ وزیر داشت، معاون داشت، عنوان داشت، اعلامیه داشت؛ اما اقتدار واقعی نداشت. اقتدار واقعی در دست حزب‌ها، فرماندهان، مسیرهای اکمالات، پول، اسلحه و شبکه‌های وابستگی بود. هر حزب در درون خود، قانون، محکمه، پولیس، زندان، اقتصاد و قلمرو خود را داشت.

وقتی این احزاب وارد کابل شدند، همین ساختار پراکنده با تک تک احزاب وارد شهر شد. هر گروه بخشی از کابل را در اختیار گرفت. غرب کابل، چنداول، تایمنی و وزیرآباد در کنترل حزب وحدت و حرکت اسلامی قرار گرفت، بخش‌هایی از شمال و مرکز در اختیار شورای نظار بود، حزب اسلامی از جنوب و اطراف شهر فشار می‌آورد و اتحاد اسلامی در بخش‌هایی از شمال و غرب کابل حضور داشت. بقیه‌ی احزاب در قالب دولت اسلامی، در ارگ و اداره‌های دیگری که سهم شان رسیده بود، پاتوق گرفته بودند. کابل، به‌جای آن‌که پایتخت مشترک یک ملت شود، به ناحیه‌های جداگانه تقسیم شد؛ درست شبیه جهانی که در آن، هر ناحیه زندان خود را دارد و از ناحیه‌های دیگر جز تصویر دشمنانه چیزی نمی‌بیند.

این تقسیم سرزمینی، تنها تقسیم جغرافیا نبود؛ تقسیم اعتماد بود. مردمی که در دو سوی یک شهر زندگی می‌کردند، دیگر به‌آسانی با هم رابطه نداشتند. خبر از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر نمی‌رسید. خانواده‌ها از هم جدا می‌افتادند. راه‌ها بسته می‌شدند، رفت‌وآمدها خطرناک می‌شدند و هر خط تماس، به خط سوءظن بدل می‌گردید. این جداسازی فیزیکی، بی‌اعتمادی را به‌صورت نهادی تولید می‌کرد؛ نه از آن‌رو که مردم ذاتاً به یک‌دیگر بی‌اعتماد بودند، بلکه از آن‌رو که ساختار، امکان آشنایی، هم‌نشینی و گفت‌وگوی طبیعی را از میان برده بود.

برای کپیتول‌های بیرونی، این تقسیم سودمند بود. هر اسپانسری می‌خواست حزب نزدیک به خود وی زنده بماند و در بازی نقش داشته باشد؛ اما نه آن‌قدر نیرومند شود که از حمایت بیرونی بی‌نیاز گردد. ایران می‌خواست حزب وحدت باقی بماند، اما نه آن‌قدر مستقل شود که از مدار تهران بیرون برود. پاکستان و آی‌اس‌آی می‌خواستند حزب اسلامی حکمتیار قدرت داشته باشد، اما در چارچوب اهداف استراتژیک اسلام‌آباد. عربستان سعودی از جریان‌هایی حمایت می‌کرد که با پول، مدرسه، تبلیغ و ایدئولوژی، جای خود را در میدان باز می‌کردند. امریکا و دیگر بازیگران نیز، افغانستان را نه از نگاه رنج مردم، بلکه در متن محاسبات منطقه‌ای و جهانی خود می‌دیدند.

اسپانسرها پول می‌دادند، اسلحه می‌دادند، آموزش می‌دادند، رابطه فراهم می‌کردند و مشروعیت می‌ساختند؛ اما این کمک‌ها بی‌قیمت نبود. قیمت آن، وابستگی بود. هیچ اسپانسری یک حزب کاملاً مستقل نمی‌خواست. حزب مستقل، از نگاه اسپانسر، خطرناک است؛ زیرا ممکن است روزی به جای تکرار زبان حامی بیرونی، زبان مردم خود را بگوید. ممکن است به جای اجرای نقشه‌ی دیگران، نقشه‌ی خود را بسازد. ممکن است اعتماد مردم را جایگزین وابستگی به پول و اسلحه کند… و این همان چیزی بود که بازی‌سازان از آن می‌ترسیدند.

وقتی در کتاب قصه‌های زندگی سید مرتضوی خواندم که از شیخ حسین ابراهیمی، نماینده‌ی خاص آیت‌الله خامنه‌ای در امور افغانستان، گفته بود، مزاری قابل اعتماد نیست، این تکه‌ی تیوریک در ذهنم پشتوانه‌ی قشنگی از یک فاکت تاریخی پیدا کرد. شیخ حسین ابراهیمی می‌گوید: «وقتی که حزب وحدت در شهریور/سنبله‌ی ۱۳۶۸ تشکیل شد، در فاصله‌ی کمی بعد از آن به بامیان رفتم، دریافتم که باقی اعضای حزب وحدت به ولایت فقیه معتقدند به جز آقای مزاری که به تمام معنی برخوردش سیاسی است. حمایت او از رهبری ایران در این مدت، غیر واقعی و سیاسی بوده است. بنابراین، آقای مزاری قابل اعتماد نیست»… در همین کتاب، در جایی دیگر از قول ابراهیمی می‌نویسد که گفت: «از سازمان نصر خلیلی شخص معتدل و قابل اعتمادی است، نه مزاری. تقویت مزاری به ضرر شیعه است. او جهاد شیعه را برای خود می‌خواهد؛ من معتقدم که نباید مردم شیعه در اختیار این گونه افراد قرار گیرد.»

شیخ حسین ابراهیمی با این سخن خود، در واقع، سخن تمام سپانسرهای احزاب در جنگ‌های داخلی افغانستان را ترجمه می‌کند و به تاریخ می‌سپارد.

***

وقتی نهادهای اعتماد وجود نداشته باشند، چه اتفاقی می‌افتد؟ وقتی دادگاهی نیست که به آن مراجعه کنی، قانونی نیست که به آن استناد کنی، پولیسی نیست که به آن زنگ بزنی، منطق گلوله جای منطق قانون را می‌گیرد. این دیگر فقط یک انتخاب فردی نیست؛ یک ضرورت ساختاری است. در میدانی که قرارداد اجتماعی فروپاشیده باشد، آن‌چه سخن می‌گوید، قدرت است و قدرت، در کابل آن روز، بیش از هر زبان دیگر، با گلوله حرف می‌زد.

مزاری این را به‌خوبی می‌دید. به همین دلیل بود که با صراحت گفت: «در افغانستان، شعارها مذهبی‌اند، اما عملکردها نژادی.» این جمله، تنها یک انتقاد سیاسی نبود؛ تشخیص دقیقی بود از نظامی آکنده از ریاکاری، که در آن همه از اسلام سخن می‌گفتند؛ اما بسیاری در عمل به دنبال قدرت قومی، قلمرو تنظیمی و انحصار سیاسی خود بودند. همه از جهاد می‌گفتند؛ اما در میدان، برای حفظ ساحه، گسترش نفوذ و شکستن رقیب می‌جنگیدند. منطق گلوله، پوششی از شعارهای ایدئولوژیک داشت؛ اما در عمق خود، منطق بقا در فقدان اعتماد بود.

نکته‌ی مهم این است که بسیاری از فرماندهانی که در این جنگ‌ها دست به خشونت و جنایت زدند، شاید در شرایطی دیگر انسان‌های متفاوتی می‌بودند. گفتن این سخن، به معنای دفاع از جنایت نیست؛ به معنای فهمیدن ساختاری است که جنایت را ممکن، عادی و گاهی حتا «منطقی» جلوه می‌دهد. وقتی سیستمی وجود ندارد که تعهد را ضمانت کند، وقتی هیچ قراردادی پشتوانه‌ی اجرایی ندارد، وقتی آتش‌بس بی‌ناظر است و هیچ مرجعی برای داوری وجود ندارد، فرد و گروه به چه چیزی تکیه می‌کند؟ به قدرت خود… و قدرت، در آن میدان، تعریف تلخی داشت: اسلحه، نفر، پوسته، مسیر اکمالات و توان زدن پیش از آن‌که زده شوی.

مزاری در یکی از گفت‌وگوهای رادیویی خود با بی‌بی‌سی در سال ۱۳۷۲، همین منطق را برملا کرد. وقتی مجری از او درباره‌ی حمله‌ی شورای نظار پرسید، گفت: «مسعود می‌خواهد که در راه طرح سازمان ملل اخلال ایجاد کند و نگذارد که این طرح جنبه‌ی عملی به خود بگیرد.» این پاسخ نشان می‌داد که او جنگ را تنها در سطح درگیری‌های لحظه‌ای نمی‌دید. می‌دانست هر حمله در خلأ اتفاق نمی‌افتد؛ پشت هر گلوله، طرحی هست، محاسبه‌ای هست، ترسی هست و گاهی دستی هست که می‌خواهد مسیر یک توافق یا امکان سیاسی را مختل کند.

اما شناختن ساختار، یک چیز است؛ تغییر دادن آن، چیزی دیگر. مزاری ساختار را می‌شناخت، اما برای تغییر آن به نهادهایی نیاز بود که وجود نداشتند: نهادی برای داوری، نهادی برای تضمین آتش‌بس، نهادی برای حفاظت از توافق، نهادی برای تبدیل اعتماد شخصی به اعتماد عمومی. وقتی این نهادها غایب باشند، حتی روشن‌ترین تشخیص‌ها نیز در برابر موج گلوله و سوءظن، تنها می‌مانند.

بازی‌سازان این میدان را خوب می‌شناختند. آنان می‌دانستند که وقتی نهادهای اعتماد وجود نداشته باشند، ناحیه‌ها دیر یا زود ناچار می‌شوند با هم بجنگند. این جنگ برای آنان سودمند بود؛ نه تنها از آن جهت که ناحیه‌ها را ضعیف نگه می‌داشت، بلکه از آن جهت که هزینه‌ی ویرانی را به دوش خود قربانیان می‌انداخت. اسپانسرها اسلحه می‌دادند، پول می‌دادند، شعار می‌دادند و میدان را گرم نگه می‌داشتند؛ اما این ناحیه‌ها بودند که خانه‌های خود را ویران می‌کردند، جوانان خود را از دست می‌دادند و اعتماد میان خود را می‌سوزاندند.

در چنین میدانی، فاجعه تنها از شلیک گلوله آغاز نمی‌شود؛ از نبودن مرجعی آغاز می‌شود که پیش از گلوله، بتوان به آن پناه برد. وقتی هیچ نهادی برای اعتماد وجود نداشته باشد، هر گروه خود را آخرین پناه خود می‌بیند. از همین‌جا، جنگ به جای آن‌که حادثه‌ای موقت باشد، به زبان روزمره‌ی سیاست تبدیل می‌شود. در فصل دوم «اعتماد»، مثال‌های زیادی از این حکایت تلخ خواهیم داشت که یکی یکی روایت می‌شوند.

***

یکی از تناقض‌های تلخ جنگ‌های کابل این بود که گروه‌هایی که بیش از همه به هم شباهت داشتند، بیش از همه در برابر هم ایستادند. حزب وحدت اسلامی و شورای نظار، هر دو از متن جهاد برخاسته بودند. هر دو در برابر رژیم کمونیستی جنگیده بودند. هر دو، به نحوی، از حاشیه‌های قدرت تاریخی افغانستان سر برآورده بودند و هر دو می‌توانستند درد حذف، بی‌اعتمادی و بی‌جایی در ساختار قدرت را بفهمند. اما همین دو نیرو، در کابل، به هسته‌ی اصلی یکی از خونین‌ترین جنگ‌های داخلی بدل شدند.

این پارادوکس را تنها زمانی می‌توان فهمید که منطق کپیتول را بشناسیم. در «بازی‌های گرسنگی»، هرگاه دو ناحیه دردهای مشترک بیشتری داشته باشند، برای کپیتول خطرناک‌تر می‌شوند؛ زیرا ممکن است یک‌دیگر را نه رقیب، بلکه هم‌سرنوشت ببینند. کپیتول باید مطمئن شود که این شناخت هرگز شکل نگیرد. پس جایی که تفاوت کم است، تفاوت می‌سازد؛ جایی که رقابت طبیعی نیست، رقابت تولید می‌کند و جایی که امکان هم‌دردی وجود دارد، سوءظن می‌کارد.

در افغانستان، این کار تنها از راه تقابل میان تنظیم‌ها انجام نشد؛ از راه شکستن اعتماد در درون جامعه‌ها نیز پیش رفت. جامعه‌ی شیعه‌ی افغانستان، ترکیبی از هزاره‌ها، سیدها، قزلباش‌ها، بیات‌ها و گروه‌های دیگر بود. پیش از شکل‌گیری حزب وحدت، بخش مهمی از رهبری مذهبی و سیاسی این جامعه در دست چهره‌های غیرهزاره قرار داشت. بسیاری از این رهبران، در میان هزاره‌ها خود را مدافع حقوق شیعه معرفی می‌کردند؛ اما در لحظه‌های نزدیک‌شدن به قدرت، منافع و نسبت‌های خود را جداگانه دنبال می‌کردند.

حادثه‌ی دردناک افشار در ۲۲ دلو ۱۳۷۱، یکی از روشن‌ترین نمونه‌های همین منطق بود. در آن شب، حمله از چند جهت بر غرب کابل فرود آمد: از سوی شورای نظار، از سوی اتحاد اسلامی سیاف و از درون شکاف‌هایی که در خود جامعه‌ی شیعه ایجاد شده بود. بخشی از ضربه، نه فقط از بیرون، بلکه از همان جاهایی وارد شد که باید خط دفاع می‌بود. برخی فرماندهانی که مسئول حفاظت از سنگرها و مسیرها بودند، در لحظه‌ی سرنوشت، دروازه را باز گذاشتند. بعدها تعدادی از افرادی که جاده‌صاف کن این حادثه‌ی دردناک بودند، به اتهام خیانت بازداشت و دو تن از آنان اعدام شدند؛ اما زخمی که بر پیکر اعتماد جمعی وارد شد، به‌آسانی درمان‌پذیر نبود.

هزاره‌ها در افشار با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که معنای اعتماد را برای همیشه دشوارتر ساخت: حمله‌ای که از بیرون آغاز شد، اما از درون تقویت گردید. این تجربه، آموزش تلخی بود. در میدانی که هر فرمانده، هر گروه و هر رابطه ممکن است به اسپانسری بیرونی گره خورده باشد، اعتماد به چه کسی ممکن است؟ وقتی خط دفاع از درون می‌شکند، مردم فقط زمین از دست نمی‌دهند؛ بخشی از امنیت روانی و اخلاقی خود را نیز از دست می‌دهند.

مزاری این پیچیدگی را می‌دید. او می‌گفت ایران، به دلایل مذهبی، فرهنگی و ملاحظات سیاسی، ترجیح می‌دهد از محور فارسی‌زبان‌ها حمایت کند. معنای این سخن روشن بود: حتا اسپانسری که خود را حامی شیعیان افغانستان می‌خواند، در عمل می‌خواست حزب وحدت را در صفی قرار دهد که با منطق سیاسی مزاری سازگار نبود. از نگاه او، هزاره‌ها نمی‌توانستند خود را در جنگی تعریف کنند که محور آن «پشتون و غیرپشتون» باشد؛ زیرا هزاره‌ها برغم اشتراکات زیادی که با تاجیک‌ها داشتند، با پشتون‌ها بیش از هزار و چهارصد کیلومتر مرز مشترک داشتند. اگر جنگ بر محور نژادی و قومی شکل می‌گرفت، هزاره‌ها در خط اول آتش قرار می‌گرفتند و دیگران از فاصله‌ی امن‌تر محاسبه می‌کردند. مزاری این سخن را در اولین روزهای بعد از پیروزی مجاهدین، برای نجفی، سفیر و نماینده‌ی فوق‌العاده‌ی ایران در افغانستان بیان کرد. جزئیات بیشتر این حکایت را در «بگذار نفس بکشم» و یادداشت‌های دیگر «اعتماد» آورده ام.

منطق مزاری، ساده و روشن بود؛ اما برای کسانی که منافع دیگری داشتند، خطرناک به نظر می‌رسید. مزاری می‌خواست سیاست هزاره را از چاه وابستگی کور بیرون بکشد و آن را بر پایه‌ی واقعیت جغرافیا، منافع مردم و امکان هم‌زیستی عادلانه تعریف کند. اما در میدانی که اسپانسرها از شباهت‌ها می‌ترسیدند و بر تفاوت‌ها سرمایه‌گذاری می‌کردند، چنین نگاهی به‌آسانی پذیرفته نمی‌شد.

از همین‌جا می‌توان فهمید که جنگ‌های کابل تنها جنگ بر سر کوچه و پوسته و ساحه نبودند. این جنگ‌ها، جنگ بر سر تعریف رابطه‌ها نیز بودند: رابطه‌ی هزاره با تاجیک، رابطه‌ی هزاره با پشتون و اوزبیک، رابطه‌ی شیعه با شیعه، رابطه‌ی شیعه با سنی، رابطه‌ی تنظیم با مردم، رابطه‌ی اسپانسر با رهبر و رابطه‌ی اعتماد با خیانت. فاجعه‌ی افشار، در این معنا، تنها یک شکست نظامی نبود؛ شکستن یکی از ستون‌های اعتماد اجتماعی بود… و وقتی اعتماد از درون بشکند، بازسازی آن از بازپس‌گیری هر سنگر دشوارتر می‌شود.

***

در میدانی که اعتماد نهادی وجود ندارد، یکی از نیرومندترین ابزارها برای حفظ وضع موجود، اتهام خیانت است. هر کسی که از خط رسمی حزب بیرون رود، هر کسی که با طرف مقابل گفت‌وگو کند، هر کسی که از آتش‌بس سخن بگوید و هر کسی که بخواهد از منطق گلوله فاصله بگیرد، به‌سرعت در معرض این اتهام قرار می‌گیرد. «خاین» تنها یک برچسب اخلاقی نبود؛ سلاحی سیاسی بود. این برچسب، هم فرد را بی‌اعتبار می‌کرد و هم امکان گفت‌وگو را از میان می‌برد.

مزاری بارها با این اتهام روبه‌رو شد. از سوی شورای نظار، به وابستگی به ایران متهم می‌شد. از سوی برخی اسپانسرها، به نزدیکی با پاکستان، از سوی همتایان شیعه‌ی خود در درون جامعه‌ی هزاره، به تفرقه‌افکنی، هزاره‌گرایی، همدستی با پشتون، خیانت به آرمان‌ها و همبستگی مذهبی شیعی، خیانت در برابر آرمان‌های جهاد و سازمان نصر و ولایت فقیه و ده‌ها نوعی دیگر از همین دست. هر تصمیم ژئوپلیتیکی او، هر تماس سیاسی و هر تلاش برای بیرون‌آمدن از مدار یک اسپانسر، بهانه‌ای می‌شد برای ساختن اتهامی تازه. در چنین فضایی، تنها کسی از اتهام خیانت در امان می‌ماند که هرگز از خط تعیین‌شده بیرون نمی‌رفت؛ یعنی نه مذاکره می‌کرد، نه با طرف مقابل تماس می‌گرفت، نه آتش‌بس می‌خواست و نه از منطق گلوله فاصله می‌گرفت.

معاهده‌ی جبل‌السراج نمونه‌ی روشنی از این معضل بود. این معاهده میان مزاری و احمدشاه مسعود شکل گرفته بود؛ معاهده‌ای که هرگز به‌صورت علنی منتشر نشد و هیچ‌گاه رسماً تأیید نگردید، اما مزاری بارها در سخنان خود از آن یاد کرد و رحمت‌الله بیژن‌پور نیز در روایت‌های خود با شیشه میدیا گوشه‌های ناگفته‌ای از آن را شرح داد. هیچ‌یک از طرف‌ها حاضر نبودند آن را آشکارا بپذیرند؛ زیرا پذیرفتن توافق با طرف مقابل، می‌توانست در میان هواداران خودشان به معنای نرمش، عقب‌نشینی یا حتا خیانت تعبیر شود. نتیجه این شد که توافقی که شاید می‌توانست روزنه‌ای به سوی کاهش جنگ باشد، در سکوت دفن شد.

این دینامیک، منطق گلوله را خودپایدار می‌کرد. کسانی که می‌خواستند مذاکره کنند، با اتهام خیانت روبه‌رو می‌شدند و کسانی که از مذاکره خودداری می‌کردند، ناگزیر در چرخه‌ی جنگ می‌ماندند. راه خروج بسته می‌شد؛ نه گفت‌وگو امنیت داشت، نه آتش‌بس ضمانت، نه توافق پشتوانه. تنها راهی که ظاهراً باقی می‌ماند، این بود که یکی از طرف‌ها آن‌قدر نیرومند شود که طرف دیگر را حذف کند. اما در میدانی که هر طرف از اسپانسر بیرونی تغذیه می‌شد، این برتری کامل هیچ‌گاه به‌آسانی به دست نمی‌آمد. جنگ ادامه می‌یافت، چون ساختار، ادامه‌ی جنگ را بازتولید می‌کرد.

این منطق، تنها در روابط بیرونی حزب وحدت عمل نمی‌کرد؛ در درون خود حزب و جامعه‌ی شیعه نیز جریان داشت. رقابت‌ها و اختلافات داخلی، اغلب با همین ابزار اتهام خیانت مدیریت می‌شد. در جامعه‌ای که برخی «شیعیان درباری» نقش واسطه میان هزاره‌ها و قدرت‌های بیرونی را بازی می‌کردند و از همین واسطه‌گری نفع می‌بردند، هر تلاش برای شفاف‌کردن این رابطه، با برچسب تفرقه‌افکنی یا خیانت به وحدت اسلامی روبه‌رو می‌شد.

مزاری اما این نقش دلالی را نمی‌پذیرفت. او می‌گفت هزاره‌ها باید مستقیم، بی‌واسطه و بدون تکیه بر واسطه‌های فریبکار، از حقوق خود دفاع کنند. این سخن، در ظاهر ساده بود؛ اما در عمل، منافع کسانی را تهدید می‌کرد که سال‌ها از واسطه‌بودن میان مردم و قدرت، میان مذهب و سیاست و میان جامعه و اسپانسر سود برده بودند. برای آنان، استقلال سیاسی هزاره خطرناک بود؛ زیرا با استقلال مردم، بازار دلالی آنان کساد می‌شد.

در یادداشت‌های بعدی خواهیم دید که مزاری از معدود کسانی بود که کوشید این منطق را بشکند؛ با طالبان مذاکره کرد، در حالی که بسیاری می‌دانستند طالبان خود آدرس مستقلی ندارند، آتش‌بس را از دروازه‌ی موسفیدان و اعتماد اجتماعی آغاز کرد و به سوی گفت‌وگو رفت، حتا وقتی می‌دانست که همین گفت‌وگو ممکن است او را به مرگ نزدیک‌تر بسازد.

این داستان، به یادداشت‌های بعدی تعلق دارد. در این‌جا باید هنوز از ساختاری سخن بگوییم که این انتخاب‌ها را چنین دشوار می‌کرد؛ ساختاری که در آن، هر تلاش برای گفت‌وگو، پیش از آن‌که شنیده شود، با اتهام خیانت زخمی می‌شد.

***

یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که از آن دوران می‌توان گرفت، این است: ساختار، رفتار تولید می‌کند. این سخن، به معنای برداشتن مسئولیت از دوش افراد نیست؛ هیچ جنایتی با توضیح ساختاری تبرئه نمی‌شود. اما برای فهمیدن آن‌چه در کابل اتفاق افتاد، باید بدانیم که آدم‌ها در ساختارهای متفاوت، رفتارهای متفاوت پیدا می‌کنند. بسیاری از کسانی که در جنگ‌های کابل دست به خشونت و جنایت زدند، اگر در ساختاری مبتنی بر قانون، نهادهای اعتماد و ضمانت پاسخ‌گویی قرار می‌داشتند، شاید انسان‌هایی کاملاً متفاوت می‌بودند.

پشاور را به یاد بیاوریم. در پشاور، همین رهبران احزاب جلسه می‌گذاشتند، بیانیه می‌دادند، از وحدت ملی سخن می‌گفتند و آینده‌ی افغانستان پس از کمونیسم را در کلمات بزرگ تصویر می‌کردند. پشاور، شهر بشارت بود؛ شهری که در آن هنوز می‌شد از آینده حرف زد، بی‌آن‌که هر جمله بلافاصله به گلوله تبدیل شود. اما وقتی همین افراد وارد کابل شدند، ساختار تغییر کرد. کابل دیگر میدان شعار نبود؛ میدان بقا بود. در کابل، هر اشتباه می‌توانست به معنای از دست‌دادن ساحه، قدرت، آبرو یا جان باشد. در چنین فضایی، عقلانیت بقا جای بلندپروازی‌های پشاور را گرفت.

در مقایسه‌ی مزاری و خلیلی، این تفاوت را به‌روشنی می‌توان دید. هر دو در همان ساختار قرار داشتند. هر دو با همان محدودیت‌ها، همان فشارها، همان اسپانسرها و همان میدان آشفته روبه‌رو بودند. اما مزاری یک رؤیا داشت: «هزاره‌بودن جرم نباشد.» این رؤیا، فقط یک شعار سیاسی نبود؛ چارچوبی برای تصمیم‌گیری بود. با این چارچوب، او می‌توانست هر تصمیم خود را بسنجد و بپرسد: آیا این کار مردم مرا به کرامت نزدیک‌تر می‌کند یا دورتر؟ آیا این اتحاد، حق شهروندی هزاره را تقویت می‌کند یا آن را در معامله‌ای دیگر قربانی می‌سازد؟ آیا این مذاکره راهی برای کاهش رنج مردم باز می‌کند یا فقط فرصت تازه‌ای برای فریب می‌آفریند؟

رؤیا چیست؟ رؤیا تنها هدفی دور نیست که در خیال زندگی کند. رؤیا، معیار سنجش است؛ چراغی است که در میان دود و آتش، جهت را نشان می‌دهد. وقتی مزاری می‌گفت «هزاره‌بودن جرم نباشد»، در حقیقت معیاری می‌گذاشت که با آن می‌شد هر تصمیم سیاسی، هر اتحاد، هر آتش‌بس، هر مقاومت و هر عقب‌نشینی را در هر لحظه و هر نقطه‌ی غرب کابل ارزیابی کرد. این معیار بود که او را از یک بازیگر صرف جدا می‌کرد و به او امکان می‌داد در میدان بازی، هنوز به معنای بیرون از بازی فکر کند.

خلیلی چنین چارچوبی نداشت. او بیشتر سیاست‌مدار بازار بود؛ کسی که در هر لحظه، آن‌چه را منفعت فوری و مصلحت روز اقتضا می‌کرد، برمی‌گزید. شاید در کوتاه‌مدت، این شیوه انعطاف‌پذیر و هوشمندانه به نظر برسد؛ اما در درازمدت، سیاست بدون رؤیا، به معامله‌های پی‌درپی فروکاسته می‌شود. نتیجه همین شد: مزاری با میراثی ماندگار از میدان رفت؛ اما خلیلی، با همه‌ی فرصت‌هایی که پس از او در اختیار داشت، نتوانست راهی جز قهقرا و فرسایش اعتماد بپیماید. من تکه‌هایی از این دریغ تلخ را در یادداشت «خلیلی؛ ملاس سیاست در جامعه‌ی هزاره» شرح دادم و تکه‌های بیشتر آن در فصل‌های بعدی «اعتماد» باز خواهد شد.

این مقایسه، یک آموزش کلیدی دارد: ساختار بد، آدم خوب را زیر فشار می‌گذارد؛ اما آدمی را که رؤیا و چارچوب ارزشی ندارد، آسان‌تر می‌شکند. آن‌چه مزاری را متمایز می‌کرد، این نبود که بیرون از ساختار ایستاده بود. او هم در همان ساختار بود، او هم با همان محدودیت‌ها می‌جنگید، او هم ناچار بود با همان واقعیت‌های تلخ کنار بیاید. تفاوت در این بود که او چیزی داشت که ساختار نمی‌توانست از او بگیرد: داستانی که در آن هزاره‌ها ارزش داشتند، انسانیت داشتند، حق داشتند و می‌توانستند از حاشیه به متن بیایند.

در میدانی که ساختار می‌کوشید همه را به منطق بقا، معامله و گلوله فرو بکاهد، مزاری هنوز با رؤیا تصمیم می‌گرفت… و شاید همین، راز ماندگاری او باشد: او در ساختاری می‌زیست که اعتماد را می‌سوزاند، اما خود به داستانی وفادار ماند که اعتماد را دوباره ممکن می‌کرد.

***

تاریخ هزاره‌ها، پس از شکست بزرگ ۱۸۹۲، پرسشی تلخ به یادگار گذاشته است: چرا؟ چرا مردمی که پیش از آن شکست، بخش بزرگی از جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دادند، در برابر لشکر عبدالرحمان خان تا آن اندازه آسیب‌پذیر شدند؟ چرا پس از آن شکست، بنا بر برخی برآوردها، بین شصت و دو فیصد تا نود فیصد از آنان کشته، آواره، برده یا از سرزمین‌های خود رانده شدند؟

برای پاسخ به این پرسش، معمولاً به سه عامل بنیادین اشاره می‌شود: نخست، نبود اسپانسر بیرونی که بتواند توازن قدرت را تغییر دهد؛ دوم، نبود ذهنیت مدیریت سیاسی که نیروهای پراکنده را هماهنگ سازد و سوم، نبود انسجام اجتماعی که بدون آن، هر مقاومت، هرچند شجاعانه، به تکه‌های جداگانه فرو می‌ریزد.

نکته‌ی تکان‌دهنده این است که همین سه عامل، با شکلی دیگر، در جنگ‌های کابل نیز دیده می‌شد. حزب وحدت از ترکیب هشت گروه شیعی شکل گرفته بود؛ گروه‌هایی که هر کدام پیشینه، رابطه، حساسیت و گاه اسپانسر متفاوت خود را داشتند. از این‌رو، در درون حزب وحدت، «اسپانسر مشترک» و خط اعتماد واحد به‌آسانی شکل نمی‌گرفت. رهبران بسیاری از گروه‌ها نیز بیشتر با ذهنیت نظامی وارد میدان شده بودند، نه با ذهنیت مدیریت سیاسی. آنان جنگ را می‌شناختند، اما اداره‌ی یک جامعه‌ی محاصره‌شده، گفت‌وگو با رقیبان، ساختن نهاد و تبدیل رنج مردم به برنامه‌ی سیاسی، کاری بود دشوارتر از فرماندهی یک سنگر.

عامل سوم، یعنی انسجام اجتماعی، همان چیزی بود که مزاری بیش از همه برای ساختن آن تلاش می‌کرد. او می‌دانست که بدون این انسجام، هیچ اسلحه‌ای کافی نیست، هیچ سنگری پایدار نمی‌ماند و هیچ پیروزی نظامی به کرامت سیاسی تبدیل نمی‌شود. اما این انسجام، در فضایی که بی‌اعتمادی به‌صورت ساختاری تولید می‌شد، چیزی نبود که یک‌بار ساخته شود و برای همیشه بماند؛ باید هر روز، در هر بحران، در هر حمله، در هر خیانت و در هر شایعه، دوباره ساخته می‌شد.

تفاوت کلیدی دهه‌ی هفتاد با شکست ۱۸۹۲، حضور مزاری در مقام رهبری جامعه بود. او در آن سال‌ها، برای هزاره‌ها کاری را آغاز کرده بود که هر ملت در لحظه‌ی تولد سیاسی خود به آن نیاز دارد: ساختن یک رؤیای مشترک. شاید بتوان گفت او همان نقشی را برای هزاره‌ها بازی می‌کرد که احمدشاه درانی در قرن هجدهم برای پشتون‌ها ایفا کرد؛ یعنی تلاش برای تبدیل پراکندگی به انسجام، دردهای پراکنده به روایت مشترک و نیروهای محلی به اراده‌ی سیاسی.

رؤیای مزاری ساده بود، اما عمق تاریخی داشت: «هزاره‌بودن جرم نباشد.» این جمله، در ظاهر کوتاه بود؛ اما در درون خود، تاریخ طولانی تحقیر، حذف، کوچ اجباری، بردگی، تبعیض و بی‌نامی را حمل می‌کرد. او می‌خواست از همین درد تاریخی، انسجام سیاسی بسازد؛ انسجامی که مردم را نه فقط در برابر یک دشمن بیرونی، بلکه در برابر تکرار همان شکست تاریخی نگه دارد.

اما بی‌اعتمادی در جنگ‌های کابل، یک حالت روانی ساده یا طبیعی نبود؛ محصول ساختار بود. جداسازی فیزیکی ناحیه‌ها، رقابت‌های تغذیه‌شده از سوی اسپانسرها، اتهام خیانت علیه هر کسی که از خط رسمی بیرون می‌رفت، فقدان نهادهای داوری و نبود مرجع مشترک اعتماد، همه با هم محیطی می‌ساختند که در آن بی‌اعتمادی نه تنها قابل فهم، بلکه گاهی برای بقا ضروری به نظر می‌رسید.

در چنین محیطی، اعتماد کردن خطر بود. اما درست به همین دلیل، اعتماد به یک عمل اخلاقی و سیاسی بزرگ تبدیل می‌شد. کسی که اعتماد می‌کرد، فقط احساسات خود را به دیگری نمی‌سپرد؛ خطر می‌کرد، از خود مایه می‌گذاشت و در برابر منطق غالب میدان می‌ایستاد… و کسی که می‌خواست «آدم اعتماد» باشد، باید همین خطر را می‌پذیرفت.

مزاری در چنین میدانی می‌کوشید انسجام بسازد؛ نه در فضای آرام، نه در پشت میزهای امن، بلکه در میان گلوله، محاصره، تردید، خیانت و فشار اسپانسرها. ارزش کار او نیز از همین‌جا روشن می‌شود. او فقط رهبر یک حزب نبود؛ می‌کوشید از جامعه‌ای زخمی، پراکنده و بارها شکست‌خورده، مردمی بسازد که بتوانند دوباره به خود، به نام خود، به حق خود و به آینده‌ی خود اعتماد کنند.

***

این یادداشت درباره‌ی ساختار بود؛ اما ساختار در خلأ زندگی نمی‌کند. ساختار را انسان‌ها تجربه می‌کنند؛ در کوچه‌ها، خانه‌ها، مسجدها، سنگرها و میدان‌های آتش. ساختار، وقتی واقعی می‌شود که بر بدن مردم می‌نشیند، بر زبان آنان اثر می‌گذارد، رابطه‌های شان را تغییر می‌دهد و انتخاب‌های هر روزه‌ی شان را دشوار می‌سازد.

یادداشت‌های بعدی از جایی خواهند گفت که من این ساختار را با تمام پیچیدگی‌اش تجربه کردم: غرب کابل.

غرب کابل، در کنایه‌ی «بازی‌های گرسنگی»، ناحیه‌ی دوازده بود؛ پایین‌ترین، فقیرترین، حاشیه‌ای‌ترین. اما ناحیه‌ی دوازده همان جایی بود که کتنیس از آن برخاست. در یادداشت‌های بعدی خواهم گفت که چگونه در دل همین ساختار بی‌اعتمادی، لحظه‌هایی از اعتماد شکل گرفت؛ چگونه در میان دود، ترس، گرسنگی و گلوله، کسانی بودند که هنوز به آدم روبه‌روی خود به چشم انسان نگاه می‌کردند.

اما پیش از رفتن به آن لحظه‌ها، باید این را بدانیم: آن اعتمادهای کوچک، در برابر چه ساختار بزرگی ایستاده بودند. این یادداشت، توضیح همان ساختار بود؛ ساختاری که تقسیم می‌کرد، سوءظن می‌ساخت، خیانت را به سلاح سیاسی تبدیل می‌کرد و ناحیه‌ها را در برابر هم قرار می‌داد. یادداشت‌های بعدی، روایت مقاومت در برابر همین ساختار خواهند بود.

آن‌چه پس از این روایت می‌کنم، تنها خاطره‌ی شخصی نیست. آن روایت‌ها گواهی‌اند بر این‌که حتا در بدترین ساختارها، اعتماد ممکن است؛ اما بی‌هزینه نیست. اعتماد در میان دود و آتش، یک احساس ساده نیست؛ یک انتخاب است. انتخابی که انسان را در برابر منطق گلوله قرار می‌دهد و می‌گوید: نه، آن‌چه ساختار می‌گوید، حرف آخر نیست.

این انتخاب، هم شجاعت می‌خواهد و هم رؤیا؛ همان رؤیایی که مزاری داشت و در غرب کابل، من و هم‌نسلانم نیز کوشیدیم با آن زندگی کنیم.

پشاور شهر بشارت بود؛ کابل شهر آزمون. و غرب کابل؟ غرب کابل شهر زیستن بود؛ جایی که هر روز باید انتخاب می‌کردی در میان این همه ساختار ویرانگر، هنوز انسان بمانی یا نه.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000