وقتی داکتر صبور سیاهسنگ نوشتهی بلندش را به تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۲۵ دربارهی قیوم رهبر در فیسبوک نشر کرد، نه متعجب شدم و نه آن تصویرِ آرام و محکمی که از قیوم رهبر در ذهنم داشتم، فرو ریخت. با این همه، مدتی درنگ کردم؛ نوشته را یکبار دیگر خواندم، مکث کردم و کوشیدم نسبتِ واقعیام را با آنچه اکنون پیش چشمم بود و آنچه سالها در حافظهام تهنشین شده بود، دقیقتر تعیین کنم. حس میکردم قطعهی دیگری از همان پازلِ پیچیدهای است که سالهاست زیر عنوان «اعتماد» ورق میزنم: اینکه یک انسان میتواند در حافظهی آدمهای مختلف با چهرههای گوناگون حضور داشته باشد. این چندچهرهگی همیشه به معنای «دروغ» نیست – گاهی به معنای «زاویه» است؛ زاویهی نگاه، زاویهی تجربه، زاویهی زمان.
نوشتهی سیاهسنگ رویهای از قیوم رهبر را نشان میداد که با تصویری که من از او با خود حمل کردهام، نه همپوشانی داشت و نه نزدیکی. شاید دلیلش را خیلیها ندانند؛ شاید خود صبور سیاهسنگ هم نداند یا برایش قابل درک نباشد. اما من میدانم چرا – و همین «چرا» برای من از جنس همان بحثی است که در این کتاب دنبال میکنم: اعتماد چگونه ساخته میشود؟ بر چه چیزی میایستد؟ تا کجا حق داریم یک تجربهی شخصیِ استوار را زیر فشار روایتهایی بیرونی خُرد کنیم؟
من در «بگذار نفس بکشم»، قیوم رهبر را یکی از «دو آموزگار» زندگیام نام بردهام. شخص دوم، قسیم اخگر است. از قسیم اخگر در بخشهای بعدی روایتهایم قصههای زیادی دارم. قصههای آموزگاریِ هر دوی آنها برای من از جنس متعارف کلمه نبود. نه کتابی را پیش رویم باز کردند که بندبندش را تفسیر کنند، نه مسألهای تاریخی یا مذهبی را مثل یک درس رسمی به من آموختند. حتی یک بار هم هیچکدام را – مشخصاً قیوم رهبر را – «استاد» یا «معلم» خطاب نکردم. قسیم اخگر را البته «استاد» میگفتم و دلیلش هم این بود که این عنوان در بین همنسلانم که با او معاشرت داشتند، عمومیت داشت. قیوم رهبر را، همانگونه که از رفقای سامایی شنیده بودم، «حاجی صاحب» میگفتم – یا سادهتر از آن: «اندیوال». خود او هم همین تعبیر را به کار میبرد؛ تعبیرِ عامیانهی مردمان شمالی که در زبان ساماییها، بدل شده بود به رمزِ رفاقتِ سازمانی و تشکیلاتی: نه «رفیق» به سبک خلقیها و پرچمیها، نه «برادر» به سبک اخوانیها و سایر مبارزان مذهبی؛ اندیوال – همراهی که کنار توست، نه بالاسر تو.
قیوم رهبر با من از چه زبانی و چگونه سخن میگفت؟… حالا که نزدیک به سیوهفت سال گذشته، هرچه میکوشم، از «عبارتهای درخشانِ حفظکردنی» هیچ چیزی به یادم نمیآید. چند تکه از توصیههایش را به خاطر دارم که در ضمن این روایت میآورم؛ باقی را بیشتر به صورت «فضا» و «حس» در حافظه دارم. اما یک چیز را خوب میدانم: میان ما فضایی جاری بود که صمیمانه و شیرین بود؛ از اوایل صبح تا نزدیک شام مینشستیم و میگفتیم و میشنیدیم، بیآنکه خستگی به سراغمان بیاید. وسط صحبتها گاهی برمیخاست: دوغ و بادرنگ و تکهنانی میآورد؛ یا چای و توت میآورد؛ یا هنگام ظهر با سفرهی کوچک و غذای سادهای میآمد و با هم میخوردیم – و قصه، همانجا، روی همان سفره، ادامه پیدا میکرد. برای من، این سادگیِ بیتکلف خودش یک زبان بود؛ زبانی که پیش از کلمه، اعتماد میسازد.
من خیلی جوان بودم و قیوم رهبر در نگاهِ آن روزهای من، در سنِ «بزرگسالی» ایستاده بود. تارهای ریش و موهایش سپید شده بود؛ لحنش آرام بود؛ کلمههایش عجله نداشت. من هرگز سن واقعیاش را نپرسیدم، چون در ذهنم «عددِ سن» مهم نبود؛ «وزنِ حضور» مهم بود. او برایم مثل مردی میآمد سرد و گرمچشیده؛ کسی که حرفش از جنس تجربه است، نه از جنس شعار.
سالها بعد که تاریخ تولدش را دیدم و فهمیدم متولد جدی ۱۳۲۰ بوده، تازه متوجه شدم در سالهای ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ – وقتی من روزها در شاهینتاون از صبح تا شام پای صحبتش مینشستم – چیزی در حدود ۴۶ یا ۴۷ سال داشته است. اینجا بود که تعجب کردم: چگونه من او را آنقدر «پیر» تصور میکردم؟ و عجیبتر اینکه همان تصور را از مزاری هم داشتم. بعد از رفتنش بود که فهمیدم او هم فقط ۴۷ سال در میان ما بوده؛ و در همان ۴۷ سالگی، لقبِ «بابه» و «پدر قوم» را – در ذهن و زبان مردم – به دست آورده بود.
اگر شوخی تصور نشود، من امروز که خودم را در ۵۶ یا ۵۷ سالگی هنوز در نیمهراه عمر مفیدم میبینم، از اینکه آن دو را در آن سنِ جوانیشان آنقدر بزرگسال میدیدم، دچار حیرت میشوم. اما شاید رازِ این حیرت، در همان تفاوتی باشد که بعدها در درسهای امپاورمنت برای دانشآموزانم تحت عنوان تفاوتِ «عمر طبیعی» و «عمر تاریخی» یاد میکردم.
عمر طبیعی، همان عددی است که با شناسنامه و تقویم سنجیده میشود؛ سالهایی که بدن پیر میشود، مو سپید میشود و انسان از کودکی به جوانی و از جوانی به پیری میرسد. این عمر ممکن است ۲۰ سال باشد یا ۶۰ سال یا ۱۰۰ سال. درخت و گاو و شیر و شتر هم عمر طبیعی دارند. روزی به اقتضای طبیعت، هست میشوند و روزی دیگر، باز هم به اقتضای طبیعت، نیست میشوند. اما عمر تاریخی، عمرِ «کار» است؛ عمرِ عملِ آگاهانه و ارادی. عمر تاریخی، یعنی آن بخشی از زندگی که انسان فقط «زندگی نمیکند»، بلکه «اثر میگذارد»؛ نه فقط برای خود، بلکه برای دیگران؛ نه فقط برای امروز، بلکه برای فردا. در عمر تاریخی، آدم گاهی پیش از آنکه موهایش سپید شود، سنگینیِ یک نسل را بر شانه میگیرد و همین سنگینی، در چشمِ جوانی مثل من، او را بزرگسالتر از سنش نشان میدهد.
قیوم رهبر و مزاری – با همهی تفاوتهای ایدئولوژیک و اتنیکیشان – برای من از همین جنس بودند. یکی از جهانِ ساما میآمد، دیگری از جهانِ سازمان نصر و حزب وحدت؛ یکی در زبانِ چپِ انقلابی نفس کشیده بود، دیگری در زبانِ شیعه و جهاد و ولایت فقیه و سیاستِ قومی – اما هر دو در یک نقطه به هم میرسیدند: هر دو «کار» داشتند؛ کار نه به معنای شغل، بلکه به معنای پروژهی زندگی. پروژهی زندگی، همان چیزی است که به انسان عمر تاریخی میدهد.
من آن روزها هنوز این زبان را نداشتم؛ اما حسش میکردم. وقتی روبهروی قیوم رهبر مینشستم، در واقع حس میکردم روبهروی «تجربهی متراکم» نشستهام: تجربهی احتیاط، تجربهی سنجش، تجربهی اینکه آدم در تاریکی هم میتواند راه برود اگر چراغ خودش را پیدا کند. وقتی از مزاری میشنیدم یا در فضای او نفس میکشیدم، روبهروی «جرأتِ جمعی» میایستادم: جرأتِ سازماندادن، جرأتِ ایستادن، جرأتِ باز کردن یک «کاریدور بدیل» برای مردمی که زیر فشار تاریخ له شده بودند.
آنچه این دو را در ذهن من به هم نزدیک میکند، نه همسانیِ شعارهایشان است و نه شباهتِ لباس و زبانشان؛ بلکه آن کیفیتی است که میشود نامش را «مسئولیتِ زنده» گذاشت: اینکه انسان – در هر اردوگاه و با هر جهانبینی – وقتی مسئولیت را جدی گرفت، به یک «مرجع اعتماد» تبدیل میشود. مرجع اعتماد نه از راه قدیسسازی به دست میآید و نه از راه ادعا؛ از راه «هزینه دادن» میآید، از راه «پیگیری» میآید، از راه «راست ایستادن» در لحظههای سخت میآید.
شاید همین است که در حافظهی من، قیوم رهبر و مزاری با عددِ سن تعریف نمیشوند؛ با «وزنِ کار» تعریف میشوند. شاید پیامی که این شباهتِ پنهان به مخاطب من میدهد همین باشد: بعضی آدمها، پیش از آنکه پیر شوند، تاریخ را کمی جابهجا میکنند؛ همین جابهجایی – همان عمر تاریخی – است که آنها را در چشم نسلِ جوان، «بزرگسال» میسازد.
من اگر امروز میکوشم تفاوتهای ایدئولوژیک و اتنیکی این دو را در نگاه خودم «حل» کنم، برای این است که بفهمم «اعتماد» در نهایت به کدام نقطه گره میخورد: به انسانِ مسئول. انسانی که در میدانِ واقعیِ زندگی، یک خطِ روشن میگذارد – خطی که دیگران بتوانند برای لحظهای هم که شده، به آن تکیه کنند و راهِ خود را پیدا کنند.
قیوم رهبر، بسیار شیرینسخن بود – یا دستکم برای من شیرینسخن مینمود. لهجه و لحنش گرمایی داشت که به آدم آرامش میداد. شاید اصلاً ضرورت نمیدید در برابر من اکتِ روشنفکری و دانشمندی بگیرد. هیچوقت در گفتوگوهای ما به نمایشِ «برتری» نیاز پیدا نکرد؛ نه با کتاب، نه با نامها، نه با تحقیر دیگری.
از او هرگز نشنیدم که از ایدئولوژیاش به مثابهی چماق استفاده کند. در سخنان او از کینه و نفرتِ معمولِ بسیاری از انقلابیها خبری نبود. عجله و شتابِ تندِ آن روزگار را در کلماتش حس نمیکردم. هرگز از «حقانیتِ مطلقِ خود» یا «باطل بودنِ دیگران» سخن نگفت. من هم – شاید به دلیل همین فضا – هیچوقت از او دربارهی کسانی که با او مخالفت داشتند سؤال نکردم؛ او هم چیزی نگفت. نه از داکتر واحد مامایم، نه از انجنیر علی، نه از انجنیر حسین، نه از داکتر فیض، نه از شعلهایها و خلقیها و پرچمیها و ستمیها و اخوانیها. گویی میخواست ذهنِ نوجوانی را که تازه دارد در مسیر فهم سیاست راه میافتد، از همان آغاز با «کادرهای نفرت» قالبگیری نکند. شاید مرا بیشتر شاگردِ زندگی میدید، نه سربازِ یک اردوگاه.
به همین دلیل است که نکتههایی که در نوشتهی صبور سیاهسنگ به او نسبت داده میشود، هیچکدام در آیینهای که من قیوم رهبر را در آن دیدهام، انعکاس ندارد. اگر او همهی آنها را از من پنهان کرده باشد، لابد دلیلی داشته است – و من برای آن دلیل احترام قائلم، هرچند ندانم چیست. اگر او در فاصلهی سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ دچار تحولاتی شده باشد که هم روایت سیاهسنگ از او درست باشد و هم آنچه من دیدهام، باز هم قضاوت قطعی ندارم. من در ۱۳۶۳ او را گذرا دیدم، در حالی که خودم کودکی بودم و چیزی را نمیتوانستم مستقیم «بگیرم». وقتی در سال ۱۳۶۷ – مشخصاً در خزان ۱۳۶۸ – برای آخرین بار با او نشستوبرخاست کردم، پنج سال از آن دیدار اول گذشته بود. پنج سال، در آن روزگارِ پرشتابِ جنگ و مهاجرت و شکست و جابهجایی، زمان کمی نبود؛ آدمها در پنج سال میتوانند دگرگون شوند، آرام شوند، تند شوند، یا تنها «احتیاطِ خود» را بیشتر کنند.
هرچه هست، من اینجا در مقام صدور حکم نیستم. نه ابزارش را دارم و نه اخلاقش را درست میدانم. نه نوار صوتی منسوب به قیوم رهبر را در اختیار دارم، نه متن پیادهشدهی معتبر آن را دیدهام. در زمانهای که صدا و تصویر هم میتواند دستکاری شود، من با احتیاط بیشتری به نسبتها گوش میدهم. کسانی که میگویند نوار را دارند و پیاده کردهاند، برایم شناختهشده نیستند؛ پس نه میتوانم تأیید کنم و نه تکذیب. اما یک چیز را با صداقت میگویم: من تصویری از قیوم رهبر در درون خود دارم که بر بنیاد آن، نشانههایی گرفتهام و راهی را در زندگی پیمودهام؛ راهی که هنوز هم فکر میکنم رگههایی از خرد، تدبیر و انصاف در آن جاری بوده است. دلیلی نمیبینم که به خاطر داوری دیگران – خواه مثبت، خواه منفی – حق داوریِ خودم و نسبتِ خودم را با او کنار بگذارم. شاید گاهی «اعتماد» به همین معنا باشد: نگهبانی از یک تجربهی زیسته در برابر گردوغبار روایتهایی که نه سندشان روشن است و نه زمینهی طرح و انتشار شان.
من اولین بار قیوم رهبر را در سال ۱۳۶۳ دیدم؛ حوالی همان زمانی که گفته میشود جلسهی سراسریِ کادرها و فعالین ساما در پشاور برگزار شده بود و آن نوارِ جنجالی نیز احتمالاً به همان فضا مربوط است. من آن روزها نوجوانی بودم در سالهای تند و پرالتهاب دههی شصت؛ سالهایی که «اسمها» وزن داشتند و «عنوانها» هیبت. از همان وقت، تکهپارههایی از حواشی و اختلافها را از زبان کسانی شنیده بودم که خودشان در شمار مخالفان قیوم رهبر بودند: از جمله داکتر واحد – مامایم – که نگاه انتقادی به رهبر داشت؛ و نیز انجنیر علی که او هم در حلقهی موافقان خیلی نزدیک رهبر شمرده نمیشد. من این حرفها را میشنیدم، اما ذهن نوجوانم هنوز نمیتوانست «اختلاف سیاسی» را از «داوری اخلاقی» جدا کند. در آن سن، آدم یا عاشق میشود یا بیزار؛ خاکستریها دیرتر شکل میگیرند. هم داکتر واحد مامایم و هم انجنیر علی، با احترام و حرمتی زیاد از قیوم رهبر و شخصیت او یاد میکردند.
من این سخن را از زبان داکتر واحد مامایم شنیدم که گفت: رهبر میگوید: «اندیوال، من مثل بسیاریها راحت نیستم. مثل کسی هستم که بدنم را با دهها زنجیر از چهار طرف بسته اند و هر کدام به یک سمت میکشند. به هر طرف که بیشتر کشانده میشوم، طرف دیگر سفت و محکم میگیرد و آزار میدهد. ناچارم برگردم و تعادل را حفظ کنم.» مامایم این سخن را نشانهی انصاف و تعادلسنجی رهبر میدانست، با وجود اینکه در موضعگیری نهایی که برای من معلوم نبود، با او همراهی نداشت. از زبان انجنیر علی نیز تا آخرین زمانهایی که او را میدیدم، جز حرمت شخصی نسبت به قیوم رهبر حرفی نمیشنیدم. او هم از اولین کسانی بود که از همراهی عملی با رهبر و ساما انصراف جست و دلیل واقعی او نیز هیچگاه برایم روشن نشد.
بار دوم، در سال ۱۳۶۴، دوباره همراه با داکتر واحد مامایم به پشاور رفتم و فرصتهای بیشتری شد که قیوم رهبر را ببینم؛ البته باز هم نه مستقل، بلکه از پنجرهی رابطه و نگاه مامایم. در این دوران، بودوباش ما بیشتر در دفتر شورای اتفاق بود. آشناییهای حضوری من با جنرال علی اکبر قاسمی نیز به همین دوران بر میگردد. من مثل تشنهای که در گرمای راه به آب میرسد، در هر دیدار و هر گفتوگویی که در همراهی مامایم با قیوم رهبر داشتیم، جرعهای برمیداشتم: گوش میدادم، نگاه میکردم، میسنجیدم. آن روزها «اعتماد» برای من بیشتر به معنای «باور داشتن به یک راه» بود؛ و رهبر، در چشم نوجوانی مثل من، شبیه چراغی بود که باید به آن نزدیک شد تا جهت را پیدا کرد.
بعد از آن دوره، مامایم – پس از رفتوبرگشت به افغانستان – به هر دلیلی که در دل خود داشت، رابطهاش را با ساما به کلی برید و آرامآرام به زندگی شخصی برگشت. برای منِ نوجوان، این بریدن شبیه «عقبنشینی» بود؛ شبیه خاموشکردن چراغی در وسط راه. نمیتوانستم بفهمم که آدمها گاهی از سرِ ترس نمیایستند، از سرِ خستگی میایستند؛ از سرِ حسابگری میایستند؛ یا از سرِ مسئولیتهای دیگری که جوانِ تندرو آن روز، نامش را «بهانه» میگذاشت.
همانجا بود که با او درافتادم. به جای آنکه بپرسم چه دیده و چه سنجیده، حکم صادر کردم. او را به روگرداندن از انقلاب متهم کردم و گوشم به توصیههایش بدهکار نشد – همان توصیههای ساده و مهربانی که مرا به دقت و فکر و دورنگری دعوت میکرد. نزاع ما فقط نزاعِ دو نظر نبود؛ نزاعِ دو سن بود: سنِ نوجوانیِ من که دنیا را سیاه و سفید میدید و سنِ پختهگیِ او که میدانست میان «حق» و «باطل» گاهی یک منطقهی خاکستریِ بزرگِ زندگی وجود دارد که آدم باید از آن عبور کند.
در آن کشاکشِ خانوادگی و ایدئولوژیک، قسیم اخگر گاهی میانجی میشد؛ مثل کسی که میان دو سنگ، دستِ برهنه میگذارد تا جرقهی شکستن، به جانِ رابطه نیفتد. تلاش میکرد پل بزند تا حرفها راه پیدا کند، تا غرور کمتر شود، تا محبت نسوزد. اما من – با آن تندیِ نوجوانانه – راهِ کوتاهتر را انتخاب میکردم: قضاوت.
سرانجام، با دلِ پر، از مامایم خداحافظی کردم و به غزنی برگشتم. پیش از برگشتن، نامهی بلند و تندی نوشتم – نامهای که سالها بعد، هر بار یادش میافتم، طعم سوزناک شرم در دهانم مینشیند. همان برگشتن، هم پایانِ رابطهی تشکیلاتیِ من با ساما شد و هم پایانِ یک پیوندِ فکری با داکتر واحد؛ پیوندی که میتوانست شکل دیگری بگیرد، اگر من آن روزها زودتر «صبوری» را یاد میگرفتم؛ اگر میفهمیدم که بعضی اختلافها را باید با گفتوگو حل کرد، نه با بریدن.
تلخترین جملهی آن نامه، پاسخی بود به یک سیلیِ محکم که او روزی در میان یک بحث تند سیاسی و ایدئولوژیک به صورتم زده بود. من برایش نوشته بودم: «تو نشان دادی وقتی از منطق کم آوردی، به قلدری متوسل شدی. من به خاطر این سیلی هرگز تو را نمیبخشم!»… و همین جمله، مثل تیغی بود که نه فقط به او، که به رشتهی اعتماد میان ما هم زده بود. نامه را به زن مامایم داده بودم که بعد از من به او تحویل دهد. مامایم نامه را بعد از رفتنم گرفته بود. از مطالعهی آن سخت آزرده شده بود؛ آزردگیِ مردی که به جای دشمن، از «خودی» زخم میخورد.
بهار سال بعد، دوباره برگشتم. با همان پرروییِ جوانی و با همان خیالِ خامِ اینکه «همه چیز باید خودبهخود درست شود»، پا به خانهاش گذاشتم. او – مثل همیشه – مرا با آغوش باز پذیرفت؛ نوازشم کرد؛ انگار میخواست اول به من یاد بدهد که خانه هنوز خانه است و محبت هنوز سرِ جایش است. اما اولین «انتقام»ش همان بود: نامه را آورد، روبهرویم گذاشت و آرام، با نگاهی که هم مهربانی در آن بود و هم زخمی پنهان، گفت: «همین بود پاسِ تمام نوازشهایم نسبت به تو؟»
من هیچ چیزی نداشتم که بگویم. هیچ استدلالی، هیچ دفاعی، هیچ توجیهی. فقط سکوت کردم و قطرهاشکی بیاجازه از گونهام پایین آمد – اشکی که معنایش را خودم و مامایم میدانستیم: معنای پشیمانیِ دیررس، معنای شکستنِ غرور و معنای این حقیقت ساده که آدم گاهی وقتی به نامِ «انقلاب» میجنگد، نزدیکترین آدمِ زندگیاش را زخمی میکند و بعد میفهمد که در کنار همهی شعارها، چیزی هم هست که باید نگهش میداشت: اعتماد.
این قصه مربوط بهار ۱۳۶۶ است که من دوباره به کویته برگشتم. این بار بیشتر با قسیم اخگر دیدار کردم و کوشیدم نگاه خود را نسبت به شریعتی و اسلام – که دریچهای تازه به رویم گشوده بود – روشنتر بسازم. در همان فضا با چند تن از کادرهای ساما در کویته تماس گرفتم، نشانیها را گرفتم و گفتم در فرصت مناسب به پشاور میروم تا قیوم رهبر را بیواسطه ببینم. میخواستم او را از نزدیک ببینم و همه چیز را از صدا و نگاه و زبانِ خودش بگیرم.
خزان ۱۳۶۷، دقیقاً برای همین دیدار به پشاور رفتم. رهبر را از طریق همان نشانیها پیدا کردم. این نخستین تماسِ مستقیم و بیواسطهی من با او بود. سه روز در پشاور ماندم؛ هر سه روز را در شاهینتاون، در منزل قیوم رهبر یا خانهی تیمی ساما، از صبح تا نزدیک شام با او گذراندم. شبها به خانهی پسرعمهام میرفتم که او هم در همان منطقه زندگی میکرد. آن سه روز برای من مثل یک کلاس فشرده بود: نه کلاس شعار – کلاسِ دیدنِ زندگی از بالا و پایینِ تجربه.
آخرین بار که قیوم رهبر را دیدم، سال ۱۳۶۸ بود؛ همان سال پرماجرا که در زندگی من، اعتماد و بیاعتمادی در چندین سطح همزمان به حرکت درآمده بود: در جبهه، در مکتب، در خانواده، در سیاست، و در ذهن خودم. من با رهبر دیدار کردم در حالی که سؤالهای زیادی در ذهن داشتم. او هم تکههای فراوانی داشت که نه مثل نسخههای آماده، بلکه مثل تجربههای میدانی در اختیارم بگذارد.
در همان دیدار آخر، از آشناییام با شریعتی گفتم؛ از تأثیری که جزوهی کوچکِ عرفان، برابری، آزادی بر من گذاشته بود. قیوم رهبر، در عوض، برای نخستین بار نام عبدالکریم سروش را پیش کشید و از او به عنوان کسی یاد کرد که فهمش – به تعبیر او – عمیقتر از شریعتی است. دقیق نمیدانم چه مقدار از نوشتههای سروش را با خود داشت و چه مقدار با او راه رفته بود؛ اما از قراین چنین برمیآمد که دستکم بحثهای «قبض و بسط تئوریک شریعت» را از مسیر کیهان فرهنگی یا راههای مشابه دنبال کرده و خوانده است. این برای من علامت مهمی بود: رهبر اهل مطالعه بود. مهمتر اینکه از دایرهی خود بیرون میرفت و با جهان فکریِ همزمانِ خودش بیگانه نبود. برای من، این گشادگیِ ذهن یک شکل از اعتماد بود: اعتماد به اینکه حقیقت در یک دفتر بسته نمیماند و باید در معرض پرسش و خواندنهای تازه قرار گیرد.
رهبر در برابر شریعتیخوانیِ من واکنش تند نشان نداد. نه تمسخر کرد، نه تحقیر. فقط گفت: وقتی فرصت کردی، سروش را هم بخوان. من چون در قیوم رهبر بیشتر چهرهی مارکسیستی میدیدم، ابتدا این توصیه را نوعی احترام به جستوجوی خودم تلقی کردم؛ گویی میخواست نشان بدهد که در فهم دین، راه فقط یک نام نیست و آدم باید گزینههای دیگر را هم ببیند. امروز که نگاه میکنم، میبینم همین «اجازه دادن به تکثر» یکی از اخلاقهای پنهانیِ اعتماد است: اعتماد به عقلِ شاگرد، نه فقط به اطاعتِ شاگرد.
در ادامه، من از همراهیام با استاد حکیمی و سازمان نصر گفتم؛ از کار در مکتب شهید نظامی قیاق؛ از تشکیل حزب وحدت و برداشتهایی که از آن داشتم؛ از مشی مصالحهی ملی دولت نجیب و اثراتش بر روحیهی مجاهدین و مردم در غزنی و مناطق اطراف آن. من حرف میزدم و رهبر بیشتر گوش میداد؛ گاهی با سؤالهای کوتاه، گاهی با مکثهایی که نشان میداد میخواهد به جای تحریک احساس، وزن واقعیت را بفهمد.
در یکی از همین لحظهها، قیوم رهبر با تواضع گفت: «ما همه در تاریکی کورمالکورمال راه میرویم. چراغ دیگران به درد ما نمیخورد. اینجا باید چراغ خودمان را بیابیم.» جمله ساده بود، اما برای من تکاندهنده. در روزگاری که اغلب رهبران از موضع قطعیت سخن میگفتند، او «اعتراف به تاریکی» میکرد – و این اعتراف، در نگاه من، نه علامت ضعف، بلکه نشانهی عقل بود. بعد، رو به جوانیِ من اشاره کرد و گفت: «هیجان نداشته باشید. راهتان خیلی دراز است. تحولات عمیق و بنیادی به زحمتهای فراوان و قربانیهای فراوان نیاز دارد.» او انگار میخواست هیجان خام را به صبرِ کار تبدیل کند که همین تبدیل، یکی از بزرگترین درسهای اعتماد است: اعتماد یعنی توانِ ماندن در مسیر، نه فقط توانِ شروع کردن.
رهبر توصیههای کاربردی و حفاظتی هم داشت؛ توصیههایی که از دل مبارزه بیرون آمده بود، نه از پشت میز. یادم هست دستهایش را در فضا شناور حرکت میداد و گفت: «عزیز جان، کوشش کن زیر خط رادار دشمن حرکت کنی…» بعد توضیح داد که این تعبیر در کشورهای اسکاندیناوی در جنگ جهانی دوم رایج شد: هواپیماهای آلمان از زیر خط رادار عبور میکردند و خطوط دفاعی را میزدند بیآنکه ردیابی شوند. بعد این تعبیر در میان مبارزان هم جا افتاد: یعنی طوری حرکت کنید که چشم جاسوسان شما را نبیند؛ زنده بمانید تا کار بماند.
او بارها تأکید میکرد: «مراقب خود باش. جانت را بیحساب به خطر نینداز. مبارزان گذشته به حفظ جان خود بیاعتنا بودند؛ وقتی رفتند، مردم آسیب دیدند. ما نباید خود را ارزان نابود کنیم. اگر به مبارزه باور داریم، باید خود را هم امانت مردم بدانیم.» این حرفها برای من – که در آن سن در تبِ قهرمانبازی میسوختم – معنای تازهای داشت: اعتماد فقط اعتماد به هدف نیست؛ اعتماد به «ادامهی راه» است. رهبر در ذهنم جا داد که ادامهی راه، بدون نگهداریِ جان و عقل و تدبیر، یک شعار خالی میشود. (اینکه خود رهبر بعدتر تا چه حد به این توصیه دربارهی خودش وفادار ماند، قصهی دیگری است؛ قصهای که همین سخن را دردناکتر میکند.)
روسها از افغانستان بیرون شده بودند، اما رهبر نگران آینده بود. میگفت وضعیت دشواری در راه است که هیچکس برای آن آمادگی ندارد. من حس کردم این نگرانی را به من میگوید تا آن را در حلقههای خودم بازتاب بدهم؛ انگار میخواست پیام احتیاط از مسیر شاگردان عبور کند. در زمانهای که جامعه از پیروزیِ فوری مست میشود، گفتنِ «خطر در راه است» شجاعت میخواهد – و من آن شجاعتِ آرام را در لحنش حس میکردم.
***
ترورِ قیوم رهبر در دلو سال ۱۳۶۸، برای من مثل ضربهای بود که ناگهان بر سرم فرود آمد. تازه به غزنی برگشته بودم که در بیبیسی شنیدم قیوم رهبر در پشاور کشته شده است. اواخر دلو ۱۳۶۸ بود. هضم این سخن برایم دشوار بود تا قبول کنم این شخص همان کسی است که اسمش در ذهن من با احتیاط و سنجیدگی و عقلِ تشکیلاتی تعریف میشد. همان کسی که وقتی حرف میزد، بیشتر از هیجان، «وزنِ واقعیت» را به کلمهها میداد.
در حافظهی من، رهبر آدمی بود که حتی جای قدمش را هم بیهوده روی خاک نمیگذاشت. من در پشاور – جز بار نخست که همراه مامایم در یکی از خانههای تیمی ساما او را دیدم – هیچگاه به صورت دقیق و روشن نفهمیدم مکان دیدارها کجاست و او با آن خانهها چه نسبتی دارد. بعدها از قراین فهمیدم که آن یکی مثلاً خانهی شخصی خودش بوده که در آن زندگی میکرده است. یا آن دیگری خانهی تیمی ساما بوده که برخی از دیدارهای تشکیلاتی خود را در آن انجام میداده اند. اما انضباط و پنهانکاری در هر دوی آن خانهها برایم جالب و شیرین بود. برای من، در آن فضا، آن پنهانکاریِ سالم، بخشی از عقل مبارزه بود؛ نوعی پاسبانی از جان، نه از سرِ ترس، بلکه از سرِ فهمِ هزینه. همین بود که خبر ترور را برایم عجیبتر میکرد: کسی با این همه احتیاط، چگونه افشا شد؟ از کجا تَرَک برداشت؟ کدام رشتهی اعتماد برید که دشمن توانست سرِ نخ را پیدا کند؟
آدمهایی که در حلقهی ارتباطیِ او بودند نیز برایم همیشه جالب میآمدند. رابطهاش با اخگر – و تنظیمِ آن رابطه از مجراهایی که بیشتر رنگ رفاقت داشت – برای من یک درسِ خاموش بود. آن دو با هم رابطهای نزدیک، اما کنترلشده داشتند. با هم صمیمی بودند، اما آن را برای هر کسی و در هر مناسبتی به نمایش نمیگذاشتند. بعدها در لایههای مختلف حزب وحدت و «جبههی مستضعفین» کسانی را دیدم که با قیوم رهبر تماس داشتند و چیزهایی از او میدانستند. یک بار نامهای از او به یکی از اعضای جبههی مستضعفین به دستم رسید؛ نامهای که از «تماسهای نزدیک» آنها حکایت میکرد، اما در عین حال، مرزها را هم نگه میداشت.
شمار این افراد زیاد نبود؛ اما مدیریتِ همین کمیت، هوشمندی و راهبرد تشکیلاتیِ رهبر را نشان میداد که آن را به صورت حسابشده و دقیق پیش میبرد. حتی روزی در ردههای پایین و گمنامِ تشکیلاتی حزب وحدت، به کسی برخوردم که در ابتدای جوانی با اسماعیل مبلغ تماس داشته و بعدها با قاضی ضیا – همراه مجید – در ارتباط قرار گرفته بود. او میگفت قیوم رهبر توسط یکی از اعضای ساما رد او را پیدا کرده و دو بار در پشاور با او دیدار داشته است. این نوع شبکهسازیِ آرام، برای نمونهای دیگر از درس اعتماد و اعتمادسازی بود. از خلال همین آموزهها بود که میدانستم اعتماد در مبارزه اگر بیحساب پخش شود، دشمن آن را شکار میکند؛ اما اگر دقیق مدیریت شود، راههای بقا و اثرگذاری را باز نگه میدارد – بیآنکه آدم ناچار باشد هر روز جانش را روی کف دست بگیرد.
با این همه، کشتهشدن قیوم رهبر برایم شگفتآور بود. ذهنم ناخواسته به همان الگوی تلخ و آشنای مبارزات سیاسی در جوامع عقبمانده کشانده میشد که افشا و لو رفتن از درون بود. میگفتند مجید و بسیاری دیگر از مبارزان گذشتهی ما از همین مجرا آسیب دیده و به دام افتاده بودند. انگار در سرزمین ما، خطر همیشه از بیرون نمیآید؛ گاهی از نزدیکترین فاصله میآید – از جایی که اعتماد، بیصدا، خراش برمیدارد. گفته میشد ترور او یک روز پیش از سفرش به آلمان رخ داده و ظاهراً در راه رفتن به منزل یکی از خویشاوندانش هدف قرار گرفته است. جزئیات این ماجرا هرچه بود، برای من اثر روشنی داشت و آن اینکه افغانستان یکی از چهرههای دوستداشتنی و کارآمدش را از دست داد. حس میکردم این ضایعه، نه فقط یک فرد، بلکه یک نوع «عقل»، یک نوع «احتیاطِ شریف» را که در میان طوفانِ احساسات، کمیاب بود، از نسل ما ربوده بود.
من هنوز نمیتوانم دربارهی بنیههای تیوریک و آکادمیک قیوم رهبر داوریِ قطعی کنم. نه سند کافی دارم، نه داعیه و ضرورتش را حس میکنم. اما میدانم که او از آن دست آدمها بود که میتوانستند راهِ بهتر زیستن و اثر گذاشتن را به دیگران بیاموزند. آنچه را من در چند دیدار کوتاه از او گرفتم، احتیاطِ معقول، فروتنیِ فکری، اعتماد به عقلِ شاگرد و اخلاقِ نگهداری از جان به عنوان «امانتِ مردم» بود که همه در طول زندگی مبارزاتیام به عنوان یک متکا و دستگیره برایم عمل کردند.
در اینجا، اگر بخواهم نخِ «اعتماد» را به متنهای قبلی وصل کنم، باید بگویم: قیوم رهبر برای من نمونهی کسی بود که نشان داد اعتماد همیشه از جنسِ تقدس و کاریزما نیست. گاهی اعتماد از جنسِ «خبرت» است؛ از جنسِ آدمی که راه را دیده، هزینه را لمس کرده و به جای آنکه تو را مستِ شعار کند، تو را هوشیارِ زندگی میسازد. در «بگذار نفس بکشم»، در کنار قسیم اخگر، از قیوم رهبر به عنوان یکی از «دو آموزگار» زندگیام نام بردهام. هنوز هم – با تمام گردوغبار روایتها – این نام در ذهن من با یک معنا زنده است: اعتمادِ آموختنی؛ اعتمادِ بالغ؛ اعتمادی که آدم را نه به هیجانِ کور، بلکه به مسئولیتِ روشن میبرد. اسم قیوم رهبر، مانند تصویری در آیینه برایم جلوه میکند و فکر میکنم هیچگاهی در زندگی از برابر چشمانم دور نخواهد شد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه